غزل جدید

خمار برد دو پلک مرا و خواب نبرد

به ناکجا که تو بردی مرا شراب نبرد

 

به رخ کشید لبت آبداریش را و

کدام بوسه؟ که جز تا لب سراب نبرد

 

بریده باد دو دست جنازه‌ای که منم

به گیسوان تو دستی مگر به خواب نبرد

 

بگو کجای جهان ایستاده‌ای که دلم

چنان که از تو تپید از خدا حساب نبرد

 

تمام دنیا را اشک‌هام برد و تو را

که خود جهان منی خواب برد و آب نبرد!

 

کسی به قدر من از دوست داشتن ستم و

بجز تو هیچ‌کسی از ستم ثواب نبرد

 

 

بهنام خسروانی

  پاییز

.
چگونه می‌شود از کفر خویش بگریزم؟
منی که اهل جنونم، نه اهل پرهیزم

زدم به‌جای "انالحق" دم از "انالمعشوق"
مگر به‌عشق تو از دار، تن بیاویزم

همین که یاد تو در لحظه‌های من جاری‌ست
نشانه‌ای‌ست که از شور عشق لبریزم

حدیث عشق به‌رغم کُشندگیش، به من
بهانه داده که با سرنوشت نستیزم

بیا شبی به تماشای خلوت شعرم
ببین که در قدمت مثل برگ می‌ریزم

مرا ببخش که از ازدحام دل‌تنگی‌ست
شبیه خش‌خشِ پاییز اگر غم‌انگیزم

به باد داد هوایت تمام جانم را
که برگ رفته به بادی به راه پاییزم


بهنام خسروانی
مهر۹۷

تو شیرازی!

 


همیـــــــــــــــــــشه تو دلـــت بازار٘ داغه

کسی که دل بهت داده، تو باغه

هزاران زائر دلخــســــــــــــــــــته داری

تو شیـــــــــــرازی ؛دلت شاهِ چراغه


بهنام خسروانی

محک

بهانه‌‌ای برای نوشتن:

 


هوای تازه وزید و کپک مرا ترساند
زلال آب گذشت و شتک مرا ترساند

هزار نامه‌ی ننوشته بر زبان دارم
رقیب گوش به زنگ است حک مرا ترساندـ

دلم به آبی چشمان عشق ایمان داشت
سیاه‌نامه‌ی دیوان شک مرا ترساند

من از تصور زیبایی‌ات گریزانم
خوشآب و رنگی طرز بزک مرا ترساند

نشد که مثل شما بشکنم نمک‌دان را
خرافه مغزم و حق نمک مرا ترساند

لباس میش به بالای گرگ می آمد
چه خوب کرد که با این کلک مرا ترساند

از آن به بعد هیاهوی گوسفندان و
سگ شبان و دم نی‌لبک مرا ترساند

قرار بود از اول سوایمان بکنند
همین بگیر نگیر الک مرا ترساند

اصول قاعده‌ی جذب را بلد بودم
نهیب هول برانگیز دک مرا ترساند

طلای ما به زغال شما نمی‌ارزد
عیارسنجی سنگ محک مرا ترساند

همیشه آمدنش ابتدای خوش یمنیست
به عکس کار شما قاصدک مرا ترساند

نوشته‌بود یکی سرنوشت را ؛ اما
عجیب بود که این قصه یک مرا ترساند


بهنام خسروانی

قلم

قلم


به فکر قافـــــــــــــــــیه‌بافی برای یک غزلم

نگــــــــــاه چــرخ‌زنان خیره ماند روی قلم

قلم ــ علاوه براین کز کتاب آمده‌است ــ

وسیــــــــــــــــــــله‌ای‌ست برایِ قبول و ردِّ الم!

من ازشبـــــی که قلم را به‌دست خود دیدم

ــ بلا به دور ـــ زمیـــنی به روی یک گـــــــسلم

شـــــــــبانه‌روز چـرا مثـــــــــــل بیـــــــــد مــی‌لرزم؟

چـــرا که ملعبـــــــــــه‌ی دســـــــــت حضرت اجلم

عطــــــــــــارُد است که باید نشــــــــانه ا م باشد

دریغ و درد ؛ نشـــــــــــــــــان‌٘دار نحسیِ زُحــــلم

خطِ کتابِ دلم را شکســــــــــــــــــته می‌بیــــــنند

به‌رغم راهگشـــــــایی ، همـــــــیشه در هَچـَـــلم

برای مشقِ قلم ، بســـــــکه سر به‌زیــــــر شدم

گمان بَرنـــد که من اهل بخیه و عَمــــَـــــــــــــلم

شعـــار نیست؛ که سوگندنامه‌ای ابدی‌ست

که خاکــــبوس قــــــــــــلم از زمـــــــــــــانه‌ی ازلم


بهنام خسروانی

۳ مهر ۹۵

دوستت دارم

مشق نستعلیق بهنام خسروانی:
فرقی نمی کند به هوس یا عشق، زیبا و زشت، دوستت دارم!

