دکتر علی شریعتی
روز مبادا
نه هست های ما
چونانکه بایدند
نه باید ها...
مثل همیشه آخر حرفم
وحرف آخرم را
با بغض می خورم
عمری ست لبخندهای لاغر خود را
در دل ذخیره میکنم:
باشد برای روزمبادا!
امادر صفحه های تقویم
روزی به نام روز مبادانیست
آنروزهرجه باشد
روزی شبیه دیروز
روزی شبیه فردا
روزی درست مثل همین روزهای ماست
اماکسی چه می داند؟
شاید
امروز نیز روزمباداباشد!
وقتی تو نیستی
نه هست های ما
چونانکه بایدند
نه بایدها...
هرروز بی تو
روز مباداست!
(قیصر امین پور)
خلایق هرچه لایق!!!
پاک کن و بخند ؛ بگذار یک چندمعادله چندمجهولی بی جواب ، عمری بر سرکارشان بگذارد !
خلایق هرچه لایق !
دلم تنگ می شود....
دلم تنگ میشود چشمانم باران می خواهد خدایا فرو بردن این همه بغض روزه را با طل نمی کند؟؟؟؟
خطر
آ هسته بیایید خطر ریزش اشک...
ایمیلی که از طرف خدا بدستم رسید:
به نام او...
خواهم بخشید...
آسمان را نگاه کن وسعت پهناوری گه فراموش می شود گاهی اما بی دریغ میبخشاید...
این روزهارا خواهم بخشید ونگاه بی آسمان تمام آدمک هارا...
حرف حسابی...
یکی از دانشجویان پروفسور حسابی به ایشان گفت : شما سه ترم است که
مرا از این درس می اندازید. من که نمی خواهم موشک هوا کنم . می
خواهم در روستایمان معلم شوم .
پروفسور جواب داد : تو اگر نخواهی موشک هواکنی و فقط بخواهی معلم
شوی قبول ، ولی تو نمی توانی به من تضمین بدهی که یکی از شاگردان
تو در روستا، نخواهد موشک هوا کند
معرفی کتاب
دوستای خوبم سلام به مناسبت نزدیک شدن به آغازبیست وپنجمین نمایشگاه کتاب تهران قصد دارم توی این پست چند کتابی خدمتتون معرفی کنم امیدوارم خوشتون بیاد.
كارت پستال
روح انگيز شريفيان
انتشارات مرواريد
پروا دختر در خانواده سنتي و پولدار است كه به خواستگاري پسر داييش جواب رد مي دهد و در اثر اختلافات پيش آمده ، پدرش او را در سن 16 سالگي به زور به انگليس مي فرستد . پروا خشمگين است از جامعه اي كه او را طرد كرده و برايش تصميم گرفته است . از اين فرهنگ از اين خانواده و عادت مي كند به انگليسي بودن و در فرهنگ آنها غرق مي شود . با پسري ايراني به نام ارسلان ازدواج مي كند و صاحب 4 فرزند مي گردند . اكنون او زني ميان سال است با همه باورها و خشم هاي غمگين ولي همسرش و دختر محبوبش سحر به ايران بازگشته اند و او سرگشته و سردرگم است .
قشنگ بود اين كتاب را هم خيلي دوست داشتم . هم لحن خانم شريفيان خيلي به دلم مي شينه هم جنبه هاي روان شناسي كه وارد كار مي كنه . يك جوري از احساسات توي برهه هاي مختلف حرف مي زنه كه احساسات آدم به جوش مي ياد ولي خوب به نظرم اگر كتاب سومي باز هم با موضوع مهاجرت نوشته بشه ديگه خيلي تكراريه .
خانم شريفيان خودش توي كنسرواتوار وين پيانو خونده و توي هر دو داستانش هم اشاره اي به موسيقي داره .
قسمت هاي زيبايي از كتاب
با خود فكر مي كرد كه اگر مي توانست جلوي گذشتن روزي از روزهاي زندگي اش را بگيرد ، چه روزي را ممكن بود براي اين توقف انتخاب كند ؟
هنگامي كه مي خواهيم جايي را ترك كنيم ، همه ي كساني كه در آن جا مي شناختيم به يادمان مي آيند .
عشقشان به يكديگر و اعتقادشان به اين كه زندگي فقط با قانون يك نفر آغاز و پايان نمي گيرد ، دليل دوام زندگي مشتركشان بود .
زندگي مثل يك استكان چاي است . به ندرت پيش مي آيد كه هم رنگش درست باشد ، هم طعمش و هم داغيش . اما هيچ لذتي با آن برابر نيست .
اگر مي خواهي ديگران به كاري كه مي كني ارزش بگذارند ، اول خودت بايد براي آن ارزش قائل باشي . اين از خود كار هم مهم تر است .
رفتن سحر همه ي اولين ها را به يادش مي آورد . اولين هايي كه هر يك را جايي ، جا گذاشته بود . اولين روز مدرسه ، اولين دوست ، اولين عشق ، اولين اشك ، اولين بوسه ، اولين بچه ، اولين خانه و اولين مرگ .
