بار آخری که وبلاگمو آپدیت کردم، دقیقا ۴ سال پیش با یک پست بود؛ و قبل از اون، ۶ سال پیش. یعنی در طول ۶ سال فقط و تنها یک پست و یکمرتبه آپدیت.
احمقانهس اما به طور کلی فراموش کرده بودم که دیگه چنین وبلاگی وجود داره. اصلا باید زیر سایهی سنگینِ پلتفرمهای محبوب و قلدری که این روزها دارن یکه تازی میکنن قرار گرفته باشه و فراموش شده باشه. نمیدونم! اما هرچی که هست، فراموش شده بود و اون من بودم که فراموشش کرده بودم تا رها و متروک بشه در Cyberspace بی در و پیکر.
-توجیه پذیره- لابد دیگه هیچ جذابیتی برام نداشت که بخوام دوباره چیزی درش بنویسم.
نمیدونم دیروز یکمرتبه چه اتفاقی افتاد، چی شد که ناگهان رو در روی این وبلاگ قرار گرفتم؟ به محض روئت حال و هوام به شدت دگرگون شد. بعضی مطالب رو میخوندم و گاها لبخندی پهنای صورتمو میپوشوند؛ و شاید هم قطره اشکی.
اشتیاق عجیبی پیدا کردم تا دوباره واردش بشم. اما خب تلاشم بی نتیجه بود. بعد از این همه سال یادم نمیومد چه پسوردی براش انتخاب کرده بودم. حتی آدرس ایمیلی هم که زمان ساختش معرفی کرده بودم دیگه قابل استفاده نبود. عاصی شده بودم. مثل این میموند که کسی رو بعد از سالها پیدا کردی. کسی رو که میشناسی و باهاش خاطره داری اما ازت رو برمیگردونه. از روی دلخوری و دلشکستی؟ شاید!
تمام تمرکزمو جمع کردم تا بتونم پسوردش رو به یاد بیارم. باید واردش میشدم. باید از دلش در میآوردم. باید بهش میگفتم هنوز روحیه قدرشناسی درونم زندهست؛ و بابت روزهایی که اجازه دادی درونت بنویسم تا درونم رو تخلیه کنم ازت سپاسگزارم. باید بهش میگفتم که فراموش نشدی. باید بهش میگفتم چقدر حال خوب در گذشته بهم دادی و حالا میخوام باز هم درونت بنویسم.
قریب به ۵ ساعت تلاش برای پیدا کردن پسورد. آیا واقعا قرار بود معجزهای اتفاق بیفته؟بله! شاید واقعا قرار بود معجزهای رخ بده البته اگر اسمشو بشه گذاشت معجزه. اما چی شد یهو؟! چطوری پسوردش یادم اومد؟ از کجا؟ نمیدونم! واقعا نمیدونم!
فقط نوایی درونم میگه: تا آخر عمرت جاری نگهش دار، حتی اگر قرار بر این باشه که سالی فقط یکبار آپدیتش کنی.
تكان دهنده ترين قسمت رابطه، آنجاست كه يكى از آن دو ناگهان پى ميبرد قرار است ديگر دوست داشته نشود. يك تراژدىِ تهوع آور. يك فروپاشى عاطفى. رابطه كه به اين نقطه مى رسد، حسى متولد مى شود كه تمام روح را در خود ميبلعد. حسى در هم آميخته از عشق و نفرت و تضرع و انفعال و نابودى و پريشانى. شك و ترديد مانع مى شود از رفتن و عبور كردن. همه چيز همان جا متوقف مى شود و موريانه استفسار شروع مى كند به جويدن مغز. سوالات بى پاسخ وسط بحرانى حزين با شب بيدارى هاى خفقان آور، درد را تزريق مى كند به رگ هاى بى كسى آنكه ديگر دوست داشته نمى شود. رابطه كه به اين نقطه مى رسد، يكى قاتل مى شود و ديگرى مقتول. "دوست داشته نشدن" بدترين نوع قتل است.
