حضور دوباره
سلام و احترامات خدمت تمامی دوستان و عزیزان دل
بعد از مدت زیاد دوباره سر زدیم به وبلاگ و هنوز بازار اینجا گرم است
دمتان و گرم و دل تان گرم باد
انشالله بعد ازین همیشه سر خواهیم زد و جویای احوال تان خواهیم شد
سلام و احترامات خدمت تمامی دوستان و عزیزان دل
بعد از مدت زیاد دوباره سر زدیم به وبلاگ و هنوز بازار اینجا گرم است
دمتان و گرم و دل تان گرم باد
انشالله بعد ازین همیشه سر خواهیم زد و جویای احوال تان خواهیم شد
سرباز انقلابی ام و مرد آهنم
آزادی ونجات وطن شدشعارمن
... آنکس که خون خصم بریزد،همان منم
برشانه ام تفنگ وبدل شورانقلاب
روح بلندرزم دمیدند در تنم
آن مرد شیرپنجهءخشم و شجاعتم
کزسینه،قلب دشمن ایمان،برون کن
دشمن شداز شنیدن نامم دراضطراب
من عسکر دلیر فداکار مومنم
در کوه و دره ها و بیابان،گذارمن
باش فراز قله پر برف مسکنم
در زیر آسمان کبودو هوای یخ
بر صخره های سخت بودخواب کردنم
ازچشم خائنین وطن خواب رفته است
شام و سحر،برای تباهی،یورش زنم
بهترمرا شناس منم انقلاب گر
در راه سرنگونی این قشر خائنم
قرآن بود محرک اصلی روح من
بیباک درمبارزه ازمرگ و مردنم
باصبر و پایداری و روح پراز امید
این بار جان گداز کشانم به گردنم
آن روز میرسد که دراین عزم آهنین
پیروزی بزرگ بیاید به میهنم
هفته گذشته يازدهمين سال درگذشت مردي بود كه تابود نگذاشت هيچ كشوري رسما" در امور كشورش مداخله كند اوكه سالهاي جواني را به خاطر دفاع از دين . ناموس . ميهن و عزت و شرف اين مردم ستمديده گذشتانده بود در اواخر عمر در سفري به اروپا فاش نمود كه هيچ كشوري را اجازه نخواهد داد تا در امور كشورش مداخله كند و چنين گفت: ما به كمك ملل متح آمريكا و ديگر ممالك ضرورت داريم ما از جهان ميخواهيم تا افغانستان را دريابد... امروز مشكلي كه دامنگير افغانستان است فردا يخن كشورهاي منطقه و جهان خصوصا امريكا را خواهد گرفت.
گويي او اين شعر اقبال لاهوري را خوانده باشد
آسيا يك پيكر آب و گل است
ملت افغان در آن پيكر دل است
از فساد او فساد آسيا
از گشاد او گشاد آسيا
و يا خود نيز درك كرده بود اين يك حقيقت است كه مثليكه امروز ديديم بود
خلاصه هرچه ازو بنويسي كم است فقط ميگوييم روحش شاد يادش گرامي و راهش جاري باد





پنجه قصاب
اسیر زلف تو گردم که سربسر چین است
فدای لعل لبت میشوم که رنگین است
من از زبان تو دشنام آرزو دارم
شنیده ام که کلام تو سخت شیرین است
رقیب بدور تو گردید من نگردیدم
بیا بدور تو گردم که مقصدم اینست
در حیرتم که چرا مرکبش نمیسوزد
چراکه شعله آتش بخانه زین است
سرم بریده بدستم بدادو گفت که برو
طریق عشق ندانی سزای تو اینست
سر بریده خود را گرفتم و رفتم
کسیکه دل به کسی داد نهایتش اینست
به تیغ غمزه عشقت بکشتی سعدی را
چراکه پنجه قصاب همیشه رنگین است
روزی پیامبر اکرم (ص) سخن گهرباری را به یاران با وفای شان میفرمودند و آن اینکه همیشه آب را در سه نفس بنوشید و قبل از نوشیدن آب به ظرف خود نگاه کنید تا مطمین گردید که آب پاک است.
پسر بچه یهودی نیز سخنان آنحضرت (ص) را میشنید و به حافظه میسپرد
شبی او از مادرش آب خواست مادر بدون اینکه چراغ را روشن کند به او آب داد اما آن پسر آب را ننوشید و عهد کرد تا مادرش چراغ را روشن نکند آب ننوشد مادرش گفت: پسرم محمد یاوه گوی است و سخنان بیهوده میگوید (استغفروالله) به حرف او گوش مکن و آب را بنوش اما او سرحرف خود بود
بلاخره کوشش پدر و مادر سودی نبخشید و مجبور گردیدند تا چراغ را روشن کنند همینکه چراغ را روشن کردند متوجه شدند که در لب گیلاس آب گژدمی بود و اگر آن پسر آن را میخورد اگر نمیمرد از وحشت زنده گیی هم نداشت.
ببینید رسول مقبول و برگزیده ایزد پاک چه سخنان حکمت آمیزی را به ما سپرده اند و این ماییم که اصلا" توجهی به این همه کتب حدیث شریف نداریم.
