بهار
سر از خاک تو
برمی دارد
اما تو سراز سنگ...
سر از خاک تو
برمی دارد
اما تو سراز سنگ...
پدر چه ماه مهربانی است که در سایه شعاع شیرین خورشید مهربانی های مادر به ندرت دیده می شود و تنها در فراغ خورشید می توانی نور و گرمابخشی ماه را حس کنی ... درغروبی که پدرنگاهش را به سمت کهکشانی دیگر کشانده ، آنوقت می فهمی که آبان هم می تواند استخوان هایت را بلرزاند و سرانگشتانت رایخ ببندد و چشمانت را پر از ابرهایی که...
ابر در چشمان من پیدا شده
آنقدر باریده تا دریا شده
درد در آتشفشان داغ من
مثل شعله در دلم مانا شده
زخم این بستر مرا دیوانه کرد
دشت لاله در فراغت وا شده
چشم من مانده به راهت بعد تو
مولوی می خواند و نیما شده
دیدن روی تو ای آرام جان
روز وشب در خواب ما رویا شده
در فراغت ریشه هایم خشک خشک
قامتم مثل بلوطی تا شده
حال وروزم بدتر از حال تو شد
آتشی در جان من برپا شده
مثل پاییزم که بی برگی مرا...
مثل برگی زیر پا...تنها شده
ساعتم لبریز از بهت و سکوت
خانه ام بی رونق بابا شده
یازدهم آبان، ارومیه-ایلام
درمن
کسی نیست جز تو
که نفس نفس می زند
با پای پیاده
مجنون همیشگی فصل ها
۲
پیاده می روم
کربلا
از من
برگشته بود
۳
...پیاده می شوم
تاول هام
خندیدند
۴
پایم
به حرم نرسید و
دستم به...
تا گلویت
چند نماز
ف
ا
ص
ل
ه
د
ا
ر
م
ده تیر
درمن گل کرده
تفنگ ها
مهران را جشن گرفته اند
@کربلای 1
شلمچه!
چه کربلای کوچکی است
مهران
جهان
با شاعران روسپید می شود
زمستان با برف
2
تمام فصل های دفترم
سپید است
جز زمستان!
3
لایه
لایه لایه
سپید می شوم
با مرگ
4
باران ها گفتند :
چه موسیقیِ ِ زیبایی به لب دارند
بر ف ها
دوغزل از مجموعه شعر جدیدالانتشار"به
تنهایی تکیه می زنم"
1
(برای گل گلوی حسین)
وقتي كه جاري ميشود اشكم به سويت
آيينهام گل ميكند در روبرويت
خالي نميماند خيالم از نگاهت
با چشمهها، با رودها در جستجويت
آزادگي گُل كرد از دستان سبزت
مردانگي پژمرد در زخم گلويت
دريا هراسان شد در آن ظهر عطشناك
آب از عطشناكي خروشان شد به سويت
2
رود به دنبال توبی تاب شد
ماه ترا دید که بی خواب شد
آب نفهمید ترا بیش از این
تا جگر دشت که خوناب شد
تشنگی آنقدر به آخر رسید
دجله برای عطشت آب شد
نام تو آوازه ی تقویم هاست
نام تو در ذهن زمان قاب شد
ناب ترین چشمه ی هستی تویی
قطره ای از عشق تو مهتاب شد
قافیه تکرار عطش های توست
قافیه در سوگ تو نایاب شد
به تنهایی تکیه می زنم
عنوان مجموعه شعری است از من که به تازگی توسط انتشارات شاملو در 72صفحه و شامل شعرهای
اجتماعی و عاشقانه در دو فصل( کلاسیک و نو ) به چاپ رسیده که طرح روی جلد و صفحه آرایی آن اثر
ماندگار گرافیست جوان و خوش ذوق شیرازی جناب آقای سیامک سرتیپی است. غزلی ازاین مجموعه تقدیم
شما خوبان می شود:

.jpg)
تنها
پیرهنی ست که
کلاغ ها را
سپید می کند
میراژها
بمب هایی کاشتنددرحیاط پدر بزرگ
چقدر چشمه ی مضطرب می جوشد
از این خانه
چه کوچه ی شهیدی است ایلام!
۲
نفت/ کبریت/آ
تش
چه طعم تلخی داشت
جنگ
۳
شلمچه!
چه کربلای کوچکی است
مهران
۴
(برای تمام انسان های در جنگ ازدست شده)
بهار
سرازخاک تو درمی آورد
اما تو
سرازسنگ ...
۵
(برای تمام جنگ های جهان از ابتدا تا...)
جنگ
ازکدام جبهه آمده ؟
که برادرنمی شناسد!
تو ای سرچشمه ی تا بی نهایت
فروغی می شکوفد از نگاهت
بهاری می خروشد از صدایت
گاهی بر سنگ و
گاهی برسفره می نشینم
تا هفت سین سکوتم
سبزه از
زیر پای برف ها
برویاند
ماهی ام
نه در دریاو
نه درتنگ
قرارم
سیبم
فقط با گاز های تو
مزه
و سال ام فقط با
برگ های تو
نو
بدون این که
گندم هایت را سمنو
یا
سکه های سخمه ات را بادلار ...
