کرخت

نشستم وبلاگ خودم را خواندم .  عجیب بود  خودم یادم  نمی آمد داستان ها  را با صفحه کوچک موبایل  دنبال کردم  .هرچقدر قصه های راوی را میشناختم ،دردش را بیشتر. سوزشش انگار مال زخمی بود که  همین حالا سرش را باز کرده بودند هرچند که جزییات واقعه را به خاطر نمی آوردم . حس ها ، این احساس لعنتی  همیشه دست نخورده باقی میمانند گذر زمان هیچ اثری بر آن ها ندارد . دردی که کشیدم هم وزنش را بعد های آن روز ها ؛  این روز ها این سال ها  شاید سخت تر شاید  بیشتر کشیدم. اما خوبی درد کشیدن  کرخت شدن  اش است . اولی ها درد دارد خیلی، دومی ها سوز دارد این بار جای درد هایت میسوزد. هم درد است هم سوز . اما سومی ها وقت کرخت شدن است به اندازه قبلی ها درد نداری حتی سوز هم  احساس نمیکنی . ولی دیگر هیچ وقت هم  آن آدم اول نیستی. دیگر توان آن آدم اول بودن در تو نیست هر قدر هم که بخواهی .  اینطور میشود که خود 5 سال پیش شرمین  را نمیشناسم ولی سوز دردهایش را چرا . به یاد می آورم . همه را خط به خط  .

 

کرخت شدن :باطل شدن حس لمس اندامی زنده خواه به علاج و خواه بخودی خود به خواب رفتن .کرخ شدن . ضعیف شدن حس . لغت نامه دهخدا

مهمان ناخونده

خیلی گذشت . خیلی مثل گذشته خوب نیستم در نوشتن و به یاد آوردن جزئیات . آنها را حتی به خاطر خودم نمی آورم  چه برسد به تحلیل و فکر کردن به آنها .  اصلا که مینویسم نه فک  می کنم  نه جرات دارم . ازخیلی چیزها میترسم از یک نامه حتی میترسم از به یاد آوردن از رانندگی از اشتباه کردن .اضطراب  واژه بهتری است ترس و اضطراب  .همان حالی که  تپش قلب آدم را زیاد  میشود راه نفس تنگ و حس میکنی حتما توانایی ات کم است و نمیتوانی از عهده اش برآیی  او بزرگتر میشود و تو کوچکتر و این ناامیدت میکند انویت همه خودت را جمع میکنی تا از پس اش برآیی  این شامل  انقباض تمام  عضلات بدنت از نوک سر تا نوک  پایت هم میشود چه  حال بدی است مخصوصا اگر روزی چند بار  چندین بار مجبوری باهاش سر کنی .میشود مهمان ناخوانده روزت بعد ماهها میگذرد میشود سال بعد سالها

تولد سی ویک سالگی

دیروز تولدم بود حالا دیگر من سی ویک سال دارم  . دروغ چرا ؟ با سی و یک سالگی کنار نیامده ام تمام روز باران میبارید مثل همه ی پائیز های این شهر و تمام روز دلم گرفته بود یک دلتنگی عجیب شبیه دلتنگی پائیز 90 . من آنروز هم  روز تولدم را دوست نداشتم.

خودم را مثل تخته پاره بر موج شعر سیمین میبنم  خودم روی همان موج میبینم که فقط بالا و پائین میشوم.

تمام روز گوش ام را بازگذاشتم تا چیزی بشنوم که مال روزم باشد روز تولدم  . توی کلاس زبان وقتی سوال وو زو کلاج بهم رسید مکثی کردم و گفتم اوژوقدهی ج ترانت ا...  درست همان وقت بود، ستاره ها نهفتند درآسمان ابری.

