بازگردیم؟

این وبلاگ مهجور من بازاندیشی است. میراثی از دوران رونق وبلاگ‌ها. کاش آن انرژی فکر کردن و نوشتن و مذاکره و مباحثه ، چنین به کم‌مجالی تلگرام و سیاهچاله‌های "هرچه بیشتر سطحی شدن" منتهی نمی‌شد. 

آیا می‌توان به حیات دوباره وبلاگ‌ها امید داشت؟ 

نوشدن با مشروطه(3)

دریک بررسی کلی می توان ادعا کرد که در واقع تجدد خواهی ایرانی در ابتداء در قالب «رویکرد سیاسی» و به زعم رامین جهانبگلو در قالب «رویکرد ناسیونالیستی» براي جبران عقب ماندگي و انحطاط تاريخي ايران ظهور نمود و«جنبش آزادیخواهی» در آن خيلي زود مستهلک شد. زيرا در طول تاريخ معاصر ايران ( از آغاز اصلاحات عباس ميرزا ) تا كنون همواره مسئله وصول به معيشت نو وتكنولوژي پيشرفته، بر توسعه سياسي و مفاهيم مرتبط برآن غلبه داشته و رفاه و امنیت جزء مطالبات اصلی عامه مردم قرار داشت. حتی برخی از محققین معتقدند که جنبش مشروطه با درخواست هایی محدود از پادشاه مبنی بر ایجاد عدالتخانه ( اسلامی ) عزل عین الدوله ورفع خطرات یاقیان و راهزنان راه قم آغاز شد. در ابتداء سخنی از مشروطه گری و محدودیت قدرت پادشاه نبود. بست نشینان در حرم حضرت عبدالعظیم، اعتراض خویش را به حکام قاجار اعلام کردند. ولی این اعتراض نه به خاطر کمبود آزادی های سیاسی ومدنی بود و نه بخاطرایجاد دارالشورا. بلکه حداکثر خواست‌های آنان جلوگیری از ظلم خاندان و حکام محلی قاجار در حق مردم و کسبه بازار بود. به چوب بستن تجار قند تهران به فرمان علاءالدوله در زمان صدراعظمی عین‌الدوله سرآغاز این جنبش اعتراضی بود.

معترضین خواهان اجرای قانون اسلام در سراسر کشور، ایجاد عدالتخانه، برداشتن عسگرگاریچی از راه قم، بازگرداندن حاجی میرزا به کرمان، برداشتن «موسیو نوز بلژیکی» ازگمرک، برداشتن علاء الدوله از حکومت تهران و کم نکردن تومانی دهشاهی از مواجب و مستمری بودند . همه آمال جنبش اعتراضی مردم در آغاز جنبشِ منتهی به مشروطه، همین بود. این گروه ازمحققین فاصله اعتراض بست نشینان حرم حضرت عبدالعظیم تا بست نشینی مخالفان استبداد قاجار در باغ سفارت انگلیس را زمانی بسیار کوتاه برای تکوین مبارزات مشروطه خواهی قلمداد می کنند.  و واقعاً مگر می شود انتظار داشت نهضتی اعتراضی و جنبشی آزادی خواهانه بدون ایجاد مبانی فکری و اجتماعی در مدت زمانی کوتاه محقق شده و دوام یابد؟ اغلب مبارزان مسلح و مردم همراه نهضت آزادی خواهانه مشروطه طلبی، به گمان آنکه این نهضت، ادامه همان بست نشینی حرم می باشد، با آن همراهی کردند. آنان در این کار بیشتراز روحانیت و رهبران مذهبی خود تبعیت کردند. چگونه ممکن بود پیروان چنین نهضتی در ادامه آن، با امتیاز روحانیت و نفوذ فرهنگ سنتی و مذهبی مخالفت ورزند؟ آنان پس از کوتاه زمانی که شور و شعف و تندی و بگیر و ببند مشروطه طلبان پایان یافت، از آن روبرگردانده و با آغاز هرج و مرج ها و کودتا و نا امنی بوجود آمده بکلی از آن ناامید شده و بلکه باآن مخالفت نمودند. 

نوشدن با مشروطه (2)

پس از مشروطه اندیشه تجدد و آزادی‌ خواهی (نو شدن و نوسازی سیاسی) از طریق قشر محدودي از اندیشمندان و روشنفکران ایرانی طی سالیان دراز گسترش یافت. قبول برخی از عوارض زندگی نو از سوی نهادِ حکومت نیز به توسعۀ «فکر نو» یاری رساند. در همین راستا برخی نهادهای جديد از طریق همین نوگرایی نیم‌بند رخ نمایاند. دانشگاه، دادگستری، ارتش جدید، آموزش و پرورش جدید و برخی ساختارهای زیربنایی اقتصادی چون راه آهن.  

اما در این مرحله، دیگر مشکل مدرنیته ایرانی رخ عیان کرد؛ و آن همانا «مدرنیزاسیون دولتی یا آمرانه» بود. فکر مدرن و جریان مدرنیزاسیون که در اروپا از خلال دیالکتیک تاریخی جامعه و دولت به ظهور رسید و پیش از آنکه دولتی باشد ، ملی بود، در ایران فرایندی دیگر و مسیری متفاوت یافت. اضافه شدن این مشکل به مشکل قبلی که حاصل فراموشی اصول اولیه نوسازی سیاسی و احقاق حقوق عامه بود، ترکیبی از مدرنیزاسیون ناکارآمد ایرانی را ارائه داد که تاکنون نیز عوارض آن را مشاهده می کنیم.

نمی توان کتمان کرد که مدرنیته و نوسازی بر آمده از آن در ایران مفهوم و جریانی واکنشی و جبران‌خواه بود. به‌عبارت دیگر نخبگان ایرانی تلاش می کردند تغییراتی را در معادلات سیاسی، اجتماعی و اقتصادی آن روزگار ایران ایجاد کنند كه مطابق با مدل غربي توسعه و براي جبران عقب ماندگي ایران نسبت به کشورهای اروپايي باشد. نه جبران عقب ماندگي فکری و الگوهای معیشت به عنوان يك ضرورت تاریخی. از این رو صورت قضیه بیش از مبانی نظری و توسعه فرهنگ نو برای آنان اهمیت یافت و طبیعی بود که برای مقابله با جریان قدرتمند سنت، باید از توان دولت سود جست از این رو ضرب صوری‌نگری به مدرنیته و دولتی شدن اراده نو ، حاصلی جز مدرنیزاسیون صوری و آمرانه نداشت.

عنصر مقایسه بين دو گونه متمايز از زندگی يعني عقب مانده، عشیرتی، بی سواد، دهقانی، ابتدایی و حاکمیت جبار، مستبد و ستمگر ایران با زندگی مدرن، مرفه، تحصیل کرده، شهری و دولت‌های محدود و نسبتاً پاسخگو، مردم آزاد و نظام های انتخاباتی و شورایی اروپا، جرقه‌های فکر تغییر را در میان روشنفکران آشنا با زندگی اروپایی برانگیخت. و البته این مقایسه به ‌دليل ذاتي همواره همراه احساس کهتری، تحقیر و تصور انحطاط تاریخی ایران بود.

