حرف دل
دلتنگــي هايــــَم را زير بغـل زده اَم
نشسته اَم در انتظار ِ روز هاي ِ مبـادا !
سهم ِ من از تــو
همـين دلتنگـي ها ييست
که بي دعوت مي آينـد
دلتنگــي هايــــَم را زير بغـل زده اَم
نشسته اَم در انتظار ِ روز هاي ِ مبـادا !
سهم ِ من از تــو
همـين دلتنگـي ها ييست
که بي دعوت مي آينـد
بی تو به سر نمی شود
داغ تو دارد این دلم ............................
بشنود يک نفر از نامزدش دل برده...
مثل يک افسر تحقيق شرافتمندی,
که به پرونده ی جرم دخترش برخورده...
خسته ام مثل پسر بچه که درجای شلوغ ,
بين دعوای پدر مادر خود گم شده است ...
خسته مثل زن راضی شده به مهر طلاق,
که پس از بخت بدش سوژه ی مردم شده است...
خسته مثل پدری که پسر معتادش,
غرق در درد خماری شده فریاد زده...
مثل يک پيرزنی که شده سربار عروس,
پسرش پيش زنش بر سر او داد زده...
خسته ام مثل زنی حامله که ماه نهم,
دکترش گفته به درد سرطان مشکوک است...
مثل مردی که قسم خورده خيانت نکند,
زنش اما به قسم خوردن آن مشکوک است...
خسته مثل پدری گوشه ی آسايشگاه,
که کسی غير پرستار سراغش نرود...
خسته ام بيشتر از پير زنی تنها که ,
عيد باشد نوه اش سمت اتاقش نرود...
خسته ام کاش کسی حال مرا می فهميد,
غير از اين بغض که در راه گلو سد شده است...
شده ام مثل مريضی که پس از قطع اميد,
در پی معجزه ای راهی مشهد شده است...
مرا یادت هست؟..من هر روز در میان لحظههایم تکرارت میکنم..
میدانی چندیست دارم عکسهایت را میبوسم ،..آرامم میکند..
نمیدانم چرا اینگونه ساده، دلم خود فریبی میکند..
فلانی.....
مرا یادت هست؟..مرا در لابلای خاطرههایت پنهان کردهای شاید..من اما..
دارم به غروب خویش نزدیکتر میشوم..غروبی که هیچ سحر گاهی بیدارش نمیکند...
فلانی
کاش احساست برگردد..هرچند دیر میشود در آخر..اما...من در آنسوی بیکسی هم میکنمت باور..
مرا یادت هست؟..من هر روز در میان لحظههایم تکرارت میکنم..
میدانی چندیست دارم عکسهایت را میبوسم ،..آرامم میکند..
نمیدانم چرا اینگونه ساده، دلم خود فریبی میکند..
فلانی.....
مرا یادت هست؟..مرا در لابلای خاطرههایت پنهان کردهای شاید..من اما..
دارم به غروب خویش نزدیکتر میشوم..غروبی که هیچ سحر گاهی بیدارش نمیکند...
فلانی
کاش احساست برگردد..هرچند دیر میشود در آخر..اما...من در آنسوی بیکسی هم میکنمت باور..
می توانستم عاشقِ هر رهگذری که می آید بشوم
و هیچ خیالی هم از تو در سرم نپرورانم
من می توانستم دوست داشتن را نوکِ زبانم بنشانم و با هر لبخندی دهان باز کنم
و بگویم : راستی ! من دوستت دارم
من می توانستم دلم را تکه تکه کنم و هر تکه اش را جایی جای بگذارم !
می بینی ؟ من می توانستم نغمه ی عاشقم عاشقم را دور تا دورِ این دنیا رقصان زمزمه کنم
اما تو ... ای تو !
که هرکه هم که آمد به حرمتِ جایِ پایِ تو بر رویِ چشمانِ منتظرِ من سر خم کرد و به ادایِ احترام نماند !
نه که نخواهد بماند
نه !
تو نگذاشتی
بس که از این زبان وامانده در نمی آمد چند کلامِ دلبرانه !
تمامِ این سال ها می توانستم نمانم
اما
ماندم
نه تنها پایِ تو من ماندم تا اگر هم نیامدی دنیا ببیند این حوالی می شود هر روز و هرثانیه دل را حراجِ هر شیرین زبانی نکرد ...
میگی مهم نیست …
اما وقتی اسمشو می شنوی
داغ دلت تازه میشه !
میگی مهم نیست …
اما تا بهش فکر می کنی
اشک توی چشمات جمع می شه !
میگی مهم نیست …
اما در تنهایی همش باهاش حرف می زنی !
میگی مهم نیست …
اما دلت میخواد بازم بهش فکر کنی !
میگی مهم نیست …
اما دلت واسه صداشو خنده هاش لک زده !
میگی مهم نیست …
اما میدونی چقدر " مهمه " !
می دونی خیلی دوسش داری !
میگی مهم نیست …
بگو مهمه
اما …
تــــو می دانــی بهانه چیست؟!
بهــانه...
همان است که شب ها خواب از چشم خیس من می دزدد...
بهــانه ... همان است که روزها میـان انبـوهی از آدم ها... چشمانم را پـــی تو می گرداند.
بهــــانه... همان صبری است که به لبانم سکـــوت می دهد تا گلایه ای نکنم از "نبـودنت" من صبورم اما... این دل دیوانه،صبر می داند چیست؟