آدمﻫﺎ را ﺑﺎﯾﺪ از روی ﻣﻨﺖﻫﺎﯾﯽ ﮐﻪ وﺳﻂ دﻋﻮا ﺳﺮ آدم ﻣﯽﮔﺬارﻧﺪ ﺷﻨﺎﺧﺖ....

خـسـتگی را زنــــــــــدگی کـــــــرده ام

می خــواهـم کــمی هـم زنــــــــــدگی را خــسـته کــــنم 

نه تو می مانی و نه اندوه

و نه هیچیک از مردم این آبادی ...

به حباب نگران لب یک رود قسم ،

و به کوتاهی آن لحظه ی شادی که گذشت،

غصه هم می گذرد ...

آنچنانی که فقط خاطره ای خواهد ماند ...

لحظه ها عریانند ،

به تن لحظه ی خود ،

جامه ی اندوه مپوشان ... هرگـز ...

سهراب سپهری

مـی دانم! 

کــــار داری!

ســـرت شـــلوغ است!

مــی دانم!

اما اینکـــه موقع خـواب...

روی تخـــتت...

چنــــــد ثانیه...

فقط لحــظه ای بــه ذهــتنت خـــطور کند...

کـه یک جــایی...کــــسی... روی تخـــتش...

موقع خــوابـــش...

برای "تـــو" اشــک مــــی ریزد

همین هـم بــرای مـــن کـــافیست...

سکوت می کنم 

و او فکر میکند بازی را برده 

ولی 

هرگز نمی فهمد با هر کسی رقابت نمی کنم !



...! : اگه راس میگی اسم بده...

بعدشم این پست در جواب یکی از آشناهامه.. 

چه ظریفانه است خلقت قلب آدمی....

به تلنگری میشکند...

به لحنی می سوزد...

برای دلی میمیرد...

به نگاهی جان می گیرد....

و

به یادی می تپد...

ميدوني بهشت كجاست؟

يه فضاي چند وجب در چند وجب!

بين بازوهاي كسيكه دوستش داري...

ﺑﺎﺯﺑﺎﺭﺍﻥ ﺑﯽ ﺗﺮﺍﻧﻪ

ﺑﯽ ﻫﻮﺍﯼ ﻋﺎﺷﻘﺎﻧﻪ

ﺑﯽﻧﻮﺍﯼ ﻋﺎﺭﻓﺎﻧﻪ

ﺩﺭﺳﮑﻮﺗﯽ ﻇﺎﻟﻤﺎﻧﻪ

ﺧﺴﺘﻪ ﺍﺯﻣﮑﺮﺯﻣﺎﻧﻪ

ﻏﺎﻓﻞ ﺍﺯﺣﺘﯽ ﺭﻓﺎﻗﺖ

ﺣﺎﻟﻪ ﺍﯼ ﺍﺯﻋﺸﻖ ﻭﻧﻔﺮﺕ

ﺍﺷﮑﻬﺎﯾﯽ ﻃﺒﻖ ﻋﺎﺩﺕ

ﻗﻄﺮﻩ ﻫﺎﯼ ﺑﯽ ﻃﺮﺍﻭﺕ

ﺩﯾﺪﻥ ﻣﺮﮒ ﺻﺪﺍﻗﺖ

ﺭﻭﯼ ﺩﻭﺵﺁﺩﻣﯿﺖ...

ﻣﯿﺨﻮﺭﺩﺑﺮﺑﺎﻡ ﺧﺎﻧﻪ!!!



...! :نه خوشم اومد خیلی خوب امار میده :دی


دلت برای هیچکس به اندازه من تنگ نخواهد شد٫

برای نگاه کردنم....

خندیدنم....

اذیت کردنم.....

برای تمام لحظه هایی که در کنارم داشتی

روزی خواهد رسید که در حسرت تکرار دوباره من

خواهی بود....

میدانم روزی که من نباشم هیچکس تکرار من نخواهد شد....

