مجموعه "پونزروی دم گربه" نوشته خانم آیدا مرادی آهنی مجموعهای ازتجربه های مختلف سبکی وفرمی نویسنده است. داستانهای این مجموعه دردودسته بندی کلی قابل ارزیابیاند: 1- داستانهای برگرفته ازسنتهای داستان نویسی متعارف که موضوع آنها نیزبیشتردرهمان حال وهوای زندگی اجتماعی با تاکید بردرونمایه روابط خانوادگی است. داستانهای یک بشقاب گِل، داغ انار، زیرآب، روی لجن ها، زنی پوشیده با گردن بند وگوگرد ازاین دسته اند.
2- داستانهای ذهنی با فضایی وهمی وکابوس زده. که اوج این تم در"گنج دیوار بست" به چشم میخورد.
ارتباط مضمونی: برخلاف تفاوت فرمی داستانهای مجموعه، آن چه پیوستگی آنها را سبب میشود، محتوا وجانمایهای درونی ست که دراغلب داستانها به طور یکنواختی تکرارمیشود. تم اصلی اغلب داستانها روابط خانوادگی ورابطه نسل جدید باخانواده، استقلالطلبیِ همراه باریسکِ میل به جدایی ازخانواده وبی توجهی به موقعیت فرد دراجتماع است. مانند آن چه درداستان "یک بشقاب گِل" اتفاق می افتد. نقطه مشترک آدمهای "پونزروی دم گربه" داشتن یک نوع بیماری روحی- روانی، تنهایی ومرگی فجیع که اغلب به عنوان سرنوشتی محتوم است انتظارشان را می کشد. نویسنده جزدریکی دوداستان ازجمله "این طوری برمیگردد" دربیشتر داستانهایش نتوانسته انگیزههای رفتاری، عواطف وپندارهای شخصیتها را درفروغلطیدن به بیماری، جنون، کثافت وجنایت به درستی واکاوی نموده، درتحلیل یافته های یاد شده ازسطح اتفاقات داستانی جلوترنمی رود.
برای آشنایی بیشترونشان دادن آنچه دراین مجموعه اتفاق افتاده خیلی گذرا نگاهی می اندازیم به داستانهای "پونزروی دم گربه".
"یک بشقاب گِل": دراین داستان نویسنده ازابزارتلفن به خوبی سود جسته تا زاویه دیدی نمایشی به کارگیرد که درآن راوی به دورازقضاوتهای معمول مانند یک دوربین آن چه را می بیند یا می شنود ضبط وثبت کرده، به خوانندهاش منتقل نماید. همان طورکه پیشتربه این داستان اشاره شد، دختری جدا ازمحیط خانواده زندگی میکند و"راضی" خواهربزرگترش تلاش عبثی را به کارمی گیرد تا شاید اورا به دامن خانواده برگرداند. ازش می خواهد برای انزواطلبیاش دکتربرود، ازدواج کند، بچه دارشود و… اما "عدلیه" که به زعم خودش ازبزرگترهای خانواده زیاد دروغ وحرف زورشنیده حاضربه برگشت نمی شود وهمه اش ازهمین می نالد: "صحبت کینه نیست. می گم همه فکردروغ هستن." یا این که: " آره. دست کم الان زورنمی شنوم، دروغ نمی شنوم."
"اینطوری برمیگردد": دراین داستان ما با زنی افسرده، روانپریش وتنها سروکارداریم که شوهرش به دلیل نامعلومی اورا رهاکرده ورفته. این زن خیلی شبیه عدلیه درداستان یک بشقاب گِل است وانگارحالا یک دوره ناموفق زناشویی را تجربه کرده، بچه دارشده، بیماری اش بالا گرفته وبچه را هم کشته است. مادرش هم همان "راضی" خواهربزرگترعدلیه است که هنوزدرهرموردی بااوکلنجارمی رود: "شماره شان را که می بینم جواب نمی دهم؛ همین طورپشت هم زنگ می زنند. گوشی را که برنمی دارم بلند می شوند می آیند این جا. اول کلی نصیحت می کنند ودلداری می دهند که برمیگردد؛ مگرمی شود دیگرنیاید. مدام هم می پرسند قرصم را خورده ام یا نه. آن وقت نوبت بعدی دکتررا یادآوری می کنند. بعدش مادرگیرمی دهد بماند. به هزاربدبختی راضی اش می کنم برود. میرود اما دکتررا می اندازد به جانم که زنگ بزند وصحبت کند باهام." بعد زن بااین فکرجنون آمیز که باکشتن بچه می تواند شوهرش را برگرداند، طفل شیرخوارش را می کشد: "قرصها را که کوبیدم دست هایم می لرزید. مثل حالا. چقدرخوابم می آمد. ریختم شان توی هاون وخوب له شان کردم. سه تا کافی بود. ریختم توی قنداغ. به نفعش بود. هم به نفع من وهم به نفع او... گفتم هردومیدانیم که این طوری برمی گردد."