نوت: این حدیث در صفحه فیسبوک مان نیز هست==http://www.facebook.com/#!/noori.basit
هرکه صرف خنده عمرش کرد حرمان میکند
وانکه دانست رمز معنی سخت گریان میکند
دل مبند ای دل بخوبی های دنیای دنی
عاقلی تو عشق به دنیا مرد نادان میکند
پشت سیرت گیرهرجاپشت صورت هامرو
آتش نفس خانه دین تو ویران میکند
از برای چندروزی زیستن کاذب مشو
کذب های آدمی شیطان را حیران میکند
خواهی دانست بشنو از من ای جوان خوبروی
دردهای ریشه کن را عشق درمان میکند
عشق نیز عشقی که در قرآن و در نماز بود
ها! توجه کن ریا ایمانت عریان میکند
رمز دنیا دوستی را نیک بین در شهوت است
مرد دنیا دوست خود را خود به زندان میکند
شاد خواهی زیستن رو ترک حق کن باسطا
حب دنیا مرد را آخر پشیمان میکند
اهل دوزخ
پيامبر صلى الله عليه وسلم ميفرمايد: «صنفان من أهل النار لم أرهما: قوم معهم سياط كأذناب البقر يضربون بها الناس، ونساء كاسيات عاريات مائلات مميلات، رؤوسهن كأسنمة البخت المائلة، لا يدخلن الجنة، ولا يجدن ريحها، وإنَّ ريحها ليوجد من مسيرة كذا وكذا». (مسلم).
«دو گروه جهنمي هستند كه من آنها را نديدهام: مردمي كه به دستشان شلاقهايي همانند دم گاو است و مردم را با آن شلاق ميزنند، و (گروه دوم) زناني كه با وجود پوشش، لخت و عريانند، ديگران را به سوي خويش متمايل ميسازند در حالي كه خودشان نيز به آنها تمايل دارند، موهاي سرشان بسان كوهان خميدة شتر است، آنان هرگز به بهشت وارد نميشوند و هيچگاه بوي بهشت به مشامشان نميرسد، گرچه بوي بهشت در مسافت چنين و چنان يافت ميشود».
به تحقیق که راست فرموده اند حالا شما وظیفه تفسیرش را دارید

مرده بدم زنده شدم ، گریه بدم خنده شدم دولت عشق آمد و من دولت پاینده شدم
دیده سیرست مرا ، جان دلیرست مرا زهره شیرست مرا ، زهر تابنده شدم
گفــت که : دیوانه نه ، لایق این خانه نه رفتم و دیوانه شدم سلسله بندنده شدم
گفــت که : سرمست نه ، رو که از این دست نه رفتم و سرمست شدم و زطرب آکنده شدم
گفــت که : تو کشته نه ، در طرب آغشته نه پیش رخ زنده کنش کشته و افکنده شدم
گفــت که : تو زیر ککی ، مست خیالی و شکی گول شدم،هول شدم ، وزهمه برکنده شدم
گفــت که : تو شمع شدی ، قبله این جمع شدی جمع نیم ،شمع نیم،دود پراکنده شدم
گفــت که : شیخی و سری ، پیش رو و راه بری شیخ نیم ،پیش نیم ، امر ترا بنده شدم
گفــت که : با بال و پری ، من پر و بالت ندهم درهوس بال و پرش بی پر وپرکنده شدم
گفت مرا دولت نو ، راه مرو رنجه مشو زانک من از لطف وکرم سوی تو آینده شدم
گفت مرا عشق کهن ، از بر ما نقل مکن گفتم آری نکنم ، ساکن و باشنده شدم
چشمه خورشید توئی ، سایه گه بید منم چونک زدی برسر من پست وگدازنده شدم
تابش جان یافت دلم ، وا شد و بشکافت دلم اطلس نو بافت دلم،دشمن این ژنده شدم
صورت جان وقت سحر ، لاف همی زد ز بطر بنده و خربنده بدم ، شاه و خداونده شدم
شکر کند کاغذ تو از شکر بی حد تو کامد او دربر من ،با وی ماننده شدم
شکر کند خاک دژم ، از فلک و چرخ بخم کزنظروگردش او نور پذیرنده شدم
شکر کند چرخ فلک ، از ملک و ملک و ملک کزکرم و بخشش اوروشن وبخشنده شدم
شکر کند عارف حق کز همه بر دیم سبق برزبر هفت طبق ، اختر رخشنده شدم
زهره بدم ماه شدم چرخ دو صد تاه شدم یوسف بودم ز کنون یوسف زاینده شدم
از توا م ای شهره قمر ، در من و در خود بنگر کز اثرخنده توگلشن خندنده شدم
باش چو شطرنج روان خامش و خود جمله زبان کز رخ آن شاه جهان فرخ و فرخنده شدم

هنگامی که رسول خدا (ص) وفات نمود حضرت بلال نزد حضرت ابوبکر صدیق (رض) که خلیفه مسلمانان بود آمد و اجازه جهاد تا آخرین نفس را خواست
ابوبکر به او گفت: پس چه کسی برای ما اذان بگوید ای بلال؟ بلال در حالیکه چشمانش پر از اشک شده بود گفت: زنده گی بعد از رسول خدا (ص) برایم سخت مشکل شده و از ین به بعد برای کسی اذان نمیگویم
ابوبکر برایش گفت: در حالیکه ما دوست داریم اینجا بمانی و به ما اذان بگویی.
بلال گفت ای ابوبکر اگر تو مرا برای نجات خودت آزاد کرده ای پس هر چه میخواهی بکن ولی اگر مرا بخاطر خدا آزاد کرده ای مرا بحال خود بگذار.
ابوبکر گفت: من تورا بخاطر خدا آزاد کرده ام
بلال بسوی شام رفت و در آنجا بحیث مجاهد و سرباز فداکار ماندگار شد.
