هیچ وقت از کسی که  همیشه با من موافق بود چیزی یاد نگرفتم...........

دکتر علی شریعتی

روز مبادا

وقتی تونیستی

نه هست های ما

 چونانکه بایدند

نه باید ها...

مثل همیشه  آخر حرفم 

وحرف آخرم را

با بغض می خورم

عمری ست لبخندهای لاغر خود را 

در دل ذخیره میکنم:

                         باشد برای روزمبادا!

امادر صفحه های تقویم

روزی به نام روز مبادانیست

آنروزهرجه باشد

روزی شبیه دیروز

روزی شبیه فردا

روزی درست مثل همین روزهای ماست

اماکسی چه می داند؟

شاید

امروز نیز روزمباداباشد!

وقتی تو نیستی

نه هست های ما

چونانکه بایدند 

نه بایدها...

 هرروز بی تو

                 روز مباداست!

 

                   (قیصر امین پور)

خلایق هرچه لایق!!!

 ساده که باشی زود حل می شوی!  زحمتشان را کم می کنندمیروند سروقت مسائل دیگر!اشکت را

پاک کن و بخند ؛ بگذار یک چندمعادله چندمجهولی بی جواب ، عمری بر سرکارشان بگذارد !

خلایق هرچه لایق !

دلم تنگ می شود....

 

دلم تنگ میشود چشمانم باران می خواهد خدایا فرو بردن این همه بغض روزه را با طل نمی کند؟؟؟؟

خطر

نرسیده به بعضی از خاطره ها باید بنویسند:

                                                 آ هسته بیایید خطر ریزش اشک...

ایمیلی که از طرف خدا بدستم رسید:

چند وقتی بود منتظر جواب از طرف خدا بودم که یه ایمیلی از طرف یکی از دوستام به دستم رسید که احساس می کنم این ایمیل رو خود خدا واسم فرستاده بعد خوندن این ایمیل حال عجیبی داشتم.

به نام او...

سوگند به روز وقتی نور می گیرد و به شب وقتی آرام می گیرد که من نه تو را رها کرد ه ام و نه با تو دشمنی کرد ه ام. (ضحی 1-2) افسوس که هر کس را به تو فرستادم تا به تو بگویم دوستت دارم و راهی پیش پایت بگذارم او را که مرا به سخره گرفتی. (یس 30) و هیچ پیامی از پیام هایم به تو مرسید مگر از آن روی گردانیدی.(انعام 4) و با خشم رفتی و فکر کردی هرگز بر تو قدرتی نداشته ام(انبیا 87) و مرا به مبارزه طلبیدی و چنان توهم زده شدی که گمان بردی خودت بر همه چیز قدرت داری. (یونس 24) و این در حالی بود که حتی مگسی را نمی توانستی و نمی توانی بیافرینی و اگر مگسی از تو چیزی بگیرد نمی توانی از او پس بگیری (حج 73) پس چون مشکلات از بالا و پایین آمدند و چشمهایت از وحشت فرورفتند، و قلبت آمد توی گلویت و تمام وجودت لرزید چه لرزشی، گفتم کمک هایم در راه است و چشم دوختم ببینم که باورم میکنی اما به من گمان بردی چه گمان هایی .( احزاب 10) تا زمین با آن فراخی بر تو تنگ آمد پس حتی از خودت هم به تنگ آمدی و یقین کردی که هیچ پناهی جز من نداری، پس من به سوی تو بازگشتم تا تو نیز به سوی من بازگردی ، که من مهربان ترینم در بازگشتن. (توبه 118) وقتی در تاریکی ها مرا بزاری خواندی که اگر تو را برهانم با من می مانی، تو را از اندوه رهانیدم اما باز مرا با دیگری در عشقت شریک کردی . (انعام 63-64) این عادت دیرینه ات بوده است، هرگاه که خوشحالت کردم از من روی گردانیدی و رویت را آن طرفی کردی و هروقت سختی به تو رسید از من ناامید شده ای. (اسرا (83 آیا من برنداشتم از دوشت باری که می شکست پشتت؟ (سوره شرح 2-3) غیر از من خدایی که برایت خدایی کرده است ؟ (اعراف 59) پس کجا می روی؟ (تکویر (26 پس از این سخن دیگر به کدام سخن می خواهی ایمان بیاوری؟ (مرسلات 50) چه چیز جز بخشندگی ام باعث شد تا مرا که می بینی خودت را بگیری؟(انفطار (6 مرا به یاد می آوری ؟ من همانم که بادها را می فرستم تا ابرها را در آسمان پهن کنندو ابرها را پاره پاره به هم فشرده می کنم تا قطره ای باران از خلال آن ها بیرون آید و به خواست من به تو اصابت کند تا تو فقط لبخند بزنی، و این در حالی بود که پیش از فرو افتادن آن قطره باران، ناامیدی تو را پوشانده بود (روم 48) من همانم که می دانم در روز روحت چه جراحت هایی برمی دارد ، و در شب روحت را در خواب به تمامی بازمی ستانم تا به آن آرامش دهم و روز بعد دوباره آن را به زندگی برمی انگیزانم و تا مرگت که به سویم بازگردی به این کار ادامه می دهم. (انعام 60) من همانم که وقتی می ترسی به تو امنیت می دهم (قریش 3) برگرد، مطمئن برگرد، تا یک بار دیگه با هم باشیم (فجر 28-29) تا یک بار دیگه دوست داشتن همدیگر را تجربه کنیم. (مائده 54)