عصر داشتم روی سنگهای خیس خیابان قدم میزدم که پدر ودختری همسن های رونیکا از روبرو میآمدند دستانش را گرفته بود و دختر دوان دوان آمد تا قدم هایش به پدر برسد سر وضع مرتبی نداشتند . وقتی کنارم رسیدند شنیدم با یک تحکم و اطمینان خاص یک جوردی که اگر من هم جای آن دختر بودم چاره ای جز پذیرش نداشتم میگفت: " از صبح داری میگی کیتی "Keyti"  کیتی . اولا که اون عروسک اصلا دخترانه نیست ..." و از کنارم ردشدند ..... چیزی که من شنیدم همین بود برای امروزم فقط همین توی گوشم مانده

آزوم این بود که میدانستم آن دخترکجا مهد میره کجا پارک میره ؟ یک عروسک کیتی براش میخریدم  و امروز میدادم به مربی اش به عنوان جایزه بهش بده آن وقت آن  چشما برق بزنه خوشحال شه . حتی اگه برق چشماش نمیدیدم امروز بهترین روز پایئز  و خوشحالترین سی و یک ساله زندگی ام میشدم ...

گنج آرزو در دل منی

 دخترکم ... میدانی!رسالت  برای من،  نه خرید آن چنانی، نه مهداین چنانی،نه خانه بزرگ، نه پول زیاد و نه هیچ چیز دیگر، هیچ کدامشان ،همه ی آرزوی من برای تونیست.  در باور من، تنها رسالت من ،ساختن خاطرات خوب برای توست چرا که باور دارم عشق هیچ گاه شکست نمیخورد .رویای مادری برای من، بودن در هرسال تو بود وهست 4سالگی 3 سالگی 2 سالگی تا ...n سالگی .اینکه تو شاد باشی و من  مادر شاد در خاطرت بوده باشم همه ی آرزوی من است .من نمی رسم همیشه خانه را مرتب نگه دارم من نمیرسم زیاد استخر یا کلاس موسیقی اسکیت زبان ..برنامه ای فوق برنامه مهد کودک ات یا .. ببرمت و از بین همه شان به کمی ورزش با هم و یک کلاس نقاشی برای تو بسنده کرده ام .من بعضی وقت ها خودم خیلی خسته وافسرده ام بعضی وقت ها ازتکرار یک جمله به تو خسته میشوم ازاینکه بیشتر وقتم به مراقبت تو میگذرد وقت هایی هست که خسته شده ام . ازاینکه سهم پدر افتاده به من . از بی کمکی . از تنهایی ، ازکار زیاد ..من هر روز برایت غذای گرم نمیپزم  گاهی فریزیی و غذای دو روز قبل را هم میخوریم.من شبهایی میشود که برایت کتاب نخوانده ام روزهای هم شده که باهم کاردستی وپازل و لگو و خمیربازی نکنیم. اما ، هروقتی با ناراحتی، اخم به صورتم میآید همان وقتها که تو چشمانت پر اشک میشود ومیگویی " مامان اخم نکن ، فقط بهم بخند " من فکر میکنم رسالت  رویاهایم محقق شده است. اینکه تصویر من در ذهنت با لبخند همیشگی است ، همین برایم کافی است . وقتی از کلاس نقاشی می آورمت و نقاشی ات را میگذارم تو کاور و مچسبانم به دیوار اتاق آنوقت که  تو چشم هایت برق میزند با خودم میگویم "چه خوب ".  وقتی باهم ژله بستنی درست میکنیم همان موقع که غلیظ میگویی ببین چی درست کردم ؟؟ با خودم میگویم راضی ام . وقتی اصرار داری من هم توی بازی هایت با دوستانت باشم تا وقتی همبازی هایت دور من جمع میشوند تا بامن بازی کنند  ذوق کنی و پزش را بدهی ،من پر از احساسات عالی میشوم. راستش آن وقت ها همان وقتی که همه ی رویای من یک خانواده گرم و شاد برای تو بود  که نشد خیلی نا امید شدم . اما از آن تجربه یک درس بزرگ درس آموختم. یادگرفتم  باید آرزوی آدم ها چیزهایی باشند که کسی نتواند ازشان بگیردش آن وقت فهمیدم که آرزویم شده است  یک مادر شاد برای تو بودن. با وجود همهی سختی ها دل نگرانی هاو ناامنی های تو دلم . همان آرزو که دیگر کسی نتوانست نمیتواند از من بگیردش. 