بعد از وفات ابوبکر (رض) حضرت عمر فاروق (رض) خلیفه مسلمین گردید بعد از مدتی روانه شام شد
مردم شام از امیر المومنین تقاضاکردند که از بلال بخواهد تا یکبار اذان بگوید
امیر المومنین بلال را خواست و او تقاضایش را پذیرفت و بر جای بلندی ایستاد و شروع به اذان گفتن کردچنان صدای گیرای داشت که همه اصحاب کرام (رضی الله تعالی عنهم) به گریه افتادند
وقتی حضرت بلال در اذان به (اشهد ان محمد رسول الله) رسید نتوانست آنرا ادامه بدهد و همه مردم به گریه افتادند در آن لحظات مسلمانان احساس میکردند که رسول الله در بین آنهاست.
براستی عشق به خدا و رسول خانواده و صحابه آنحضرت (ص) هم چه عشق بزرگ والایی هست
کاش ذره ازان عشق در دل ما میبود تا میشد ما هم دل داغداری میداشتیم......
شکوه
حلقه گردون برما تنگ شد دست های خاکی آخر سنگ شد
مرغ دل اول بدام عشق بود بعد ها هوس باز و پر رنگ شد
آخر هر دوستی بی معنی دیده گر باشی حقیقت جنگ شد
در طریق عشق و رسم عاشقی ناخلف آنکه اسیر ننگ شد
شب نشینی بارفیق بدسرشت عامل قاچاق چرس و بنگ شد
((دل بدست آور که حج اکبر هست)) رفتن هر سال مکه رنگ شد
بسکه رفتم باربار بر دیدنش مرغ دل از شوق وصلش لنگ شد
دیدی باسط کس ندید بر درد تو زینهارت زنده گی سخت تنگ شد
۰۷/۱۰/۱۳۸۹
مرده بدم زنده شدم ، گریه بدم خنده شدم دولت عشق آمد و من دولت پاینده شدم
دیده سیرست مرا ، جان دلیرست مرا زهره شیرست مرا ، زهر تابنده شدم
گفــت که دیوانه نه ای ، لایق این خانه نه ای رفتم و دیوانه شدم سلسله بندنده شدم
گفــت که سرمست نه ای ، رو که از این دست نه ای رفتم و سرمست شدم و زطرب آکنده شدم
گفــت که تو کشته نه ای ، در طرب آغشته نه ای پیش رخ زنده کنش کشته و افکنده شدم
گفــت که تو زیر ککی ، مست خیالی و شکی گول شدم،هول شدم ، وزهمه برکنده شدم
گفــت که : تو شمع شدی ، قبله این جمع شدی جمع نیم ،شمع نیم،دود پراکنده شدم
گفــت که شیخی و سری ، پیش رو و راه بری شیخ نیم ،پیش نیم ، امر ترا بنده شدم
گفــت که : با بال و پری ، من پر و بالت ندهم درهوس بال و پرش بی پر وپرکنده شدم
گفت مرا دولت نو ، راه مرو رنجه مشو زانک من از لطف وکرم سوی تو آینده شدم
گفت مرا عشق کهن ، از بر ما نقل مکن گفتم آری نکنم ، ساکن و باشنده شدم
چشمه خورشید توئی ، سایه گه بید منم چونک زدی برسر من پست وگدازنده شدم
تابش جان یافت دلم ، وا شد و بشکافت دلم اطلس نو بافت دلم،دشمن این ژنده شدم
صورت جان وقت سحر ، لاف همی زد ز بطر بنده و خربنده بدم ، شاه و خداونده شدم
شکر کند کاغذ تو از شکر بی حد تو کامد او دربر من ،با وی ماننده شدم
شکر کند خاک دژم ، از فلک و چرخ بخم کزنظروگردش او نور پذیرنده شدم
شکر کند چرخ فلک ، از ملک و ملک و ملک کزکرم و بخشش اوروشن وبخشنده شدم
شکر کند عارف حق کز همه بر دیم سبق برزبر هفت طبق ، اختر رخشنده شدم
زهره بدم ماه شدم چرخ دو صد تاه شدم یوسف بودم ز کنون یوسف زاینده شدم
از توا م ای شهره قمر ، در من و در خود بنگر کز اثرخنده توگلشن خندنده شدم
باش چو شطرنج روان خامش و خود جمله زبان کز رخ آن شاه جهان فرخ و فرخنده شدم
دوستان محترم تبریک میگویم و امیدوارم سال
خوش و خوب و پر امنیتی درتمام کشور های جهان
مخصوصا" کشور های اسلامی باشد و تمام
مسلمانان اعم از اهل تسنن و اهل تشیع در اتفاق و
برادری تمام شب و روز بگذرانند.

بر گرفته از سایت روز نامه ماندگار
جمشید یما
روز گذشته جنازه فرمانده امنیه ولایت کندز با اشتراک هزاران تن در ولسوالی سیدخیل ولایت پروان به خاک سپرده شد. مولانا عبدالرحمن سیدخیلی یکی از فرماندهان مشهور جبههی مقاومت و فرمانده پولیس ولایت کندز، در حوالی ساعت 8 شب پنجشنبه بر اثر حملهی انتحاری در شهر کندز کشته شد.
عبدالرحمن سید خیلی//دوکتور عبدالله و قهرمان ملی
در این حادثه بر علاوه جنرال سیدخیلی، چهارتن از محافظانش
جنرال عبدالرحمن سیدخیلی هنگامی که میخواست به اقامتگاهش برود، در مسیر راه در منطقهی «کاه فروشی» شهر کندز، آماج حملهی تروریستی قرار گرفت.