با نظر به این امور، بدیهی بود که ایجاد نهادهای نو جایگزین تفکر نو شد. گرچه ساختار، محتوا را تغییر می‌دهد، اما مسیر طبیعی تغییر، ابتداء تغییر در محتوای تفکر، فرهنگ مردم و ارتقاء مدل زندگی بود و آنگاه ظهور نهادهای دولتی نو. این تجربه ای بود که پیشتر کشورهای نسبتاً پیشرفته عیان کرده بودند.

با آنکه نظریه‌های نوسازی و توسعه هریک راهی را طی کرده و نهایتاً خسته از امکان تحول باز نشستند، اما همان مقدار موارد عینی تحول در کشورهای شرقی چون ژاپن، مالزی و سنگاپور، نشان داد که زمینه‌های فرهنگی و پیش‌تر، باید امکان نوشدن را ایجاد نماید.

پس از حدود صد و اندی سال که از جنبش مشروطیت در ایران می گذرد، هنوز گفتمان مشروطه‌خواهان، گفتمان طبقه‌ای از روشنفکران ایرانی و نسلی از جوانان است. جستجو برای احیای ارزش‌های مدرنیته، نوسازی‌اقتصادی، آزادی‌های‌اجتماعی، سایر اشکال و اصول سیاسی مدرن، چون حقوق شهروندی، دموکراسی، مشارکت سیاسی ، انتخابات، و ...

به گمانم مشاهدات تاریخی تایید کننده این نظر است که ایران در زمان مشروطه فاقد بالندگی، تجربه نوشونده، و بلوغ لازم برای دریافت و درونی سازی مفاهیم و الگوهای نقد مدرن از بیرون بود. از این روست که نه در عرصه نظر و نه در عرصه عمل، طی صد سال گذشته تاکنون واجد الگویی از مدرنیته - نه مدرنیته درونزاد و نه حتی مدرنیته تقلیدی- نبوده است.

نو شدن با مشروطه (1)

      ساليان درازي است كه فرايند مدرن شدن در ايران از سوي دولت‌ها و نخبگان به انحای مختلف و بعضاً كاملاً مخالف پيجويي و دنبال مي‌شود. جنبش يا انقلاب مشروطه نيز که به عنوان نماد مدرن شدن ايران شناخته می‌شود بیشتر به لحاظ امکانی برای نوشدن درنظر آورده می‌شود تا پیجویی اهدافی مثل احقاق حق سیاسی ملت، تلاشی که ظاهراً از آغاز بی توفیق مانده و از رسيدن به اهداف خود باز ماند.

       پس از 150 سال تلاش براي مدرن شدن، هنوز درباره چرايي عدم وصول به توسعه و تكامل تاريخي ايران بحث‌ها و نظريات متفاوت جريان داشته و هر از گاه نظريه اي جديد بر نظريات گذشته افزوده مي شود. فقدان نظريه مدرن شدن، عدم رسوخ مدرنيزم در لايه‌هاي اجتماعي، مخالفت قدرتمند سنت‌گرايان، فقدان طبقه مناسب براي نمايندگي فكر و نوع خاص معيشت و زندگي مدرن، وارداتي بودن، واكنشي بودن و ده‌ها تئوري ديگر همواره مطرح بوده و مطرح مي‌شود.

       درخلال جنبش مشروطه، سطح وسیعی از مردم درجریان مطالبات تجددخواهانه قرار گرفتند. رسانه های محدود مشروطه خواهی به تبلیغ برخی از مهمترین اصول تحول و تجدد پرداختند. وبه مرور مفاهیمی چون «حق ملت»، «حق رای»، «نظم»، «قانون» و «محدودیت سیاسی پادشاه» در لایه‌های طبقات شهری و به‌میزان کمتر در اقشار پایین‌تر جامعه جاری و ساری شد. گفتمان تجدد دیگر گفتمان گروه محدودی از روشنفکران و اقشار تحصیل کرده ‌نبود؛ بلکه تقریباً گفتمان بخش عمده‌اي از مردم شهري و برخي ايلات و نواحي کشور نيز بود. اعتراضات عمومی مردم همراه با نخبگان فکری و دینی، تظاهرات و بست نشینی‌های مکرر آنان و نهایتاْ انسجام و قیام یکپارچه مشروطه خواهان، منجر به عقب نشینی شاه برای تاسیس عدالتخانه و سرانجام صدور فرمان موسوم به فرمان مشروطه در 18شعبان 1324 ه .ق شد. فرمانی که در آن تاسیس مجلس‌شورای‌ ملی اعلام شده ‌بود. این اولین ظهور ساختاری و نهادی یکی از مهمترین اصول مدرنیته یعنی « حق حاکمیت مردم» بود. اصلی که نهادی شد اما نهادینه نشد.

        انقلاب مشروطه در اندك زماني پس از وقوع به دلايل مختلف با ناكامي موضوعی و یا اهداف دراز مدت مواجه شد و خيلي زود شور و نشاط توسعه و آزادي جاي خود را به مطالبه امنيت و رفاه داد. هر چند كه برخي از انديشمندان  به صراحت يادآور شده اند که « شکست انقلاب مشروطیت شکست آزادیخواهی در آن دوران ایران بود، ولی الزاماً به معنای شکست تجدد خواهی نبود.»[1] آنچنان که در سطور بعدی به تفصیل بیان خواهد گشت ماهیت واکنشی مشروطه‌خواهی نوعی خاص از قرائت سیاسی تجدد‌خواهی را به دیگر قرائت‌ها و دیگر عرصه‌های مدرنیته  فائق کرد. در یک بررسی کلی می‌توان ادعا کرد که در واقع تجددخواهی ایرانی در ابتداء در قالب « رویکرد سیاسی ناسیونالیسم» براي جبران عقب‌ماندگي و انحطاط تاريخي ايران ظهور نمود و در آن «جنبش آزادیخواهی» خيلي زود مستهلک شد. زيرا در طول تاريخ معاصر ايران (از آغاز اصلاحات عباس ميرزا) تا كنون همواره مسئله وصول به معيشت نو و تكنولوژي پيشرفته بر توسعه سياسي و مفاهيم مرتبط بر آن غلبه داشته و مورد مطالبه عامه مردم قرار داشت. به همين دليل بايد گفت واکنشی بودن كه منجر به تک ساحتی شدن تجدد‌خواهی در ایران شد، اولین نشانه های ضعف و نقصان فکر مدرن را در ایران عیان مي نمايد. این طفل در همان آغاز از مادر ناقص زاده شد.


[1] - مصاحبه رامین جهانبگلو با جمشد بهنام و دکتر توکلی طرقی، ایرا ن درجستجوی مدرنیته ص 14

طرد سنت، ظلم به تاریخ   

اندیشوران بسیاری از فقدان اطلاع و دانش تاریخی نسل نو از تاریخ ایران، خصوصاً تاریخ نزدیک که با تحولات فرهنگی، اجتماعی، سیاسی و حتی اقتصادی همراه بود، سخن می گویند. به گمان آنان تاریخ رسمی خود حجاب بسیاری از واقعیت های تاریخی و سیر تحولات جامعه طی قرون اخیر است. و نتیجه چنین پرده پوشی از حقایق تاریخی چیزی نیست جز بی بهره ماندن از عبرت تاریخی و عدم بدست آوردن بصیرت و قدرت تحلیل وقایع کنونی.  