دمشان گرم. انسان هایی هستند که مفیدند. گرم برخورد میکنند و همیشه با تبسم حرف هایتان را می شنوند. دروغ نمی گویند و راز دارند. بی منت دست می گیرند و بدون توقع کمک می کنند. آنها آرام اند همیشه و در جمع کم حرف می زنند. بخواهند هم نمی توانند بد باشند و همواره حضورشان با خیر و برکت همراه است. غیبت و قضاوت نمی کنند. چشم های مهربانی دارند و صدایشان گرم و بی لرزش است. محکم زندگی می کنند. روحیه خاصی دارند و با جذبه اند. لطافت رفتار دارند و با گذشت اند. نمونه ترین همسر برای زوج خود هستند و بهترین ولی برای فرزندان شان و مهربان ترین اولاد برای والدین شان. آنها آدم بودن را یاد گرفته اند و دوست داشتن را بلدند. دلشان که تنگ می شود صبر نمی کنند، سراغ میگیرند. حرف هایشان دلگرمی می دهد و ذهنی مثبت دارند. سخت دلگیر و ناراحت می شوند. کینه ای نیستند و محبت کردن غریزه شان است. آنها حرمت دارند و سزاوار تمجیدند. زیرا بودنشان اشتیاق آور است و نبودنشان دلهره می آورد.
بخند. من به تو منجر خواهم شد. بی رقیب شب را غارت می کنم تا تنها خورشید طنازی کند در جهانت. بخند تا غوغا شوم. فَوران کنم. شره کنم از انحنای بی پایان لبانت. بخند تا بدهکار شود اندوه سمج به سمفونیِ صدایت. آری بخند! خنده تو تقدیس می کند خانه ی دلم را.
خودم را می شناسم. کافی ست نشانی، آوایی، تصویری فراموش شده به ناگاه روبرویم ظاهر شود تا بی درنگ هجوم ببرم به گذشته و برای مدتی متوقف و منجمد شوم. دیگر صدایی نمی شنوم. توجه ام از زمان حال خارج می شود و مانند جنین در رَحِم مادر که به پهلو خوابیده و شناور است، غوطه می خورم در رَحِم خاطرات. دیگر رفتن و رسیدن و خوردن به کوچه علی چپ جواب نمی دهد. خاطرات، این کودکان هنجار شکن و نامشروع روابط، چنان به بن بستی مسقف میکشاننت که راه گریز از گذشته برایت مسدود می شود. مینشینی و ساعت ها رج میزنی تک تک حوادث را در پس بی حوصله گی و خمیازه های مکرر ذهنت. ورود می کنی در سینمایی انتزاعی و تماشاگر سریال هایی می شوی با چندین بازیگر زنده و مرده که بخش هایی توسط خودت طراحی و کارگردانی شده است لابد. چه می دانم! ریسمان خاطرات، ممکن است کهنه و پوسیده شود اما محال است که پاره شود. خاطرات، هویت تاریخی توست.
مست بودم. خیره به ترقوه ش پک های سنگین را یکی یکی از سیگار می گرفتم. نمی فهمیدم چه می گوید. نگاهم را که از آن استخوان های جادویی بر می داشتم، رویایم آسیب می دید. «لئونارد کوهن» آرام می خواند و فلسفه ی لندن بارانی را برایم پیچیده تر می کرد. مدام نام کوچکم را صدا می زد. آه محبوب من! صدایت مانند ناقوس کلیسای سنت میشل آرام بخش و مسحور کننده است. اعجاز لحظه را می شد حس کرد در حضوری بی دعوت به صرف شام آخر. کلت ِ تک گلوله بدهم یا جام شوکران؟ هیچکدام! من قبلا انتخابم را کرده ام. خیره به آن استخوان های زیبا، خواهم مُرد.
«بارمن»! جانی واکر لطفا ...
پوریا و صبا که رفتند انگلستان بیشتر احساس تنهایی کردم. وقتی می گویم بیشتر یعنی قبلش هم این احساس را داشتم. «تنهایی» حس مزخرفی ست که اگر دوره ش طولانی شود دیگر قادر به کنترلش نیستی. هی بیشتر می خواهی همراهت باشد. مراقب می شوی تا از دستش ندهی. هر روز تقویتش می کنی و با افکارت آب و کودش می دهی که قوی تر شود و رشد کند و به بلوغ برسد. هر کجا می روی با خودت میبریش تا لذت «در جمع نبودن» را از دست ندهی. می شود نزدیک ترین دوستت. یک همراه همیشگی!