نیز کشته شده اند. سخنگوی فرماندهی پولیس زون 303 پامیر در شمال به رسانهها گفته است، معاون فرماندهی این ولایت به شمول آمر امنیت کندز در جملهی مجروحان قرار دارند. گفته میشود که شخص انتحارکننده لباس نظامی به تن داشته است.
آگاهان نظامی معتقد اند کشته شدن «فرمانده شجاع و مصمم دوران جهاد و مقاومت»، دستاورد خوبی برای دشمنان دیرینهی مردم افغانستان است. مولانا عبدالرحمن سیدخیلی یکی از فرماندهان شجاع و متین جبههی مقاومت به رهبری قهرمان ملی کشور بود. آقای سیدخیلی در شجاعت و قاطعیت در برابر دشمن از نام و نشان بالایي در جبههی مقاومت برخوردار بود. سیدخیلی پس از به وجود آمدن ادارهی موقت، به حیث فرمانده پولیس ولایت پروان ایفای وظیفه مینمود.
جنرال سیدخیلی به دنبال متشنج شدن اوضاع در ولایت بغلان در شمال کشور، از سوی مقامهای وزارت داخله به حیث فرمانده پولیس بغلان معرفی شد. با معرفی او به این سمت، نیروهای امنیتی بغلان دستآوردهای بزرگی را در راستانی تأمنین امنیت و مبارزه با دهشتافگنی در این ولایت کسب کردند.
آقای سیدخیلی یک بار دیگر پس از تغییرات در وزارت داخله به سمت فرمانده پولیس پروان معرفی شد. در آخرین مورد، مولانا سیدخیلی از سوی جنرال بسمالله محمدی وزیر داخلهی کشور به حیث فرمانده پولیس کندز گماشته شد. گفته میشود جنرال سیدخلی به خاطر عزم و ارادهیی که در نابودسازی طالبان و سایر گروههای تروریستی داشت، از سوی وزیر داخلهی کشور به این سمت گماشته شد.
هنگامی که آقای سیدخیلی به این سمت گماشته شده بود، طالبان قصد داشتند او را در مسير راه بغلان- قندوز به قتل برسانند. در آن هنگام، شورشیان طالب در مسير راه کاروان جنـرال عبدالرحمن سيدخيلى را در نقاط مختلف ولایت کندز و بغلان مورد حملات شدید قرار دادند؛ اما فرمانده سیدخیلی با مقاومت تمام آنها را تارومار کرد. طالبان که از شجاعت آقای سیدخیلی باخبر بودند، ابتدا در منطقه «جرخشک» بغلان کاروان او را هدف موشک قرار دادند.
در آن زمان جنگ ميان طالبان و افراد مربوط به فرمانده عبدالرحمن سيدخيلى به مدت سه ساعت ادامه پيدا کرد که در نتيجه چهار طالب به قتل رسيد و پنج تن آنها زخمى شدند، اما به محافظان سيدخيلى آسيبى نرسيد. همچنان در همان روز کاروان فرمانده عبدالرحمن سیدخیلی، با کمين ديگر طالبان در منطقه «انگور باغ» ولسوالى على آباد کندز روبرو شد که در اين درگيرى نيز طالبان يک کشته دادند.
دستاوردها در کندز پیش از تقرر مولانا سیدخیلی در فرماندهی پولیس ولایت کندز، این ولایت یکی از ناامنترین ولایتهای افغانستان به شمار میرفت.
در حقیت ولایت کندز به یک پایگاه امن و مطمئن براي شورشیان داخلی و خارجی در شمال تبدیل شده بود. هر روز دامنهی فعالیت شورشیان در شمال گسترش مییافت. پس از آنکه سیدخیلی به سمت فرمانده پولیس این ولایت گماشته شد، با عزم و اراده راسخی که در راستای به وجود آوردن امنیت به مردم کندز و در مجموع مردم کشور داشت، عملیاتهای بزرگی را در این ولایت راه اندازی کرد.
براثر فشاریهای بیامان مقامهای پولیس شمال و به خصوص مولانا سید خیلی، این ولایت از وجود شورشیان تا به دندان مسلح، پاکسازی شد. فشارهای پیهم بر شورشیان سبب شده بود که صدها مخالف مسلح دولت در کندز سلاحهای شان را کناز بگذارند و به دولت تسلیم شوند.
حالا روشن نیست در نبود فرمانده شجاع و پرتلاش آقای سیدخیلی، مقامهای امنیتی قادر خواهند شد کندز را همچنان از وجود مخالفان پاک نگهدارند؟ این پرسشی است که زمان به آن پاسخ خواهد داد.
میگویند روزی سلطان محمود غزنوی به خانه شیخ ابوالحسن خرقانی رفت دید که او در خانه نهایت ویرانه و کهنه نشسته است لباسهایش توته و پاره وگلم خانه اش نیز از لباسهایش بدتراست.
سلطان محمود بعد ازینکه اجازه ورود خواست به مجرد داخل شدن کیسه از زر را به نزد ابوالحسن گذاشت و خواست که او قبول کند ابوالحسن بشرطی قبول کرد که سلطان تکه از نان او بخورد سلطان هم قبول کرد و قتی نان را خورد نان از بس (قاق) خشک بود گلویش را گرفت و سرفه نمود خرقانی پرسید
ترا چه میشود ای سلطان؟
او گفت چیزی نیست فقط نان زیاد قاق بود و گلویم را گرفت خرقانی کیسه زر را به سلطان داد و گفت
جناب: زر شما نیز گلوی بنده را میخراشد بنا" این نیز برای من مفید نیست.