چنین اقدامی را باید یک خیانت علمی به دارایی های فرهنگی این سرزمین دانست. زیرا تاریخ با همه تلخی ها و ناکامی هایش نهایتاً سرمایۀ علمی ما و دارایی عقل سرزمینی و جمعی ما است. عدم اطلاع از حقایق تاریخی از سویی و به فربه شدن یکسویه بخشی از تاریخ رسمی به دست متولیان دولتی و حکومتی و از سویی دیگر  فاجعه بی میلی به آرمان ملی و ارزش های سرزمینی (علمی، مذهبی، سیاسی، هنری و...) منجر شده است. و این مقدار رویگردانی از تاریخ، در قاطبه نسل نو، واکنشی به همین عوامل است.  

شاید در کالبد شکافی علل عدم علاقه یا احساس عدم نیاز به تاریخ گذشته، بتوان به موارد بسیاری اشاره کرد، اما بی گمان بخشی از این علل به سودای مدرن شدن و سودا زدگان این وادی طی حدود 200 سال گذشته بستگی دارد. سالها است که ریز و درشت روشنفکری با اقامه حجت و استدلال بسیار برای برحق نشان دادن عزم های مختلف آزادی و آبادی، به بهانه کاوش در علل عقب ماندگی قوم ایرانی و اسلامی، از کوتاه ترین دیوار پیش روی خویش که هیچ متولی صاحب اندیشه ای را در حمایت نداشت، یعنی سنت و منابع آن، بالا رفتند و گذشتند. ارزش های سنت را به تیغ طرد , طعن و لعن و تقبیح، مجروح و چهره اش را مخدوش کردند! آنچنان که سخن از سنت - حتی اگر برای بهره گرفتن از سرمایه های گران و ارجمند آن برای دانندگی و سازندگی، برای آبادی و آزادی باشد- جرمی کوته بینانه و محصول عقده های رمانتیک سنت گرایانی فرض شد که درگیر و دار تکنولوژی و مدرنیزاسیون، دستشان خالی شده است.
با چنین حجمی از تبلیغ و سیطره خواستهای تحقیق نشده مدرن، با چنین حمایت هایی از "امر نو" و "طرد گذشته" از سوی متجددین، با چنین دورخیزی برای نو شدن، که در آن نگاه کردن به پشتِ سر گناهی نابخشودنی شمرده می شد، چگونه می توانیم انتظار داشته باشیم جوان نسل نو ما  اکنون به گذشته همچون سرمایه ای ملی و تاریخی ارزشمند بنگرد؟ چگونه انتظار داریم دور و نزدیک حکایات تاریخی را به چشم عبرت ببیند؟ چگونه تعجب می کنیم که چرا چراغ شهرت و افتخار مهمترین شخصیتهای فرهنگی، علمی و ادبی این سرزمین که در فاصله ای نه چندان دور بر تارک فرهنگ و علم و هنر این سرزمین درخشیده اند، خاموش شده است؟  

با آن همه تبلیغ سوء علیه تاریخ و میراث گذشته، یکسان شمری سنت و تاریخ و علاقه به تاریخ را هم عرض علاقه به سنت دانستن و نهایتاً از تاریخ گفتن را "سنتگرایی ناکام " نام نهادن، آیا باز هم حق داریم نسل نو را به جرم بی توجهی به تاریخ متهم و تخطئه کنیم؟  

چگونه اجازه داریم که بافته خویش را منکر شویم و به "او" بگوییم به تاریخ نزدیک بنگر و بزرگانت را بشناس؟ در حالی که پیشتر، هر گذشته را به زبان و قلم و رسانه و مهندسی فکری، امری بلا موضوع و بی اثر و بدون فایده دانسته و نفی کرده ایم.  

آیا در انتساب این رویکرد به سنت روشنفکری عجول و تحقیق گریز ایرانی بیراه رفته ام؟
 محل دعوا خوبی ها و بدی های درون سنت نیست. روشن است که در حال حاضر از سنت دفاع نمی کنم ؛ و گرنه در کنار ظلم به تاریخ، ظلمی که به سنت رفته نیز خود داستان غم انگیزی از تاریخ فکر و اندیشه در ایران است.  مقصودم این است که یکسان سازی تاریخ و سنت نزد اذهان روشنفکر و تلاش دایمی برای نفی تاریخ به جرم حمل و حمایت از سنت، و تلاش برای زدودن سنت، لاجرم به زدایش علاقه برای دانستن از تاریخ و عدم بهره گیری از آن و منابع پر ارزش آن منجر شده است.
البته در موافقت با نقد برخی از اهل اندیشه، اگر حرف و رویکرد رسمی را ملاک قرار دهیم، این دیوار تجدد و روشنفکری است کوتاه مانده و  حاکمیت را نسبت به تعدی به آن جری کرده است. آری تبلیغ سنت از سوی برخی دولتها و حاکمیتها پر رونق و پر پیمانه است. اما بخش اعظمی از جوان تحصیل کرده این سرزمین که مخاطب "هوش دار" برای مطالعه تاریخ نزدیک است، از دولت و حکومت حرف شنوی نداشته و به روایت غیر رسمی بیشتر دل می دهد. و اوست که دقیقاً مخاطب پیام روشنفکران برای طرد گذشته به جرم سنت بوده است.

سخیف و سبک

این روزها عزم رمانتیک بسیاری، دستمایه تبلیغ سنت گرایی آنهم سنت گرایی رسوب کرده در احساسات نوستالژیک و دلگرم کننده ما ایرانیان اسلامی شده است. کم نیست جریان های رسانه ای خاص که دایم به ترویج  این عزم همت کرده و حتی گاهی با دو من طنز زبانی و بازسازی تصویری متعلق به همان دوران، محصول خویش را بر گیره چشمان و ذهن مخاطبان می آویزند. و از آن رو که سنت را ملک طلق خویش می دانند و خود را میراث دار آن، جز در هوای سنت نمی توانند سخن سازند. واقعاً که نمی توان بهتر از این، سخافت "در" سنت ماندن را در عزم خویش نشان دهند.

گرچه سنت رفتاری که ما دلی در گرویش داریم و تلاش می کنیم دلها و خواست های نسل نو را به آن گره زنیم، اذهان ناپایدار را سخت مطلوب می افتد و نپرسیده و ندیده، پذیرنده و عاشق می کند، ولی در گذشته ماندن کجا و از میراث پرسیدن کجا؟

این دلی در گرو دارد و آن عقلانیت امروزین خود را با عیار نقد میراث سبک و سنگین می کند. این خواست هایش را در آیینه گذشته می جوید و آن آینده را با سرمایه گذشته می سازد. این و ... آن از زمین تا آسمان با هم متفاوتند.  

رقاصی های مدرن و سنت گرایی نوستالژیک هر دو سخیف و سبک اند.

فریب موقعیت ها

تلاش برای بازگشت به شرایط طبیعی گذشته، عملی بسیار منطقی و برخواسته از عقل سلیم است.

