سحرگاه نسیم به آرامی می وزد.
بنفشه ای بر لب ایوان پیاده می کند..
گلدان کهن و خالی زیر سایه ی بنفشه تنهایی خود را
می گذراند..
نسیم دست نوازش بر گلدان خالی میکشد.. بوی بنفشه
می آید!
گلدان از نسیم بنفشه را می خواهد تا به تنهایی غم
انگیزش پایان دهد..
نسیم از لبه های شیروانی غبار گرفته اندکی خاک سوار
میکند.. درون گلدان مسافرش را پیاده میکند.
بر روی لب های گلدان تبسمی دل انگیز می نشیند.
نسیم به سراغ بنفشه می رود..
...اما...
افسوس!
بنفشه رفته بود و خاک و گلدان شکسته در تنهایی به
غروب چشم دوخته بودند...

------------------------------------------------
دوستان این داستان برای من خیلی با ارزش و مهمه
لطف میکنین با نظرات خوبتون من رو خوشحال می کنین