بعد از رفتن شان چند روز در خانه ماندم و فقط برای خرید سیگار و مایحتاج روزانه م می آمدم بیرون که آن هم بیشتر از ۱۰ دقیقه طول نمی کشید. سعی می کردم خودم را در خانه با اینترنت و موسیقی و آشپزی سرگرم کنم و رابطه م را برای مدتی با دنیای بیرون قطع کنم.
آن زمان «تنهایی»ام انتخاب نا خواسته ای بود که در بدترین شکل ممکن به سراغم آمد. یک تنهایی عجیب که تا آن روز هیچ وقت تجربه نکرده بودم. حضور پوریا و صبا تا حدی کمرنگش کرده بود اما با رفتن شان شدت گرفت و عمق پیدا کرد. دیگر حوصله رفتن به مراکز خرید و رستوران و قدم زدن در سطح شهر را نداشتم. خانه امن ترین مکان برای من و تنهایی م بود.
بعد از یک مدت پوریا تماس گرفت و از موقعیتش گفت. از اینکه در شهر «لیورپول» هستند و هنوز به محیط مسلط نشدند. از آب و هوا گفت و اینکه تا نبض زندگی در کشور انگلیس دست شان بیاید کمی زمان می برد. چند دقیقه ای هم با صبا حرف زدم و از اینکه مثل یک دوست واقعی و نه یک همسر، کنار پوریا حرکت می کند تحسین اش کردم. خواستم مراقب یکدیگر باشند و سپس از هم خداحافظی کردیم.
اما غم انگیزترین حقیقت این بود که تنهایی من برای کسی مهم نبود. فقط خودم می دانستم چقدر تنها هستم. یک جهان ِ تنها، یک جهان تنهایی در وجود مردی که دوستانش او را فقط یک «علیرضا» می شناختند. آدمی مغرور که در ایجاد ارتباط سخت گیر است. این تنهایی انتخاب من نبود. اما کَندن از آن و بازگشت به دنیای دیگران انتخاب من بود دیگر. باید از آن پیله خارج می شدم. نباید می گذاشتم دوست و همراهم شود.
یکبار فالگوش ایستادم و به زمزمه ای که تنهایی م با خودش می کرد گوش دادم:
«باران را با جمع باید تماشا کرد. خیابان را با جمع باید راه رفت. خوراک را با جمع باید خورد. فیلم را با جمع باید دید. و تنهایی را گاهی، فقط گاهی باید دوست داشت.»
لمس بودنت
شهود و شعور نمی خواهد
ببین حالا که نیستی
چگونه اثر حضورت در تمام جانم جاریست؟
"علیرضا بدیع فر"
سیب، مسخره ترین بهانه بود
هر کس تو را دید،
آدم شد.
"علیرضا بدیع فر"
توقع داشتن، دلخوری به وجود می آورد فرزندم. من را ببخش اگر برای تربیتت قوانین را می شکنم و قبل از اینکه " احترام به بزرگ تر " را مبنای تربیت صحیح قرار دهم، جرات "نه" گفتن و شهامت "نه" شنیدن را به تو آموزش می دهم. من تربیت ناقص نسل خودم بودم. نسلی که از واژه ی "نه" وحشت داشت. نسلی که نه دلش می آمد "نه" بگوید و نه می توانست "نه" بشنود. اما تو نباید مانند من باشی. به یاد داشته باش عزیز بابا! وقتی جنبه ی "نه" شنیدن را داشته باشی، دیگر از هیچ کس توقع نداری مطابق میل ات رفتار کند و وقتی ظرفیت "نه" گفتن را داشته باشی، دیگران توقع بی جا از تو نخواهند داشت. "نه" گفتن و "نه" شنیدن باعث رشدت می شود، به شرط آنکه نترسی و نهراسی و من این شجاعت را در دلت خواهم کاشت.
نگران همیشگی تو
پدرت/ علیرضا بدیع فر
می دانست زمانی که فقط شنوده می شوم و حرف نمی زنم، یعنی «تنهایم بگذار». بنابراین بدون تامل شب بخیر گفت و گوشی تلفن را قطع کرد. خوب می داند چگونه مراعات احوالاتم را کند، کِی باشد، کِی نباشد. چه بگوید، چه نگوید. شاید بخاطر همین خصلت هایش باشد که این قدر شیفته اش هستم. هدفن را از گوش هایم در آوردم و با وسواس عجیبی سعی در برداشتن تار مویی که در دهانم رفته بود داشتم. چند وقتی است که دیگر عادت به بستن کامل ِ در اتاقم ندارم. از همانجایی که نشسته بودم داد زدم:
- مامان سیگار داری؟
+ آره، رو میز ناهار خوریه.
