عاقبتِ مجوز چاپ کتاب

  این روزها برای جامعه­ی هنری کشور شاید روزهای بیم وامید و انتظار باشد، روزهایی که همه منتظرند ببینند دولت و وزارتخانه­ی جدید فرهنگ و ارشاد می­خواهد چه گلی  به سرشان بزند و تاچه حد به شعارهای انتخاباتی خود درحوزه­ی فرهنگ پایبند است. شاید در بین همه­ی هنرهای هفتگانه­ و فعال، قشرنویسنده وقلم­ به دست جماعت\ حالا ازداستان­نویس وشاعربگیر تا مترجم و سایرحوضه­های چاپ ونشر/ بیشتر دلواپس تصمیم این روزهای مدیریت این وزارتخانه­اند و اگر بگوییم که در این میان نیز جماعت داستان­نویس ومترجم ادبیات داستانی جورخاصی چشم دوخته­اند به دهان حضرات، سخنی به گزاف نگفته و هیچ مبالغه­ای درکار نیست. چرا که طی دوره هشت ساله­ی گذشته کمتر نویسنده­ای را سراغ داریم که اثری زیر مجوز نداشته باشد. حالا یا اثرش در صندوق های خانگی روزگار می­گذراند یا سال­هاست در اتاق­های ممیزی وزارتخانه خاک نوش جان می­کند.

  بااین­حال به نظر می­رسد که اگرچه  تابه­حال به طور جسته­گریخته حرف­های دلگرم کننده­ای از زبان مدیریت جدید فرهنگی کشور شنیده شده، اما انگار هنوز به سازوکار قطعی و برگشت­ ناپذیری در ارتباط با مجوزکتاب، آن­طورکه جوابگوی همه جوانب قضیه بوده و خواسته­ها و ملاحظات دو طرف (مدیریت دولتی وچرخه­ی چاپ کتاب) را لحاظ کرده باشد نرسیده­ است. منظور ازچرخه­ی چاپ، درنظرگرفتن تمام عوامل موثر در پروسه­ی تولید کتاب است، از نویسنده گرفته تا ناشر وخواننده. چون این روند دربرگیرنده­ی نیازها وخواسته­های همه این عوامل می­باشد؛ نویسنده می­نویسد تااثرش چاپ شده ودیده شود، ناشر چاپ می­کند تا بفروشد و به سودش برسد و دست آخر خواننده می­خرد تا بخواند و درگیر لذت خواندن شود. بنابراین مدیریت فرهنگی کشور فقط با نویسنده یا ناشر به تنهایی طرف نیست و برای هرگونه تصمیم­سازی دراین ارتباط،، نظرداشت خواسته­ها ونیازهای همه­ی حلقه­های زنجیره چاپ کتاپ ضروری­ست.

پیام

دری که کسی باز کرد

دری که کسی بست

صندلی که کسی روی آن نشست

گربه ای که کسی نوازش کرد

نامه ای که کسی خواند

صندلی ای که کسی برگرداند

دری که کسی باز کرد

جاده ای که کسی در آن می دود

جنگلی که کسی از آن می گذرد

رودخانه ای که کسی خود را در آن می اندازد

بیمارستانی که کسی در آن مرد.

آفت در باغ دانایی

 

هر سال به مناسبت نمایشگاه جهانی کتاب تهران توجه بیشتری به کتاب به عنوان دیرپاترین ابزار خطی انتقال آگاهی و دانایی می شود و برای چندروز هم که شده در رسانه های رسمی ای مثل رادیو وتلویزیون و روزنامه ها تاحدی نامی ازش برده می شود و از انزوا بیرونش می آورند تا هوایی بخورد و یادمان بیاید که انگار توی این مملکت هم کتاب جایگاهی دارد درخور اعتنا ! اما بیچاره کتاب از این سال تاآن سال از تنهایی و گوشه نشینی جانش به لب می آید‌‌ و برای دیدن یک همدم له له می زند. حالا شاید بعضی خرده بگیرند که مگر نمی بینید که روزی پانصد هزار نفر از این یار مهربان دیدن می کنند و گروه گروه یا به قولی کرور کرور به ملاقاتش می روند ـ با ذوق و شوق دستش را می گیرند و به خانه های خود راهش می دهند و آن بالا می نشانندش؟ می گوییم پس زردی رنگ رخسار حکایت از چه می کند؟ حین گردش توی همین باغ ببینید که هر سال چه طور لاغرتر می شود. 