"داغ انار": دراین داستان وداستان "زیرآب، روی لجنها" انگارکه نویسنده خواسته باشد عدالت را رعایت کند وکتابش خیلی هم زنانه ازآب درنیاید، سهمی هم دراین دیوانه بازاربه مردها داده است! "غلامرضا" به خاطرپریدن فازش وبیماری جسممی عجیبش خودش را درزیرزمین خانه حبس کرده، حتا حاضرنیست برای مدت کمی هم که شده ازآن جا بیرون بیاید. وهمان جا برایش غذا ودارومیبرند واو درخلال این مدت، انگارکه ادای پدرش را دربیاورد، درتاریکی زیرزمین روابط گذشته خانوادگیاش را بازگومی کند، والبته برای خودش: "نه کی باورش می شه که یه نفربه خاطرداغ اتوروی کمرش پسرچهارساله ودخترهشت ساله شو ول کنه به امان خدا وفرارکنه؟!" یا:"اناردوست داشتی. حیف انار. فقط ترکه اش برازنده ی تنت بود." تا آن که دست آخرجنازهاش را اززیرزمین بیرون می کشند وخلاص. "پوران میکوبد روی شیشه: دوروزه چیزی نخوردی غلامرضا! بازکن درو! گوشش را می چسباند به در. سکوت محض. صدا نمی آید. می کوبد روی شیشه. جیغ می کشد: نیر."
"زیرآب، روی لجنها": دراین داستان نیزیکی ازشخصیت های مرد داستان به خاطرافسردگی وتوهم بستری شده ومرتب تکرارمی کند: "یه موش قرمزه. نگا کن. داره توخونه می دوئه. اوناهاش. بزرگه. اوناهاش. سایه شو ببین!"
روان پرستارش دخترخانمی است که بامحبت ازش پرستاری می کند. داروهایش را به اش می خوراند، آمپولش را می زند وباهاش صحبت می کند، به گونه ای که بیمار ازنظرعاطفی به او وابستگی هایی هم پیدا می کند ومرتب حالش روبه بهبودی می رود. "دیشب یکی ازروانشناس های بیمارستان خواست بروم اتاقش. خیلی چیزها گفت. تاکید می کرد که درمحیط بیمارستان رسیدگی زیاد وبیش ازحد به یک بیمار، کاردرستی نیست. یعنی اصلا حرفه ای نیست." کاروابستگی بیماربه روان پرستار به آن جا می کشد که با دخترقرارومدارمی گذارد که باهم بیرون بروند: "خوب تا کی توباغ قراربذاریم؟ بالاخره آخرش..." تا آخرش صبح روزی که به خیالش با خانم پرستارمی خواهد بیرون برود، می دود سمت دربیمارستان: "ساعت هفت صبح امروز که جلودربیمارستان ازتاکسی پیاده شدم فکرکردم همه چیزعادی است؛ مثل همیشه!... وارد راهرو که شدم تخم وحشت درنگاه همه شکست. نگاه شان به من مثل نگاه کردن به مادری بود که بچه به امانت سپرده اش را کشته باشند."
بعد یکی ازهمکاران برایش تعریف می کند که: "... یه کامیون که با سرعت زیاد میومده زده بهش. سروصورتش... جا به جا تموم کرد. هیچ کس نفهمید چه طوری فرارکرد و خودشورسوند به خیابون."
"رقابت": "دست لرزانش را مشت کرد. بند لاستیکی دوربازو را با دندان ودست دیگری که سیگارلای انگشتانش بود سفت کرد. پنبه الکلی را کشید به سرسوزن. سیگار را برد سمت لبها. دوگودی افتاد زیرگونهها وانژکسیون... بندوسوزن پای کاناپه افتاد."