اما این خطر همشه وجود دارد که گمان کنی همه چیز تمام شده و همه چیز در جای سابق خود قرار گرفته ! 

راستش را بخواهی همه چیز تمام نشده.

« نامه سروانتس به الیزابت» 

ناآگاهی و فراموشی

1- ناآگاهی و فراموشی: در زمان دانشجویی(رشته اولم: روانشناسی)، همیشه موضوع تخریب آگاهی حاصل از ضربه های مغزی و جنون و فراموشی حاصل از بیماری آلزایمر، برایم بسیار ترسناک بود. در یکی آگاهی صورت عوض کرده و قوای شناختی تخریب می شود و در دیگری با اضمحلال حافظه روبه رویم. در هر دو وضعیت ناگهان یا به طور تدریجی ارتباط منطقی! سوژه با جهان پیرامونش از دست می رود. ما با یک انقطاع شناختی روبرو هستیم. با یک از هم پاشیدگی ذهنی و عدم ثبات روانی. انسان معلق در نا آگاهی، انسان جدا شده از یادهایش ، خاطره هایش، جدا شده از نسبت های فردی و اجتماعی.

آگاهی در انسان دقیقاً به چه معنی است؟ چقدر حقیقت هستی ما وابسته به قوای شناختی ما است؟ خاطرات و یادها چگونه هستی ما و نسبت های هویتی ما را تعیین می کنند؟ و با اضمحلال قوای شناختی به راستی چه بلایی برسر شخصیت و هویت فردی و اجتماعی آدمی می افتد؟

یکی از پاسخهای خوب برای این سوالها قطع ارتباط است. روشن است که این پاسخ نگاه کردن به موضوع از بیرون است. ما به موضوع از زاویه یک ناظر بیرونی می نگریم و آنگاه حکم به قطع ارتباط منطقی بین فرد بیمار با محیطش را می دهیم. اختلالات خلقی، ناسازگاری محیطی، طرد، عواقب اجتماعی و... همگی قضاوت ها، برچسب ها و نتایج همان قطع ارتباط و در ادامه همان نگاه ناظر بیرونی است.

اما آیا این بیان می تواند روشنگر وضعیت فرد و آگاهی اش آنچنان که اکنون درگیر آن است باشد؟ به راستی در درون چنین افرادی هستی بیرونی و هویت فردی چگونه تصویر و ادراک می گردد؟

میشل فوکو در تلاش بود که نظارت بیرونی ما را زیر سوال برده و منطق طراز ما را که با آن مجنون و عاقل را از هم جدا می کنیم، محصول نظام دانشِ وابسته به قدرت معرفی کند. با همه اینکه بیان او روشنگر خیلی از مسائل اجتماعی پیرامون موضوع جنون بود، اما پاسخی به سوالهای بالا نیست.

2- پدیدار شناسی یاد و آگاهی: منطق پدیدار شناسی یک منطق دو گانه است. در حالی که در پدیدار شناسی یاد و فراموشی، ما به کلی سازی آن همت می کنیم، اما همواره فراموشی و یاد را در ارتباط با سوژه هایی که درگیر آن هستند در نظر می گیریم. این گسست و ارتباط تنها در یک مدار روشی خاص امکان بررسی واقعی یا نزدیک به واقعیت را برای ما به ارمغان می آورد. به عبارت دیگر، فراموشی همواره محتوای خاص و موضوعات و افراد درگیر با خود را دارد. اما در پدیدار شناسی، موضوعات نظری را نباید در قالب تحقق شان در سوژه جستجو کرد. همچون مرگ که بدون تصور مرگ فردی خاص به خودی خود در صفحه تحلیل ذهنی ما می نشیند و ما مرگ را به عنوان یک وضعیت به بررسی می نشینیم، درحالی که ظاهراً مرگ بدون فرد یا افرادی که مرگ آنان را در چنبره گرفته (مرده) صورت عینی نداشته و یک مفهوم انتزاعی بیش نیست.

از سویی فراموشی در ارتباط با تجریه های ما صورت می گیرد، و از سویی ما از فراموشی به طور کلی و با احکام کلی سخن می گوییم.

در نظر بگیریدکه مثلاً ما محله قدیمی که در آن بزرگ شده ایم، دوستان دوران خوش گذشته، فضای محبت آمیز دوران کودکی، شادی ها و غمهای زندگی، تجربه زندگی خانوادگی و... همه و همه را در خلال گذر عمر، فشار زندگی، اهمیت یافتن موضوعات جدید تر و حجیم تر، الویت های زیستی و اجتماعی تازه تر، اقتضائات کنونی مثل: جنگ، هجرت، دوری، استبداد، زندان، فقر و... همه را فراموش می کنیم. آنها کمرنگ و ناپیدا و بی اثر و محو می شوند.

در حقیقت چه اتفاقی در ذهن ما افتاده است؟ بی شک بخش عمده این محتواها به صورت ناخودآگاه و غیر گزینشی از مدار توجه و بعداً از مدار آگاهی و یاد ما خارج می شوند. اما خروج این محتواها امکان زیستن ما در شرایط محیطی و ادامه زندگی منطقی از ما نمی ستاند. کسی نمی گوید اکنون ما دچار اختلال حافظه یا جنون شده ایم. گویی در این گونه های فراموشی، موضوعات، وضعیت ها و انتخاب های جدید وظیفه سازگار کردن ما با جهان پیرامون ما را به عهده داشته اند. اما در جنون و آلزایمر، فراموشی به گسست هویتی منجر شده و امکان بازسازی هویت با طرح ها و الگوهای تازه تر وجود ندارد. هستی ما با پیرامون، ناسازگار و ادامه زندگی سخت و صعب می گردد.

فراموشی دیگر

فراموشی از آن رو هولناک  است که  هر بار عزم تو را  به سخره میگیرد.

و همچنان سفر

سفر همیشه خوب است. زندگی من هم کم و بیش با سفر عجین شده و این "شغل" با همه نداری هایش این دارایی پر ارزش را دارد. کلی تجربیات جدید. آدمهای جدید و چشم انداز جدید.  

شاید باورش سخت باشد اما سفر بیش از بسیاری از ساخته های ذهنی ما می تواند باورهایت را در باره آدمها، زندگی ها ادیان و مفهوم سعادت تغییر دهد. خصوص که سفرت به هر دو سوی جهان باشد. غرب و شرق را با هم ببینی و زندگی ها و آستانه های رفتاری و انگیزه ها و ساخت های بشری را با هم مقایسه کنی.   

قرار است این روزهای طولانی چندی دیگر پایان پذیرد و به کشور باز گردم. از بابت تاخیر در انجام وعده های پیشین عذر خواهم. نوشتن مقدمات غرب شناسی فلسفی را به زودی پی خواهم گرفت. 

پی نوشت: یکی از مخاطبان عدم ادامه بحث های دکارت شناسی را نشانه شکست این پروژه دانسته بود. اما من هنوز می توانم فکر کردنم را با شما به اشتراک بگذارم.    