میلاد باسعادت حضرت بهترین عالم محمد مصطفی صلی الله علیه و آله وسلم را به تمام مسلمانان جهان تبریک وتهنیت عرض میکنم و امیدوارم که به برکت این روز مبارک خداوند در زنده گی اهل اسلام رفاه و آسایش را به ارمغان بیاورد.
هرکس این را میخواند باید درود به روان پاک سرور کاینات بفرستد
تشکر
(۱ ) در مورد عشق:-
جهاد در راه خدا. وطن وآزادی ! چه عشقی والاتر از این عشق به خدا عشق به مردم. عشق به آزادی و انسانیت.
تلاش برای رهایی انسان از بندو زنجیر وقتی که انسان چنین عشقی داشته باشدو به پاس آن جان برکف بگذاردو به خاطر صلح و آزادی جهادکندتا انسان به حق طبیعی یعنی به آزادی دست یابد عشق به خودی خود معنی میشود.
(۲ )درمورد حقوق زن:-
پیش ما زنان و مردان از نقطه انسانی ارزش برابر دارند هیچیک را نسبت به دیگری برتری نیست در آینده زنان میتوانند تحصیل کنند مینوانند در انتخابات رای دهند و خود را کاندید کنندو در خدمات اجتماعی سهم بگیرند.
(۳) درمورد ذوق و علاقه:-
علاقه زیادی به شعر دارم شعر های حافظ شیرازی مرا مات و مبهوت میکند وقتی به اشعار او گوش فرامیدهم در حیرت فرومیروم بعضی اوقات موسیقی نیز میشنوم
(۴) در مورد مواد مخدر:-
کشت مخدرات و استفاده سو ازان از نظر دین مبین اسلام حرام است و ما پیرو دین خود هستیم اگر مناطق ما را بگویید در مناطق ما نه تنها تریاک نیست بلکه ما سگرت را نیز منع قرار داده ایم.
مرا دردیست اندر دل زدست مهوشان اینجا
شده ام من زدست او چو چشم خون فشان اینجا
سرشک غم بسی بارم زدل اندر فراق او
دگرنیست اشک برچشمم چه سازم من نهان اینجا
دلا بی من چه میگردی تو اندر کوی آن مهرو
چو تو صدها دل افتاده ست بی نام و شان اینجا
همیشه بلبلانش مست همیشه سبز دامانش
همیشه میگذرد یکسان بهار و هم خزان اینجا
شوم من بلبل نغمه سرای باغ و این بوستان
مداما" گل به بر دارد چو بینی گلستان اینجا
غذای نفس خام اندیش باشد دیدن ظاهر
عجب بد گیر افتادم با عقل و زبان اینجا
هوس بدنام شهرم کرد خدایا گیر دست من
وگرنه میفتد (باسط) به گودال جهان اینجا
روایت است که روزی شخصی در مجلس حضرت پیغمبر خدا (ص) آمد و گفت:
یا رسول الله شنیده ام شما خیلی مرد سخی هستید و همیشه قدر و عزت میهمان خود را میکنید آیا برای من که خیلی گرسنه ام نان میدهی؟؟
رسول الله کسی را بخانه فرستاد تا مقداری غذا بیاورد کسیکه بخانه رسول خدا رفته بود گفت که حضرت ام المومنین میگوید:
خود تان هم میدانید که دوروز شده است که اصلا" چیزی در خانه برای خوردن نداریم.
رسول خدا با لبخند نازنینی که قناعت و صبر شان را نشان میداد نگاهی به حضرت طلحه انداخته و او را خطاب قرارداد!
ای طلحه این میهمان را بخانه ببر و چیزی برای او بده تا بخورد حضرت طلحه او را بخانه برده و به خانم خود گفت اگر چیزی در خانه داریم بیاور که میهمان رسول خدا امروز در خانه ماست خانم او به شوهر خود گفت هیچ چیزی در خانه نداریم بجز اندکی غذای که به اطفال گذاشته ام طلحه برایش گفت:
اطفال را به یک کاری مشغول بساز که بخوابند تامیهمان رسول خدا را طعام بدهیم خانم او چنین کرد اما آن غذا آنقدر نبود که دو نفر مشغول خوردن نان شوند بنا" حضرت طلحه وقتی غذا را پیش میهمان گذاشت به بهانه کم بودن روغن چراغ چراغ را خاموش کرد
و دستش را بسوی غذا دراز میکرد اما ازان صرف نمیکرد دست را خالی به دهان برده و صدای خوردن را میکشید تا اینکه آن میهمان سیر شد و او را دوباره نزد رسول خدا آورد.
حضرت رسول خدا (ص) رو به طلحه نمودو گفت: ای طلحه به این میهمان چه دادی که خداوند یعنی رزاق مطلق را به تعجب آوردی؟
طلحه در حالیکه میگریست گفت: پدر و مادرم فدایت باد یا رسول الله من کاری بجز سیر کردن میهمان شما نکرده ام وآن هم غذای را که خدا برایمان داده بود تا به اطفال بدهیم ما آنرا به میهمان دادیم و به زنم گفتم که اطفال را به بهانه بخواباند تا غذا را به میهمان بدهیم آن هم از ترس اینکه مبادامیهمان آزرده شود که چرا ما غذا نمیخوریم چراغ را خاموش کردم و دست خالی ام را به کاسه برده و دوباره به دهنم میگذاشتم.
