درد...
درد می آورد
و
غم و نفرت ...
درد...
درد می آورد
و
غم و نفرت ...
تمام روز را با شوق شنیدن تبریکی از تو گذراندم . اما افسوس ... افسوس که تو حتی لحظه ای بیاد من نبودی ... حتی امروز برایت آشنا نبود ... آری امروز تولدم بود ... پارسال امروزش را یادت می آید ؟! تمام لحظاتش خوب در ذهنم است ....
امروز همه برای من شاد بودند و من برای خودم می گریستم... تمام وجودم را بغض و گریه گرفته است ... نه برای تو برای خودم برای کم بودن خودم برای بی اهمیت بودنم ...
هرگز فکر نمی کردم که این روز ها بینمان بیاید. من آن دخترک حسود را نفرین کردم. نفرین کردم که آنچه سر من آورد کسی دیگر سر خودش بیاورد...
او با من بازی کرد مرا از ذهن تو پاک کرد .... من او را به چشم یک دزد نگاه می کنم ... او تو را از من دزدید .
تو عاشق من بودی ... تو مرا با تمام وجود دوست داشتی اما نمیدانم چه شد ... آه که ساعت ها می گریم برای رفتنت ... چه کسی می توانست تو را اندازه ی من دوست داشته باشد ؟!
هیچ کس .... بخدا هیچ کس ...
حتی آن دخترک حسود ... او فقط نقش یک عاشق را بازی می کرد اما من یک عاشق واقعی بودم . من تورا می پرستیدم ... من روی تو قسم می خوردم .
آه خدایا چه روزگار کثیفی است ... همه چیز رنگ خود را باخته است ... همه چیز رنگ دروغین گرفته است ...
خدایا خسته شدم از بودنم ... از این همه انتطار ... آنقدر که برای تو منتظر ماندم و اشک ریختم چشمانم هم رنگ غم گرفته اند ...
تو دیگر بر نمی گردی ... اگر تا امروز امیدی به برگشتنت داشتم دیگر ندارم ... من در خیال خودم امروز را خیلی قشنگتر می دیدم . تصورم این بود که برمیگردی و با تمام وجود مرا در آغوش میگیری و از ته دل فریاد میرنی " نازنینم تولدت مبارک " .
اما نه ... ! امروز عکس خیالم بود ... امروز از تو هیچ نشانی نبود ... دلم میخاست بودی ... کاش بودی و می دیدی دیگران برایم چه می کنند و من برای تو چه می کنم ...
آری تو رفتی ... رفتی ... رفتی با آن دخترک حسود ...
برایت بهترینها را آرزو می کنم عشق من ....
من واست چی کم گذاشتم که تو رفتی با غریبه ... ؟
دلتو ازم گرفتی و گذاشتیش تو دست دیگه ... ؟
باورم نمی شد هیچ وقت که تو منو تنها بذاری ....
اما من اینو می دونم که دیگه دوسم نداری ....
آخه چی شد چجوری شد که تو ازم خسته شدی... ؟
هنوز نمی فهمم چرا رفتی و تنهام گذاشتی... ؟
من واسه تو هر کاری کردم که نکنه دلت بگیره ...
اما تو چی ؟؟؟ منو داشتی اما.... رفتی با دیگری...
با رفتنت دنیا خراب شد رو سرم...
اما اشکال نداره انگاری من مسافرم ...
خیلی واسم سخته وقتی یادم میاد گذشته ها ...
وقتی به این فکر می کنم من خوب بودم تو بی وفا ...
یادته بهم میگفتی تا همیشه بمون کنارم ...؟
یادته می گفتی هیچوقت نگو که دوست ندارم ...؟
یادته بهم میگفتی "تورو بخدا نرو" یادته میگفتی
" هیچ وقت تو هیچ شرایطی تنهام نذار ...؟ "
الان دیگه نمی تونم ... دارم آتیش میگیرم از کارای تو
آدم که هیچ حتی اگه سنگم بودم ازبین میرفتم با کارای تو...
نمیخام با حرفام دلت بگیره ... البته چرا بگیره...؟
تو خودت رفتی با اونا ....
سخته وقتی کسی رو که شده همه ی وجودت
بخای پس بگیری ذره ذره ی محبت رو از وجودت ...
می دونم قسمت ما با هم نبود ...
قسمت من تنهایی و ...
قسمت تو با این و اون ...
میدونم یه روز میای و میشی همون آدم سابق ...
همونکه التماس میکرد که بمونم واسش یه عاشق ...
اما نه دیگه تموم شد قصه ی عشق من و تو ...