- چایی چی؟
+ آره عزیزم تازه دم کردم. علی؟ جون مامان انقد سیگار نکش.
- چشم.
بلند شدم و شروع کردم به راه رفتن در اتاق. پاهایم را طوری به زمین می گذاشتم که نه پاشنهام و نه انگشتانم از چهارچوب سرامیک ها خارج نشوند. حتی گاهی در خیابان هم اینگونه راه می روم. دقیقا زمانی که دو دل هستم. زمانی که فکرم مشغول است و نیاز دارم تا به یک نتیجه برسم. همان زمانی که می خواهم بدانم چیزی که بهش فکر میکنم انجام می شود یا نه. اگر پایم روی خط برود یعنی اینکه نه! نمیشود. یعنی قرار نیست بشود. یعنی اینکه ... اگر کسی در خیابان به رفتارهای من دقیق شود حتما با خودش می گوید «این بابا دیوانه است».
- علی چایی برات بریزم؟
+ نه مامان خودم میام می ریزم.
من چقدر صدای مادرم را دوست دارم. کاش می توانستم برایش یک خانه بخرم. حقش از این زندگی حداقل یک خانه است. نیست!؟ کم سختی نکشیده است. کم غصه نخورده است. کم عذاب ندیده است. جوانی اش را کاملا به یاد دارم. بانویی خوش اندام و خوش صدا که هر وقت در بحبحهی جنگ برق ها می رفت، برای من و خواهرم آهنگ های گوگوش را می خواند تا حوصله مان سر نرود. آن روزها با همه چی ساخت، با تمام شرایط ساخت. الان دیگر باید استراحت کند. گناه دارد. دیگر راه نرفتم و آمدم روی صندلی نشستم. صدای موزیک آرام بود. قدری بلندش کردم. این آهنگ را دیشب در ماشین یکی از دوستانم گوش می دادیم. دقیقا زمانی که در حال بحث کردن راجع به جبر و اختیار بودیم و در نهایت هیچ کداممان راضی به پذیرش منطق یکدیگر نشدیم. من فقط نظرم را بیان کردم. خیلی احمقانه نبود اگر گفتم "جبر"مانند خیابانی یک طرفه می ماند که مسیرش از ابتدا تا انتها کاملا مشخص است. در این مسیر، فرعی هایی وجود دارد که حق ورود به آنها را داری و به آن "اختیار" میگویند. آنجاست که دیگر اختیار پیدا می کنی. اختیار پیدا می کنی که به چپ بروی یا به راست و یا همان مسیر را مستقیم ادامه دهی. این دیگر بستگی به خودت دارد. باید حواست جمع باشد، باید خوب ببینی. اگر علائم را رعایت نکنی ممکن است هر اتفاقی برایت بیفتد. چراغ قرمز که دیدی باید بایستی. تابلوی پارک مطلقا ممنوع دیدی باید حرکت کنی. به حریم عابر پیاده تعرض کنی جریمه می شوی و .... دیگر به این سرنوشت نمی گویند. خودت بودی که انتخاب کردی چگونه ادامه دهدی. البته این را هم باید گفت که در همان خیابان یک طرفه هم راننده های احمق و کله شقی پیدا می شوند که سرنوشتت را تغییر دهند. حالا ممکن است با یک ترمز زدن بیخود و یا راهنما نزدن و پیچیدن و یا هر ناهنجاری دیگر. این دیگر دست تو نیست.
رفتم آشپزخانه تا چایی بریزم. دستگیره کتری داغ بود، خیلی داغ. طوری که از حرارت زیاد چنان دستم سوخت که سریع برگرداندمش روی اجاق گاز و مقداری از آب جوش هم به زمین ریخت. یک لحظه یاد قدیم ها افتادم که هر وقت مادرم می خواست برنج آبکش کند، قبل از ریختن برنج ها درون آبکش می گفت «بسم الله الرحمان الرحیم». یک بار زمانی که خیلی بچه بودم دلیلش را که پرسیدم. با خنده و کمی شوخی گفت در زیر زمین جن ها زندگی می کنند. اگر آب جوش زمین بریزد بیدار می شوند، عصبانی می شوند. چقدر دلیلش بی پایه و خنده دار بود. یک خرافات نوستالژیک که نسل به نسل چرخیده بود تا به مادرم برسد. البته مطمئنم خودش هم به این عقیده باور نداشت. فقط مثل بقیه مادرهای دیگر برای اینکه زنجیره این باور که از گذشته به حال رسیده است و احتمالا به آینده هم کشیده خواهد شد، پاره نشود لحظهای حامی و مدافع این نظریه شده بود.