رفتن سحر غيرمنتظره نبود ، تكان دهنده بود . نمي فهميد ، هنوز و هيچ گاه . نمي دانست هرگز مي تواند آن را قبول كند .
هيچ چيز عوض نمي شود . هيچ چيز فراموش نمي شود . آدم تصور مي كند ، خيال مي كند ، آرزو مي كند كه گذشت زمان دردها را كم كند و چيزي عوض شود ، اما واقعيت اين است كه هيچ چيز فراموش نمي شود . به جاهاي دور ذهن رانده مي شود اما مثل خاري كه پاي آدم را بزند ، حسش مي كني .
حاضرم به همه ي دين هاي جهان ايمان بياورم . حاضرم دعا كنم ، دعا كنم ... اگر راهي ، راه رهايي در آن باشد . اگر قطره اي از آنچه را از دست داده ايم به ما بازگرداند ...
طناب انتقام و نفرت بي سر و ته است ، بايد جايي پاره اش كرد .
معرفی کتاب کوری اثر ژوزه ساراماگو
رمان کوری توسط ژوزه ساراماگو نویسنده صاحب سبک پرتقالی نوشته شده که در سال ۱۹۹۸ برنده جایزه نوبل شد.مینو مشیری مترجم کتاب در مقدمه کتاب می گوید:
کوری- یک رمان خاص و یک اثر تمثیلی بیرون از حصار زمان و مکان و یک اثر معترضانه اجتماعی- سیاسی که آشتفتگی اجتماع و انسان های سردرگم را در دایره افکار خویش و مناسبات اجتماعی تصویر می کند.
در یک کلام ساده دغدغه عمده ذهن ساراماگو در این رمان فلسفی مسئله سرگشتگی انسان و واکنشهای آنان بررسی می شود. نقد خشونت- میلیتاریسم - ا طاعت کورکورانه و دیکتاتوری و سیر تاریخی آن از دیگر ویژه گیهای این رمان است. در شهری که اپیدمی وحشتناک کوری - نه کوری سیاه و تاریک که کوری سفید و تابناک - شیوع پیدا می کند و نمی دانیم کجاست و می تواند هر جایی باشد. ساراماگو در کوری تعهد و باور عمیق خود را به عدالت اجتماعی- احترام به خرد و عقل سلیم همراه با تزکیه روح و جسم که تنها راه ضمانت پایدار ماندن هر جامه ای است مطرح می کند.
این رمان توسط انتشارات نشر علم منتشر شده و مطالعه آن را توصیه می کنم ومرگ و فقدان این نویسنده بزرگ را به جامعه جهانی تسلیت میگویم
|
بينايي ژوزه ساراماگو عبدالرضا روزخوش انتشارات روزگار روزي كه قرار است راي گيري صورت گيرد هيچ كس در پايتخت به باجه هاي راي مراجعه نمي كند و اين موضوع باعث نگراني مسئولين مي شود . در ساعت 4 بعد از ظهر ناگهان همه مردم تصميم به حضور در باجه ها مي گيرند . و كسي توضيحي براي اين اتفاق ندارد . خيال دولت راحت مي شود ولي پس از شمارش آراء 70 درصد آنها راي ها سفيد هستند و همين امر باعث برگزاري مجدد انتخابات مي شود . در نوبت دوم 80 درصد از آراء سفيد است . دولت شديدا ناراحت است و اين امر را توهيني به دموكراسي مي داند هر چند عده اي عنوان مي كنند كه راي سفيد نيز حق قانوني مردم است و نبايد با آن ها برخورد شود . در همين راستا بين مردم و دولت برخورد پيش مي آيد و مردم دست به راه پيمايي سكوت مي زنند و .... واقعه ي كوري در آن رخ داده بود و بار ديگر شخصيت هاي آن رمان در اين كتاب ظاهر مي گردند . اين كتاب سياسي ترين كتاب ساراماگو هست و به نظر من كه ايده ي بسيار جالبي داشت و خيلي هم خوشم اومد . عكس العمل مردم و دولت و نيرنگ هاي دولت در برابر مردم را رئال و زيبا تصوير كرده ولي خوب تا قبل از برخورد با شخصيت هاي رمان كوري روند كتاب را بسيار بسيار بيشتر دوست داشتم . به هر حال خوندن كتاب براي دوستني كه با رمان كوري ارتباط برقرار كردند مي تونه تجربه ي جالبي باشه . ساراماگو را بسي دوست مي دارم . قسمت هاي زيبايي از كتاب فقط كافي بود به هشتاد و سه درصد مردمي فكر كرد كه راي سفيد داده بودند . آن ها در برابر هفده درصد موافق قرار داشتند و باوركردني نيست كه هفد درصد بتواند در مقابل هشتاد و سه درصد بايستد . ديگر دوره ي رويارويي فقط با توكل بر خدا گذشته است ! روز بعد يا همان روزي كه از آن به عنوان فردا ياد مي كنيم ، مي تواند براي بعضي ها اصلا وجود نداشته باشد ! باهوش ها را مي توانيم به خدمت در آوريم ، اما افراد خيلي باهوش ، حتي اگر در كنار ما هم باشند ، ذاتا خطرناك هستند ، دست خودشان نيست ، جالب تر اين جاست كه با هر عملي به ما مي گويند كه بايد مراقبشان باشيم .