حالا که هروز بزرگتر میشوی حالا که حقوق خودت ،حد ها مرزها ، راکم کم میشناشی  و دفاع کردن از آنها شکست و پیروزی را تجربه میکنی حالا که احساساتت را بهتر درک میکنی ،  از همین روزها که شروع کرده ای به دعوت کردن من برای قاضی شدن اتفاقات مهم مهدکودک و بازی های دوستانه ات از همین روز ها که وقت هایی شده که طرف ات رانگرفته ام  و تو اخم کزده ای وقت هایی که توی بازی نبردی اما من بیخودی برنده ات نکرده ام از همین وقت هایی کهاخم کرردی موقع شکست موقع  تجربه احساسات تلخ تا.. همیشه به یاد داشته باش ، بنا به همه ی تجربه ای گذشته ام برای همیشه  وهمیشه من یک مادر حمایتگر هستم وخواهم بود البته که حمایت سالم  صد البته حمایت در مسیر درست برای ساختن روزهای بزرگ زندگی درمسیر استقلال وقدرت ات نه در پایمال کردن حق دیگران نه در خراب کردن و پاشیدن   زندگی خودت ودیگران .که اگر هزار بار بیشتر از این هم عاشق ات بودم برای خراب کردن زندگی دیگران یا حتی پایمال کردن حق دیگران در غالب حمایت قدم برنخواهم داشت . این همان کاری هست که با تو  ومن کردند. امادخترکم بدان هرگاه اشتباه کردی  و هر وقتی شکست را تجربه میکنی هر وقت ناامیدی و دلسردی به سراغت میاید من هستم من هنوز  و برای همیشه هستم . به نظرم میرسد هرکسی که در زایش نقشی داشته باید یک حامی خوب باشد .یک حامی سالم  هیچ وقت به دنبال تامین منافع و تسویه حساب های شخصی اش  در حمایت نیست .

من ادعا ندارم که  از عهده همه ی اینها که گفتم  کمال وتمام برآمده ام یا بر خواهم آمد اما میتوانم ادعاکنم  این مسیری هست و خواهد بود که من در سوی آن قدم برداشتم وادامه خواهم دادم میتوانم ادعاکنم همیشه آن چیز که انصاف و وجدان بود پیشه گرفته ام هرچند و هرچقدر سخت وطاقت فرسا  وتلخ . میدانی دختر به قولی از “خوب” به “بد” رفتن، به اندازه لذت پریدن از یک “نهر باریک” زمان می خواهد، اما برای برگشتن به عشق و خوبی، باید از اقیانوس‌ها گذشت…

یکی باید باشد
بی قراری هایت
بهانه هایت
سردی هایِ گاهی گذرت
ترس و دلواپسی هایت
و خنده هایِ پر بغضت
را تاب که نه !
آغوش بیاورد
یکی باید باشد

 من هستم .. تولدت مبارک .

 

sisters forever

خیلی چیزها در زندگی ام آمدند رفتند بعضی هاشان را میدانستم رفتنی اند. مثل همکار انی که روزی گاها 10 ساعت باهم زندگی میکردیم کار کردیم غذا میخوردیم شوخی دردل و... بعضی هاشان هم بودند که اصلا  فکر نمیکردم شوهر یا مثلا iخانواده شوهر به این زودی ها  بروند یه جوری بشه که انگار هیچ وقت همدیگر رو نمیشناختیم . خلاصه که خیلی ها آمدند و رفتند. از این رفتن های بسیار که در روزهای زندگی ام شد یاد گرفتم به ماندن هیچ چیز اعتماد نکنم و تا میتوانم از وقتی که هستند لذت ببرم  البته بماند که هنوز همیشه حس غریبی از رفتن کسانی که به شان دارم خو میگیرم قلقلکم میدهد  ...