به نظر من زندگی کردن و طبیعت زندگی شدیدا با یکدیگر پارادوکس دارند. همیشه این دو قوانین خودشان را نقص می کنند. با یک تیکه پارچه که از لباس کهنه ها بود دستگیره کتری را برداشتم و آب جوش را روی چای تیرهی داخل لیوان ریختم. دو نخ سیگار هم حین برگشت به اتاق از روی میز نهار خوری برداشتم و به اتاق رفتم. شب آرامی نبود برایم اما می توانستم آرام باشم. به هر حال خودم را می شناسم. سرگرم کاری شوم خیلی زود به دنیای دیگران بر می گردم. سیگار را روشن کردم قبل از اینکه چاییام را بنوشم. یک سیگار دیگر بعد از چایی هم جا داشتم. این یه نخ سیگار سیرم نکرد. به حرکت مارپیچ دود سیگار که به سمت بالا حرکت می کرد خیره شدم. رنگ دودش آبی بسیار ملو بود. البته جلوی نور خورشید رنگ آبی اش راحت تر دیده می شود. صدای اس ام اس آمد. دنبال موبایلم می گشتم اما پیدایش نکردم. این هم یکی دیگر از عادت های مزخرفم است که گوشی موبایل را کنار خودم نمی گذارم. اتاق را گشتم اما پیدایش نکردم. این جور مواقع خیلی عصبی می شوم. باز هم مثل همیشه با تلفن ثابت شماره خودم را گرفتم. صدا را آنقدر دنبال کردم تا پیدا شد. زیر تخت بود. احتمالا از گوشه ی تخت به پایین افتاده بود. مسیج داده بود: «خوابیدی عزیزم؟» جوابش را ندادم. باید این مسئله را هرجوری بود با خودم حل می کردم. مسئله او نبود. اما کم حرفی و کج خلقی من می توانست اذیتش کند. نیاز به سکوت و تنهایی داشتم. می دانستم اگر زنگ بزنم حوصله ی صحبت کردن ندارم. شاید از کم حرفی ام ناراحت شود. ذهنم درد می کرد اما آرام بودم. سیگار دوم هم قربانی شد. کاش جرات داشتم تا خودم را از پنجره به پایین پرت کنم، اما نه اینکه پخش زمین شوم. نه! دلم میخواست دقیقا فرود بیایم درون استخر و تا صبح شنا کنم، شنا کنم، شنا کنم!
بیا بازی کنیم. به ترتیب اول تو و بعد من. بازی را تو شروع کن. من تکیه می دهم به دیوار تا بازی ِ تو را تماشا می کنم. نترس! قاعده ی این بازی ساده است. فقط نباید سخت بگیری. نباید دچار دلهره و ترس بشوی.
به آنجا را نگاه کن! یک قفسه پر از نقاب است. برو و هر یک را که میخواهی بردار و به صورتت بزن. فقط مراقب باش که کدام را انتخاب می کنی. تو با آن نقاب یک روز کامل را باید زندگی کنی. شاید هم یک هفته، یا یک ماه و حتی یک سال. با با آن نقاب باید در جمع خانواده و دوستانت زندگی کنی. در تنهایی و خلوت خودت. در هر لحظه و هر کجا. باز هم تکرار می کنم. تو فقط یک انتخاب داری، مراقب انتخابت باش. اصلا یک لحظه صبر کن! تو بی تجربه ای. شاید نتوانی بازی را درست انجام دهی. شاید گند بزنی به تمام آبرو و حیثیتت. بیا کنار! برو جای من بایست. بازی را اول من انجام می دهم. تو ببین. خوب نگاه کن. یاد که گرفتی قاعده بازی چگونه است، سپس بعد از من تو انجامش بده. خب! من امروز می خواهم با نقاب غرور بازی کنم. اما نه! این نقاب را دو روز پیش به صورتم زدم. با نقاب رندی و حرامزادگی موافقی؟! این هم نه! هفته پیش روی صورتم بود. نظرت چیست با نقاب حسادت شروع کنم؟ آه ه ه این را هم دیروز از صورتم در آوردم. اصلا نقاب فخر فروشی را می زنم. بذار بگردم پیدایش کنم. کجا گذاشته ام؟ کجا گذاشته ام؟پس کجاست این نقاب لعنتی. تو ندیدیش؟ اصلا بیخیال، این نقاب را بارها استفاده کرده ام و کلی لذت برده ام ازش. یک نقاب آن گوشه است بذار ببنیم کدام است. «عقده های درونی». نه، اصلا! این را هر روز چند نوبت یواشکی به صورتم می زنم و در می آورم. بذار یک نقاب دیگر انتخاب کنم. آهان! نقاب دروغ. اما این نقاب هم که الان روی صورتم است. می گویم اصلا ولش کن. بیا بیخیال بازی شویم. من امروز حوصله ی بازی کردن ندارم، می خواهم بخوابم. بذار برای فردا.