تو بردی و رقیبام ... من موندم و کلی خاطرات ...
چشم هایم را می بندم به خیال اینکه با یک چشم برهم زدن مرا در آغوشت بگیری ...
به خیال اینکه تمام خاطرات خوبمان را برایم واژه به واژه بخوانی ... واژه هاییکه هر کدامشان دریایی از خاطرات را برایم طوفانی می کنند .
آه خدایا ... چقدر دلتنگم . چقدر دلم می خاست الان کنارم می نشست و هق هق گریه هایم را می شنید و برای آرام کردنم فقط و فقط واژه ی " می فهممت " را برایم تکرار می کرد .
نمیدانم الان کجاست ... کنار کیست ... در آغوش کدامین دلداده اش شب را ب صبح می رساند ؟!؟
کاش می توانستم دوباره بدستش آورم ... کاش می توانستم معشوقه ی جدیدش را ببینم نه از روی حسادت و بدجنسی بلکه فقط و فقط برای اینکه بفهمم :
او چه داشت که من را بخاطرش له کردی ؟!!! غرورم را بخاطرش شکستی ؟!! با تمام وجود خوردم کردی ....
کاش میتوانستم دلداده اش را ببینم و به او بگویم :
بعد از من مراقب عشقم باش ...
تو از من خاستی بروم ، خاستی میدان را برایت خالی کنم تا ، تا آنجا که دلت می خواهد با معشوقه ات سوار بر اسب خیالی بتازی ...
نمیدانم چرا اما توان رفتن ندارم ... دلم میخاهد بنشینم و تا آنجا که می توانم گریه کنم ، آنقدر گریه کنم گریه کنم که زمین و آسمان را نیز با خود به گریه درآورم ...
آری آسمان هم می گرید برای جداییمان ... برای بی تو بودن من و بی من بودن تو !!!
من دیگر فقط یک آرزو دارم آن هم فقط یکبار دیدن تو، فقط یکبار در آغوش تو بودن.
دلم می خاهد کنارم باشی ، دلم میخاهد عاشقانه ببوسمت ،دلم میخاهد فقط یک شب ،فقط یک شب تو را در آغوش بکشم و در آغوش تو شب را سر کنم ... اما نه ....
تو او را داری نه من را . تن تو مال اوست . افکارت ، ذهنت ، جسمت ، همه و همه از آن اوست نه من ... تو با من بد کردی ... من را داشتی اما به دیگری لبخند زدی ... مرا داشتی اما عشقت را با کسی دیگر تقسیم کردی ... مرا داشتی اما انگار نداشتی ... من عشقم را با تمام وجودم باتو تقسیم کردم ... آه که چقدر دیر فهمیدم ... چقدر دیر دانستم که تو مرا نمی خاهی ...
چرا؟؟؟؟ مگر من چه کردم ...؟
من ، بدون تو نیستم ...
من بدون تو نمی توانم ...
من بدون تو میمیرم ...
من بدون تو یعنی هیچ ... !
انگار دیگر روزی نمانده برای زندگی ، انگار دیگر دنیای من بن بست شده ، راهی ندارم برای فرار از غمهایم…
این هم جرم من بود از اینکه برایت مثل دیگران نبودم، کسی بودم که عاشقانه تو را دوست داشت ،دلی داشتم که واقعا هوای تو را داشت ….
دیگرگذشت ، حالا تو نیستی و من جا مانده ام ، تو رفته ای و من بدون تو تنها مانده ام ، تو نیستی و من اینجا سردرگم و بی قرار مانده ام….
فکر دل دادن و دلبستن را از سرم بیرون میکنم ، هر چه عشق و دوست داشتن است را از دلم دور میکنم،اگر از تنهایی بمیرم هم دلم را با هیچکس آشنا نمیکنم….
دیگر بس است ، تا کی باید دلم را بدهم و شکسته پس بگیرم، تا کی باید برای این و آن بمیرم؟
در حسرت یک لحظه آرامشم ، دلم میخواهد برای یک بار هم که شده شبی را بی فکر و خیال بخوابم…
تو هم مثل همه ، هیچ فرقی نداشتی ، هیچ خاطره ی خوبی برایم جا نگذاشتی ،حالا که رفتی ، تنها غم رفتنت را در قلبم گذاشتی….