خواهم بخشید...

برای غریب بودن همیشه زمان هست

آسمان را نگاه کن وسعت پهناوری گه فراموش می شود گاهی اما بی دریغ میبخشاید...

این روزهارا خواهم بخشید ونگاه بی آسمان تمام آدمک هارا...

حرف حسابی...

یکی از دانشجویان پروفسور حسابی به ایشان گفت : شما سه ترم است که

 مرا از این درس می اندازید. من که نمی خواهم موشک هوا کنم . می

 خواهم در روستایمان معلم شوم .

پروفسور جواب داد : تو اگر نخواهی موشک هواکنی و فقط بخواهی معلم

 شوی قبول ، ولی تو نمی توانی به من تضمین بدهی که یکی از شاگردان

 تو در روستا، نخواهد موشک هوا کند

 

 

معرفی کتاب

دوستای خوبم سلام به مناسبت نزدیک شدن به آغازبیست وپنجمین نمایشگاه کتاب تهران قصد دارم توی این پست چند کتابی خدمتتون معرفی کنم امیدوارم خوشتون بیاد.

كارت پستال

روح انگيز شريفيان

انتشارات مرواريد

پروا دختر در خانواده سنتي و پولدار است كه به خواستگاري پسر داييش جواب رد مي دهد و در اثر اختلافات پيش آمده ، پدرش او را در سن 16 سالگي به زور به انگليس مي فرستد . پروا خشمگين است از جامعه اي كه او را طرد كرده و برايش تصميم گرفته است . از اين فرهنگ از اين خانواده و عادت مي كند به انگليسي بودن و در فرهنگ آنها غرق مي شود . با پسري ايراني به نام ارسلان ازدواج مي كند و صاحب 4 فرزند مي گردند . اكنون او زني ميان سال است با همه باورها و خشم هاي غمگين ولي همسرش و دختر محبوبش سحر به ايران بازگشته اند و او سرگشته و سردرگم است .

قشنگ بود اين كتاب را هم خيلي دوست داشتم . هم لحن خانم شريفيان خيلي به دلم مي شينه هم جنبه هاي روان شناسي كه وارد كار مي كنه . يك جوري از احساسات توي برهه هاي مختلف حرف مي زنه كه احساسات آدم به جوش مي ياد ولي خوب به نظرم اگر كتاب سومي باز هم با موضوع مهاجرت نوشته بشه ديگه خيلي تكراريه .

خانم شريفيان خودش توي كنسرواتوار وين پيانو خونده و توي هر دو داستانش هم اشاره اي به موسيقي داره .

قسمت هاي زيبايي از كتاب

با خود فكر مي كرد كه اگر مي توانست جلوي گذشتن روزي از روزهاي زندگي اش را بگيرد ، چه روزي را ممكن بود براي اين توقف انتخاب كند ؟

هنگامي كه مي خواهيم جايي را ترك كنيم ، همه ي كساني كه در آن جا مي شناختيم به يادمان مي آيند .

عشقشان به يكديگر و اعتقادشان به اين كه زندگي فقط با قانون يك نفر آغاز و پايان نمي گيرد ، دليل دوام زندگي مشتركشان بود .

زندگي مثل يك استكان چاي است . به ندرت پيش مي آيد كه هم رنگش درست باشد ، هم طعمش و هم داغيش . اما هيچ لذتي با آن برابر نيست .

اگر مي خواهي ديگران به كاري كه مي كني ارزش بگذارند ، اول خودت بايد براي آن ارزش قائل باشي . اين از خود كار هم مهم تر است .

