تو نیستی ...
همین روز ها زندگی بهانه می شود
و می دهد به دستانت
وقتی بی وقفه
دراز می شوی
در سنگفرشها...
تو نیستی...؟!
شومی از هیبتت نفوذ کرده در آسفالت...؟!
همین روزها زندگی گونه میتراشد
آنگونه که انار در چله میان انگشتان
بی صبرانه آب می اندازد در پوسته
همین روزها
زندگی بهانه میدهد دستت
و تو رخت می شویی و
می دهی به بند
برای ادمهای دم دراز به توان زبان...!