ببینید دوستان عزیز چقدر اول های اسلام پاک و بی ریا بوده است؟؟
شعر یکی از آزادی خواهان کشور به نام غلام مصطفی حبیبی هست که خیلی هم دلکش است
جهل قرن بیست و یک بالا گرفت نقش نمرودی به خود پاپا گرفت
تیر او پرتاب سوی آسمان تیر استهزای این سوی قرآن
حق زنومیدی دلش آسوده کرد بر ذباحی ماهی اش آلوده کرد
سرکشی ها حلقه زنجیر شد پشه لنگش چو دامنگیر شد
او ز دست پشه خوار و حزین سر همی کوبید بر روی زمین
دادن فتوای این گبر سیاه در حقیقت خویش را سازد تباه
تو کجا و حق کجا ای کور پاپ تو چو خفاشی و حق چون آفتاب
ای هلاکت باد بر دستی که او میبرد آتش بسوی برگ تو
کاغذ و خط گرچه مخلوق خداست نفس قرآن خدا معجز نماست
حق تعالی بیش دارد حوصله کس ندارد طاقت یک زلزله
من بخون سردی بکردم این بیان کور مادر زاد کی بیند جهان
چشم کور و قلب کوروگوش کر رمز قرآن را کجا گردد خبر
مرد مومن پایبند مکتبم مکتب اسلام باشد مذهبم
این اهانت نیست اندر دین ما بر اهانت دایما" نفرین ما
کاشکی تو پیرو عیسی شدی قلب روشن دیده ای بینا شدی
گاه صلیب از بهر او کردی تیار گاه پسر خواندیش با پروردگار
تا مسیحا خسته شد از جهل تان رفت او زنده بسوی آسمان
از چه وقتی پیرو عیسی شدی؟ پیشتاز مذهب دنیا شدی
پیرو عیسی که دلسوزی کند کی مثال تو ورق سوزی کند
لعنت حق باد بر بالای تو بر تو و با اینچنین فتوای تو
زنده گی ننگست بهتر مردنت خاک بادا بر صلیب گردنت
((غلام مصطفی حبیبی))
ماه مبارک محرم الحرام روز دهم عاشورا روز شهادت جانکاه حضرت ابا عبدالله حسین ابن علی (رض)
روز پیروزی خون بر شمشیر رابرای تمام مسلمانان جهان تسلیت عرض میکنم و از بارگاه ایزد متعال استدعادارم که تمام مسلمانان دنیادر اتفاق و اتحاد بسر ببرند.

َعید سعید اضحی را برای تمام مسلمانان جهان تبریک و تهنیت عرض مینمایم امید عید خوشی داشته باشید
برای قرآن
ای نباشد بهتر از تو رهنمای بهتر=== وی ندیده هیچکس چون تو کتابی خوبتر
لفظ ها و نکته هایت دلنشین و بس قشنگ===سوره (یاسین)تو از دو جهان مرغوبتر
(نازعات) و (عادیات) و (زلزله) و (قارعه)===نزد حقجویان بود از دو جهان محبوبتر
گنج عارف علم تخنیک درج سورت های تو===علم معنی از تو گیریم چون تویی مطلوبتر
خیر اگز اسلام نمایان سود بردند زین کتاب===یا ترا کردند ز اهل دون کمی محجوبتر
لیک نورت بسکه تابد بر سر اهل خدا===کرده ثابت پیش مردم که تویی مشهورتر
گرچه تعریف وجودت سخت و ناممکن بود===مینگنجد حرف هایت در خطی چند خوبتر
اما چون داند اگر کس اندکی راز تر===میشوی اندر دل او همچو عشق مجذوبتر
حال زار شیرزاد را عرض یزدان کن شفیع
میشود کم کم زراه دین خود او دورتر
عقرب (۱۳۸۹)
امروز تصمیم گرفتم را جع به نگه داشتن نفس داستانی برایتان بنویسم امید بخوانید!
از جمله تب تابعین یکی هم سلیمان بود که اسم والد محترمش فراموشم گردیده است
میگویند او حسن زیبای داشت اتفاقا" روزی با دوستش به مکه میرفت در جای توقف کردند
دوستش بنا به کاری که داشت جای رفت و او تنها ماند زنی اعرابی نزد او آمد و تقاضای همبستری کرد
سلیمان آنقدر گریه کرد که آن زن پشیمان شد و رفت در همین هنگام دوستش آمد چون وضع او را دگرگون یافت جویای حال اوشد و گفت چه خبر است؟ گفت چیزی نیست چون دوستش اصرار کرد مجبور شد تا اورا نیز آگاه کند همینکه دوستش شنید به گریه شروع کرد سلیمان پرسید ترا چه شده است؟
گفت: اگر من جای تو میبودم شاید نمیتوانستم نفسم را کنترول کنم و مرتکب گناه میشدم و از جمله مفسدین قرار میگرفتم آنها به کعبه رسیدند و سلیمان رفت در کنا دیوار کعبه نشست همانجا خوابش برد در خواب مردی نهایت زیباو خوبصورت را دید ازو پرسید تو کی هستی؟
گفت من یوسف پیامبرام گفت راستی عجب داستانی بجا مانده از تو و زلیخا
یوسف (ع) گفت مثل تو و همان زن اعرابی اما درجه تو بیشتر هست چون مرا منع کردند اما تو خود خود را منع کردی.