موضوع این داستان هم دختری تنها، افسرده ومعتاد به نام سیما است که پدرو مادرش هم مرده اند وحالا مشغول گذراندن دوره روانکاوی با دکترش می باشد والبته بی فایده. چون سیما به شدت مقابل تلاش دکتربرای ترک اعتیادش مقاومت می کند وآن را تنها مسکن قابل اعتماد خود می داند. وقتی دکتربرای بارچندم ازش می خواهد: "باید ترک کنی تا بتونی دیدت روبهترکنی." که سیما به دکتراین طور جواب میدهد: "ازداردنیا این یه قلم با من روراسته. یه کثافت معرکه ست که ازیوگا، مدیتیشن، پالایش ذهن وهزارجورچرند دیگه بهتره."
"حق السکوت": دراین داستان کارجنون آدمهایش چنان بالامیگیرد که دختران دوقلوی نوجوان مادربزرگ پیررا، گویا همیشه مجسمه هاشان را می شکسته و انگارمی خواسته مادرشان را بکشد وتازه به قول خودشان تنها دارایی پدرشان هم بوده، باچاقو می کشند. دریک گونی مچاله اش میکنند وبا قایق پدرمیبرندش جایی توی رودخانه وبه آبش می اندازند: "وقتی من و شادی، مادربزرگ را که تنها دارایی پدربود کشتیم، رفتیم کنارپل روبه روی خانه. نزدیک ظهربود. دوسرگونی را گرفتیم وکشان کشان بردیمش کنارآب... "
چه کسی باورش میشود درحالی که جسد مادربزرگ، توی قایق، کنارآب روی دستشان مانده، این دختران کم سن وسالِ قاتل بی هیچ استرس وترس و واهمه ای که به طورمعمول این طوروقتها به هرآدمی دست می دهد، دست جانی های حرفه ای را هم ازپشت بسته، راجع به کارهای معمول خود حرف بزنند؛ تنها فکروذکر "شادی" خوردن قرص هایش است ودختردیگربه فکربرداشتن گِل برای مجسمه وبرپا کردن دوباره کارگاه مجسمه سازیست! "شادی نشست رولبهی قایق وگفت: زود باش. باید برگردیم. من باید قرص هایم را بخورم... قرص می خورد آن موقعها. گفتم: تازه باید کمی هم گِل برای مجسمه ها بردایم." یااین که: "همانطورکه به گونی لگد می زدم گفتم: حالا که این عفریته نیست تا بیاید وبا آن عصای لعنتی اش مجسمهها را بیندازد، باید دوباره کارگاه را سرپا کنی."
دراین خانواده هم مثل همه ی خانواده های این مجموعه، آرامش بی آرامش! هرچه هست، بدگمانی، نفرت، کینه وقصد جان هم را کردن است وکشتن! "ماهم خانه نبودیم وقتی که رفت ومجسمهها را شکست. مادرخواب بود وقتی که رفت سروقتش...".
"گنج دیواربست": این داستان به لحاظ فرمی با همه داستان های مجموعه "پونز روی دم گربه" تفاوتی اساسی دارد وسرشارازوهم وشگفتی ست، که حتا می توان آن را جزو داستان های شگفت به حساب آورد: "حق فکرکردن ندارم. ازمیان زخم های اومرا می بینند. اگربفهمند به آن چه نباید فکرمی کنم، با شوک وآب جوش جواب می دهند." "حتماً، حتماً همین جا به دنیا آمده ام. توی این ساخلو، زندان ویا هرنام دیگری که به آن می خوانندش ومن ازآن بی خبرم. بعد همین طورکه بزرگ می شدم اهلی اش شدم." فضای داستان سرشارازکابوس وهذیان است. عمل داستانی انگار که دررویای آدمهای کابوس زده اتفاق می افتد حالتی هذیانی به خود گرفته، در بستری ازخون، چرک، کثافت وشکنجه مدام بین واقعیت دنیای داستانی وتوهمات این آدمها جا به جا می شود: "سازمی زدم. بلند... آمدند. تابوت سفیدی را که روی شانه های شان بود گذاشتند پای تخت. درش را بازکردند دیدم تویش پرازرنگ سفید است. مرد ساز را ازبغلم کشید بیرون. زن نگاهش می کرد... زن سازرا غلتاند توی آن رنگ سفید. درتابوت را بستند وروی شانه ها بردند." "توی خواب وبیداری بودم. صدا می آمد؛ صدای پتک. صدا تمام دخمه را پرکرده بود."
عبدالعلی جوزی پور