پیش از این ها فکر میکردم خدا ...
پیش از این ها فکرمیکردم خدا
خانه ای دارد میان ابر ها
مثل قصر پادشاه قصه ها
خشتی از الماس و خشتی از طلا
پایه های برجش از عاج و بلور
بر سر تختی نشسته با غرور
ماه ، برق کوچکی از تاج او
هر ستاره ، پولکی از تاج او
اطلس پیراهن او ، آسمان
نقش روی دامن او ، کهکشان
رعد و برق شب طنین خنده اش
سیل و طوفان نعره توفنده اش
دکمه پیراهن او ، آفتاب
برق تیغ و خنجر او ، ماهتاب
هیچ کس از جای او آگاه نیست
هیچ کس را در حضورش راه نیست
پیش از این ها خاطرم دلگیر بود
از خدا در ذهنم این تصویر بود

ادامه این شعر زیبا در ادامه مطلب ...










