امام غزالی (رح) مینویسد کسیکه قبل از مرتکب شدن زنا ازان صرف بخاطر خدا خود داری کند در درجه یوسف پیامبر قرار خواهد گرفت.
باری ابراهیم علیه السلام مشغول چرانیدن گوسفندان در سبز زاری بود خداوند میخواست اورا امتحان نماید.بنا" فرشته را بسوی او فرستاد.
آن فرشته بالای درختی نشسته و با صدای بلند گفت: ((الله ج)) ابراهیم (ع) آشفته شد و گفت
چی گفتی؟ یکبار دیگر هم بگو آن فرشته گفت بار اول مفت (رایگان) گفتم حالا که مفت نمیگویم
ابراهیم گفت من که چیزی ندارم بجز این گوسفندان اما چون آن صدا خیلی خوشش آمده بود گفت نیم گوسفندانم از تو یکبار دیگر هم بگو و او با صدای بلند گفت ((الله)) گفت یکبار دیگر هم بگو
گفت چی میدهی گفت نیم دیگر گوسفندانم را و او تکرار کرد چون از صدا نهایت خوشش آمده بود باز خواهش کرد که بگوید و این بار گفت: نوکر غلام چوپان بکار نداری؟
غلامی ات را میکنم یکبار دیگر هم بگو: و او خود را معرفی نموده و گفت من فرستاده الله هستم و او تورا امتحان نمود و خوشبختانه که موفق شدی.
ببینید عشق حقیقی این را میگویند
سال ها شد زنده گی ام در تباهی میگذرد
غافل از احکام و انوار الهی میگذرد
تو مپرس از من چرا رنگم دگرگون گشته است
دور از خویشم و روزم در سیاهی میگذرد
روز و شب با دوستان غیبت یکدیگر کنیم
ارزیابی کن که چونم در فکاهی میگذرد
ما که تسلیم هوا و نفس بد کردار شدیم
خواب و خور از حد زیاد یعنی رفاهی میگذرد
دیشبم میخواره گان دیدند کتاب در دست بود
گفت به فریاددور روید اینک سیاهی میگذرد
تابع الفاظ شیطان بنده ای سیم و طلا
از سر شب تا به صبح گاه گاه پگاهی میگذرد
نیست و نابود باد باسط این دل بی رنگ تو
کاین شب قدر هم ز پیشت با چه آهی میگذرد
آورده اند که مردی پیوسته در جستجوی مکر زنان بود و او مردی فاضل و دانشمند بود و همیشه احتیاط میکرد تا از زنان دور باشد و بر زنان اعتبار نداشت و در باب مکر زنان کتابی نیز بنام (حیله النسا) نوشته بود و هر چیز از مکر زنان که میدانست و یا میشنید در آن نوشته میکرد.
باری در هنگام سفر به قبیله بنی اسد رسید و چون شب بود نزدیک قبیله رفت و به دروازه تک تک زد
چون مرد در خانه نبود زنی از دروازه بر آمد زنی که همچو مهتاب چهارده میدرخشید آن زن چون دید مرد غریبه ای هست نزدیک رفته وسلام کرد مرد جوابش را داد و گفت مهمان کار نداری؟
زن گفت: چرا مهمان دوست خداست شفقت کن و به درون خانه درای و او را بخانه برد چیزی که داشت به آن مرد آورد و گفت رسیده رسیدهّ خود خورد.
بعد از خوردن پرسید ای زن مهمان داری از که آموختی؟ گفت از آنجا که رسول الله فرموده {{مهمان دلیل بهشت است}} آن مرد تعجب کرد که زنی به همه جهت آراسته بود.
زن رفت و بکار خود مشغول شد و آن مرد نیز به مطالعه کتاب پرداخت
زن گفت: این چه کتابی است که آنرا با دقت مطالعه میکنی؟
آن مرد با میل تمام نگاهی به کتاب و زن کرده و گفت این کتاب حیله النسا هست که آنرا جمع نموده ام
آن زن چون این شنید بخندید و گفت مثال تو مثل آن مرد است که آب دریا را با ترازو وزن میکرد ای برادر دست ازین کار بردار هر چه از مکر زنان نویسی کم است برو و اوقات خود را صرف طاعت و عبادت کن
چون این سخن بشنید به فکر فرورفته و حیران به کمال و جمال آن زن شد.
آن زن رفت و جایی برای ان مرد معین کرد تا بخوابد
روز دیگر زن به پیش آن مرد آمده و گفت ای مرد میخواهی شمه از مکر زنان به تو بنمایم تا بر تو مکر زن معلوم شود؟
آن مرد رضایت نشان داد.
زن به اطاق دیگر رفته و خود را بسیار زیبا بیاراست و همچون کبک خرامان آمد و کنا آن مرد نشست و به عشوه و ناز و کرشمه آغاز کرد و اشعاری مناسب حال خود میخواند تا اینکه دل آن مرد را برد و عنان از کفش پرید چنانکه دل اورا در بند کمر خود دید و دانست که تیر به نشانه خورده بس گرم ناز و نیاز با آن مرد شد.
آن مرد عاشق و بیقرار و بی تاب گشته و گفت من غلط کرده بودم زن با این خوبی تمام در جهان بوده و من غافل ازینم پس محو جمال او شده و گفت: ای مونس جان و ای سرو روان ای خورشید تابان و ای شکر لب شیرین دهان
مرا دل بجانیست بردی تو دل ببردی دل و من بماندم خجل
زن گفت: ای مرد ترا چه شده؟ توکه مرد دانشمندی بودی و صاحب کتاب حیله النسا!