رفتن سحر همه ي اولين ها را به يادش مي آورد . اولين هايي كه هر يك را جايي ، جا گذاشته بود . اولين روز مدرسه ، اولين دوست ، اولين عشق ، اولين اشك ، اولين بوسه ، اولين بچه ، اولين خانه و اولين مرگ .

رفتن سحر غيرمنتظره نبود ، تكان دهنده بود . نمي فهميد ، هنوز و هيچ گاه . نمي دانست هرگز مي تواند آن را قبول كند .

هيچ چيز عوض نمي شود . هيچ چيز فراموش نمي شود . آدم تصور مي كند ، خيال مي كند ، آرزو مي كند كه گذشت زمان دردها را كم كند و چيزي عوض شود ، اما واقعيت اين است كه هيچ چيز فراموش نمي شود . به جاهاي دور ذهن رانده مي شود اما مثل خاري كه پاي آدم را بزند ، حسش مي كني .

حاضرم به همه ي دين هاي جهان ايمان بياورم . حاضرم دعا كنم ، دعا كنم ... اگر راهي ، راه رهايي در آن باشد . اگر قطره اي از آنچه را از دست داده ايم به ما بازگرداند ...

طناب انتقام و نفرت بي سر و ته است ، بايد جايي پاره اش كرد .

معرفی کتاب کوری اثر ژوزه ساراماگو

رمان کوری توسط ژوزه ساراماگو نویسنده صاحب سبک پرتقالی نوشته شده که در سال ۱۹۹۸ برنده جایزه نوبل شد.مینو مشیری مترجم کتاب در مقدمه کتاب می گوید:

کوری- یک رمان خاص و یک اثر تمثیلی بیرون از حصار زمان و مکان و یک اثر معترضانه اجتماعی- سیاسی که آشتفتگی اجتماع و انسان های سردرگم را در دایره افکار خویش و مناسبات اجتماعی تصویر می کند.

در یک کلام ساده دغدغه عمده ذهن ساراماگو در این رمان فلسفی مسئله سرگشتگی انسان و واکنشهای آنان بررسی می شود. نقد خشونت- میلیتاریسم - ا طاعت کورکورانه و دیکتاتوری و سیر تاریخی آن از دیگر ویژه گیهای این رمان است. در شهری که اپیدمی وحشتناک کوری - نه کوری سیاه و تاریک که کوری سفید و تابناک - شیوع پیدا می کند و نمی دانیم کجاست و می تواند هر جایی باشد. ساراماگو در کوری تعهد و باور عمیق خود را به عدالت اجتماعی- احترام به خرد و عقل سلیم همراه با تزکیه روح و جسم که تنها راه ضمانت پایدار ماندن هر جامه ای است مطرح می کند.

این رمان توسط انتشارات نشر علم منتشر شده و مطالعه آن را توصیه می کنم ومرگ و فقدان این نویسنده بزرگ را به جامعه جهانی تسلیت میگویم

بينايي

ژوزه ساراماگو

عبدالرضا روزخوش

انتشارات روزگار

روزي كه قرار است راي گيري صورت گيرد هيچ كس در پايتخت به باجه هاي راي

 مراجعه نمي كند و اين موضوع باعث نگراني مسئولين مي شود . در ساعت

4 بعد از

 ظهر ناگهان همه مردم تصميم به حضور در باجه ها مي گيرند . و كسي توضيحي

براي اين اتفاق ندارد . خيال دولت راحت مي شود ولي پس از شمارش آراء 70 درصد

آنها راي ها سفيد هستند و همين امر باعث برگزاري مجدد انتخابات مي شود .

در نوبت دوم 80 درصد از آراء سفيد است . دولت شديدا ناراحت است و اين امر را

توهيني به دموكراسي مي داند هر چند عده اي عنوان مي كنند كه راي سفيد نيز

حق قانوني مردم است و نبايد با آن ها برخورد شود . در همين راستا بين مردم و

دولت برخورد پيش مي آيد و مردم دست به راه پيمايي سكوت مي زنند و ....
در ادامه ماجرا به اين نكته اشاره مي شود كه اين شهر همان شهري است كه

واقعه ي كوري در آن رخ داده بود و بار ديگر شخصيت هاي آن رمان در اين كتاب ظاهر

مي گردند . اين كتاب سياسي ترين كتاب ساراماگو هست و به نظر من كه ايده ي

 بسيار جالبي داشت و خيلي هم خوشم اومد . عكس العمل مردم و دولت و

نيرنگ هاي دولت در برابر مردم را رئال و زيبا تصوير كرده ولي خوب تا قبل از برخورد

با شخصيت هاي رمان كوري روند كتاب را بسيار بسيار بيشتر دوست داشتم .