یکی هست که خیلی وقت است بامن است همه این 31 سال به جز 11 ماه اول ..بابا خاله بازی هایم بود شاگرد کلاسم ،مشتری مغازه ام .اگر رنگ تل هامان یا رنگ سیب مور علاقه مان را مورداختلاف سلیقه  در نظر نگیریم درباقی مواقع تفاهم شدیدی با هم داشتیم.  با هم تشویق  و البته بیشتر با هم تنبیه میشدیم .توی همه خرابکاری ها همکار  بودیم . بهترین روز مدرسه اولین روز کلاس اولم نیست ،قسمت خوب مدرسه برای من،  روز اول کلاس دوم  ام بود که دستانش را گرفتم و با هم وارد حیاط بزرگ مدرسه شدیم .  آن روزها توی درس ومشق من حمایتش کردم . توی پایه حرف های یواشکی مسخره بازی های نوجوانی او من را . تا سیزده چهارده سالگیمان تنها  آدم زندگی هم بودیم. تا که رشته تحصیلی متفاوتمان،  دبیرستان ، دوستان و نوع نگرش و بینش  مان را متفاوت کرد و البته  تاحدودی دنیای مستقل به هرکدام مان داد .  نمیتوانم بگویم موفقیت های دنیای مستقل اش چقدر هیجان زده و خوشحالم میکرد همانطور که مال من او را همانطور که نمی توانم بگویم  یواشکی هامان ، حرف های خاص مان با هم  ، تجربه های  جدید بزرگ شدمان چقدر با هم قاطی است تا آنجا که من خاطره ای ندارم که او با من مشترک نباشد.

تا اینکه ..شروع زندگی جدید من باعث نقطه پایان آن 21 سال باهم بودن شد . بعد از آن توی حراج ها اول دنبال سایز 36 بودم ، تو ی تلفن های مجانی اداره اولین شماره 0911..  بود .اولین گوش برای اتفاقات کوچک و بزرگ دوربر هم بودیم . شوق رسیدنم بود به خانه پدری ام .... همیشه میشد رویش حساب کرد از وفت ماموریت های طولانی ومداوم همسر ، حاملگی ، دنیا آمدن رونیکا  ، روزهای اول بچه داری ...... تا شکست  زندگی زناشویی ، صفر دوباره تابلو ، تنهایی و دوباره کمک در نگهداری رونیکا تا حالا تا الان  ..  او همیشه بود . او همیشه هست.

 راستش ... من ار تو خوش شانس ترم . چون 31 سالگی با تجربه چند بار جداشدن از هم  اینبار دوباره از هم جداشدیم . چون با نگرانی کمتری نسبت به انتخاب ات و اطمینان بیشتری به تجربه لازم برای شروع زندگی مشترک ات  از تو جدا شدم . من از تو خوش شانس ترم  چون  توی لباس عروس ام  چشمان تو را برای تائید زیبا شدن ام داشتم چون  لحظه به دنیا آوردن دخترک تو را کنارم داشتم . چون توی فرودگاه موقع برگشتن از آن زندگی شکست خورده تو را داشتم . من از تو خوش شانس تر م چون توی رزوهای سخت که نه طاقت فرسا  3 سال گذشته چشم های تو  همدردی تو و " تو قوی هستی "  تو  را موقعی داشتم که دستانت تو دستم بود .من تو را توی همه فراز ونشیب های زندگی تا به امروزم  ههمره ام داشتم  . لازم نیست بگویم چقدر آرزو دارم کنارت باشم .چقدر آرزو دارم خوشحالی تو راببینم  . لازم نیست بگویم رویایم بودن کنارت موقع تولد فرزتد ات است . رویایم خوشبختی  توست .....

توی فرودگاه  استانبول وقتی به آغوش گرفتمش نمیدانستم یا بهتر بگویم نمیدانم کی ؟؟چه وقت ؟ چند ماه چند سال دیگر ؟دوباره در آغوش خواهم کشیدش ؟؟چرا که  این بار فاصله ما از هم اندازه2.5  ساعت  پروازداخلی نیست،  این بار اندازه 4 ساعت سوار ماشین شدن نیست ، این بار موضوع , موضوع اراده کردن  و "به  امید دیدار" تنها نیست . به خاطر خیللللی از مسائل و خیللللی از شرایط نمیدانم کی؟ چه وقت ؟دوباره در آغوش خواهم کشیدت ......