مراسم تدفین

پیوسته منتظر تغییرات "اساسی" می مانیم ، نشانه هایی شکوفه میکند، اما 40 سال منتظر تغییر یعنی اراده ای بازیگر که هنوز تغییر را به صفحه اصلی بازی وارد نکرده و ما سربازها و برج ها هنوز منتظر آن تک خال زمان ، منتظر آن مهره اصلی تقدیر می مانیم.

به قول هنرمند : " زمان کند تر از عمر ماست " ، تغییر شاید روزی بیاید که ما آخرین پک ها را به هوای زیستن خویش می زنیم. و زمان فاتحه خوان مجلس ترحیم امید خواهد شد.

سوال از غرب

لیوتار: "کانت از مطلق به شدت می ترسید"

1. "فطرت اول" عرصه ظهور پرسش به معنای واقعی کلمه نیست. ثقل هر پرسشی در سطح فطرت اول هرگز به وضوح روشن نمی گردد. فطرت اول مجال برخورد سطحی با وقایع و امور است و مآلاً سوالات ما در سطح فطرت اول نیز سطحی و بدون رسوخ به ماهیت امور  خواهد بود.

تنها در "فطرت ثانی " است که می توان از حقیقت سوال از سنگینی بار پرسش و سهمگینی آن به درکی نسبتاً عمیق تر نائل شد. در پرسش فلسفی پاسخ از پیش روشن نیست و شاید هیچگاه پاسخی دریافت نگردد. اما اهمیت پرسش، حتی پرسش بی پاسخ، همچنان برجای بوده و در تقدیر تاریخی بشر، رشد دانایی و توسعه تفکر سهم بزرگی دارد. در این سطح، اصلاً قرار بر کشف پاسخی آماده و خطی و بسته بندی شده نیست. بنابراین سوالات در چنین سطحی نسبتی با سوالات جزوی و صرفاً تجربی ندارد.

"غربشناسی" نیز اگر چنانچه از ماهیت آن پرسش شود، معقول ثانی است. اما درک جغرافیایی از غرب معقول اول و محصول عقل متعارف و مشترک است. در معقول ثانی است که نیازمند سطح پیچیده تری از انتزاع، گستردگی دید و عمق پرسش هستیم. تفکر در سطح معقول ثانی شرط فهم است ولی اگر غرب خود تبدیل به معقول ثانی ذهن کنونی بشر شود، آنگاه غرب شرط فهم ما می شود، و گویی اینچنین است تقدیر ما. در این معنا دیگر نباید به غرب همچون ابژه آگاهی نگریست، بلکه گویی همه در سوژه ای بزرگتر به نام غرب در افتاده ایم.

2- با تاسف این سطح پرسش در تاریخ تفکر ما ایرانیان بسیار غریب و کمیاب است، ما به شدت دچار نابرخورداری از تفکر فلسفی در حیات اجتماعی و مسائل انضمامی خود بوده ایم. با آنکه بخشی از تاریخ ما دوره درخشش تفکر فلسفی است، اما در این دوره نیز تفکر خیلی زود در محدوده ای مشخص باقی مانده و قلمروهای متعدد پرسش به خصوص مسائل زندگی" ما " کاویده نشد. حتی با تلفیق های خلاقانه "صدرای شیرازی"  از میان نحله های تفکر رایج در روزگار او، علی رغم حرکت به جلو، دستاورد فلسفی ملت ما، به خصوص تاثیر تفکر او در تقدیر انسان ایرانی، بسیار محدود بوده است .

 3 - باظهور جریانهای نوگرا در ربع آخر حاکمیت قاجار، باز هم آنجا که باید زمینه های تفکر و پرسش از تاریخ خود، تقدیر خود، وضع خود و حیات انسان ایرانی در سطحی بزرگتر و با عمقی ژرفتر ایجاد گردد، تنها با ظاهر شدن "جریان روشنفکری "رو به روییم. این دریغ از آن روست که سخن کوتاه و کم جان روشنفکری ایرانی آخرین حد گفتار ژرف در اندیشه اندیشوران ایرانی از مشروطه تاکنون است. زیرا علی رغم جهش روشنفکری به عمیقتر کردن سوال از تقدیر تاریخی و پرسش از وضع خود، تقریباً هیچگاه عزم سوال از ماهیت غرب را نداشته است.

بنیادین سوال روشنفکر ایرانی و اساسی ترین دغدغه او دانسته یا نادانسته،در مقصود تقرّب به غرب، الگوهای زندگی غربی و چرایی توسعه غرب خلاصه شده است. تلاش روشنفکری عزم خودآگاهی تاریخی نبود. بلکه مهمترین سوال روشنفکری ایرانی چگونگی دست یابی به "وضعیت مطلوب غربی" بوده است. روشنفکری ایرانی از دستیابی به "امکان" طرح پرسش از غرب وامانده و به ندرت سوالش معطوف به حقیقت غرب و نسبت ما با آن بوده است. گاهی در میان جستجوهای روشنفکرانه، نزدیکی به سوال دیده می شود، اما به دلیل عدم امکان تفکر فلسفی درباره غرب، این نزدیکی به زودی از وصول به امکان دریافت نسبی واقعیت (انگار شده) جا مانده است.

4- نزدیکی به واقعیت یا پدیده یا وضعیتی خاص، بدون تفکر فلسفی امکان نداشته و لامحاله درک سخن و یا هم سخنی با آن شکل نمی گیرد. روشنفکری همواره به انحاء مختلف به جای ذات به عوارض متوسل می گردد. روشنفکر ایرانی نیز بیشتر غرب را در عوارض آن شناخته و در حقیقت پیش از پرسش، صورتی خاص از آن را از پیش پذیرفته و سوال او تنها معطوف به چگونگی وصلت با غرب است؛ آنهم در اغلب موارد در تقرب به وضع ظاهر غرب با اعراض از "شرقیت".

اما آیا اکنون و اینجا این "مای ایرانی " اصالتاً  "امکان پرسش" از غرب را دارد ؟ این سوال از این رو مطرح است که برای پرسش از چیزی باید حدّی مشخص از فاصله از آن و  حدّی از نزدیکی به آن ( حدی از فاصله و درجه ای از نزدیکی به موضوع )وجود داشته باشد،  اما آیا ما بیرون از دایره غرب هستیم که بیرون از آن نسبت به آن تأمل کرده و او را به پرسش بگیریم؟ آیا ما اکنون بدون ابزارها و روش های تفکر غربی، اصلاً امکان فکر کردن به امور را داریم؟ آیا اکنون این ما نیستیم که در هوای غرب، امکانات غرب و طلب زیستنی غربی زندگی می کنیم؟ پس از کدام فاصله مشخص، از کدام تسلط نسبی بر سوال و از کدام استقلال رأی می توان سخن گفت؟ در حقیقت این غرب است که هم اینک از زبان ما در حال پرسش از خود است. غرب با سیطره معرفت شناختی خود، با القاء ارزش های خود و با نظمی که به نظام معرفتی و علوم انسانی داده است، اکنون از زبان ما و در دهان ما درباره خود می پرسد. در پس ذهن ما سوال از غرب به همان نحو که او می خواهد و با همان ابزارهای تفکر و عقلانیت غربی که او تولید کرده، با همان ملاک هایی که او بر ساخته و منتشر کرده و با ارزش های او شکل می گیرد. ما به عنوان اندیشگر شرقی، ضرورتهای سوال از غرب و مسیرهای یافتن پاسخ را نیز از خودِ غرب و فرهنگ و تفکر و فلسفه غرب گرفته یا طلب می کنیم. آیا برای خروج از این بست بست تاریخی راهی هست؟


پی نوشت:

1- شاید در این آغازین نوشته پیرامون غرب، وجهی از خودباختگی و غرب زدگی دیده شود، اما پیشنهاد می کنم کمی تحمل کرده و نقد جاندار خود را برای مدتی به تعویق اندازید.