به هر حال خوندن كتاب براي دوستني كه با رمان كوري ارتباط برقرار كردند مي تونه

تجربه ي جالبي باشه . ساراماگو را بسي دوست مي دارم .

قسمت هاي زيبايي از كتاب

فقط كافي بود به هشتاد و سه درصد مردمي فكر كرد كه راي سفيد داده بودند .

آن ها در برابر هفده درصد موافق قرار داشتند و باوركردني نيست كه هفد درصد بتواند

 در مقابل هشتاد و سه درصد بايستد . ديگر دوره ي رويارويي فقط با توكل بر خدا

گذشته است !

روز بعد يا همان روزي كه از آن به عنوان فردا ياد مي كنيم ، مي تواند براي بعضي ها

 اصلا وجود نداشته باشد !

باهوش ها را مي توانيم به خدمت در آوريم ، اما افراد خيلي باهوش ، حتي اگر در كنار

 ما هم باشند ، ذاتا خطرناك هستند ، دست خودشان نيست ، جالب تر اين جاست

كه با هر عملي به ما مي گويند كه بايد مراقبشان باشيم .

من گنجشک نیستم

مصطفی مستور

انتشارات مرکز

راوی داستان مردی است که همسرش هنگام زایمان به دلیل خون ریزی فوت کرده و

فرزندش نیز مرده به دنیا آمده است . اکنون او تعادل روحی خود را از دست داده و در

مجتمعی درمانی در طبقه نهم بستری می باشد . او به دنبال رمز و راز مرگ و نیستی

 است و قابل توجه است که بقیه شخصیت های داستان های آقای مستور هم در

این تیمارستان وجود دارند مثل امیر ماهان یا کلا شخصیت های جست و جوی مین .

در واقع الان متوجه شدم نمایش نامه قبلی تو پادگان نبوده تو تیمارستان بوده :دی

 

قسمت های زیبایی از کتاب

خیلی زود عاشق هم شدیم . مثل بیشتر عشق ها ، تقریبا بی دلیل .

هیچ مرگی دنیا را به آخرین نقطه اش نخواهد رساند . اما را اما شاید برساند .

گاهی فکر می کنم آدم های زیادی هستند که من میتوانم با آن ها عمیقا احساس

نزدیکی کنم اما افسوس که نمی شناسمشان .

عاشق هر کس که شدی دیگه نمی تونی فراموشش کنی . واسه همینه که به نظر

من عشق یعنی هیولا .

روی ماه خداوند را ببوس

مصطفی مستور

کتاب خیلی قشنگیه در مورد اینکه ایا خدایی هست یا نیست اینکه اصلا مهم هست

که خدایی هست یا نه کتاب خیلی قشنگیه در مورد اینکه ایا خدایی هست یا نیست

 اینکه اصلا مهم هست که خدایی هست یا نه
اما حتی از موضوع کتاب هم که بگذریم نوشته های فوق العاده قشنگی توش داره
متن های شاید یک کم فلسفس ولی واقعا زیبا
نمی دونم در اخر کتاب اصلا به سوالی جواب می ده یا نه اما مهم اینه که حس خوبی

 ایجاد می کنه

محور اصلی داستان در مورد دانشجویی هست که برای ژایان نامه دکتراش داره دنبال

دلیل خودکشی یک استاد باهوش می گرده

قسمت های زیبایی از کتاب

خداوند برای هر کس همان قدر وجود داره که او به خداوند ایمان داره

اگه ابراهیم برای تکمیل ایمانش محتاج معجزه بازسازی قیامت بر روی زمین بود یا

موسی محتاج تجلی خداوند بر طوره علی (ع ) لحظه ای در توانایی و اقتدار خداوندش

 تردید نکرد و هموار می گفت اگر پرده ها برچیده شوند ذره ای بر ایمان او افزوده

 نخواهد شد . خداوند علی (ع ) بی شک بزرگ ترین خداوندی است که

 می تواند وجود داشته باشه .