گرچه از همان روز اول میخواستمت ، گرچه برایم دنیایی بودی و هنوز هم گهگاهی میخواهمت ، اما دیگر مهم نیست بودنت ، چه فرقی میکند بودن یا نبودنت؟
سوز عشق تو هنوز هم چهره ام را پریشان کرده ، دلم اینجا تک و تنها راهش را گم کرده ، این شعر را برای تو نوشتم بی پرده ، هنوز هم دلت نیامده و خیالت ، خیال مرا پریشان کرده ….

دلم سرای غم شدو ، تو آخرش نیومـــــــــــدی
دلگیر نشو از حرف من ، بی معرفت خیلی بــــدی
تو هم شدی مثله همه ، حسمو باور نــــــداری
تو این مسیر بی کسی ، با جاده تنهام میــــــذاری
میگذره روزام بی دلیل ، شوقی ندارم چه کنــم
میزنه هر روز به سرم ، عکساتو من پاره کنــــــم
ولی همیشه یاد تو ، تو ذهن خسته ی منــــــه
خدا یه کاری کن بیاد بازم بهم سر بزنـــــــــــــــــه
دیگه من آرزوم شده سراغمو باز بگیــــــــــــری
نازم بدی و بگی برای دردام میمیــــــــــــــــــــری
غربت نشینه دل من، درسته بی لیاقتــــــــــم
آرامشم بودی یه روز ، ببخش که باتو عادتـــــــــــم
اشکای من کاری نکرد مانع رفتنت نشــــــــــد
با رفتنت گفتی به من غصه نخور قسمت نشـــــــد
با زبون بی زبونی با سکوت پیر و خستـــــــــــم
هی میگفتم به همین بغض، نرو که دل به تو بستم
نگو که فرقی نداره واسه تو اگه نباشـــــــــم
میدونی آخر خطم ناامید از هم میپاشــــــــــــــــــم
خاطراتت یه نشونه س شده آروم و قـــــرارم
کاش سراغمو بگیری آخه راهیه فـــــــــــــــــــرارم
بعد تو میگن میخندن میکنن کنایه بـــــــــــارم
دیگه شونه تو ندارم سرمو کجا بــــــــــــــــــــــذارم
دیگه چاره ای ندارم در و دیوار روم خرابــــــه
نگرانم واسه چشمام دیگه آروم نمیخوابــــــــــــــه
تو خیالتم نباشه چیه سرگذشته این عشــــق
فقط این یادت بمونه بدرقه ت کرد اشک و هق هقم
" خوشحالم بردم چون کسی رو از دست دادم که دوستم نداشت
خوشحالم باختی چون کسی رو از دست دادی که دوستت داشت "
من
باختم ....
من به این زندگی باختم, بد جور هم
باختم, حتی پرچم سفید را هم از من گرفت...
دلم را به حراج گذاشتند و از شعورم گلیم بی ارزشی بافتند که هنگام
عبور از باور هایشان ناله وجدانی نا خواسته خاری نشود به پاهایشان...
زندگیم بازیچه پاسخ بی منت خواهشهای گاه و بی گاه شد...
به قدر تمام زندگی از این زندگی گله دارم, داد خواهیم را به کدام
دادگاه ببرم که همه نشنیده حکم می کنند , محکومم به این
زندگی به جرم فهمیدن ...
رهایم کردی و رهایت نکردم!
گفتم حرف ِ دل یکی ستّ
هفتصدمین پادشاه راهم اگر به خواب ببینی،
کنار ِ کوچه ی بغض و بیداری
منتظرت خواهم ماند!
چشمهایم را بر پوزخند ِ این آن بستم
و چهره ی تو را دیدم!
گوشهایم را بر زخم زبان این آن بستم
و صدای تو را شنیدم!
دلم روشن بود که یک روز،
از زوایای گریه هایم ظهور می کنی!
حالا هم از دیدن ِ این دو سه موی سفید آینه تعجب نمی کنم!
قفط کمی نگران می شوم!
می ترسم روزی در آینه تنها دو سه موی سیاه منتظرم باشند
و تو از غربت ِ بغض و بوسه برنگشته باشی!
تنها از همین می ترسم ...
عمیق ترین درد در زندگی مردن نیست ...
بلکه نداشتن کسی است که الفبای دوست داشتن را برایت تکرار کند و تو از او رسم محبت بیاموزی .
عمیق ترین درد در زندگی مردن نیست ...
عمیق ترین درد در زندگی مردن نیست ...
عمیق ترین درد در زندگی مردن نیست ...
عمیق ترین درد در زندگی مردن نیست ...
عمیق ترین درد در زندگی مردن نیست ...
عمیق ترین درد در زندگی مردن نیست ...
عمیق ترین درد در زندگی مردن نیست ...