گم شده.
آتوسا دختر کورش گفتند : مردی پنج پسرش را در راه ایران از دست داده و در
رنج و سختی به سر می برد و هر کمکی به او می شود نمی پذیرد. دختر فرمانروای
ایران زمین با چند بانوی دیگر به دیدار آن مرد رفت. وی خانه ایی بی رنگ و
رو می بیند که گویی طوفانی بر آن وزیده است و پیرمردی که در انتهای خانه بر
صندلی چوبی نشسته است پیش می آید و می گوید خوش آمدید .

هنگامی
که مادها پیروزمندانه از جنگ شوش برگشتند ، غنائمی با خود آورده بودند که
بعضی از آنها را برای پیشکش به کوروش بزرگ عرضه می کردند. در میان غنائم
زنی بود بسیار زیبا و به قولی زیباترین زن شوش به نام « پانته آ » که همسرش
به نام « آبراداتاس » برای مأموریتی از جانب شاه خویش رفته بود.
چون
وصف زیبایی « پانته آ » را به کورش گفتند ، کوروش درست ندانست که زنی
شوهردار را از همسرش بازستاند و حتي هنگامی که توصیف زیبایی زن از حد گذشت و
به کوروش پیشنهاد کردند که حداقل فقط یک بار زن را ببیند، از ترس اینکه به
او دل ببازد، نپذیرفت.
پس او را تا باز آمدن
همسرش به یکی از نگاهبانان به نام « آراسپ » سپرد . اما « آراسپ » خود عاشق
« پانته آ » گشت و خواست از او کام بگیرد، بناچار « پانته آ » از کوروش
کمک خواست
کوروش
، آراسپ را سرزنش کرد و چون آراسپ مرد نجیبی بود و به شدت شرمنده شد و در
ازای آن از طرف کوروش به دنبال آبراداتاس رفت تا او را به سوی ایران فرا
بخواند. هنگامی که آبرداتاس به ایران آمد و از موضوع با خبر شد، به پاس
جوانمردی کوروش برخود لازم دید که در لشکر او خدمت کند.
می
گویند هنگامی که آبراداتاس به سمت میدان جنگ روان بود پانته آ دستان او را
گرفت و در حالی که اشک از چشمانش سرازیر بود گفت: «سوگند به عشقی که میان
من و توست، کوروش به واسطه جوانمردی که در حق ما کرد اکنون حق دارد که ما
را حق شناس ببیند. زمانی که اسیر او و از آن او شدم او نخواست که مرا برده
خود بداند و نیز نخواست که مرا با شرایط شرم آوری آزاد کند بلکه مرا برای تو که ندیده بود حفظ کرد. مثل اینکه من زن برادر او باشم .
آبراداتاس
در جنگ کشته شد و پانته آ بر سر جنازه ی او رفت و شیون آغاز کرد. کوروش به
ندیمان پانته آ سفارش کرد تا مراقب باشند که خود را نکشد، اما پانته آ در
یک لحظه از غفلت ندیمان استفاده کرد و با خنجری که به همراه داشت ، سینه ی
خود را درید و در کنار جسد همسر به خاک افتاد.


نخستين داده های ما از وجود چادر در ايران زمین
در پیوند با دوره هخامنشي است. در سال 1906 ميلادي پروفسور «رودنكو»
باستان شناس روس در محدوده پازيريك (مغولستان جنوبي) قطعه فرشي به دست آورد
كه قديمي ترين گونه قالي در جهان به شمار مي رود. ويژگي اين فرش دستباف
ايراني نقوش دو رويه آن است که بر يك طرف چند بانو (احتمالاً شاهزادگان
هخامنشي) به حالت ايستاده نقش شده، در حاليكه سراندازهايي بر سر دارند و بر
طرف ديگر چند بانوي اسب سوار ديده مي شوند كه چادرهايي بر سر دارند كه بي
شباهت به چادر زنان كنوني عشاير جنوب ايران نيست. كشف و پيدايش فرتوهای
همگون در دوره هاي گونا گون وجود پوشش را در ايران باستان پيش از
اسلام را روشن مي كند.
پوشش در هر جامعه اي بر خاسته از منش رايج همان جامعه است كه اگر در
جامعه الگوهايي براي پوشش به هستی آمده شده و پذیرش قومي پيدا كند، مي
توان آن را فرهنگ و پوشش آن جامعه دانست. در ايران باستان، چادر پیش از
اسلام بعنوان لباس «ملي» مطرح بوده است و پس از اسلام با پدید آمدن
دگرگونیهایی در روش بهره گیری از آن پایدار ماند