این سخت ترین کاریه که کسی می تونه در تمام زندگی اش انجام بده . وای یونس

کشتن عشقی به خاطر عشق دیگه خیلی سخته . چرا مرا به اینجا کشوندی ؟

یونس تو حق نداشتی با من این کار رو بکنی . تو حق نداشتی منو عاشق بکنی و

بعد همه چیز رو به هم بریزی

گفتم "دوستت دارم " و تو دیگر نفس نکشیدی و روح من از تپش ایستاد . گفتم نکند

تو رو کشته باشم ؟ نکند من مرده باشم ؟پس روحم را از روی تو برچیدم اما تو نبودی

. غیب شده بودی . گفتم که سحر نمی دانم.

چه با شتاب آمدی ! گفتم برو ! اما نرفتی و باز هم کوبه در رو کوبیدی . گفتم : بس

است برو ! گفتم اینجا سنگین است و شلوغ . جا برای تو نیست .اما نرفتی .

نشستی و گریه کردی ان قدر که گونه های من خیس شد . بعد در رو گشودم و گفتم

 نگاه کن چه قدر شلوغ است ! و تو خوب دیدی که انجا چه قدر فیزیک و فلسفه و

هنر و منطق و کتاب و مجله و روزنامه و خط کش و کامپیوتر و کاغذ و حرف و حرف و

حرف و تنهایی و بغض و یاس و زخم و دل تنگی و اشک و آشوب و مه و مه و مه و

تاریکی و سکوت و ترس و اندوه و غربت در رهم ریخته بود و دل گیج گیج بود . و دل

سیاه و شلوغ و سنگین بود . گفتی اینجا رازی نیست ؟ گفتم : راز ؟ گفتی : من

 امدم .

وقتی طلوع کردی من ان بالا بودم پشت شیشه . محو تو . اخ که گاهی پایین چه قدر

بهتر از بالاست ! تو نمی دانستی من چه بازی غریبی را شروع کرده ام . تو ان پایین

مثل یک حجم ابی می درخشیدی و من به هر چه رنگ ابی بود حسودی ام می شد .

..........
و تو هنوز نمی دانستی من چه بازی غریبی را شروع کرده ام .

فرزند پنجم /لسینگ

فرزند پنجم

دوریس می لسینگ

مهدی غبرائی

انتشارات ثالث

هریت و دیوید زن و شوهر جوانی هستند که معتقدند باید با طبیعت همگون بود و شاد زندگی کرد آنها با سختی تلاش می کنند تا خانه بزرگی بخرند و تصمیم دارند که صاحب 8 بچه شاد و زیبا بشوند . آنها می خواهند در تمام تعطیلات خانواده را در این خانه مهمان کنند و اصلا و اصلا به حرف سایرین در مورد مخارج این زندگی و هزینه تعلیم و تربیت بچه ها فکر نمی کنند . سه بچه اول لوک ، هلن و جین با سرخوشی وارد زندگی می شوند و بعد بچه چهارم پل نیز از راه می رسد . آنها تصمیم دارند تا چند سال بچه دار نشوند ولی مهمان ناخوانده وارد زندگی شده . بن فرزند پنجم که از همان دوران جنینی غیرعادی بودن را به معرض نمایش می گذارد و تهدید برای سعادت خانوادگی است .

خیلی قشنگ و در عین حال خیلی ترسناک بود . داستان بسیار روان و زیبا و از نظر فلسفی و ادبی قوی نوشته شده ولی اون قدر غمگین ترسناک و تاثیرگذار هست که واقعا پیش نهاد می کنم نخونیدش . اصلا یک جور غم و اضطراب شدید آدم را می گیره . واقعا به یک چیز آروم به یک فضا و روزهای آروم برای تحمل این کتاب احتیاج دارم .

خانم لسینگ در سال ۲۰۰۷ برنده جایزه نوبل شد و مسن ترین برنده این جایزه هم محسوب می شه

نامه به کودکی که هرگز زاده نشد

رمانی از اوریانا فالاچی

آشنایی با کتاب:

برخلاف اسمش این کتاب نامه نیست بلکه از گفتگو ها و مکالمه های درونی ای حکایت می کند که زنی باردار که به نظر خود فالاچی است، با فرزند درون شکمش دارد. البته از این نظر که این گفتگو به صورت کتابی درآمده و محتوایش به تمامی انسان ها بسط یافته است، عنوان " نامه " اکنون برازنده به نظر می رسد!
با اینکه صفحات کتاب چندان زیاد نیست و محدوده زمانی ای که مربوط به وقایع کتاب و شخصیت های آن می شود نیز کم است ( حدود سه ماه ) اما حجم و زمان آن به اندازه طول زندگی انسان ملموس و قابل حس است. فالاچی سوالات و مطالبی را عنوان می کند که هر انسانی ( و بالاخص زن ) ممکن است در طول عمرش بارها از خود بپرسد و برای خود بازگو کند؛ به دنیا آوردن فرزند، انتخاب زندگی ، قوانین زیستن ، زن یا مرد بودن ، عدالت ، عشق و ...