با خودم کل کل داشتم. تصمیم گرفتم تا دیگر از هیچ چیزی ننویسم. نه از روزمرگی هایم، نه از تجربیاتم، نه از عاشقانه های اپیدمی شده و نه کلاسیک های عامه پسند. حتی رمان های کوتاه و نا تمامم را هم گوشه ای از ذهنم بایگانی کردم تا در خودشان دنبال پایان بگردند. اما نمی شود! برای آدمی مثل من که نوشتن مانند اکسیژن برایش می ماند، ننوشتن خفه اش می کند. گُر می گیرد. فشارش بالا و پایین می شود. من اراده ی نگه داشتن این تصمیم را نداشتم، مانند سیگارم که هزار بار تصمیم به ترکش گرفتم اما هر بار وسوسه کشیدنش نَفسَم را زد لت و پار کرد. اصلا تمام بدبختی های من از همین اراده ی سست ام نشات می گیرد. هیچ وقت هیچ کاری را تا انتهایش انجام ندادم. نه اینکه نتوانم، نخواستم. یک عالمه کار نیمه تمام در زندگی ام است که خدا می داند اگر تمام می شدند چه نامی در تاریخ جاودانه می کردم. الان هم تصمیم برای ننوشتن را نصفه و نیمه رها کردم و می خواهم دوباره بنویسم. اما از چی؟ من که سوژه ی جدیدی برای نوشتن ندارم. شاید بهتر بود رو تصمیمم مصمم می ایستادم و حتی این چند خط را هم نمی نوشتم. نمی دانم!
برای تو می نویسم فرزندم. برای تو که هنوز جهان زمینی را لمس نکرده ای. نمی دانم روزی خواهد رسید که این دست نوشته را برایت بخوانم یا نه!؟ اما وظیفه ی پدری ام حکم می کند حقایق را پیش از تولدت آهسته آهسته برایت بازگو کنم. مادر تو دختر زیبایی ست در زندگی ام. مهربان، صبور و بسیار با احساس. ظرافت زنانه اش مجابم کرده است تا عاشقش باشم. اما او هم مثل من تو را در آینده خواهد دید. شاید هم هرگز ...
فرزندم!
جهان زمینی و زندگی خاکی آنگونه که همبازی هایت در آسمان می گویند زیبا نیست. مردمانی اینجا زندگی می کنند با نژادهایی مختلف و زبان هایی گوناگون، با فرهنگ هایی پیچیده و قوانینی کسالت بار. اگر درگیر جبر جغرافیایی نشوی خوش شانس خواهی بود تا زندگی ات با استاندار و کیفیتی بالا آغاز شود و اگر مانند من طبیعت با فعل و افعال خاص خودش تو را به جهان سوم بیاندازد، سردرگم، هر روز به دنبال خوشبختی خواهی گشت.
جگر گوشه ام!
بگذار قدری از انسان های خاکی برایت بگویم. غلو نمی کنم اگر بگویم انسان های این جهان به تدریج دچار طمع و غرور می شوند. فقط کافی ست به قدرت برسند. دیگر فرقی نمی کند چه کسی در برابرشان ایستاده است. آنها به مرور یاد می گیرند که دروغ بگویند. جنایت کنند. عاطفه شان را مفت بفروشند تا وسعت منابع مادی شان وسیع تر گردد. آنها دیگران را از بالا رصد می کنند. له می کنند و در نهایت شانه بالا می اندازند و می گویند «حقش بود» .