2-همچنان درباره غرب پرسش خواهم کرد و در این پرسش با نگرش فلسفی به سوبژکتیویسم در اندیشه دکارت و کانت خواهم پرداخت.

بی تعهد!

ترانه: جیورجیو گابر
اجرا: جیورجیو گابر و آدریانو سلنتانو
Giorgio Gaber - IL Conformista

من یک انسان نو ام، آن قدر نو که دیر زمانی ست که دیگر فاشیست نیستم
من خیلی حسّاس و نوع دوستم و شرق شناس
قدیم ها طرفدار جنبش اعتراضی سال 68 بودم و حالا مدت کوتاهی ست که طرفدار محیط زیست شده ام
چند سال قبل با خوشحالی هرچه تمام تر احساس کردم مثل خیلی ها سوسیالیستم
من یک انسان نو ام! لطف که کنم و بخواهم با زبان ادبی بگویم، باید بگویم من یک ترقی خواهم
در عین حال طرفدار بازار آزاد و ضد نژادپرستی من خیلی خوبم! من طرفدار حیواناتم
و دیگر اگزیستانسیالیست نیستم. اخیراً کمی خلاف جریان حرکت می کنم و فدرالیست شده ام.
 

(کانفورمیست (حزب بادی) کسی است که معمولاً در جناح صحیح قرار گرفته!
او پاسخ های روشن و خوبی در سرش دارد او بر عقاید متمرکز است
 و وقتی به اندیشیدن نیاز دارد، زیر بغلش همیشه دو یا سه روزنامه دارد 
اگر روشن تر بخواهم برایتان بگویم درست مثل یک فرصت طلب فکر می کند. او خود را بی هیچ ضرورتی، وفق می دهد و در بهشت خودش زندگی می کند
کانفورمیست یک انسان کاملاً گِرد و منعطف است و بدون مقاومت حرکت می کند
کانفورمیست در دریای اکثریت لیز می خورد و نرمش می کند
یک حیوان بسیار رایج است که با کلماتِ گفتگو ها زندگی می کند
شب ها رویا می بیند و رویاهایش از خواب های رویابینان دیگر بیرون می آیند
روز عید او زمانی است که با همه جهان در آشتی باشد و وقتی شنا می کند، راهش باز شود
او کانفورمیست است! کانفورمیست!) 

من یک انسان نو ام و با زنان رابطه خارق العاده ای دارم؛ من فمینیستم!
همیشه در دسترس و خوشبین؛ اروپایی ام و هرگز صدایم را بلند نمی کنم ؛ صلح طلبم!
مارکسیست لنینیست بودم بعدش نمی دانم چرا خودم را ناگهان یک کمونیست خداپرست یافتم!
 

(انفورمیست خوب نفهمیده که حتی بهتر از یک توپ به هوا می پرد!
کانفورمیست یک بالن هوایی تکامل یافته است که از اطلاعات باد کرده
و گونه نادری است که در ارتفاع پست از سطح زمین پرواز می کند
جهان را با یک انگشت خود لمس می کند و گمان می کند کارش تمام شده است
زندگی می کند و این برایش بس است...
و باید بگویم که او خیلی شبیه همه ما است!) 

من یک انسان نو ام. آن قدر نو ام که در همان نظر اول توجّهتان را جلب می کنم
من یک کانفورمیست نوین هستم

پی نوشت:  دوست داشتن حیوانات، سازگاری با مردم، حساس بودن نسبت به محیط زیست و... همگی خصلت های خوب  مورد توصیه عقل و علم و وجدان است. منتها در این ترانه این خصلت ها مورد دعوا و انکار نیست؛ بلکه خصلت کانفورمیستی است که محل اشاره سوال و شاید طرد ترانه سرا قرار گرفته است. کلیپ تصویری این ترانه را در اینترنت جستجو کرده و مشاهده فرمایید.

خشم آدم خواری است

 ثبات خُلق خیلی چیز خوبی است. مثلاً سن که بالا می رود افراد ضعیف، ثبات خلقی خود را از دست می دهند. زود عصبانی می شوند، زود آرام. احساساتی می شوند و کاری مناسب وضع احساسات انجام می دهند ولی به زودی پشیمان  می شوند. روزی سرخوش ، روزی افسرده ...  

من اطلاعی زیادی از علم اخلاق یا روانشناسی شخصیت ندارم. ولی گمان می کنم به جز سن و عوامل هورمونی، امور دیگری هم در بی ثباتی خُلق ما موثرند.  

گاهی دیده ام کسی را که روزش را برخلاف دیگر روزها با شوخی و سر زندگی و حوصله شروع می کند. گمان می کنم طرف مشکل بزرگی دارد که با این مکانیسم های دفاعی به جنگ غم ها و غصه هایش رفته چون این خلق همیشگی او نیست.  البته برای ما عیبی ندارد بگذار تا میخواهد جوک بگوید و شاد باشد و پر حوصله ، گرچه دلیلش بد موضع باشد.

اما خشم آدم خواری است. گاهی دیده ام افرادی را که در میان یک گفتگوی دوستانه ولی جدی، ناگهان از موضوع خارج شده و به چیزی بسیار حقیر و بی جهت گیر می دهند و حاضر نیستند به هیچ طور از خر معرکه خشم پایین آیند. می گویم شاید آن چیز حقیر نشانه ای، اشاره ای یا خاطره ای از چیزی مهم و خشم آور برای اوست، چیزی که از نظر ما پنهان است و احیاناً نادانسته آن چیز مهم را در خطر قرار داده ایم. اما آیا او نمی داند که  ما دیگر کسانیم و موضوع از چشم ما پنهان است و غرضی در کار نیست؟ خوب البته ناخودآگاه که محرک خشم و در آویختن اوست این ها را محاسبه نمی کند.

گاهی فردی موجه و معمولی را دیده ام که ناگهان از کوره به در می رود. آتشین و پر حرارت و بر افروخته که گویی خواسته باشیم حیثیت و حیاتش را بگیریم که اینچنین برزخ شده است. در نتیجه جوری رفتار می کند که می ترسی خواسته باشد در عوض حیثیت و حیاتت را بگیرد. خدا رحمت کند مولوی را اینگونه افراد شاید مصداق این ابیات باشند : 

آدمی خوارند اغلب مردمان

از سلام علیکشان کم جو امان

اما راستش را بخواهید گرچه در این هنگامه های بد یمن دل آدمی می گیرد و غمگین و افسرده می شویم، اما همزمان دلمان می سوزد. زیرا گاهی ما نیز دچار افروختن ناگهانی یا سردی آنی می شوم. نمی دانیم در این لحظات خاص، دیگران در ما به چه چشمی می نگرند.  
شاید حرفی بزرگ تر از دهان من باشد ولی آموختن سکوت و کم گفتگویی با دیگران به نحوی که نخوت و عجب را در آدمی نپروراند و بر عکس آرامش و مدارا را تمرینمان دهد راهی مناسب است. باید بیاموزیم بی درازگویی و اصرار برای تلقین باور خویش، به موقع  آتش گفتگوی اختلافی را پایین بکشیم و اجازه دهیم خود و دیگران بیشتر فرصت فکر کردن به مدعیات یکدیگر را داشته باشیم.  