من فقط یک چیز را میدانم آن این که همیشه برای همیشه تو را خواهم داشت و این برایم کافیست

پذیرش

پوستم کلفت شده است دیگر ککم هم نمیگزد وقتی رونیکا را میبینم که با دهان نیمه باز خیره شده است به پدر ودختری دیگران .  وقتی از مسافرت های خیالی اش با پدرش میگوید . وقتی به همبازی همسن خودش میگوید من بابات دوست دارم ،وقتی روز پدر از مهد کودک میآید دمق و بی حوصله هست و میگم چت شده چشم پشت نازک میکند ومیگوید هیچی بابا. خیلی با خودم جنگ کردم که چه باید شود ؟  آن جگری که از من میسوزد در این مدل شرایط ،هیچ بهبودی در کل مسئله ایجادنکرد. حتی به صورت خیلی احمقانه ای تلاش کردم که پدرش همان آدمی که یکبار و برای همیشه زندگی من و دخترش را درمخاطره انداخت  را فقط درنقش پدر به زندگی اش برگردانم حتی باهاش زندگی کنم فقط به ای دلیل که قیافه زندگی دخترم براش مثل زندگی باقی خانوندها باشه اما .....فایده نداشت . حالا در جواب نگاه کسانی که برای بار  اول رونیکا را دراین موقعیت میبیندد میگویم این واقعیت زندگی اوست باید بپذیرتش کاری از من بر نمی آید .  امروز به این نتیجه رسیدم که این بهترین کمک به مغز یک کودک 4 ساله برای پذیرفتن شرایط واقعی زندگی اش است .   

شب روز

من: رونیکا بیا مسواک کنیم باید بخوابیم

رونیکا : چرا؟

من: چون شب شده مامان

رونیکا: مامان چرا هی شب روز شب روز شب روز شب روز شب روز شب روز شب روز شب روز شب روز شب روز میشه ؟؟؟؟؟

من : اوه مامان خسته شدی؟ حالا انقدباید شب روز شب روز شب روز شب روز شب روز شب روز شب روز شب روز شب روز شب روز شب روز شب روز شب روز شب روز شب روز شب روز شب روز شب روز شب روز شب روز شب روز شب روز شب روز...

رونیکا : وای مامان بسته بریم بخوابیم ..


آدرنالین

جدیدا رونیکا یاد گرفته به قیافه اش فرم بی حوصلگی میدهد ومیگوید مامان حوصله ام سر رفته ... بعدش میگوید یه کم آب بخورم . من حوصله ندارم ... آب هم که میخورم درست نمیشود .مطلب میخوانم وبلاگ دوستان را . فقط دستم زیر چانه ام هست همین.  نه مغزم مثل قبل فعال میشود ، نه دستم . جز برای کلیک کردن و رقتن به وب بعدی . فیس بوک را هم به همین روش چک میکنم لایک نمیزنم چه برسد کامنت  یا پست جدید . اتفاقات مهیج افتاد اما نمیدانم چرا هیچ کدامشان به اندازه کافی در من باعث ترشح ادرنالین  نشده است .

1-چند روز پیش رفته رو وزنه . بعد  دستاش گذاشته رو سرش میگه :وااییی .. چاق شدم . خنده ام گرفت گفتم بزار من برم  .دیدم به سلامتی دارم 70 میشکنم فقط چند 100 گرم مانده  ناخودآگاه  دستم گذاشتم رو سرم گفتم وااای .. گفت چی شده ؟ گفتم چاق شدم . حالا دو  سه روزه عصراا میریم پارک روبری خونمون. رونیکا با دوچرخه منم میدوم بعد می آیم بستنی فروشی روبری خونه اون بستنی میخوره من نگاش میکنم . این دوساعت وضع ترشح آدرنالین خوبه ولی بعدش دوباره همکاری نمیکنه.  نمیدونم چرا ؟؟؟

2- همش از روزی که خواهرم بره هراس داشتم دوسال بود میدونستم یه روز میشه که واسه حالا حالاها میره . اون روز همین چند وقت پیش رسید دو روز قبلش و دو روز بعدش احساسات باهم همکاری کردن  همش گریه ام میگرفت. انگار بهتر بود. اما الان دیگه توجهی بهم نمیکنن .منم دیگه حوصله ندارم هی باهاشون درگیر بشم ...