کسی که همین طوری آب نمی رود. من که می گویم باید شته ای آفتی چیزی به این باغ زده باشد.

بگردید آفت باغ دانایی را پیدا کنید و جایزه بگیرید!   

سفرهای نوروزی: آیینی یا. . .

 

هر سال باشروع اسفند ماه شمارش معکوس نوروز هم آغاز می شود و جنب و جوش های خریدنوروزی  همه چیز را تحت تاثیر قرار می دهد و با آمدن سال نو سفرهای نوروزی به طور جدی استارت می خورد و شاید حدود هشتاد درصد مردم از جایی به جای دیگری نقل مکان می کنند تا خستگی یک سال کارـ یکنواختی و مشکلات زندگی را برای چندروز هم که شده به فراموشی بسپارند.

شاید قبلنا مردم اینقدری به مسافرت نوروزی اهمیت نمی دادند و برنامه های آنها در این ایام بیشتر بر خانه تکانی ـ چیدن سفره ی هفت سین ـ پوشیدن لباس های نو و دیدوبازدید از اقوام و آشناها متکی بود. اما چند سالی ست که مسافرت حرف اول را در منوی نوروزی خانواده های ایرانی می زند و بنا به آمارهای رسمی هرسال هم بر حجم آن اضافه می شود. تاجایی که می شود گفت در خانه مانده ها یک جورهایی احساس ضررـ پشیمانی یا نمی دانم کمبود می کنند و اگر ازشان بپرسی با حسرت می گویند که «نه امسال ما جایی نرفتیم!»

می خواهم بگویم مسافرت خوب ـ تفریح خوب ـ اینور و آنور زدن در این روزها و دیدن شهرها و جاهای دیدنی و دیدار ازخانواده ـ اقوام و زادگاه که دیگر جای خود دارد و می دانیم خود سفر و در دامن طبیعت بودن در ذات خود از سنت های نوروزی آب می خوردـ اما چیزی که به نظرم این وسط به نوعی خطر فراموشی تهدیدش می کند خود نوروز و برپایی آیین های آن است. بیم آن می رود که در آینده نوروز از زیبایی های آیینی خود تهی و به فرصتی سالیانه برای مسافرت تقلیل یابد!  

            نوروز همگی مبارک! 

نوروز رسم قشنگی ست!

رسم رویش 

برچیدن بساط سرما و شوکت خار

رسم خوب دوستی

جشن بزرگ زندگی!

   ارمغانش بهار . . .        

شعری از احمد شاملو 

روزی که کم‌ترین سرود بوسه است

و هر انسان

 برای هر انسان

برادری ست

روزی که دیگر درهای خانه‌شان را نمی‌بندند

 قفل
افسانه‌یی ست

و قلب

 برای زنده‌گی بس است.

روزی که معنای هر سخن دوست داشتن است

 تا تو به خاطرِ آخرین حرف دنبال سخن نگردی

روزی که آهنگ هر حرف، زنده‌گی ست

 تا من به خاطر آخرین شعر رنجِ جُست و جوی قافیه نبرم.

. روزی که هر لب ترانه‌یی ست

 تا کم‌ترین سرود، بوسه باشد.

 روزی که تو بیایی،

 برایِ همیشه بیایی

 و مهربانی با زیبایی یکسان شود.

روزی که ما دوباره برای کبوترهای‌مان دانه بریزیم...


و من آن روز را انتظار می‌کشم

 حتا روزی
که دیگر
نباشم.

 نگاهی به مجموعه داستان "پونز روی دم گربه"

                                         

 مجموعه "پونزروی دم گربه" نوشته خانم آیدا مرادی آهنی مجموعه­ای ازتجربه­ های مختلف سبکی وفرمی نویسنده است. داستان­های این مجموعه دردودسته ­بندی کلی قابل ارزیابی­اند: 1- داستان­های برگرفته ازسنت­های داستان ­نویسی متعارف که موضوع آنها نیزبیشتردرهمان حال وهوای زندگی اجتماعی با تاکید بردرونمایه­ روابط خانوادگی است. داستان­های یک بشقاب گِل، داغ انار، زیرآب، روی لجن­ ها، زنی پوشیده با گردن ­بند وگوگرد ازاین دسته­ اند.

