روزگاری است که با ریگ روان همسفرم
می روم راه و ز منزل خبری نیست مرا
همه شب با دل دیوانه خود در حرفم
چه کنم، جز دل خود نامه بری نیست مرا
"صائب تبریزی"
روزگار کودکی
ای دریغا روزگار کودکی
که نمی دیدم از این غمها، یکی
فکر ساده، درک کم، اندوه کم
شادمان با کودکان دم میزدم
"نیما یوشیج"
سکوت سرشار از ناگفته هاست....
سکوت علامت رضایت است
چرا نمی گویند نشانه ی دردیست عظیم که لبهارا بهم دوخته است
هر چه کردی به دلم باز تو را بخشیدم ...
تا خدا هست غصه چرا؟
ماه من غصه چرا ؟؟؟
آسمان را بنگر،
که هنوز، بعد صدها شب و روز
مثل آن روز نخست، گرم و آبی و پر از مهر به ما می خندد
یا زمینی را که،
دلش از سردی شبهای خزان نه شکست و نه گرفت
بلکه از عاطفه لبریز شد و نفسی از سر امید کشید
و در آغاز بهار، دشتی از یاس سپید، زیر پاهامان ریخت
تا بگوید که هنوز، پر امنیت احساس خداست
ماه من غصه چرا؟؟
تو مرا داری و من هر شب و روز، آرزویم همه خوشبختی توست
ماه من، دل به غم دادن و از یاس سخنها گفتن
کار آنهایی نیست که خدا را دارند
ماه من، غم و اندوه اگر هم روزی، مثل باران بارید
یا دل شیشه ای ات از لب پنجره عشق، زمین خورد و شکست
با نگاهت به خدا چتر شادی وا کن
و بگو با دل خود که خدا هست، خدا هست هنوز
او همانیست که در تارترین لحظه شب، راه نورانی امید نشانم می داد
او همانیست که هر لحظه دلش میخواهد همه زندگی ام، غرق شادی باشد
ماه من...
غصه اگر هست بگو تا باشد
معنی خوشبختی، بودن اندوه است
اینهمه غصه و غم، اینهمه شادی و شور
چه بخواهی و چه نه ،میوه یک باغند
همه را با هم و با عشق بچین، ولی از یاد مبر
پشت هر کوه بلند، سبزه زاری است پر از یاد خدا
و در آن باز کسی می خواند
که خدا هست
خدا هست
خدا هست هنوز
دلم می گیرد.....
گاهی دلم می گیرد
از آدم هایی که در پس نگاه سردشان
با لبخندی گرم فریبت می دهند
دلم میگیرد از خورشیدی که گرم نمی کند
و نوری که تاریکی می دهد
ازکلماتی که
چون شیرینی افسانه ها فریبت می دهند
دلم می گیرد
از سردی
چندش آور دستی که دستت را می فشارد
و نگاهی که
به توست و هیچ وقت تو را نمی بیند
از دوستی که برایت
هدیه
دوبال برای پریدن می آورد
و بعد
پرواز را با منفورترین کلمات دنیا معنی می کند
دلم می گیرد از چشم امید داشتنم
به این همه هیچ
گاهی حتی
از خودم هم دلم میگیرد
دكتر علی شریعتی
دستان خالی
گاهی میان وسعت دستان خالیم
حس میكنم تمام دار و ندارم نگاه توست
دلم یک اتفاق تازه میخواهد

ﺩﻟﻢ ﻳﮏ ﺍﺗﻔﺎﻕ ﺗﺎﺯﻩ ﻣﻰ ﺧﻮﺍﻫﺪ
ﻧﻪ ﻣﺜﻞ ﻋﺸﻖ ﻭ ﺩﻝ ﺩﺍﺩﻥ
ﻧﻪ ﺩﺭ ﺩﺍﻡ ﻏﻢ ﺍﻓﺘﺎﺩﻥ
ﺩﮔﺮ ﺍﻳﻨﻬﺎ ﮔﺬﺷﺖ ﺍﺯ ﻣﺎ !
ﺷﺒﻴﻪ ﺷﻮﻕ ﻳﮏ ﮐﻮﺩﮎ ﮐﻪ ﮐﻔﺶ ﻧﻮ ﺑﻪ ﭘﺎ ﺩﺍﺭﺩ
ﻭ ﮔﻮﻳﻰ ﮐﻞ ﺩﻧﻴﺎ ﺭﺍ ,ﺩﺭ ﺁﻥ ﻟﺤﻈﻪ ﺑﻪ ﺯﻳﺮ ﮐﻔﺸﻬﺎ ﺩﺍﺭﺩ
ﺩﻟﻢ ﻳﮏ ﺷﻮﺭ ﺑﻰ ﺍﻧﺪﺍﺯﻩ ﻣﻰ ﺧﻮﺍﻫﺪ
ﻓﻘﻂ ﮔﺎﻫﻰ
ﺩﻟﻢ ﻳﮏ ﺍﺗﻔﺎﻕ ﺗﺎﺯﻩ ﻣﯿﺨﻮﺍﻫﺪ ...

ارزشمندترين چيزهای زندگي معمولاً ديده نمي شوند ويا لمس نمي گردند، بلکه در