تبعیض قائل می شوند اگر هم زبان شان نباشی. آسیب می رسانند اگر هم فکرشان نباشی. روحت را چنگ می اندازند اگر تنها باشی و بی حامی.
اما قرار بر این بود که کل حقیقت را بدانی، پس گوش کن!
عده ی دیگری هم وجود دارند که کلا انسان های خوبی هستند هر چند اندک و محدودند اما سرشار از محبت و انفاق، لبریز از معرفت و پاکی. روح بزرگی دارند و دستانی امدادگر، پیداشان کن و با آنها معاشرت کن تا آلوده ی این لجنزار مادی نشوی.
دخترم یا پسرم!
یادت باشد خداوند ناظری کبیر است. می بیند. همه چیز را می بیند. پس خوب باش.
نگران همیشگی ِ تو
پدرت، علیرضا بدیع فر
وظیفهی آرام کردن تو، با من است
وظیفهی آرام کردن من، با الکل و سیگار
"علیرضا بدیع فر"
دلتنگی یک حس نیست،
دلتنگی شکلی از یک رفتار است،
یک اعتراض،
اعتراض به نبودن کسی که باید باشد، اما نیست!
بعد از مرگم
تجربیاتم را بدهید
به جوانان خام و سرکش
آرزوهایم را به آنان که
از زندگی اشباع شده اند بسپارید
غرورم را
به پدران شرمسار دهید
چشمانم را
به مادران انتظار
دستانم را
به کودکان کار هدیه کنید
پاهایم را
به مسافران خسته
روحم را رها کنید تا برود
و قلبم را ...
قلبم را تنها بگذارید
که تا ابد برای عشق او بتپد.
"علیرضا بدیع فر"
نگران نباش زیبای من!
انتهای این فقدان
به آسمانی واصل خواهد شد
که صبر تو و عشق من
ستاره هایش خواهند بود.
"علیرضا بدیع فر"
باید یاد بگیرم
بدون تو هم می شود زندگی کرد
فقط نمی دانم
چگونه باید زندگی کرد!؟
"علیرضا بدیع فر"
نشسته ام کنار سایه ام. ته مانده های ذهنم بوی "نا" گرفته اند از بس که مانند سیاره به دور واژه ی "تو" می گردند. خسته ام از جسارت ها، فقط دنیا را می بینم. گوش هایم مدتی ست خوابشان برده است. باران را همیشه به دلتنگی آسمان تعبیر می کنم، من به درک دلتنگی رسیده ام. 10 سال است که در 20 سالگی جا مانده است هوشم. خواب بعد از ظهر خسته تر می کند آدم را. باید با رویا زندگی کرد. من یک شب، به انتهای شب رسیدم. من از شب وحشت نداشتم. اما افسوس که شب، با ستاره هایش تبانی کرد تا ماه تنها بماند. چه خسته کننده است صدای خودت را بارها بلند فریاد بزنی و جوابش سکوت باشد. دلم می خواهد بخوابم، اما چشمانم بیدار تر از آن است که بگذارند. به فردا دل بسته ام، تا خدا مرا ببیند و قصه ای تازه برایم تعریف کند. کسی چه می داند، شاید آن مرد 20 ساله ای که آن شب زیر باران قدم می زد و اسمت را هزاران بار زیر لب زمزمه کرد، من بودم.
زمین ما را نمی فهمد
آسمان اما با مهربانی خود
هر شب خیره به سایه هایمان
وسوسه ی ترک زمین را
نجوا می کند
چه آرامشی دارد پرواز
آن گاه که همه خوابند
و ما بیدار شدگان از خویش
تن به پرواز می دهیم.
