حس خوبي دارم از اينكه مي تونم دوباره دنيا رو روشن ببينم، زيباييهاش رو حس كنم و لذت ببرم...
گرچه شرايط خيلي سخته، البته منظورم شرايط بيرونيه از نظر اجتماعي اقتصادي و سياسي و خيلي نميشه خوشحال بود در حاليكه خيلي ها داغ بزرگي مثل از دست دادن عزيزشون بي هيچ گناهي رو به دوش مي كشن يا بعضيا اصلا خبر ندارن كه عزيزشون كجا هست و يا پرپر شدن دسته گلاشون رو زير لگدهاي يه مشت آدم نما شاهدن
يا اينكه مي بيني روز به روز جمعيت زير به اصطلاح خط فقر بيشتر و بيشتر مي شه و ثروتهاي اين آب و خاك كه مال همه ي ماست معلوم نيست توي كدو جيب داخلي يا خارجي ميره
ميراث گذشتگانمون به سادگي به باد داده مي شود و حس مي كني با اين روند روزي مي رسه كه درياي خزر رو بايد از همسايه اجازه بگيريم و بريم و از سي و سه پل به عنوان يك اثر تاريخي كه بود و ديگه نيست ياد كنيم و همين طور برو تا آخر
اما فكر مي كنم باز هم مي شه لذت برد
مي شه همه ي اينا رو ديد و اونوقت با توجه به توان خودش هر كسي گوشه اي رو انتخاب كنه كه براي اصلاحش تلاش كنه و از اين تلاش لذت ببره
مي شه توي اين شب تاريك و مه گرفته و پر از غوغا كه نمي دوني چقدر از تصاويري كه مي بيني و صداهايي كه مي شنوي واقعي هستن و چقدر غير واقعي، تو شمعي هر چند كوچك روشن كني؛ گردي از چهره اي بزدايي و دست افتاده اي را بگيري و به هدفت و اون نقطه اي كه مي خواي برسيم فكر كني، همين كافيست
من اگر برخيزم
تو اگر برخيزي
همه بر مي خيزند
...
تلاش براي خوب بودن و خوب ماندن و خوبي را برقرار كردن لذت بخشه
فقط نبايد يادمون بره كه تنها فرصت زندگي رو كه داريم از دست بديم
و بدونيم كه هر چقدر بزرگ يا كوچيك باشي، هر چقدر مشهور يا گمنام باشي، هرچقدر پولدار يا بي پول باشي، هر چقدر قوي يا ضعيف باشي يا .... آخرش به تعداد پيوندهاي عميقي كه با ديگران داري و به تعداد آدمهايي كه دوستت دارن و دوسشون داري بزرگي و مشهوري و ثروتمند و قوي و خوشبختي
شايد به نظر اغراق آميز برسه اما اغراق نيست
فكر كن يه مريضي لاعلاج داري و ديگه روزاي آخري
نه پول نه شهرت و نه ... كمكت نمي كنه و ديگه نمي توني هيچ جوري از زندگي لذت ببري و بايد بري، حالا اگه توي اين روزاي آخر ببيني كه چقدر آدمهايي هستن كه نبودن تو براشون غير قابل تحمله و همه مثل پروانه دورت هستن چه حسي داري جز لذت...
خيلي حرف زدم...