فالاچی کتاب را اینگونه آغاز می کند:
"امشب به هستیت پی بردم. درست مانند قطره ای از زندگی که: از هیچ سرچشمه گرفته است. با چشمان باز، در ظلمت و ابهامی مطلق دراز کشیده بودم. ناگهان در دل ظلمت و تاریکی جرقه ای از اطمینان و آگاهی درخشیدن گرفت.
تو آنجا بودی، تو وجود داشتی.
ضربان قلبم از حرکت باز ایستاد و وقتی که دوباره تپش و ضربان نامرتب و آشوب گرانه آن را شنیدم احساس کردم که تا حلقوم در ژرفی سهمگین و مخوف از تردید و دو دلی فرو رفته ام. با تو حرف می زنم اما تمام تار و پودم را وحش آزار دهنده ای فرا گرفته است..."

"نامه به کودکی که هرگز زاده نشد" بیش از آنکه سعی در خودنمایی برای کیفیت ادبی کند به بیان و پاسخ به دغدغه ها و موضوعات روز و نیز مفهوم انسانیت می پردازد. محور مورد بحث فالاچی در این کتاب زیستن و وجود داشتن است. البته با ورود به مقوله جنسیت مطالبی را نیز در این زمینه عنوان کرده است.
فالاچی از زبان زنی باردار ویژگی های دنیایی را که در آن زیسته و درک کرده است را برای فرزند درون شکمش بازگو می کند. گفتگویی یک نفره که بیشتر به در دل می ماند. او فرزندی در شکم دارد که از صحیح بودن ورودش به دنیا در تردید است و در حالیکه این سوال را در ذهن خود دارد: " آیا نیستی بهتر است از هستی توام با درد و رنج؟ " نمی خواهد به جای فرزندش تصمیم بگیرد. از فرزندش نشانه می خواهد، علامتی که به او نشان دهد فرزندش خواهان به دنیا آمدن و زندگی کردن است یا نه. بارها این سوال را از فرزندش می پرسد و گاها از روی استیصال مجبور به پاسخ، توجیه و نتیجه گیری هایی از این قبیل که: " ... من به خطا تصور کردم که انتخابی را به تو تحمیل کرده ام. با نگه داشتن تو فقط از فرمانی اطاعت می کنم که وقتی جرقه زندگی ات روشن شد به من دادی. من انتخابی نکرده ام. فقط اطاعت کرده ام. از بین تو و من قربانی احتمالی تو نیستی، منم. مگر وقتی که خفاش وار به تنم می آویزی منظورت همین نیست؟ مگر وقتی مرا دستخوش حالت تهوع می کنی همین را نمی خواهی تایید کنی؟ " ، می شود و به این وسیله بهانه ای برای به دنیا آوردنش می یابد و البته آرام کردن خود!



گفتارهایی از فالاچی در نامه به کودکی که هرگز زاده نشد:

*زندگی به معنای خستگی، زندگی به معنای جنگ های تکراری روزانه، ارزش لحظات شادی اش فقط مکث های آنی تندگذر است که باید بهایی گزاف پرداخت.

* خطی که حماقت را از ذکاوت جدا می کند آن چنان باریک است که گاهی اصلا دیده نمی شود.

*در واقع شهامت مترادف با خوشبینی است.

*گناه آن روز به وجود نیامد که حوا سیب ممنوعه را بلعید. آن روز یک فضیلت شکوهمندی به دنیا آمده که به آن نافرمانی می گویند.

*عشق... عطشی است که وقتی سیراب شدی سر دلت می ماند و باعث سوءهاضمه می شود. درست مثل حالت تهوع.

* دنیای بدون بچه ها دنیای کثیف و وحشتناکی است.

*آزادی فردی، آزادی خودخواهانه ای است که حقوق دیگران را زیر پا می گذارد.

*آیا حاضری بفهمی که همه فرداها همان دیروز لعنتی است؟

من هم مال تو

بخدا گفتم بیا جهان را قسمت کنیم

اسمون مالمن ابراش مال تو

دریا مالمن موجاش ما تو

ماه مال من خورشید مال تو...

خداخندید وگفت:توفقط بندگی کن همه ی دنیا مال تو..

من هم مال تو

حسین پناهی