زندگی من

براي نمايش بزرگترين اندازه كليك كنيد



ای من ای زندگی
در میان این همه واگویه ی پرسش
در میان زنجیره ی بی پایان بی ایمانان
در میان شهر های آکنده از ابلهان
به چه باید دلخوش داشت؟
پاسخ
به این که تو اینجایی
که زندگی هست و یگانگی
که نمایش بزرگ هنوز پا برجاست تا تو هم کلامی بر آن بیفزایی

.....

mmexport1381463589171.jpg


mmexport1381340923983.jpg

mmexport1380724664003.jpg


mmexport1378987991376.jpg

مادر

به سلامتی دو بوسه

اولی وقتی بچه به دنیا میاد، مادر می بوستش ولی بچه نمی فهمه

دومی وقتی مادر از دنیا میره بچه می بوستش ولی مادر دیگه نمی فهمه


دروغ است

خنــده ام میگیرد....

وقتی پس از مدت ها بـــی خبری...


بی آنــکه یک بار ســراغی از من بگیری


میگویی :دلــــم برات تنگ شده


یا مـــــــرا به بازی گرفته ای


یا معنی دلتنگــــــی را نمی فهمی


دلتنگی ات ارزانی خــودت...!!!!


آنه شرلی

" آنه "تکرار غریبانه ی روزهایت چگونه گذشت؟

وقتی روشنی چشمهایت در پشت پرده های مه آلود اندوه پنهان بود

بامن بگو از لحظه لحظه های مبهم کودکیت

از تنهایی معصومانه ی دستهایت

آیا می دانی که در هجوم درد ها و غم هایت

و در گیر و دار ملال آور دوران زندگیت

حقیقت زلالی دریاچه ی نقره ای نهفته بود

" آنه" اکنون آمده ام تا دست هایت را

به پنجه ی طلایی خورشید دوستی بسپاری

در آبی بیکران مهربانی ها به پرواز درآیی

و اینک " آنه" شکفتن و سبز شدن در انتظار توست... در انتظار توست

حسین پناهی*

خدا پرسید میخوری یا میبری؟
و من گرسنه پاسخ دادم میخورم
چه میدانستم لذت ها را می برند، حسرتها را می خورند...؟

    

                                        حسین پناهی

حسین پناهی

مگسی را کشتم...
نه به این جرم که حیوان پلیدیست بد است...
و نه چون نسبت سودش به ظرر یک به صد است...
طفل معصوم به دور سر من می چرخید...
به خیالش قندم...
یا که چون اغذیه ی مشهورش تا به دان حد گندم...
ای دو صد نور به قبرش بارد...
مگس خوبی بود....
من به این جرم که از یاد تو بیرونم کرد....
مگسی را کشتم...

 

                                               حسین پناهی

نیازمندی ها

رفیقت رو بشناس !

دوست friend

دوست پسر boy friend

دوست دختر girl friend

بهترین دوست best friend

این ها همشون به END ختم میشه 

اما family به ILY ختم میشه ...

یعنی : father & mother i LOVE you !!!


به سلامتی همه ی پدر و مادر های زحمت کش 


شرط عـــــــشق

دختر جوانی چند روز قبل از عروسی آبله سختی گرفت و بستری شد.

نامزد وی به عیادتش رفت و درمیان صحبت هایش از درد چشم خود نالید..

بیماری زن شدت گرفت و آبله تمتم صورتش را پوشاند. مرد جوان عصازنان به عیادت نامزدش میرفت و از درد چشم مینالید.

موعد عروسی فرا رسید..

زن نگران صورت خود که آبله آن را از شکل انداخته بود و شوهر هم که کور شده بود.. 

مردم میگفتن : چه خوب عروس نا زیبا همان بهتر که شوهرش نابینا باشد.

20سال بعد از ازدواج زن از دنیا رفت مرد عصایش را کنار گذاشت و چشمانش را گشود.

همه تعجب کردند!

مرد گفت : من کاری جز شرط عشق را به جا نیاوردم ... !

براي نمايش بزرگترين اندازه كليك كنيد


ناشـــــناس

ناشناس : سلام خوشکله دوست پسر داری؟

_ بله شما؟

_ من داداشتم صبر کن بیام خونه حسابتو میرسم.

شماره ناشناس بعدی : دوست پسر داری؟

_ نه نه اصلا

_من دوست پسرتم واقعا که...

_ عزیزم به خدا فکر کردم تو داداشمی.

_ خوب من داداشتم صبر کن برسم خونه من میدونم و تو !!!

براي نمايش بزرگترين اندازه كليك كنيد


گلدان خالی × داستان کوتاه

سحرگاه نسیم به آرامی می وزد.


بنفشه ای بر لب ایوان پیاده می کند..


گلدان کهن و خالی زیر سایه ی بنفشه تنهایی خود را 


می گذراند..


نسیم دست نوازش بر گلدان خالی میکشد.. بوی بنفشه


 می آید!


گلدان از نسیم بنفشه را می خواهد تا به تنهایی غم 


انگیزش پایان دهد..


نسیم از لبه های شیروانی غبار گرفته اندکی خاک سوار


 میکند.. درون گلدان مسافرش را پیاده میکند.


بر روی لب های گلدان تبسمی دل انگیز می نشیند.


نسیم به سراغ بنفشه می رود..


...اما...


افسوس!


بنفشه رفته بود و خاک و گلدان شکسته در تنهایی به


 غروب چشم دوخته بودند...


------------------------------------------------

دوستان این داستان برای من خیلی با ارزش و مهمه


لطف میکنین با نظرات خوبتون من رو خوشحال می کنین

مراقب باشیـــــم

گاهــی با یک قطره لیوانی لبریز میشود..


گاهــی با یک کلام قلبی آسوده و آرام میگردد..


گاهــی با یک کلمه یک انسان نابود میشود..


گاهــی با یک بی مهری دلی میشکند..


مراقب بعضی یک ها باشیم!


درحالی که ناچیزند همه چیزند... !



*از تو حرکت از خــــدا برکت*

من و خدا سوار یک دوچرخه شدیم من اشتباه کردم و جلو 

نشستم 


و خدا عقب..


فرمان دست من بود و سر دوراهی ها دلهره مرا می گرفت..


تا جایی که جایمان را عوض کردیم..


حالا آرام شدهم و هر وقت از او می پرسم که کجا می رویم؟


 برمیگردد و با لبخند میگوید:


تو فقط رکابــــــ بزن!




براي نمايش بزرگترين اندازه كليك كنيد



                باران که میبارد..


     تو می آیی