"علیرضا بدیع فر"
6 سالم که بود، یک شب خواب دیدم که با خدا دارم بازی می کنم. خدا را پیر مرد سفید پوشی با مو و ریش های بلند می دیدم که یک عصای چوبی در دست داشت و به صورت چهار زانو نشسته بود. صبح که از خواب بیدار شدم، به حیاط رفتم و به آسمان نگاه کردم. چیزی نبود جز بی کرانی آبی. دلم گرفت. بغض کردم. نمی دانم شاید هم آن روز گریه کردم. دلیل این حسم را نمی دانستم. فقط از اینکه خدا را در آسمان نمی دیدم غمگین بودم. بعد از آن هر شب به امید اینکه باز هم خواب خدا را ببینم به بستر می رفتم. اما دیگر ندیدم. هیچ وقت دیگر ندیدم. هیچ وقت. با تصویری که در آن خواب از چهره خدا دیده بودم بزرگ شدم. بزرگ و بزرگ تر. حالا آن پیر مرد مهربان را هر جایی می بینم الا در خواب. در چهره شکسته و پر درد مادرم. در ردپای باران روی گلبرگ های باغچه. در صدای ظریف زنانه ای که می گوید «دوستت دارم». در طعم گیلاس کرم زده حتی. در خلاء یک ژن به نام پدر. در صدای ترمز اتومبیلی که نزدیک پاهایم توقف می کند. در سقوط آخرین برگ پاییزی. در همه جا می بینم. در همه جا. الا در خواب.
پرسید: همه فرشته ها بال دارن؟
گفتم: نه!
گفت: پس چرا تو عکس ها و تو فیلم ها بال دارن!؟
گفتم: آره، فرشته ها بال دارن، اما نه همشون.
گفت: پس اونایی که بال ندارن چطوری میرن آسمون!؟
گفتم: اونا آسمون نمیرن، رو زمین زندگی میکنن.
گفت: مگه میشه؟ همه فرشته ها تو آسمون زندگی میکنن.
گفتم: آره میشه، خدا بعضی از فرشته هاش رو مامور میکنه که بیان رو زمین با ما زندگی کنن.
گفت: چطوری؟
گفتم: هر وقت دیدی کسی دوستت داشت، نگرانت بود، همخوار و همدردت شد. برای غصههات اشک ریخت و بیتابی کرد و زمین و زمان رو به هم دوخت تا آرومت کنه، بدون اون یه فرشته س.
کاش در قبیلهی سرخ پوست ها زندگی می کردیم
آنجا که برای پیدا کردنت
چند تکه چوب
آتش و دود،
بَس بود.
من در این شهرِ بی سر و سامان
سالهاست که بی وقفه
سیگار به سیگار دود می کنم
اما پیدا نمی شوی.
"علیرضا بدیع فر"
نه دل ِ رفتن دارم
نه شوق ِ ماندن
عجیب بلا تکلیف می گذاری آدم را
کاش نفت ات مال دیگران بود.
"علیرضا بدیع فر"
چه هزاره ِ دلگیری ست برای زندگی کردن
وقتی نوک انگشتانت
احساست را
در نمایشگری بی جان
تایپ می کند تا نشان دهد.
"علیرضا بدیع فر"
یک اتفاق کافی ست که دیگر آن آدم سابق نباشی. فرقی نمی کند یک حادثه رانندگی باشد یا یک بحران مالی و یا یک بیماری ِ روحی و حتی یک جدایی ِ منطقی و یا هر کوفت و زهر مار دیگری. این اتفاق ها می توانند به راحتی تبدیلت کنند به موجودی که قبلا نبودی ، به کسی که نمی شناسی اش. چقدر دردناک است کالبدت در آینه همان کالبد باشد اما روحت یک غریبه. چقدر سخت است کنار آمدن با این آدم ، با این غریبه. با کسی که مجبوری تا آخر عمر تحملش کنی. گاهی دلت برای آن آدم سابق تنگ می شود. همانی که میخندید. همانی که بازیگوشی و شیطنت می کرد. همانی که معرفت داشت. همانی که شجاع بود. همانی که آزار نمی داد. همانی که آرامش داشت. همانی که... اما فقط یک اتفاق کافی ست که دیگر آن آدم سابق نباشی.
کسی که برای اولین بار کیف پول را طراحی کرد، می دانست باید جایگاهی را برای بزرگ ترین ماندگار انسان، یعنی عکس، نیز در نظر بگیرد. چه هوش و چه ظرافت فکری ِ بالایی داشت آن فرد. گاهی یک عکس پرسنلی حتی، می تواند تمام دنیا را نشانت دهد. گاهی در یک عکس دسته جمعی می توانی روزهایی را ورق بزنی که دوست شان داشتی. عکس، آدم ها را از دلتنگی در می آورد. عکس، یادآوری می کند چقدر زود می توانی پیر شوی.