هیچکس

هی فلانی! زندگی شاید همین باشد:

یک فریب ساده و کوچک

آن هم از دست عزیزی که تو دنیا را،

جز برای او و جز با او نمیخواهی...

من گمانم زندگی باید همین باشد!

زندگی شاید همین باشد:

یک فریب ساده و کوچک،

آن هم از دست عزیزی که برایت

هیچکس چون او گرامی نیست!

بی گمان باید همین باشد...

ﻳـــﻪ ﺭﻭﺯ ﻣﻴﺮﺳـــﻪ ﻳـــﻪ ﭘـــﺎﺭﭼـــﻪ ﻯِ ﺳﻔـــﻴﺪ ﭘــﺎﻳــﺎﻥ ﻣــﻴﺪﻫــﺪ ﺑـــﻪ ﻣــﻦ، ﺑـــﻪ ﺷﻴـــﻄﻨـــﺖ ﻫــﺎﻳـــﻢ، ﺑـــﻪ ﺑـــﺎﺯﻳـــﮕﻮﺷـــﻰ ﻫــﺎﻳـــﻢ،ﺑـــﻪ ﺧﻨـــﺪﻩ ﻫﺎﻯِ ﺑﻠﻨــــﺪﻡ ... ﺭﻭﺯﻯ ﮐـــﻪ ﻫـــﻤﻪ ﺑـــﺎ ﺩﻳـــﺪﻥِ ﻋﮑـــﺲ ﻫﺎﯾــﻢ ﺑﻐـــﺾ ﻣﻴﮑــــﻨﻨـــﺪ ﻭ ﻣـــﻴﮕــــﻦ: ﺩﻳــــﻮﻭﻧﻪ، ﻣـــﺎ ﺩﻟـــﻤﻮﻥ ﻭﺍﺳـــﻪ ﺩﻟـــﻘــﮏ ﺑــﺎﺯﻳــﺎﺕ ﺗﻨــــﮓ ﺷـــﺪﻩ، ﮐــﺠﺎ ﺭﻓـــﺘﯽ ﭘﺲ ؟!!!!


... ! : منظورت اینه تیکه آخرشو درموردم نمیگن؟؟؟؟

غرورم را از بقال سرکوچه نخریده ام که هروقت دلت خواست خردش کنی...

غرورم اگر بشکنه با تکه هایش شاهرگ زندگی تورا نیز خواهم زد...


دارم به بعضیا میگم
.
.
.
.

.

1)هر کی ریش میذاره مومن نیست..

2)هر کی چادر میذاره مریم مقدس نیست..

3)هر کی خوشگل و خوشتیپه هرزه نیست..

4)اول خودتو قضاوت کن بعد دیگران رو..

5)نمیتونی ادم باشی حداقل حیوونم نباش..

