سلام به همه.

خیلی وقته که ننوشتم و جالبه که می بینم خیلی از دوستان که قبلا زود به زود می نوشتن هم کم کار شدن و خیلی ها از سردی فضای وبلاگستان گله مندند.

من که کمرنگیم کاملا موجهه و به محض اینکه سرم خلوت بشه دوباره می نویسم.اما کم و بیش هر وقت که بتونم شده با گوشی می خونمتون .

همه چیز طبق روال قبل پیش میره.فقط این روزا یه موضوعی ذهنمون رو خیلی درگیر کرده.

البته من معتقدم که هرگز برنامه هام رو تا زمانی که قطعی نشده به دیگران نگم .

تو دنیای واقعی هم قرار نیست تا قطعی شدنش به کسی بگم اما راستش اینقدر استرس این قضیه برام سنگین و تحمل ناپذیره که نمی تونم تو خودم نگه دارم و دلم می خواد با یکی در موردش حرف بزنم و کی بهتر از دوستای مجازی؟

قضیه اینه که من و همسری تصمیم قطعی به م ه ا ج ر ت  گرفتیم و دیشب و امشب هم با دوتا وکیل مختلف صحبت کردیم.

تا این جای کار که عادیه اما چیزی که باعث اظطراب منه سختی راهیه که پیش رو داریم.

من خودم همیشه مایل به اینکار بودم و همسری مخالف بود .

حالا که همسری راضی شده و خودش مشتاقه من ته دلم خالی شده.

البته اونجوری هم نیست که بی گدار به آب بزنیم اما خوب زندگی تو کشوری که هیچ ایده ای در موردش نداری تنهای تنها خیلی سخت و پر ریسکه.

فعلا که باید زبانمون رو کامل کنیم و به احتمال قوی مین اپلیکن هم باید من باشم( با توجه به مدرک و رشته تحصیلیم)

منم که از زبان بیزارم و تا الان به هر شکلی که بوده از زیر یاد گرفتنش شونه خالی کردم اما الان دیگه افتادم تو تله .

از فردا باید برم دنبال آموزشگاه.

بین( س ف ی ر)  و ( ک ی ش)   به نظرتون کدوم بهتره؟ لطفا راهنماییم کنید.

البته فکر کنم ثبت نامم از اول اردیبهشت بشه .

دیگه اینکه وضعیت اقتصادی مملکت و که خودتون در جریانید. همسری هم این روزا خیلی درگیره.

قیمت ملک بسیار پایین اومده و مشتری هم دم هیچ بنگاهی پیداش نمیشه.

ماشین رو هم با ضرر زیاد فروختیم و ماجراهایی داشتیم سرش.

یادتونه چقدر سر فروش ویلا من اصرار میکردم و همسری مقاومت میکرد؟

اون موقع مشتری دست به نقد بود و نفروخت.

شریکش خیلی دنبال ویلا بود . من همش می گفتم ویلای خودمون و بده بهش و همسری هم می گفت نمی فروشم.

بعد شریکش می گفت حداقل دور و بر خودت یه زمین برام پیدا کن تا بسازم.

باز همسری طفره میرفت و جدی نمی گرفت.

بار آخری که رفتیم شمال تو راه همسری گفت می خوام رفتیم تهران به شریکم بگم بیاد ویلا رو با یه واحد آپارتمان طاق بزنه.منم خوششششششششششششششششششششششحال که بالاخره راضی شد.

سه روز بعدش که برگشتیم تهران شریکش گفت منم دیروز یه ویلا خریدم یه کم پایین تر از منطقه ای که شما هستین!

دلم می خواست سر همسری رو بکنم!

مردا رو هم می شناسید زیر بار گندی که زدن هرگز نمی رن!

حالا فعلا که مونده و اوضاع ملک و آپارتمان تو تهران هم افتضاحه چه برسه به ویلا.

اما دیگه بااااااااااااید هر طور شده بفروشیمش چون برای رفتن به پولش احتیاج داریم.

راستی دلتون شور نزنه با گفتن این حرفا. آخه همسری گوش شیطون کر یه چند وقتیه که یه کم حرف گوش کن شده و داره رو خودش کار می کنه. فعلا که اوضاع گل و بلبله.

خوب دیگه برم که خیلی کار دارم. دوستتون دارم.

من و یادتون نره.

آرزوهای بر باد رفته...

این پست و برای دل خودم نوشتم و کسی رمزش و نداره.

ادامه نوشته

کمک

 سلام .

یه سوال دارم. من همیشه با گوشیم میرم فیس و از برنامه اپرا مینی هم استفاده می کنم.

الان دو سه روزه که اصلا با اپرا مینی وارد نمی شه و من یه اپرای جدید هم از بازار دانلود کردم که با اونم نمی ره.

شماها با چی میرید ؟ کسی می تونه راهنماییم کنه؟

درد تاریکیست درد خواستن...