من گنجشک نیستم مصطفی مستور انتشارات مرکز راوی داستان مردی است که همسرش هنگام زایمان به دلیل خون ریزی فوت کرده و فرزندش نیز مرده به دنیا آمده است . اکنون او تعادل روحی خود را از دست داده و در مجتمعی درمانی در طبقه نهم بستری می باشد . او به دنبال رمز و راز مرگ و نیستی است و قابل توجه است که بقیه شخصیت های داستان های آقای مستور هم در این تیمارستان وجود دارند مثل امیر ماهان یا کلا شخصیت های جست و جوی مین . در واقع الان متوجه شدم نمایش نامه قبلی تو پادگان نبوده تو تیمارستان بوده :دی
قسمت های زیبایی از کتاب خیلی زود عاشق هم شدیم . مثل بیشتر عشق ها ، تقریبا بی دلیل . هیچ مرگی دنیا را به آخرین نقطه اش نخواهد رساند . اما را اما شاید برساند . گاهی فکر می کنم آدم های زیادی هستند که من میتوانم با آن ها عمیقا احساس نزدیکی کنم اما افسوس که نمی شناسمشان . عاشق هر کس که شدی دیگه نمی تونی فراموشش کنی . واسه همینه که به نظر من عشق یعنی هیولا . روی ماه خداوند را ببوس مصطفی مستور کتاب خیلی قشنگیه در مورد اینکه ایا خدایی هست یا نیست اینکه اصلا مهم هست که خدایی هست یا نه کتاب خیلی قشنگیه در مورد اینکه ایا خدایی هست یا نیست اینکه اصلا مهم هست که خدایی هست یا نه ایجاد می کنه محور اصلی داستان در مورد دانشجویی هست که برای ژایان نامه دکتراش داره دنبال دلیل خودکشی یک استاد باهوش می گرده قسمت های زیبایی از کتاب خداوند برای هر کس همان قدر وجود داره که او به خداوند ایمان داره اگه ابراهیم برای تکمیل ایمانش محتاج معجزه بازسازی قیامت بر روی زمین بود یا موسی محتاج تجلی خداوند بر طوره علی (ع ) لحظه ای در توانایی و اقتدار خداوندش تردید نکرد و هموار می گفت اگر پرده ها برچیده شوند ذره ای بر ایمان او افزوده نخواهد شد . خداوند علی (ع ) بی شک بزرگ ترین خداوندی است که می تواند وجود داشته باشه . این سخت ترین کاریه که کسی می تونه در تمام زندگی اش انجام بده . وای یونس کشتن عشقی به خاطر عشق دیگه خیلی سخته . چرا مرا به اینجا کشوندی ؟ یونس تو حق نداشتی با من این کار رو بکنی . تو حق نداشتی منو عاشق بکنی و بعد همه چیز رو به هم بریزی گفتم "دوستت دارم " و تو دیگر نفس نکشیدی و روح من از تپش ایستاد . گفتم نکند تو رو کشته باشم ؟ نکند من مرده باشم ؟پس روحم را از روی تو برچیدم اما تو نبودی . غیب شده بودی . گفتم که سحر نمی دانم. چه با شتاب آمدی ! گفتم برو ! اما نرفتی و باز هم کوبه در رو کوبیدی . گفتم : بس است برو ! گفتم اینجا سنگین است و شلوغ . جا برای تو نیست .اما نرفتی . نشستی و گریه کردی ان قدر که گونه های من خیس شد . بعد در رو گشودم و گفتم نگاه کن چه قدر شلوغ است ! و تو خوب دیدی که انجا چه قدر فیزیک و فلسفه و هنر و منطق و کتاب و مجله و روزنامه و خط کش و کامپیوتر و کاغذ و حرف و حرف و حرف و تنهایی و بغض و یاس و زخم و دل تنگی و اشک و آشوب و مه و مه و مه و تاریکی و سکوت و ترس و اندوه و غربت در رهم ریخته بود و دل گیج گیج بود . و دل سیاه و شلوغ و سنگین بود . گفتی اینجا رازی نیست ؟ گفتم : راز ؟ گفتی : من امدم . وقتی طلوع کردی من ان بالا بودم پشت شیشه . محو تو . اخ که گاهی پایین چه قدر بهتر از بالاست ! تو نمی دانستی من چه بازی غریبی را شروع کرده ام . تو ان پایین مثل یک حجم ابی می درخشیدی و من به هر چه رنگ ابی بود حسودی ام می شد . ..........
|
من هم مال تو
اسمون مالمن ابراش مال تو
دریا مالمن موجاش ما تو
ماه مال من خورشید مال تو...
خداخندید وگفت:توفقط بندگی کن همه ی دنیا مال تو..
من هم مال تو
حسین پناهی