2- داستان­های ذهنی با فضایی وهمی وکابوس زده. که اوج این تم در"گنج دیوار بست" به چشم می­خورد.

ارتباط مضمونی: برخلاف تفاوت فرمی داستان­های مجموعه، آن چه پیوستگی آنها را سبب می­شود، محتوا وجانمایه­ای درونی ­ست که دراغلب داستان­ها به طور یکنواختی تکرارمی­شود. تم اصلی اغلب داستان­ها روابط خانوادگی ورابطه نسل جدید باخانواده، استقلال­طلبیِ همراه باریسکِ میل به جدایی ازخانواده وبی ­توجهی به موقعیت فرد دراجتماع است. مانند آن­ چه درداستان "یک بشقاب گِل" اتفاق می­ افتد. نقطه مشترک آدمهای "پونزروی دم گربه" داشتن یک نوع بیماری روحی- روانی، تنهایی ومرگی فجیع که اغلب به عنوان سرنوشتی محتوم است انتظارشان را می کشد. نویسنده جزدریکی دوداستان ازجمله "این طوری برمی­گردد" دربیشتر داستان­هایش نتوانسته انگیزه­های رفتاری، عواطف وپندارهای شخصیت­ها را درفروغلطیدن به بیماری، جنون، کثافت وجنایت به درستی واکاوی نموده، درتحلیل یافته­ های یاد شده ازسطح اتفاقات داستانی جلوترنمی ­رود.

برای آشنایی بیشترونشان دادن آن­چه دراین مجموعه اتفاق افتاده خیلی گذرا نگاهی می­ اندازیم به داستان­های "پونزروی دم گربه".

"یک بشقاب گِل": دراین داستان نویسنده ازابزارتلفن به خوبی سود جسته تا زاویه دیدی نمایشی به کارگیرد که درآن راوی به دورازقضاوت­های معمول مانند یک دوربین آن­ چه را می­ بیند یا می ­شنود ضبط وثبت کرده، به خواننده­اش منتقل نماید. همان طورکه پیشتربه این داستان اشاره شد، دختری جدا ازمحیط خانواده زندگی می­کند و"راضی" خواهربزرگترش تلاش عبثی را به کارمی ­گیرد تا شاید اورا به دامن خانواده برگرداند. ازش می­ خواهد برای انزواطلبی­اش دکتربرود، ازدواج کند، بچه ­دارشود و… اما "عدلیه" که به زعم خودش ازبزرگترهای خانواده زیاد دروغ وحرف زورشنیده حاضربه برگشت نمی ­شود وهمه­ اش ازهمین می­ نالد: "صحبت کینه نیست. می ­گم همه فکردروغ هستن." یا این که: " آره. دست کم الان زورنمی­ شنوم، دروغ نمی­ شنوم."

"این­طوری برمی­گردد": دراین داستان ما با زنی افسرده، روان­پریش وتنها سروکارداریم که شوهرش به دلیل نامعلومی اورا رهاکرده ورفته. این زن خیلی شبیه عدلیه درداستان یک بشقاب گِل است وانگارحالا یک دوره ناموفق زناشویی را تجربه کرده، بچه­ دارشده، بیماری ­اش بالا گرفته وبچه را هم کشته است. مادرش هم همان "راضی" خواهربزرگترعدلیه است که هنوزدرهرموردی بااوکلنجارمی ­رود: "شماره­ شان را که می­ بینم جواب نمی ­دهم؛ همین ­طورپشت هم زنگ می­ زنند. گوشی را که برنمی ­دارم بلند می ­شوند می­ آیند این ­جا. اول کلی نصیحت می­ کنند ودلداری می­ دهند که برمی­گردد؛ مگرمی­ شود دیگرنیاید. مدام هم می­ پرسند قرصم را خورده­ ام یا نه. آن ­وقت نوبت بعدی دکتررا یادآوری می­ کنند. بعدش مادرگیرمی­ دهد بماند. به هزاربدبختی راضی­ اش می ­کنم برود. می­رود اما دکتررا می­ اندازد به جانم که زنگ بزند وصحبت کند باهام." بعد زن بااین فکرجنون­ آمیز که باکشتن بچه می­ تواند شوهرش را برگرداند، طفل شیرخوارش را می ­کشد: "قرص­ها را که کوبیدم دست­ هایم می ­لرزید. مثل حالا. چقدرخوابم می­ آمد. ریختم­ شان توی هاون وخوب له ­شان کردم. سه­ تا کافی بود. ریختم توی قنداغ. به نفعش بود. هم به نفع من وهم به نفع او... گفتم هردومی­دانیم که این­ طوری برمی­ گردد."