انجام من چه فرق دارد؟ گو دوزخ، بهشت، دوستت دارم

با بوسه های سرخ تر از گیلاس، با بوسه های داغ تر از آتش

باید سرود شعر رهایی را. باید نوشت دوستت دارم

سوگند میخورم به پدر _ آدم_ اویی که از برای دل حوا

زیبا بهشت پاک مخلد را،یکجا بهشت، دوستت دارم

دهقان سالخورده شبی ميگفت: " مانند گندمی که برش جو نیست

هرگز نچید طعم جدایی را، آنکس که کشت " دوستت دارم

آری بهشت تازه ی دیرینم، جز خواستنت گزیر آیا هست؟

اصلا تو مثل وطن هستی، من خشت خشت، دوستت دارم

هر چند مثل هیچ فرهادی تقدیر گمشده ی من را هم
شیرین نمی نویسی اما من، ای سرنوشت دوستت دارم


بهنام خسروانی

ترجمان چشم هایت

داد می زد توی این تنهایی ممتد کسی

در من انگاری که پنهان است و می گرید کسی

نوش لبخندت نوازش، چرخش چشمت عتاب غرق می شد در تبادل های جزر و مد کسی

توی جنگل های سبز چشم هایت ریخته

انگبین خوشگوار ناب صد در صد کسی

 جز من دیوانه و خیام رند هفت خط

ترجمان چشم هایت را نمی فهمد کسی

راست میگویند نقاشان:"قشنگی نسبی است" 

دیده اما چهره ای بی نقص تا این حد کسی؟

"از زمان آدم اندر خلد"، چشمم کور اگر

دیده باشد اینچنین تصویر، جد در جد کسی!

"شیوه ی چشمت طریق جنگ" دارد، راست گفت،

حافظ شیراز...، در افتاده ام با بد کسی...

 

 

 

بهنام خسروانی 

 

 

اردیبهشت نود و چهار

ترجمان چشم هایت

داد می زد توی این تنهایی ممتد کسی

در من انگاری که پنهان است و می گرید کسی

 

نوش لبخندت نوازش، چرخش چشمت عتاب

غرق می شد در تبادل های جزر و مد کسی

 

توی جنگل های سبز چشم هایت ریخته

انگبین خوشگوار ناب صد در صد کسی

 

 جز من دیوانه و خیام رند هفت خط

ترجمان چشم هایت را نمی فهمد کسی

 

راست میگویند نقاشان:"قشنگی نسبی است" 

دیده اما چهره ای بی نقص تا این حد کسی؟

 

"از زمان آدم اندر خلد"، چشمم کور اگر

دیده باشد اینچنین تصویر، جد در جد کسی!

 

"شیوه ی چشمت طریق جنگ" دارد، راست گفت،

حافظ شیراز...، در افتاده ام با بد کسی...

 

 

 

بهنام خسروانی 

 

 

اردیبهشت نود و چهار


"ندانمت که چو این ماجرا تمام کنی

از این سرای کهن راهی کجام کنی!"

                                                                                سایه

سرایندهء چاووش های خاطره برانگیز، استاد محمدرضا لطفی ، به خالق خویش پیوست.

                                                                                              " روحش شاد"

تنهایی

تا گذارش بر سر احساس می افتد دلم

بیخود از خود می شود آرام می گرید دلم

گریه تنها مرهم درد است وقتی نیستی

باز یاد روزهای خوب می افتد دلم

گاه می گویم اگر برگردد آن چشم سیاه

دست برمی دارد از این گریه ی ممتد دلم؟

باز می گویم ولش کن دیگر از کف رفت، رفت

هرچه برگردد نگاهش بر نمی گردد دلم

با رقیبان می نشستی بیخیال بغض من

خوب می دانستی که من هم عاشقم هم بد دلم

بغض راه سینه ام را بست یعنی یاد تو

باز مهمان دلم شد باز تنگ آمد دلم

معنی تنهایی ات را هیچ کس غیر از خودم

هیچ کس غیر از غزل هایم نمی فهمد دلم!


سلام


بد نیست به دشت گل سلامی بدهی

کامی دو سه بستانی و جامی بدهی

بعد از یک سال نزد خود  یاران را

وقت است فراخوانی و شامی بدهی


دوستان عزیزم:

بهاران خجسته باد...

"سال نو مبارک"

شکوفه‌های دبستانی

شکست بغض گلوگیرم ز ظلم و سیطره‌ی نمرود

سزای بغض شکستن بود در این مصیبت درد آلود

شکست بغضم و اشکی سرخ به پای تازه نهالی ریخت

که برگ‌برگ بهارینش  ز جور باد خزان فرسود

نگاه کن چه غم انگیزند اسیر دشنه‌ی پاییزند

چه بی‌گناه می‌ریزند در این سیاهی دود اندود!