گفت: پیش ازین گر اختیاری داشتم ای جان من چون ترا دیدم عنان اختیار از دست رفت
پس به عجز و زاری در آمده و اظهار عشق کرد .
در این سخن بودند که کنیزی درآمد و گفت: ای بی بی! برخیز که خواجه رسید چرا نشسته ای؟
زن مضطرب شده و از جای برخواست و آرایش خود را برهم زد و کناری ایستاد آن مرد چون این حال دید پرسید چه خبر است؟
گفت: شوهرم سه روز بود که به شکار رفته بود الحال اگر مرا به این حال ببیند هلاک خواهد کرد
چون این بشنید حیران مانده و پرسید پس حال من چه خواهد شد؟ زن گفت برخیز در این صندوق لحظه درآی تا ببینم چه میشود آن مرد درون صندوق رفته و زن سر آنرا بست.
زن نزدیک شوهر رفته و از دست او گرفته هردو خندان به اطاق آمدند و در پهلوی همدیگر در پشت آن صندوق نشستند و از هر چیز سخن میگفتند یک بار زن حرکتی به صندوق داده و این بیت را خواند
مزن در وادی مکر و حیل تو گام که از مکر زنان بیفتی بدام
شوهر گفت چه واقع شده؟
گفت دیشب جوان غریبی به خانه ما آمد من اورا خانه آورده و برایش نان و طعام دادم مرد دانشمندی بود و کتابی را مطالعه مینمود از کتاب پرسیدم گفت کتابی است که خودش گردآوری نموده در باب مکر زنان بنام (حیله النسا) من چون این سخن شنیدم به غیرتم خورد به او گفتم تو کی چنین کاری توانی؟
تبسمی نمود من گفتم میخواهی شمه از مکر زنان به تو بنمایم. پس اطاق دیگر رفته و خود را آرایش کردم و در پهلویش نشستم (مرد همه سخنان را در درون صندوق میشنید و دلش به تپش آمده بود)
شوهر گفت: راست میگویی یا شوخی میکنی؟
گفت: دروغگو دشمن خدا است
شوهر گفت پس آن مرد چه شد؟
گفت: چون غرور اورا دیدم خواستم به او بنمایم که مکر زنان در کتاب نگنجد با او خلوت کرده و با ناز و عشوه دلش را بردم هنوز مطلب تمام نشده بود که تو امدی و عیش مارا برهم زدی
من نیز اورا از ترس در صندوق پنهان کردم چون شوهر این سخن بشنید به خروش آمده و گفت نمک حرام کجاست تا جزایش را بدهم.
زن گفت اضطراب مکن جای نرفته و همین جاست شوهر شمشیر کشیده و گفت نشانش بده تا همینجا اورا قطعه قطعه کنم! (آن بیچاره در صندوق قالب تهی کرده بود) زن گفت در همین صندوق بگیر کلی و ببینش (زن و مرد مدتی بود که با هم چناغ بسته بودند و هیچ کدام نمیبرد) چون مرد قهر بود سریع کلی را گرفته همینکه بدست گرفت زن گفت مرا یاد ترا فراموش! چناغ را باختی
مرد چون این سخن شنید کلید بینداخت و گفت لعنت خدا بر زن شیطان چطور مرا به غضب آوردی شیطان باید شاگردی تو کند فکر کرد ان داستان ساخته آن زن بوده و خاموش شد
زن بر سر دلداری آمده وداستان دیگری را گفت و روغن غازی به ریش شوهر مالید که تا داستان مهمان از ذهن او خارج شود .
بعد ازان نان آورده و باهم خوردند و لحظه دیگر به صحبت نشستند سپس شوهر را به حمام فرستاده و قفل صندوق را بگشوده و آن مرد را بیرون آورد شربتی برایش داد و گفت ای برادر هر چند تو مرد عاقلی هستی اما پیش من هیچ نیستی اکنون بر عقل خود مغرور مباش و به علم خود مناز و برو دنبال علم شرعی بگرد و این کار را رها کن.
مرد گفت حقا که شیطان شاگردی تو نتواند.
کتاب را با آب شسته و در پی علوم شرعی رفت..
برگرفته از کتاب زنگ خطر
برق چشمان تو ای جان چون عذابم میکند
آن نگاه گرم تو هر دم کبابم میکند
با چه سازی من بسازم شعر خود را بهر تو
چون که آن زلف تو ای گلرخ ربابم میکند
نامه بنوشتم بدادم بهر خیل شهسوار
دلربایی ها نمود و گفت جوابم میکند
چون گل اندامان قد دارد آن طناز من
چون شکر شیرین هر لحظه حبابم میکند
با چه روی گویمت این مژده را ای دل که او
حال از دیوانگان خود حسابم میکند
این چه بازیست و چه سازیست کاندرین دنیای دون
نفس بد کیشم مرا چون کور عذابم میکند
پیش کویش میگشتم تا سیر بینم روی او
لیک نگاه خشمناک او عتابم میکند
خون دل نوشیده است هنوزگوید می بیار
دلبرم امروز به یقین که ترابم میکند
دیگرم نیست آرزو آباد بینم این وطن
این غم و غربت زدوستانم آبم میکند
من چیزی از خود نمیدانم ولیکن باسطا
شعر حافظ هر زمان تشویق نابم میکند
عبدالباسط(۱۳۸۷)