"داغ انار": دراین داستان وداستان "زیرآب، روی لجن­ها" انگارکه نویسنده خواسته باشد عدالت را رعایت کند وکتابش خیلی هم زنانه ازآب درنیاید، سهمی هم دراین دیوانه ­بازاربه مردها داده است! "غلامرضا" به خاطرپریدن فازش وبیماری جسممی عجیبش خودش را درزیرزمین خانه حبس­ کرده، حتا حاضرنیست برای مدت کمی هم که شده ازآن­ جا بیرون بیاید. وهمان جا برایش غذا ودارومی­برند واو درخلال این مدت، انگارکه ادای پدرش را دربیاورد، درتاریکی زیرزمین روابط گذشته خانوادگی­اش را بازگومی­ کند، والبته برای خودش: "نه کی باورش می ­شه که یه نفربه خاطرداغ اتوروی کمرش پسرچهارساله ودخترهشت ساله ­شو ول کنه به امان خدا وفرارکنه؟!" یا:"اناردوست داشتی. حیف انار. فقط ترکه ­اش برازنده ­ی تنت بود." تا آن­ که دست آخرجنازه­اش را اززیرزمین بیرون می­ کشند وخلاص. "پوران می­کوبد روی شیشه: دوروزه چیزی نخوردی غلامرضا! بازکن درو! گوشش را می ­چسباند به در. سکوت محض. صدا نمی­ آید. می ­کوبد روی شیشه. جیغ می­ کشد: نیر."

"زیرآب، روی لجن­ها": دراین داستان نیزیکی ازشخصیت­ های مرد داستان به خاطرافسردگی وتوهم بستری شده ومرتب تکرارمی­ کند: "یه موش قرمزه. نگا کن. داره توخونه می ­دوئه. اوناهاش. بزرگه. اوناهاش. سایه ­شو ببین!"      

روان پرستارش دخترخانمی است که بامحبت ازش پرستاری می­ کند. داروهایش را به­ اش می­ خوراند، آمپولش را می ­زند وباهاش صحبت می­ کند، به گونه­ ای که بیمار ازنظرعاطفی به او وابستگی­ هایی هم پیدا می ­کند ومرتب حالش روبه بهبودی می ­رود. "دیشب یکی ازروان­شناس ­های بیمارستان خواست بروم اتاقش. خیلی چیزها گفت. تاکید می ­کرد که درمحیط بیمارستان رسیدگی زیاد وبیش ازحد به یک بیمار، کاردرستی نیست. یعنی اصلا حرفه­ ای نیست." کاروابستگی بیماربه روان ­پرستار به آن ­جا می ­کشد که با دخترقرارومدارمی­ گذارد که باهم بیرون بروند: "خوب تا کی توباغ قراربذاریم؟ بالاخره آخرش..." تا آخرش صبح روزی که به خیالش با خانم پرستارمی­ خواهد بیرون برود، می ­دود سمت دربیمارستان: "ساعت هفت صبح امروز که جلودربیمارستان ازتاکسی پیاده شدم فکرکردم همه چیزعادی است؛ مثل همیشه!... وارد راهرو که شدم تخم وحشت درنگاه همه شکست. نگاه ­شان به من مثل نگاه کردن به مادری بود که بچه به امانت سپرده­ اش را کشته باشند."