برای این سفره ی بهاری
عوض کرده باشم
مرد
تنها
سه حرف دارد
اما
نامردی حرف ندارد
که سایه ای چتر آد م ها کنم
و
گیسوهای مجنونم را
درپایکوبی شان
بلرزانم
پرنده ای
کوچکم
که خواب را
ازچشمان درختان
می دزدم
و میله های قفس را
می دوزم
شاید آنطرف تر
خوشحالی موقت کودکی را
خواب ببینم
ماه تو را ديد كه بي خواب شد
آب نفهمید تو رابیش از این
تاجگر دشت که خوناب شد
تشنگي آنقدر به آخر رسيد
سنگ براي عطشت آب شد
نام تو آوازه ی تقویم هاست
نام تو در ذهن زمان قاب شد
ناب ترین چشمه ی هستی تویی
قطره ای از عشق تو مهتاب شد
قافیه تکرارعطش های توست
قافیه در سوگ تو نایاب شد
رود به دنبال تو بي تاب شد
ماه تو را ديد كه بي خواب شد
تشنگي آنقدر به آخر رسيد
سنگ براي عطشت آب شد
محرم 1432
به کدام حلقه
ختم می شود
مثل-
کودک
که در امتدادمسیر
پیر مرد ازآب در می آید
و جنس های تقلبی
در آخر این داستان می شکنند
مثلا
وقتی که پیر می شوی بی دلیل
شیشه هات مه آلودو خیس یا...
آخر این خط
به کدام حلقه
می خورد
که
این همه شیشه
بی صدا
می
ش
ک
ند
در خانه ای که اصلا پنجره ندارد
و آب از آب
تکان نمی خورد.
۲۲/۸/۹۰
¤¤ شاعر و رنگ ها
خسته زیرِِِِِ لیمویی هایی می نشینم
وهی از عطرشان نفس می گیرم
همسایگان جنوبی من
نارنجی هایی هستند
که زبانم را
کمی تاقسمتی می فهمند
با عطر نارنجی چشم هایم
از من فاصله می گیرند
ودر ستاره های به خواب رفته ام
چیزی پیدا می شود مثل تو
تو
مرابهتر از هر نارنجی و لیمویی
می فهمی
بی که چیزی گفته باشم.
(۱)
گردي
به خاك
اضافه مي شود
اورانيومي
در گلوي كودكي معصوم
منفجر مي شود
اينجا ايلام است
(۲)
گرد
گرد
گرد
خاک
خاک
خاک
چه زنده به گور مدرنی!
(برای اربعین بی حسین (ع) زینب)
یک خیمه دلم ابر زمستان دارد
انگار دلم بارش باران دارد
زینب دل آتش شده ی من شده است
هر روز دلم شام غریبان دارد
وقتی که دست نوشته های دهه ی هفتاد را ورق می زدم وبر گذر عمر غبطه می خوردم دیدم که دهه ی هشتاد نیز آخرین ثانیه های خود را رخ می بازد -با همه ی خاطرات شیرین و تلخش-و به دست فراموشی می رود حیفم آمد اشعار آیینی که تولدشان دهه ی قبل بود را در این پست نگذارم.
۱
از قافله ی عشق سحر جا ماندیم
چون کور دلان بی کس و تنها ماندیم
هفتادو دو رود از بر ما رفت ولی
ما تشنه لبان پشت به دریا ماندیم
(چاپ شده در مجله اطلاعات هفتگی)
۲
ازشرم نگاه مشک خنجر می سوخت
از تشنگی اش سرو و صنوبر می سوخت
با رفتن آن سبزترین واقعه نیز
چشم و دل و خیمه وبرادر می سوخت
۳
از شرم تو خیمه ی دلم می سوزد
اندیشه و فکر باطلم می سوزد
از شرم عطشناکی آن مرد بزرگ
دریا دریا ساحلم می سوزد
۴
گفتم که بساط سفره ماتم باشد
زخم و عطش ودوکاسه ی غم باشد
شاید که برای من عطشان غریب
این سفره ی نذری محرم باشد
۵
دریا شدم و به کربلا رفت دلم
صحرا شدم و به نینوا رفت دلم
با این همه ابر و کوزه ماندم چه کنم؟
دیشب که سحر با شهدا رفت دلم
۶
زشب تا صبح فردا گریه کردم
نه قطره بلکه دریا گریه کردم
برای دیدن روی تو ای ماه
زمین و آسمان را گریه کردم
(چاپ شده در مجله اطلاعات هفتگی)
۷
حیران شده ایم و خواب دیدیم ترا
با مشک بدون آب دیدیم ترا
مفهوم تمام رودهای هستی
بودی و چنان سراب دیدیم ترا
۸
سر سبزترین گل نگاهم عباس
پروانه و شمع صبحگاهم عباس
خورشیدتر از نگاه او چشمی نیست
پر شعله ترین شعاع ماهم عباس
۹
یک خیمه پر از تشنگی و ...سوزاندن
با نای بریده و ... خدارا خواندن
کار من و تو نیست برادر هیهات:
با بال بریده و... پرنده ماندن
۱۰
لبی لرزان وچشمی مانده بر در
امیدی خسته و بی بال و بی پر
کبوتر های کوچک بر گلو شان
بجای آب آمد زخم خنجر
۱۱
دلم دریای خون است و تباهی
تنم لبریز ازشب از سیاهی
خجالت می کشم از ماندن خود
و از کوچ کبو تر های چاهی
وقتي كه جاري ميشود اشكم به سويت
آيينهام گل ميكند در روبرويت
خالي نميماند خيالم از نگاهت
با چشمهها، با رودها در جستجويت
آزادگي گُل كرد از دستان سبزت
مردانگي پژمرد در زخم گلويت
در يا هراسان شد در آن ظهر عطشناك
آب از عطشناكي خروشان شد به سويت
تا خوبتر ببارم بر تشنگان آبی
اکنون دلم گرفته است بی ماه و بی ستاره
از آسمان پریدند آن دوستان آبی
بارانِ اشک و آه و بارانِ دود و اندوه
تا صبح زخمی ام کرد این بی امان آبی!
