خیلی چیزها در زندگی ام آمدند رفتند بعضی هاشان را میدانستم رفتنی اند. مثل همکار انی که روزی گاها 10 ساعت باهم زندگی میکردیم کار کردیم غذا میخوردیم شوخی دردل و... بعضی هاشان هم بودند که اصلا فکر نمیکردم شوهر یا مثلا iخانواده شوهر به این زودی ها بروند یه جوری بشه که انگار هیچ وقت همدیگر رو نمیشناختیم . خلاصه که خیلی ها آمدند و رفتند. از این رفتن های بسیار که در روزهای زندگی ام شد یاد گرفتم به ماندن هیچ چیز اعتماد نکنم و تا میتوانم از وقتی که هستند لذت ببرم البته بماند که هنوز همیشه حس غریبی از رفتن کسانی که به شان دارم خو میگیرم قلقلکم میدهد ...
یکی هست که خیلی وقت است بامن است همه این 31 سال به جز 11 ماه اول ..بابا خاله بازی هایم بود شاگرد کلاسم ،مشتری مغازه ام .اگر رنگ تل هامان یا رنگ سیب مور علاقه مان را مورداختلاف سلیقه در نظر نگیریم درباقی مواقع تفاهم شدیدی با هم داشتیم. با هم تشویق و البته بیشتر با هم تنبیه میشدیم .توی همه خرابکاری ها همکار بودیم . بهترین روز مدرسه اولین روز کلاس اولم نیست ،قسمت خوب مدرسه برای من، روز اول کلاس دوم ام بود که دستانش را گرفتم و با هم وارد حیاط بزرگ مدرسه شدیم . آن روزها توی درس ومشق من حمایتش کردم . توی پایه حرف های یواشکی مسخره بازی های نوجوانی او من را . تا سیزده چهارده سالگیمان تنها آدم زندگی هم بودیم. تا که رشته تحصیلی متفاوتمان، دبیرستان ، دوستان و نوع نگرش و بینش مان را متفاوت کرد و البته تاحدودی دنیای مستقل به هرکدام مان داد . نمیتوانم بگویم موفقیت های دنیای مستقل اش چقدر هیجان زده و خوشحالم میکرد همانطور که مال من او را همانطور که نمی توانم بگویم یواشکی هامان ، حرف های خاص مان با هم ، تجربه های جدید بزرگ شدمان چقدر با هم قاطی است تا آنجا که من خاطره ای ندارم که او با من مشترک نباشد.
تا اینکه ..شروع زندگی جدید من باعث نقطه پایان آن 21 سال باهم بودن شد . بعد از آن توی حراج ها اول دنبال سایز 36 بودم ، تو ی تلفن های مجانی اداره اولین شماره 0911.. بود .اولین گوش برای اتفاقات کوچک و بزرگ دوربر هم بودیم . شوق رسیدنم بود به خانه پدری ام .... همیشه میشد رویش حساب کرد از وفت ماموریت های طولانی ومداوم همسر ، حاملگی ، دنیا آمدن رونیکا ، روزهای اول بچه داری ...... تا شکست زندگی زناشویی ، صفر دوباره تابلو ، تنهایی و دوباره کمک در نگهداری رونیکا تا حالا تا الان .. او همیشه بود . او همیشه هست.
راستش ... من ار تو خوش شانس ترم . چون 31 سالگی با تجربه چند بار جداشدن از هم اینبار دوباره از هم جداشدیم . چون با نگرانی کمتری نسبت به انتخاب ات و اطمینان بیشتری به تجربه لازم برای شروع زندگی مشترک ات از تو جدا شدم . من از تو خوش شانس ترم چون توی لباس عروس ام چشمان تو را برای تائید زیبا شدن ام داشتم چون لحظه به دنیا آوردن دخترک تو را کنارم داشتم . چون توی فرودگاه موقع برگشتن از آن زندگی شکست خورده تو را داشتم . من از تو خوش شانس تر م چون توی رزوهای سخت که نه طاقت فرسا 3 سال گذشته چشم های تو همدردی تو و " تو قوی هستی " تو را موقعی داشتم که دستانت تو دستم بود .من تو را توی همه فراز ونشیب های زندگی تا به امروزم ههمره ام داشتم . لازم نیست بگویم چقدر آرزو دارم کنارت باشم .چقدر آرزو دارم خوشحالی تو راببینم . لازم نیست بگویم رویایم بودن کنارت موقع تولد فرزتد ات است . رویایم خوشبختی توست .....
توی فرودگاه استانبول وقتی به آغوش گرفتمش نمیدانستم یا بهتر بگویم نمیدانم کی ؟؟چه وقت ؟ چند ماه چند سال دیگر ؟دوباره در آغوش خواهم کشیدش ؟؟چرا که این بار فاصله ما از هم اندازه2.5 ساعت پروازداخلی نیست، این بار اندازه 4 ساعت سوار ماشین شدن نیست ، این بار موضوع , موضوع اراده کردن و "به امید دیدار" تنها نیست . به خاطر خیللللی از مسائل و خیللللی از شرایط نمیدانم کی؟ چه وقت ؟دوباره در آغوش خواهم کشیدت ......
من فقط یک چیز را میدانم آن این که همیشه برای همیشه تو را خواهم داشت و این برایم کافیست