خانهٔ دیوست دلهای همه ( برخی از مردم)

کم پذیر از دیو مردم دمدمه

پینوشت: تجربه های این روزها مثل همه روز ها ، نشانم داد که از گفتن، بخصوص گفتن های ناجور و نا میزان ، شتابزده و بی محاسبه ، جز سوء تفاهم و توقع و خشم برنخواسته است.

همزاد

داستان این سه، داستان همزادهایی است که اندک اندک محو می شوند. انقلاب، خیابان انقلاب، و پیرمرد نقاش، انقلاب باسازمان می میرد و بسیارند کسانی که توسعه سازمان را فقط به چشم مردن انقلاب ها جستجو می کنند. به نام  دوران استقرار و اقتضای مصلحت.  

مرگ انقلاب مانند محو خیابان انقلاب و مرگ پیر مردِ دار قالی، آرام و بطئی و ناپیدا است. میل ها که فوران می کنند و بازیگری و بتگری که جایش را به خرد می دهد، و تند باد تازگی (مدرن بودن) که گذشته را کم کم جارو می کند، چه به ما می دهد؟ فلافل به جای فکر، فتوکپی به جای فولادوند .زندگی همین است !بار مرارت و دوش خسته.

پی نوشت:  

1- کتاب فروشی های فاخر خیابان انقلاب این روزها یا به رستوران و ساندویچی و اغذیه فروشی تبدیل می شوند یا به فروشگاه رنگارنگ کتاب های کنکوری.  

2-  اختلاس،  خود سانسوری، و غفلت فراگیر بعضی از مهمترین اشکال مرگ است.مرگ اخلاق عمومی و اجتماعی ، مرگ  نظارت فردی و مرگ خودآگاهی جمعی 

4- درود بر حافظ و سعدی و مولوی و فردوسی و به خصوص نظامی بزرگ !

دکارت و تحول غرب

طی سالهای گذشته همواره این سوال مطرح بوده که شرق و به خصوص ایران چگونه می تواند فاصله علمی، تکنولوژیک و رفاهی خود را با غرب کاهش دهد؟ چگونه ایران می تواند به صورت یکی از کشورهای متمدن! جهان در آید؟ توسعه اقتصادی الویت دارد، یا توسعه سیاسی؟ برخی معتقد بودند اصلا توسعه فرهنگی مقدّم تر از سایر عوامل است. برخی سوالات تاریخی را لازم می شمردند: چه شد که ما از امپراطوری باستانی ایران به قاجاریه رسیدیم؟ یا حتی: چه شد که انسجام ملی و توسعه کشور در دوران صفویه استمرار پیدا نکرد؟ و...

میل " آبادی و آزادی" محور اعتقاد ها و اهتمام های متفاوتی شد. در دوران اصلاحات توسعه سیاسی را بر صدر می نشاندند و ظهور جامعه مدنی و قانونیت را شرط تحول و توسعه می خواندند. پس از مدتی اقتصاد توسعه یافته به شرط حفظ ایمان مردم شد هدف ما. هدف و مقصد شد چیزی شبیه "ژاپن اسلامی". روشنفکری دینی عدم همراهی سنت با جریان مدرنیته در مشروطه را علت ناکامی می شمرد؛ پس فتوا به اصلاح سنت و نهادهای سنتی داد. سید جواد طباطبایی معتقد بود که افول، حاصل فقدان فلسفه و نظریه سیاسی در تاریخ کشور است؛ که در دوره میانه! رو به زوال گذاشت. پس او عوامل "امتناع تفکر" را در این دوران جستجو می کرد. برخی فرهنگ محور بودند، اینها هم به تناوب: زبان فارسی، دین خویی اسلامی و برخی، عرفان زدگی شرقی را دلیل خوبی برای توضیح عقب افتادگی شرق و ایران می دانستند. زیباکلام از آب و خشکی سرزمینی و زمینه های استعمار و استبداد می گفت، برخی کلاً جغرافیای ایران و هجمه خارجی و استعمار غرب را دلیل ناکامی ما می دانستند. شاهان ایران برای خیلی ها خلاصه علل بدبختی ما بودند. برخی تحول علم در غرب را که مقارن تحول فلسفه و دانش سیاسی در این سرزمین ها بود، دلیل توفیق غرب می شمردند و معتقد بودند که باید تحول فکری و فلسفی در مدار توجه و همت باشد. برخی می گفتند که به جهنم! آبادی مهم نیست، مهم دیانت و سنت است. برخی می گفتند باید الگوی پیشرفت بومی و اسلامی را در نظر گرفت و به سراغ بنای دانش بومی یا دانش اسلامی رفتند. و بخوانید این مثنوی ناموزون هفتاد من را.

شاید توضیح هر یک از طرفداران نظریه های بالا موارد نقض بسیاری داشته باشد. بسیاری از الگو های نوسازی و توسعه غربی در سایر ملل جواب نداد و نظریه هایی ناتمام بود. ولی همواره توضیحات، نکات خوبی به همراه داشت که گوشه ای از نامرادی و ناکامی تاریخی ما را توضیح می داد. در این میانه توضیحات فلسفی کمتر مورد توجه بود و اصلاً مورد علاقه اهل سیاست و حتی بسیاری از اهالی دانش نیز نبود. مثلاً دین خویی آرامش دوستدار یا نظریه زوال طباطبایی، یا حتی نظریه غربزدگی مرحوم فردید!

اکنون که من از دکارت حرف می زنم برخی از دوستان شفاهاً تذکر داده اند که چرا باید مسیر تحول غرب مطمح نظر شما باشد؟ چرا می خواهی بررسی کنی که چگونه او و چند جریان نظری دیگر غرب را تکان داد؟ غرب جدید محصول تبعات انقلاب دینی ( آلمان و سویس و...) و انقلاب صنعتی انگلیس و اروپا و انقلاب سیاسی فرانسه بود؛ و حصول تقریباً همزمان آن انقلابات و نتایجش در سایر سرزمین ها ممکن نیست. این دوستان درست می گویند. ولی بررسی دکارت برای پا جای پا او گذاشتن نیست . تنها نشان دادن یک جریان فکری موثر در توسعه مدرنیته در اروپا مد نظر است. جریانی که به قوام و دوام اومانیته و سوبژکتیویته غربی منجر شد. سوژه او و شکستن بت های ذهنی توسط فرانسیس بیکن مقدمات نظری را برای حرکت غرب به سوی علم جدید و امکان تصرّف عالم ( تکنولوژی )  مهیا کردند.