بعد یکی ازهمکاران برایش تعریف می­ کند که: "... یه کامیون که با سرعت زیاد میومده زده بهش. سروصورتش... جا به جا تموم کرد. هیچ­ کس نفهمید چه ­طوری فرارکرد و خودشورسوند به خیابون."

"رقابت": "دست لرزانش را مشت کرد. بند لاستیکی دوربازو را با دندان ودست دیگری که سیگارلای انگشتانش بود سفت کرد. پنبه الکلی را کشید به سرسوزن. سیگار را برد سمت لب­ها. دوگودی افتاد زیرگونه­ها وانژکسیون... بندوسوزن پای کاناپه افتاد."           

موضوع این داستان هم دختری تنها، افسرده ومعتاد به نام سیما است که پدرو مادرش هم مرده ­اند وحالا مشغول گذراندن دوره­ روانکاوی با دکترش می­ باشد والبته بی­ فایده. چون سیما به شدت مقابل تلاش دکتربرای ترک اعتیادش مقاومت می­ کند وآن را تنها مسکن قابل اعتماد خود می ­داند. وقتی دکتربرای بارچندم ازش می ­خواهد: "باید ترک کنی تا بتونی دیدت روبهترکنی." که سیما به دکتراین طور جواب می­دهد: "ازداردنیا این یه قلم با من روراسته. یه کثافت معرکه­ ست که ازیوگا، مدیتیشن، پالایش ذهن وهزارجورچرند دیگه بهتره."

"حق السکوت": دراین داستان کارجنون آدمهایش چنان بالامی­گیرد که دختران دوقلوی نوجوان مادربزرگ پیررا، گویا همیشه مجسمه هاشان را می شکسته و انگارمی ­خواسته مادرشان را بکشد وتازه به قول خودشان تنها دارایی پدرشان هم بوده، باچاقو می ­کشند. دریک گونی مچاله ­اش می­کنند وبا قایق پدرمی­برندش جایی توی رودخانه وبه آبش می ­اندازند: "وقتی من و شادی، مادربزرگ را که تنها دارایی پدربود کشتیم، رفتیم کنارپل روبه ­روی خانه. نزدیک ظهربود. دوسرگونی را گرفتیم وکشان کشان بردیمش کنارآب... "

چه کسی باورش می­شود درحالی که جسد مادربزرگ، توی قایق، کنارآب روی دستشان مانده، این دختران کم سن وسالِ قاتل بی هیچ استرس وترس و واهمه ­ای که به طورمعمول این طوروقتها به هرآدمی دست می ­دهد، دست جانی ­های حرفه ­ای را هم ازپشت بسته، راجع به کارهای معمول خود حرف بزنند؛ تنها فکروذکر "شادی" خوردن قرص­ هایش است ودختردیگربه فکربرداشتن گِل برای مجسمه وبرپا کردن دوباره کارگاه مجسمه­ سازی­ست! "شادی نشست رولبه­ی قایق وگفت: زود باش. باید برگردیم. من باید قرص­ هایم را بخورم... قرص می­ خورد آن موقع­ها. گفتم: تازه باید کمی هم گِل برای مجسمه­ ها بردایم." یااین­ که: "همان­طورکه به گونی لگد می ­زدم گفتم: حالا که این عفریته نیست تا بیاید وبا آن عصای لعنتی ­اش مجسمه­ها را بیندازد، باید دوباره کارگاه را سرپا کنی."  

دراین خانواده هم مثل همه­ ی خانواده­ های این مجموعه، آرامش بی­ آرامش! هرچه هست، بدگمانی، نفرت، کینه وقصد جان هم را کردن است وکشتن! "ماهم خانه نبودیم وقتی که رفت ومجسمه­ها را شکست. مادرخواب بود وقتی که رفت سروقتش...".