عید قربان مبارک

ندا آمد که، ابراهیم، بشتاب

رسیده فرصت تعبیر آن خواب

به شوق جذبه عشق خداوند

برآ، از آب و رنگ مهر فرزند

اگر این شعله در پا تا سرت هست

کنون، یک امتحان دیگرت هست

مهیا شو طناب و تیغ بردار

رسالت را به دست عشق بسپار

صدا کن حلق اسماعیل خود را

به قربانگه ببر هابیل خود را

منای دوست قربانی پسندد

تو را آن سان که می دانی، پسندد

خلیل ما! رضای ما در این است

عبودیت به تسلیم و یقین است

ببین بر قد و بالای جوانت

مگر، نیکو برآید امتحانت

نفس در سینه افتاد از شماره

ملائک اشک ریزان در نظاره

پدر می بُرد فرزندش به مقتل

که امر دوست را سازد مسجّل

پدر آمیزه ای از اشک و لبخند

پسر تسلیم فرمان خداوند

منا بود و ذبیح و شوق تسلیم

ندا پیچید ... در جانِ براهیم

خلیلا! عید قربانت مبارک

قبول امر و فرمانت مبارک

پذیرفتیم این قربانی ات را

پسندیدیم سرگردانی ات را

بر این ذبح عظیمت آفرین باد

شکوه عشق و تسلیمت چنین باد

خلیل الله ... ای معنای توحید

کنون تیغت گلوی نفس بُبرید

کنار خیمه هاجر در تب و تاب

که یا رب این دل شوریده دریاب

گلم اینک به دست باغبان است

مرا این فصل سبز امتحان است

اگرچه مادری درد آشنایم

خداوندا به تقدیرت رضایم

اگرچه می تپد در سینه ام دل

اگرچه امتحانم هست مشکل

خداوندا دلم آرام گردان

مده صبر مرا در دست شیطان

خدای عشق مزد عاشقی داد

برای دوست قربانی فرستاد

موحّد جز خدا در جان نبیند

در این آیینه جز جانان نبیند

بیایید به دنبال آن نیمه از آدمیت باشیم 
که با عطر عشق می آمیزندش نه با عطر کافور …
همان نیمه ای که 
نمی شویندش ،
نمی آلایندش ،
نمی پوشانندش 
و
 به خاک نمی سپارندش !

مردانگی آنجاست …
جایی که پسر بچه ای هنگام بازی برای اینکه دوست فقیرش خوراکی هایش را بخورد ، نقش فروشنده را بازی کرد !

از دردهای کوچک است که انسان می نالد.

وقتی ضربه سهمگین باشد لال میشوی.

افسوس هر چه کردم بفهمند، خندیدند…

برای بعضی از آدم ها

محبت مثل فیلم خارجی بدون زیرنویس می مونه

نمی فهمنش



پ.ن: ...! لطفا اول متنو درست بخون بعد در موردش نظر بده :)

ﺩﺳﺖ ﻣﻦ ﻧﺒﻮﺩ

ﺗﻮ ﺑﺎ ﭘﺎﯼ ﺧﻮﺩﺕ ﺍﺯ چشمم ﺍﻓﺘﺎﺩﯼ

.

.

.

.

امسال آخرین سالیه که میرم مدرسه:(

حلول ماه مهر

 ماه اتمام خوابهای رویایی 

شب بیداری های طولانی 

بخور بخواب و بیکاری 

گشت و گزار و عیاشی 

بر شما خجستگان عزیزتر از جان ، تبریک و تسلیت باد …

.

گاهى سکوت مى آموزد:

بودن همیشه در فریاد نیســت

اسطـــوره شدن یعنى در عین رفتــن بمــانى

یعنى باشى یـــا نباشى دوستت داشته باشند و دلــتنگت شوند…

دلم واسه خودم تنگه . . .

گاهی دیدن یک عکس دو نفره تو رو یاد اون نمی ندازه !

تورو یاد خودت می ندازه . . .

که چقدر شاد بودی ، که چقدر خندون بودی ، که چقدر جوون بودی !

گاهی آدم ها دلشون فقط برای خودشون تنگ می شه . . .

دلم واسه خودم تنگه . . .

مهم نیست که آخرین زلزله زندگی ات چند ریشتر بود

مهم نیست که در آن زلزله چه چیزهایی از دست دادی

مهم این است که دوباره از نو بسازی

جهانت را … 

زندگی ات را … 

باورت را …

“مهم شروع دوباره است”

!

لانه ات را بر حباب حوصله مردمان نساز

تا آواره بی حوصلگی شان نشوی . . .

زندگی همین است...

مرزی میان عشق نفرت

تعادل میان بودن یا نبودن ها

تعادل میان آمدن رفتن ها

زندگی مرزی ست که می گذاری کسی " هستی" تو را "نیست" نکند...

مرزی برای آنها که میگویند دوستت دارم و همیشه با تو خواهم ماند...

کاش به جاے حجاب...

حیا اجبارے بود

داشتن شرف اجبارے بود

راستے درستے اجبارے بود

کاش معرفت وجدان هم اجبارے بود...

از تنهاییم دلگیر نیستم و اون با هیچکس قسمت نمیکنم...

دختران این شهر تن ها دادند تا تنها نباشند...