جواب کامنتای پست قبل

بدون رمز

ادامه نوشته

آنکه می گفت منم بهر تو غمخوار ترین   /   چه دل آزاد ترین شد چه دل آزار ترین...

بدون رمز

ادامه نوشته

خرمالوهای برباد رفته...

 سلام. من اومدم دوباره.

یه ده روزی شمال بودیم و تازه برگشتیم.جاتون خالی هوا عالی.تمیزه تمیز.خوش به حالشون که اونجا نفس میکشن. وقتی برگشتم دیدم آسمون اینجا نوک مدادیه! داریم خفه میشیم اینجا.

این سری تنها رفته بودیم و اون دوستم که همیشه همراهمونه نبود. از یه جهت خیلی بهتر بود چون دخترش که تقریبا همسن دختر منه خیلی شیطونه و دائم جیغ میزنه و با جیغ یه چیزی رو می خواد. دختر منم که خودش شیطون هست با اونم که میوفته دیگه حسابی جولون میدن و هیچکس از پسشون بر نمیاد!

اما اینبار خدا رو شکر تمام مدت رو تو سکوت گذروندیم و الان کمی آرامش دارم.

یادتونه پارسال این موقع ها یه پست گذاشته بودم به اسم خرمالو؟اگه یادتون نیست خودم می گم که ما تو حیاط این خونمون یه درخت خرمالو بززززززززززززززززرگ داریم که خیلی هم میوه میده.

سهم پارسال هر کدوم از ساکنین ساختمون چیزی حدود 4 کیلو خرمالو بود.طوری که من مونده بودم با این همه خرمالو چه کنم؟!!!

کلیش و خودم خوردم که عاشقشم و کلی هم به اطرافیان هدیه دادم.

خیلی از دوستای مجازیم رو هم به هوس انداخته بود.

امسال که از سفر برگشتیم دیدم  مدیر ساختمون خرمالو ها رو چیده و و چون چند بار اومده و دیده ما نیستیم سهممون رو بین همسایه های دیگه تقسیم کرده!

بیشتر از اینکه دلم برای خودم بسوزه که از خرمالوها بی نصیب موندم دلم برای آزاده (تپل خانوم) سوخت که بهش از ماه پیش قولش و داده بودم.

دیگه اینکه عکسای عروسی رو هم دیروز گرفتم 6 تاش رو چاپ کردم که 2 تاش و اصلا دوست ندارم.

کار عکاسیش و مدلایی که میداد اصلا خوب نبود.دیگه پیشش نمی رم.

دیگه اینکه این انرژی هسته ای چه قبل از توافقات و چه بعد از اون کلا به ضرر ما بود.

وضعیت ملک به شدت افتضاح شده. قیمتها اومده پایین و خرید و فروش هم فعلا راکده.

طفلی همسری! 400 میلیون پول آهن داده  ماه پیش و الان کلی آهن ارزون شده و حسابی ضرر کرده.

هفته پیش میلگرد خرید و دیشب می گفت اگربه جای هفته پیش  امروز میلگردا رو خریده بودم 27 میلیون کمتر میشد!

خلاصه که سر این ساختمون سود که نمی بره هیچ ضررر هم میده.

رو پیش فروش واحداش حساب کرده بود که الان هیچکس خرید نمی کنه و پس اندازش هم رو به اتمامه.

قیمت ماشین هم که حسابی اومده پایین و رو ماشینمون هم کلی ضرر کردیم.

دیشب گفتم حداقل برای اینکه بیشتر ضرر نکنی زودتر ماشین و بفروش.برای شنبه آگهیش کردیم و 10 میلیون هم از قیمت خرید پایین تر آگهی کرده تازه اگر به این قیمت بخرن که ما کلی هم شادی می کنیم اگر نه ضررمون بیشتر میشه.

نمی دونم والا.اقتصاد این مملکت و با همه سران و سردمدارانش باید گل بگیرن.

هیچ کاری رو نمی تونی مطمئن انجام بدی.ممکنه فردا ضرر کنی ممکن هم هست ببردت به عرش.

خدا باعث و بانیش رو لعنت کنه....

امشب هم خونه مادر همسری دعوتیم برای شام. از دوماه یا بیشتر قبل از عروسی نرفتم تا الان.

تو این مدت هم کلی کش مکش داشتیم باهاشون که اعصاب  تعریف کردنش رو ندارم. فقط بدونید که همون پنهون کاری ها و فرق گذاشتن بین بچه هاش همچنان ادامه داره و این آدم اصلا ازاتفاقات قبلی تجربه نمی گیره که نمی گیره.

برم موهام و رنگ کنم و آماده بشم برای شب.

مراقب خودتون باشید.

 

 

عروسی 2

این پست هم بلند و کماکان خاله زنکی می باشد!

ادامه نوشته