در این سموم زمستانی شکوفه های دبستانی

در عمق فاجعه می‌میرند به دست لاشخوران یهود

چو رستم است و دام شغاد چو یوسف است و به چاه افتاد

مصمم‌اند برادرها به محو آن که رهاتر بود

در این برودت یلدایی خوشا دمی ز مسیحایی

چرا ز پرده نمی‌آیی برون بهانه‌ی دل - موعود-؟

87/10/13

رباعی

ای قصه‌ی شب‌های یکی بود و نبود

زیر دل آسمان آبی و کبود

یک لحظه دلم تورا فراموش نکرد

یک واژه به‌جز عشق تو چیزی نسرود!

از چشم هایت



تراود سحر خواب از چشم هایت

شده دل ها خراب از چشم هایت

گرفته ظلمت و گیرایی اش را_

_ شب از مژگان شراب از چشم هایت

چنارها

 

جنگل جنـــــگل چنــــــارها  آزادند

در کشور ما سه تــــــارها  آزادند!

حـــــلاج به روی دار باخود میگفت:

خوش باش که سر به دارها آزادند...

 خوشا پائیز

 

بهار حرف دلم را نزد، خوشا پائیـــــــــز،

 

که برگ برگ، غمم را به روزگـــــار سپرد....

آزادی

 

دیوار نه موش، مـــــــــــــــار دارد سرباز

آهسته ،که سیـــــــــم خـــــــار دارد سرباز

فریـــــــــــــــــاد نزن بهــــــــار آزادی را،

هر پــــــائیزی بهــــــــــــــار دارد سرباز!

باران باران باران باران باران!

 

بی آن که کمی دلت مردد باشد

بگذار که بوسه هــات ممتد باشد

من باشم و دست مهربانت باران٬

بین من و تو ٬ چتـــر نباید باشد...

 

سلام دوستان خوبم

سال نو مبارک

انتظار

 

 

حق دارم اگر چو بید مجنون باشم

آشفته و بیقرار و مفتون باشم

وقتی تو قرار است بیایی، باید

از ثانیه های رفته ممنون باشم...

آکواریم

 

 

با تاب و تبِ بــی هدفِ آکـــواریُم

می گفت به حسرت، صدفِ آکواریُم:

بیش از همه اِصرار به ماندن دارد،

ماهیِّ لجن خوارِ ِ کف ِ آکــواریُم...

آدم برفی

گوشش شنوای هر چه پند و حرفست

در خلسه ء رمز و راز کشفی ژرفست

علامه ء دهر می شد آدم برفی

افسوس که جنس بودنش از برفست!

آغوش تشنه!

 

از برگ  خزان دیده  فراموشـــترم

از ساعتهــا سکوت ، خاموشــترم

باور کن اگر تن تو بـــاران باشـــد،

از هرچه کویــر تشنه آغوشـــترم!

 

 

از پنجره دعوت به تماشای توام

حیرانِ کلنجار و تمنــــای توام

ای ابرِ سیه، چشم به هم بگذاری،

باران شده ای و خیسِ رویای توام

دست به دامن خیام!

هیچ از من بی وجود باقی مانده ست!

خاکستر سردی ز اجاقی مانده ست!

از بس که خجالت زده ام می بینید:

از من عرقی به سعی ساقی مانده ست!

لیلا

حالا که بهار قصد رفتن دارد

دنیا سرِ لج بازی با من دارد

گور ِ پدر بهار و دنیا ،لیلا-

شاعر سر از شما سرودن دارد...

وسوسه!

 

 

یک چشم زدن وسوسه ی گندم شو،

یک عمر اسیر طعنه ی مردم شو،

هی عشق بورز! آخرش می گوید:

من حوصله ی تو را ندارم، گم شو!!!

زیبایی ات

 

پهنای خیالت از جهان بیرون زد

از وسعت ژرف آسمان بیرون زد

گفتم بروم عکس تو را قاب کنم،

زیبایی ات از قاب زمان بیرون زد!

تا ماه

 

 

مائیم و سکوت و نصف جانی تا ماه

این فاصله های کهکشانی تا ماه

با شعر ـ همین بگو مگوی ساده ـ

باید بکشیـــــــــــم نردبانی تا ماه...

2 رباعی

 

نا آمدگان به هست ها محتاجند

هستان به بسی شکست ها محتاجند

از هیچ کسی توقع یاری نیست٬

وقتی که تمام دست ها محتاجند...

 

من معتقدم عبور ما مستثنی است

از خشم و عذاب ،گور ما مستثنی است

هیچیم که در رقم نیاید، گویی

این دایره از حضور ما مستثنی است!

هر برهه ی عمر من مرتب درد است

انگار که زندگی لبالب درد است

بسم الله اگر حوصله اش را داری

در سینه ی من هزار و یکشب درد است