قسمت نبود

باوجود فیس بوک انگار دیگه وبلاگ مفهومی نداره. همین امشب هم رفتم توی فیس بوک یه چیزی بنویسم اما ... دست نگه داشتم. دیدم حرفام خیلی درونی تر از اینه که روی یه دیواری که جلوی چشم حداقل 100 تا دوست هست بنویسم.

جمعه خواهر کوچیکه رو هم به خونه بخت میفرستیم. امسال من خیلی تنها شدم . همه رفتن سر خونه زندگی هاشون یا مهاجرت کردن یا دستشون بند شد به بچه! خدارو شکر از این بابت سال خوبی برای همه بود. اما من آروم آروم دور و برم خلوت شد. 

توی همین سکوت زندگی، زمانی نه چندان دور نغمه ای انگار آشنا من را فراخواند.  پرنده ای با رنگ هایی که به چشمم آشنا می آمد و انگار پیش از این با من بوده . به سویش رفتم و نگاهش کردم اما انقدر شیفته اش شده بودم که نفهمیدم از جنس من نیست. او را در دست گرفته بودم وسماع وار میرقصیدم و می اندیشیدم که یک روح مشترک در چند نفر تکثیر شده و می شود آیا؟؟ اما وقتی کمی آرام شدم و نگاهش کردم فهمیدم که از جنس من نیست و دستم را باز کردم و رهایش کردم و طعم تلخ جدایی دهنم را گس نمود و چشمانم را تر. چقدر شاد شده بودم. انگار دوباره شاهد مقصود در آغوش داشتم.شاهدی که امروز مرا ومن امروز را به کمال می رساند. و این شادی چه کوتاه بود...

بدون مخاطب

به نظرم همه چیز با تو (مخاطب) معنی دار میشه. تو ی نا آشنا، توی آشنا، توی دوست، حتی دشمن و .... 

الان که بی مخاطب می نویسم می فهمم که اونقدر بی مخاطب بودن سخته که ذهن تاب نمی یاره و برای خودش مخاطبی خیالی می سازه که براش حرف بزنه. این از مکاشفه ی امروز من...

و اما یه حس خوب دارم نمی دونم اسمش چیه ولی لبخند رو لبم می یاره، دلم رو گرم می کنه و همه چیز رو قشنگ تر می بینم. نمی دونم چیه شاید امید، شاید عشق شاید هم خود خودِ زندگی 

:)

ديروز پايان 
جهان بود
و فردا نيز
جهان به پايان
ميرسد
فقط يك امروز
است
كه جهان هست
و در دست هاي
تو 
چون دانه اي
ميرويد

نگاه مهربان

امروز رفتم کوه، یه نگاه مهربون همراهمون بود، نگاهم که می کرد انگار دست نوازشی بود که منو نوازش می کرد. چقدر لذت بخش بود. امروزم رو متفاوت کرد. وقتی خداحافظی می کردم و دست دادم انگار قلبم گرم شد. چقدر مهربونی خوبه تو این فاصله ی کوتاه حیات. زندگی دوستت دارم. دستم رو رها نکن. 


بازگشت

انگار كه يك پله و شايد بيشتر بالا رفتم، شايد هم نه، انگار روحم را از دو سو كشيده اند و اكنون وسيع تر شده يا نه انگار لنزهاي چشمم را عوض كردند و لنزهاي وايد گذاشتند

هر چه هست حس مي كنم زندگي را دوست دارم و خيلي وقت ها فكر مي كنم چه سال ها ي طولاني چون كرمي در پيله ي تاريكي چرخيدم و چرخيدم، اما دوست دارم پروانه شدن را حتي اگر يك روز حتي اگر يك لحظه ي ديگر فرصت داشته باشم

نمي دانم چقدر توان تازه ي من، آن چه پيش روي من است را تاب بياورد اما مي دانم كه مي خواهم آنقدر بالا بروم تا همه چيز آنقدر كوچك شود كه توان آزردن مرا نداشته باشد 

شايد رفتن به ماه را براي همين دوست دارم 


من از بیگانگان هرگز ننالم...

من از بیگانگان هرگز ننالم که با من هرچه کرد آن آشنا کرد....

...

دویدیم و دویدیم... به مقصد نرسیدیم

یه وقتایی حسرت می خورم به حال اونایی که آرزویی ندارن و هر چه پیش آمد براشون خوش آمد

اتفاقا نگاه می کنی زندگی های بدی هم ندارن و بعضیهاشون که یه ته مایه ی خوش بینی دارن کلی خوشحال زندگی می کنن و خلاصه چون توقعی ندارن از خودشون و زندگی شون به نظرم در آرامش به سر می برن

اما این موضوع هم استعداد می خواد

یکی مثل من که تازه به نظرم خیلی هم شهرت طلب و قدرت طلب و ثروت طلب نیستم شب و روزم در تکاپو و اندیشه و برنامه ریزی می گذره و نمی تونم آروم بشینم نمی تونم بی برنامه باشم و در یک کلام استعداد آروم بودن ندارم و این طوریه که یکی از دوستان خوشحالمون به من می گه تو همیشه می دویی و پر استرسی!!

واقعا کدومش بهتره؟؟

خودم به خودم جواب می دم:

اولا وقتی نمی تونی جور دیگه ای باشی سوال محلی از اعراب نداره

ثانیا می دونم تو ایران حالت اول قطعا بهتره و باعث می شه حداقل بیشتر عمر کنی چون این جا هیچی حساب و کتاب نداره

و فقط می تونم طبق تجربه ام بگم که تحمل همه چیزای سخت وقتی تنها نیستی راحت تره

...

سعید هم همیشه در تکاپو بود 100 برابر من و خوب بود چون با هم بودیم...