"گنج دیواربست": این داستان به لحاظ فرمی با همه داستان ­های مجموعه "پونز روی دم گربه" تفاوتی اساسی دارد وسرشارازوهم وشگفتی ­ست، که حتا می ­توان آن را جزو داستان ­های شگفت به حساب آورد: "حق فکرکردن ندارم. ازمیان زخم ­های اومرا می­ بینند. اگربفهمند به آن ­چه نباید فکرمی­ کنم، با شوک وآب جوش جواب می ­دهند." "حتماً، حتماً همین جا به دنیا آمده ­ام. توی این ساخلو، زندان ویا هرنام دیگری که به آن می­ خوانندش ومن ازآن بی­ خبرم. بعد همین طورکه بزرگ می­ شدم اهلی­ اش شدم." فضای داستان سرشارازکابوس وهذیان است. عمل داستانی انگار که دررویای آدمهای کابوس ­زده اتفاق می ­افتد حالتی هذیانی به خود گرفته، در بستری ازخون، چرک، کثافت وشکنجه مدام بین واقعیت دنیای داستانی وتوهمات این آدمها جا به جا می ­شود: "سازمی ­زدم. بلند... آمدند. تابوت سفیدی را که روی شانه­ های ­شان بود گذاشتند پای تخت. درش را بازکردند دیدم تویش پرازرنگ سفید است. مرد ساز را ازبغلم کشید بیرون. زن نگاهش می ­کرد... زن سازرا غلتاند توی آن رنگ سفید. درتابوت را بستند وروی شانه ­ها بردند." "توی خواب وبیداری بودم. صدا می ­آمد؛ صدای پتک. صدا تمام دخمه را پرکرده بود."

                                                                                                  عبدالعلی جوزی پور 

 

                                                                      

یلدا

          یلدایتان پر از شادی!

شب یلدا یکی دیگر از وقت هایی ست که مردم ایران ازچندهزار سال پیش تا حالا آن را جشن گرفته و به مرور زمان دستخوش تغییراتی هم شده. اما پوسته و شاکله اصلی آن که شادمانه دورهم جمع شدن خانواده ـ خوردن غذاها و میوه های رنگارنگ و تنقلات بوده حفظ شده. شاید بعداز عیدنوروز محبوب ترین جشن ایرانی ای باشد که درطی قرن ها نسل درنسل گرامی اش داشته اند. 

اما دلیل گرامیداشت یلدا فقط طولانی تر بودن زمان این شب بوده؟ به نظر می رسد مهمتر از این ـ باور ایرانی تقدیس و نکوداشت نور و انزجار از تاریکی ست که از فردای یلدا نوید طولانی تر شدن روز و زایش میترا خورشید روشنایی ها بوده است.  

                      انشای فرانسوی

ناپلئون در جوانی لاغر بود

و افسر توپخانه

بعدها امپراتور شد

شکمش بزرگ شد و کشورهای زیادی را گرفت

روزی که مرد

شکمش سرجایش بود

اما خیلی کوچک شده بود.

                    * * *

                  در می زنند

چه کسی آنجاست

هیچ کس

فقط قلب من است که می تپد

که سخت می تپد

برای خاطر تو

در بیرون- اما

دست کوچک برنزی بر درِ چوبی

تکان نمی خورد

نمی جنبد

نمی جنبد حتا سرانگشتی.

              * * *

و بدبختی

درست در کنار خوشبختی

خوشبختی با چشمان تو رفته

خوشبختی با سوزن های کاج در پشت

خوشبختی که به چیزی فکر نمی کند

خوشبختی مثل گاو وحشی

که "روزا خوشبخت" آن را تراشیده است

و بدبختی

با ساعتی از طلا

با قطاری که باید سوار شد

بدبختی که به همه چیز فکر می کند...

به همه چیز

به همه... به همه... به همه...

و به همه

و با همه ی ضربه ها «تقریبا» موفق می شود

تقریبا.

 

             وقتی زندگی. . .

وقتی زندگی گردنبندی است

هر روز مرواریدی است

وقتی زندگی قفسی است

هر روز قطره اشکی است

وقتی زندگی جنگلی است

هر روز درختی است

وقتی زندگی درختی است

هر روز شاخه ای است

وقتی زندگی شاخه ای است

هر روز برگی است

                       *

وقتی زندگی دریاست

هر روز موجی است

و هر موج ناله و آهی

ترانه ای - ارتعاشی

وقتی زندگی بازی است

 هر روز ورقٍ بازی است

خال خشت یا گشنیز

خال سیاه - سیه روزی

وقتی زندگی نیکبختی است

ورق های عشق

ته و دل آدمی است.