این روزها هر وقت که فرصت پیدا می کنم کمی درباره دکارت می نویسم و انشاء الله تا چندی دیگر نوشته ها را به اقتضاء فضای وبلاگ اینجا پیاده می کنم. 

تا آن روزها، شما برایم بنویسید .درباره مقدمات نظری تحول در غرب چه در سر دارید؟

دکارت

گفتگویی که با یکی از دوستان درباره دکارت درگرفت،باعث شد بیشتر به او فکر کنم.

- چرا دکارت را اولین فیلسوف دوره تغییر می شمارند؟

- چه چیزی در دکارت اتباع او را به سوی عقلگرایی مفرط پیش برد؟ 

- فلسفه عقل گرا و رئالیستی او چه خصوصیتی داشت که تجربه گرایان را تاب تحمل او نبود؟

- چرا او تأملاتش را در مابعدالطبیعه به اثبات وجود خدا و اثبات تفاوت نفس و بدن اختصاص داد؟

- چرا با آنکه او می دانست مسئله اصلی دوران او اثبات خدا نیست، از این عزیمتگاه آغاز کرد؟

- چرا او برای بیان نظراتش از نوعی پنهان نگاری (به تعبیر لئو اشتراوس درباره فارابی) استفاده کرد؟

- چرا او دایم از یقیین و ضرورت آن سخن می گفت و به جستجوی مبنایی برای یقین بود؟

- و چرا او برای رسیدن به یقین از شک روشی استفاده کرد و نهایتاً "گوگیتو"ی او (نقطه ارشمیدسی یقین)

چه امتیازاتی داشت؟

و...

درباره همه اینها بسیار گفته شده و نوشته داریم. بیش و کم همۀ ما به این موضوعات برخورده و خوانده و شنیده ایم. اما گویی هنوز دکارت با آن سبک خاص خود از ما بسیار دور است! ما به درستی نمی دانیم بنایی که او گذاشت با همه امتیازها و ارج ها، راهی را باز کرد که غرب هم به علم تکنولوژیک رهنمون شود و هم به اومانیته قوام یافته منتهی به نهیلیسم.

کاش حوصله باشد حداقل برای انسجام ذهنی خود، از دکارت بنویسم. شاید شما دوستان نیز در این راه هم اندیشی فرمایید.     

حماسه آه

 حماسه ای است آه !  


- در جهان اسطوره ها "آه" اعتراضی غمگنانه به خدایان دست اندرکار جهان بود! که اکنون همچنان از پسِ تاریخ، بوی اعتراضش به مشام می رسد. اعتراض انسان به تقدیر! 

 
- اگر فکر کردن اقامه هویت نظری در برابر تقدیر و اراده برتر است؛ آه اقامه هویت عاطفی است در برابر این تقدیر.
- غمی که با اعلام ناخرسندی از وضع موجود و تقدیر محتوم می خواهد روی دیگر هستی انسان را طلب کند.  

- و حماسه ای است در این طلب ! حماسه ای است در انکار گذشته ! حماسه ای است در اعتراض به وضع موجود و محتوم در تقدیر بشریت !

 

پینوشت: این را از کامنتی برای " آخر دل شدم " الهام گرفتم.

حاشا

گفته بودم که تو را دوست ندارم دیگر...

درد آنجا که عمیق است به حاشا برسد

احسان افشاری

 

 

درد آنجا که عمیق است به حاشا برسد

درد آنجا که عمیق است به حاشا برسد

درد!

نامه ای به دوست 1

دوست محترم و گرامی ام سلام. اینجا مجال زیادی نداریم تا مفصلاً درباره موضوعاتی نظری گفتگو کنیم. من چند اشاره کوتاه خواهم داشت.

همانطور که ادعا کردم جدیت در اندیشه مقام بلندی در سوژه است. این سخن من در حقیقت بیان طغیان بشر نسبت به ابهام و تاریکی زندگی است. براستی برای ما در زندگی چه چیزی وجود دارد؟ چه چیزی قابل اتکاء است؟ در تحلیل انتهایی جز ابهام و تردید و دانسته های بریده بریده و پراکندگی تام چیزی برای ما نیست! به جز امکانهای  زیستی، ما دست خالی ترین موجودات هستی هستیم. میدانی چرا؟ چون نسبت به زیستن خود و تنهایی وجودی خود خودآگاهی نسبی پیدا کرده ایم! این خودآگاهی محصول اندیشه است و اندیشه تنها سلاح ما برای زیستن و ادامه این خودآگاهی است. همان درخت سیب و خوشه گندم اساطیری . بنابراین مادامی که سوژه ایم باید در اندیشه جدیت بورزیم. برخلاف الهیات اسلامی رایج و مصطلح و برخلاف تعالیم مسیحی و برخلاف پست مدرن پراکنده گو و بیمار کنونی ! سوژه بودن انتقام از خلقت نیست. احساس سوژگی طغیان در برابر ابهام ذاتی زندگی و زیست محیطی ما است. اندیشه و سوژگی و جدیت در آن انتقام نیست استمرار حیات روانی و ذهنی بشر است. در برابر و ضدیت با خدا نیست، پای رفتن است و به گمان من بزرگترین و عرفانی ترین اقدام بشر. به جای عرفان مبتذل رایج که خماری و خستگی ذهنی است باید با پای اندیشه قدم گذارد و گرچه سزیف وار اما باید در این تنهایی با اندیشه و علم راه جست و راه رفت . چاره ای نیست! 

دیگر آنکه از گفته پیشین من روشن شد که اختیار بیشتر یک سازه ذهنی است. من پیشتر درباره "ساختار و کارگزار" در بازاندیشی نوشته ام. همان جبر ساختاری و امکان انتخاب های محدود. نوشته های پیشین بنده بسیار به این موضوع ارجاع دارد. اما باکی نیست! اگر همه ساختارهای محیطی و زندگی بیرونی همچون جبرها و ضرورت های بیرون از اختیار ما جلوه میکند، آنچه تعیین کننده هویت و شخصیت ما در این دایره و میدان ضرورت ها است، همین انتخاب های محدود است. مرز شخصیت های ما در یک تحلیل نهایی مرز انتخاب های محدود ما است.

انسان ها فردیت عجیبی دارند. ما جزیره های تک افتاده ای هستیم که در کرانه ها با هم نزدیک ولی در مرکز و کانون از هم بسیار دوریم. همه استعداد ما برای گفتگو با هم بخاطر کرانه های نزدیک به هم است( زبان) و همه استعداد ما برای سوء تفاهم به خاطر دوری و تیره بودن عمق زندگی روانی ما برای دیگری است.( قصد ها) من به هیچ وجه نظریه اختیار انسان را نمی پسندم . تنها باید از انتخاب های محدود ولی بسیار اساسی در میدان ضرورت ها و ساختار ها سخن گفت. اما همین انتخاب ها یعنی شخصیت و جهد ما برای بودن و فردیت یافتن و کلنجار رفتن با زندگی خود . ما مجبوریم اما اندک مجال انتخاب ما جبر ها را خرد و خاک میکند. به شرطی که درست انتخاب کنیم .