با ابر گریه کردم با رود ناله کردم
اما دریغ مانده است دردِ نهان آبی
آمد غروب باران چون خاطرات یاران
اما نیامد از تو هرگز نشانِ آبی
وقتی که آسمان هم رنگِ لجن بگیرد
شاعر!بشوی دست از این کهکشانِ آبی
این بیت ها رسیدند حالا به انتهاشان
اما ادامه دارد این داستانِ آبی ...
اهواز -۷۶
(۱)
چشمه بشو تا كه بنوشم ترا
يا كه چنان سبزه بپوشم ترا
مسلك ما حلقه ندارد ولي
تا به ابد حلقه بگوشم ترا
ماه شدي منعكست ميكنم
رود شدم تا بخروشم ترا
حلقه كجا، دوست كجا، پرده كو؟
زود بيا تا كه بنوشم ترا
(۲)
این كيست كه ميآيد و جز او مددي نيست؟
خورشيد در آيينه چشمش عددي نيست
صبحي است كه آغشته به آغوش نسيم است
بحريست كه در پهنه آن جزر و مدي نيست
من ماندهام و ناي پر از شور و هياهو
زخمي بزن اين حنجره را باربدي نيست
من گم شدهام، گم شدهام، سبزترينم!
اي خضر كجايي كه شبم را بلدي نيست
آرامش مردابيام اي ماه بهم ريز!
شب آمد و در ساحل من جزر و مدي نيست
رفت از دل من مژده سبزينگي باغ
این كيست كه ميآيد و جز او مددي نيست؟
(۳)
چون غروب از اضطرابت سوختم
هفت دريا از سرابت سوختم
تا بباري تشنگيها از دو چشم
از شهاب پر شتابت سوختم
ماه را در آسمانم حلقه كن
از غروب آفتابت سوختم
من پي تصوير انساني جديد
غرق در درياي خوابت سوختم
آه اي آرامش صبح و نسيم
از غروب آفتابت سوختم
در پي تكثير آه و نالهها
مثل شعري در كتابت سوختم
آنقدر چشمان تو گل مينمود
تا كه در تصوير نابت سوختم
سوختم من چون ستارههاي تو
سوختم من! در حجابت سوختم!
به درد چه کسی می خورد که به درد من ؟
سوال آخرم از تو ...
که دیگر چقدر مرا ادامه می دهی
با این ته پیاله ی مرده و چشمان سوخته
که تا هر بامداد
اندو ه های جهان را
بشمارم و
با آنها
موهایم را
دانه
دانه
دانه
سپید کنم
و در شبان تکراری ام
آنقدر به اشک بنشینم که
ماه بترکدو
ستاره هایم باد کند
و خورشید هم
چون من
سرگیجه بگیرد
پس بیهوده
مرا
بیش از این
ادامه نده
که می خواهم در همین سطر بمیرم.
این ابر ترانه ی مرامی فهمد
اندوه زمانه ی مرا می فهمد
می باردو یکریزمرا می شوید
دلتنگی خانه ی مرا می فهمد
۲
گفتیم :سلامی و درودی نفرستاد(۱)
از آبی خود جاری رودی نفرستاد
آتش شده ام در دل این ابر عطشناک
برتشنگی ام ابر حسودی نفرستاد!
(۱)دیریست که دلدار پیامی نفرستاد.
این مکعب مستطیل چگونه توراسینه به سینه ی خاک می فشرد ؟
زمین که نمی توانست هیجانت را
بمیراند
دلت
در کدام آسمان لانه کرده است
که اینگونه
فوج فوج پرندگان را
هر صبح تا بی کران روءیاها به تلاطم درمی آورد
و پرندگان عاشق
آنقدر تو را می پرسند که
امتداد پروازشان در پس غروب گم میشود
به من بگو
تا چند بهار دیگر این پرندگان عاشقانه بخوانند
آواز نامت را؟