<چنین شد
<روزی چنان بودکوروش ز خاک بر خیز
کوروش زخاک برخیز خاک تو خاکستر شد
آن همه سر بلندی با تازیان پر پر شد
بعد تو قوم عرب با خوی وحشی گری
خاک تو را ویران کرد با سحر و جادوگری
در سایه های وحشت آن قوم با سیاهی
هر دم شبیخون میزد به خاک اریایی
بعد تو نام وطن ز قصه ها پاک شد
تازی بی خانمان حاکم این خاک شد
کوروش زخاک بر خیز خاک تو خاکستر شد
آن همه سربلندی با تازیان پر پر شد
شعری از شاعر باذوق "صادق علی حق پرست" که منشور کوروش را به نظم کشیده است.
جهان در سیاهی فرو رفته بود
به بهبود گیتی امیدی نبود
نه شایسته بودی شهنشاه مرد
رسوم نیاکان فراموش کرد
بناکرد معبد به شلاق و زور
نه چون ما برای خداوند نور
پی کار ناخوب دیوان گرفت
خلاف نیاکان به قربان گرفت
نکرده اراده به خوبی مهر
در اویخت با خالق این سپهر
در آواز مردم به جایی رسید
که کس را نبودی به فردا، امید
به درگاه مردوک یزدان پاک
نهادند بابل همه سر به خاک
شده روزمان بدتر از روز پیش
ستمهای شاهست هر روز بیش
خداوند گیتی و هفت آسمان
ز رحمت نظرکرد بر حالشان
برآن شد که مردی بس دادگر
به شاهی گمارد در این بوم وبر
چنین خواست مردوک تا در جهان
به شاهی رسد کوروش مهربان
سراسر زمینهای گوتی وماد
به کوروش شه راست کردار داد
منم کوروش و پادشاه جهان
به شاهی من شادما ن مردمان
منم شاه گیتی شه دادگر
نیاکان من شاه بود و پدر
روان شد سپاهم چو سیلاب و رود
به بابل که در رنج و آزار بود
براین بود مردوک پروردگار
که پیروز گردم در این کارزار
سرانجام بی جنگ و خون ریختن
به بابل درآمد ، سپاهی ز من
رها کردم این سرزمین را زمرگ
هم امید دادم همی ساز وبرگ
به بابل چو وارد شدم بی نبرد
سپاه من آزار مردم نکرد
اراده است اینگونه مردوک را
که دلهای بابل بخواهد مرا
مرا غم فزون آمد از رنجشان
ز شادی ندیدم در آنها نشان
نبونید را مردمان برده بود
به مردم چو بیدادها کرده بود
من این برده داری برانداختم
به کار ستمدیده پرداختم
کسی را نباشد به کس برتری
برابر بود مسگر ولشکری
پرستش به فرمانم آزاد شد
معابد دگر باره آباد شد
به دستور من صلح شد برقرار
که بیزار بودم من از کارزار
به گیتی هر آن کس نشیند به تخت
از او دارد این را نه از کار بخت
میان دو دریا در این سرزمین
خراجم دهد شاه و چادر نشین
ز نو ساختم شهر ویرانه را
سپس خانه دادم به آواره ها
نبونید بس پیکر ایزدان
به این شهر آورده از هر مکان
به جای خودش برده ام هر کدام
که دارند هر یک به جایی مقام
ز درگاه مردوک عمری دراز
بخواهند این ایزدانم به راز
مرا در جهان هدیه آرامش است
به گیتی شکوفایی دانش است
غم مردمم رنج و شادی نکوست
مرا شادی مردمان آرزوست
چو روزی مرا عمر پایان رسید
زمانی که جانم ز تن پر کشید
نه تابوت باید مرا بر بدن
نه با مومیایی کنیدم کفن
که هر بند این پیکرم بعد از این
شود جزئی از خاک ایران زمین
درود بر کوروش کبیر که باعث افتخار ایران زمین و تمام آزاد اندیشان سراسر گیتی است