حافظ

دروفای عشق تو مشهور خوبانم چو شمع        شب نشین کوی سربازان رندانم چو شمع

 

 

درشب هجران مرا پروانه ی وصلی فرست     ورنه از درد جهانی را بسوزانم چو شمع

 

 

همچوصبحم یک نفس باقیست با دیدارتو          چهره بنما دلبرا تا جان بر افشانم چو شمع

 

 

سرفرازم کن شبی از وصل خود ای نازنین        تا منور گردد از دیدارت ایوانم چو شمع

 

 

ای جدایی تو بهترین بهانه ی گریستن

ای جدایی تو بهترین بهانه ی گریستن!

بی تو من به اوج حسرتی نگفتنی رسیده ام

ای نوازش توبهترین امید زیستن!

در کنار تو

من ز اوج لذتی نگفتنی رسیده ام

در بنفشه زار چشم تو

برگ های زرد و نیلی و بنفش

عطرهای سبز و ابی وکبود

نغمه های ناشنیده ساز می کنند

بهتر از تمام نغمه ها و ساز ها!

روی مخمل لطیف گونه هات!

غنچه های رنگ رنگ ناز

برگ های تازه تازه باز می کنند

بهتر از تمام رنگ ها و رازها

خوب-خوب نازنین من!

نام تو مرا همیشه مست می کند

بهتر از شراب

بهتر از تمام شعر های ناب!

نام تو اگرچه بهترین سرود زندگیست

من تو را

به خلوت خیال خود:

بهترین-بهترین

من خطاب می کنم

بهترین-بهترین من!



                                      فریدون مشیری

زمان می گذرد و زمانه پیر می شود

زمان می گذرد و زمانه پیر می شود


تنها یاد توست که هر ثانیه در دلم جوانه می زند


تو تکرار می شوی و من هر روز به شوق حضورت دلتنگ می شوم


تیک تاک ثانیه ها به وقت قرار عاشقیست


ساعتم را به وقت دلم کوک کرده ام


چون ثانیه ها را تند تند می شمارد




ازچشم من نگاه تو هرگزنمی رود

بازاین سکوت گوش خراشت به لب رسید


از بین گفته های توچشمم جز ابن ندید


باز این دل ترک زده باز حرف سنگ


در بهت وحیرتم ز کجا دارمت امید


شامی دگر رسیده و دربغض و حسرتم


ایا دوباره می شود این اسمان سپید


ازچشم من نگاه تو هرگز نمی رود


اما تمام قول تو با نورمه پرید...

خدا

اشفته تو بودن زیباست


اینگونه ازعشق تو سرشارم که پای کوبان ونغمه زنان


تو را زمزمه می کنم


وارامش را که تو بر من ارزانی داشته ای


پوستینی کرده ام بر این جسم اشفته


انگار دیوانه ای را در بند کرده باشی


موی بر باد می سپارم وتورانفس می کشم



                                              خداوند...

شلی

چشمه ها با رود می امیزند


و رودها با اقیانوس


بادهای اسمان با حسی دل انگیز


تا ابد با هم پیوند می گیرند


در جهان هیچ چیز تنها نیست


همه چیز بنا به اصلی اسمانی


در یک روح دیدار می کنند و می امیزند


من و تو چرا نه؟






عشق

 دل من نغمه ای سر داده که مدام نام عشق ساز می کند


به خود می گویم این اوای ملکوتی از چنگ فرشتگان بر می خیزد


که می گویند بنیان جهان بر عشق است...





نگاه کن که غم درون دیده ام





نگاه کن که غم درون دیده ام


چگونه قطره قطره اب می شود


چگونه سایه سیاه سر کشم


اسیر دست افتاب می شود


نگاه کن


تمام هستیم خراب می شود


شراره ی مرا به کام می کشد


مرا به اوج می برد


مرا به دام می کشد


نگاه کن


ادامه نوشته

گردش سایه ها

کنار تو تنها تر شده ام



از تو تا اوج تو زندگی من گسترده است



از من تا من تو گسترده ای



با تو بر خوردم به راز پرستش پیوستم



از تو براه افتادم به جلوه رنج رسیدم



و با این همه ای شفاف!



و با این همه ای شگرف!



مرا راهی از تو بدر نیست



زمین باران را صدا می زند



                      من تو را...