درخت با جنگل سخن می گوید
علف با صحرا
ستاره با كهكشان
و من با تو سخن می گویم
نامت را به من بگو
دستت را به من بده
حرفت را به من بگو
قلبت را به من بده
من ریشه های تو را دریافته ام
با لبانت برای همه لبها سخن گفته ام
و دستهایت با دستان من آشناست
در خلوتِ روشن با تو گریسته ام
برای خاطر زندگان,
و در گورستان تاریك با تو خوانده ام
زیباترین سرودها را
زیرا كه مردگان این سال
عاشق ترینِ زندگان بوده اند

استحاله

هر بار حس مي كنم توانستم

اما دوباره تكيه گاهم فرو مي ريزد

مي دوم

تا جاييكه مي شود دور مي شوم 

و دوباره از نو مي سازم

سخت سخت سخت

اما...

...

جوانه مي خواهد سر از خاك برآورد

درد مي كشم

مي تواند آيا؟

22

می خواستم راجع به تغییراتی که در من اتفاق افتاده و برام خیلی عجیبه البته فقط بعضی هاش بنویسم 

اما نتونستم، این عدد ۲۲ خیلی ذهنم رو مشغول کرده...

ترسی سمج به قلبم چنگ می زنه و منو به تماشا دعوت می کنه

و امیدی مبهم منو به بازی روی صحنه دعوت می کنه

وجدانم اجازه ی تماشا نمی ده

من اگر برخیزم

تو اگر برخیزی

همه بر می خیزند

 

حس خوبي دارم

حس خوبي دارم از اينكه مي تونم دوباره دنيا رو روشن ببينم، زيباييهاش رو حس كنم و لذت ببرم...

گرچه شرايط خيلي سخته، البته منظورم شرايط بيرونيه از نظر اجتماعي اقتصادي و سياسي و خيلي نميشه خوشحال بود در حاليكه خيلي ها داغ بزرگي مثل از دست دادن عزيزشون بي هيچ گناهي رو به دوش مي كشن يا بعضيا اصلا خبر ندارن كه عزيزشون كجا هست و يا پرپر شدن دسته گلاشون رو زير لگدهاي يه مشت آدم نما شاهدن

يا اينكه مي بيني روز به روز جمعيت زير به اصطلاح خط فقر بيشتر و بيشتر مي شه و ثروتهاي اين آب و خاك كه مال همه ي ماست معلوم نيست توي كدو جيب داخلي يا خارجي ميره

ميراث گذشتگانمون به سادگي به باد داده مي شود و حس مي كني با اين روند روزي مي رسه كه درياي خزر رو بايد از همسايه اجازه بگيريم و بريم و از سي و سه پل به عنوان يك اثر تاريخي كه بود و ديگه نيست ياد كنيم و همين طور برو تا آخر

اما فكر مي كنم باز هم مي شه لذت برد

مي شه همه ي اينا رو ديد و اونوقت با توجه به توان خودش هر كسي گوشه اي رو انتخاب كنه كه براي اصلاحش تلاش كنه و از اين تلاش لذت ببره

مي شه توي اين شب تاريك و مه گرفته و پر از غوغا كه نمي دوني چقدر از تصاويري كه مي بيني و صداهايي كه مي شنوي واقعي هستن و چقدر غير واقعي، تو شمعي هر چند كوچك روشن كني؛ گردي از چهره اي بزدايي و دست افتاده اي را بگيري و به هدفت و اون نقطه اي كه مي خواي برسيم فكر كني، همين كافيست

من اگر برخيزم

تو اگر برخيزي

همه بر مي خيزند

...

تلاش براي خوب بودن و خوب ماندن و خوبي را برقرار كردن لذت بخشه

فقط نبايد يادمون بره كه تنها فرصت زندگي رو كه داريم از دست بديم

و بدونيم كه هر چقدر بزرگ يا كوچيك باشي، هر چقدر مشهور يا گمنام باشي، هرچقدر پولدار يا بي پول باشي، هر چقدر قوي يا ضعيف باشي يا .... آخرش به تعداد پيوندهاي عميقي كه با ديگران داري و به تعداد آدمهايي كه دوستت دارن و دوسشون داري بزرگي و مشهوري و ثروتمند و قوي و خوشبختي

شايد به نظر اغراق آميز برسه اما اغراق نيست

فكر كن يه مريضي لاعلاج داري و ديگه روزاي آخري

نه پول نه شهرت و نه ... كمكت نمي كنه و ديگه نمي توني هيچ جوري از زندگي لذت ببري و بايد بري، حالا اگه توي اين روزاي آخر ببيني كه چقدر آدمهايي هستن كه نبودن تو براشون غير قابل تحمله و  همه  مثل پروانه دورت هستن چه حسي داري جز لذت...

خيلي حرف زدم...

همه چي آرومه

همه چی آرومه تو به من دل بستی

این چقد خوبه که تو کنارم هستی

همه چی آرومه غصه ها خوابیدن

شک نداری دیگه ،تو به احساس من

همه چی آرومه  من چقد خوشحالم

پیشم هستی حالا  به خودم می بالم

تو به من دل بستی از چشات معلومه

من چقد خوشبختم    همه چی آرومه

 

تشنه ی چشماتم منو سیرابم کن

منو با لالایی  دوباره خوابم کن

بگو این آرامش  تا ابد پابرجاست

حالا که برق عشق تو نگاهت پیداست  

همه چی آرومه من چقد خوشحالم

پیشم هستی حالا   به خودم می بالم

تو به من دل بستی از چشات معلومه

من چقدر خوشبختم   همه چی آرومه

 

همه چي آرومه