3- چند روز پیش روز مادر بود . شبش اومد کنار گاز پیشم وایستاد یه کم خودشو لوس کرد بعد یه شعر خوند با مضمنون مادر اینجا شو خوب یادمه که : مادر مهربان من رفیق و یار من تویی .. وقتی که غصه دار میشم/ فقط تو غمخوار منی-  ای جان قدای تو / بهشت به زیر پای تو  . فرداش هم که رفتم دنبالش یه نقاشی برام کشیده بود آورد داد گفت روزت مبارک مامان . بعدش ماچم کرد به قول خودش سفت گفت : زنده باشی .. خیلی خوب بود.  اونجا هم کلی آدرنالین ترشح شد در سطوح بالا.

4- عکس رادیولوژی رو گرفتم . دردسر جدید به نام لوزه که همش مریض اش میکند و خرخر شبانه  تنفس ازدهان و.. دوباره  دکتر ، بیهوشی ، بیمارستان اتاق عمل ..کوفت .زهرمار

5-  کفش های تابستانی من و رونیکا رو پیدا نمیکنم . یعنی کارتون اش کجا گذاشتم که یادم نمی یاد؟؟؟؟

92

خیلی وقت است چیزی ننوشتم یا نمی نویسم انگار حرف کمتری برای گفتن دارم و این اصلا بد نیست یعنی اینکه کمی آرام گفته ام که گرفته ام  واین یک طرف قضیه است طرف دیگر این است که وقتی حرف نزنم ، میروم تو ی لاک خودم و هی دور میشوم هرقدر بیشتر دور شوم افسرده تر میشوم . به خاطر همین است که دارم مینویسم . امسال هم تمام شد .امسال سال پیشرفت وضعیت شغلی من بود . درمورد کار به جاهای خوبی رسیدم خیلی خوب . درمورد مسائل شخصی هم ، همینطور . قلبم بلاخره  تصمیم اش راگرفت همان که باید میگرفت یک کم تنبل وخنگ است ولی خوب قلب من است دیگر کاریش نمیشود . برعکس عقل ام که با استعداد مجرب و باهوش است . من با هر دوشان راه می ایم و صد البته که این یک تخصص بالفطره من است .زمستان قصه بلندی است اما به پایان خواهد رسید اگر...طاقت بیاوریم .

محملات واقعی تایید شده پیشنویس امروز با روز در سال 97

همش حرف میزنند همش حرف است تو زندگی ات رابکن را میگویم با بچه هم میشود را میگویم یکی میگوید من یه فیلم دیدم مادرهدفون را گذاشت توگوشش لباس مناسب تن بچه اش پوشاند انداخت تو کالسکه  شروع کرد به دویدن هم خودش ورزش کرد هم با بچه اش حال کرد . آن یکی میگوید به خودت می آیی 40 سال ات شده بچه دیگر به تو وابسته نیست ولی تو دیگر جانی برایت نمانده روحی برایت نمانده همه صرف فرسایش شده ... اینها همه خوب حرف میزنند ولیفقط کافی است یک شب بگویم میخواهم مثلا بادوستانم بروم بیرون . اخم ها در هم میشود آن یکی کاردارد این یکی باخنده میگوید بشینم سرجام بابام تمام هفته سرکاری آخر هفته .... آن دوستانم لب هایشان را به هم فشار میدهند یعنی کسی نیست این یک شب نگهش دارد .حس اینکه بچه یک توپ سرگردان میشود آزارم میدهد این آزار باعث میشود نتوانم دفعه بعد هیچ برنامه ای را اوکی کنم . مسخره است نه فیلم نه حرف نه آن چیز که من دلم میخواهد ملاک نیست .