📌 اینجا فقط بلندبلند فکر میکنم. دنبال مخاطب، تبادل و تعامل، کامنت و جواب کامنت، پیام خصوصی و غیرخصوصی و غیره نیستم و نخواهم بود.
حرف برای گفتن زیاده...
نمیدونم مشکل از سرورها و دامین بوده یا یه عده، از ما خیلی میترسیدن که بلاگفا تازه یه هفتهست بالا اومده؛ یا شایدم هر دو (هر روز چک نمیکردم برای همین تاریخی که گفتم تقریبیه).
حرف برای گفتن زیاده...
فقط اومدم بگم نمیتونید ما رو خفه کنید. خیلیها در طول سالیان امتحانشون رو بارها پس دادن. خودشون چهره واقعیشون رو بارها نشون دادن، علیرغم همه تلاشهایی که برای مخفی کردنش داشتن. وقتی میگم خیلیها، یعنی بیشترِ حک.ومتهایی که تا الان سر کار اومدن، و تمام اونهایی که از داخل و خارج چشم طمع به این سرزمین دارن. چیزی که این ملت نیاز داره چیزیه که افر.اطی نباشه و تا به حال ازش ضربه نخورده باشه. یه چیزی مثل منطق، اعتدال و همدلی و همزیستی؛ که البته فقط تو فیلمها و قصهها وجود داره... . تجربه نشون داده ملتی که طرف یکی از قدرتها رو نگیره متأسفانه دیر یا زود محکوم به شکسته و شاید به همین دلیل باشه که یه عده سایدشون رو سفت و سخت انتخاب کردن و از اونور بوم افتادن. در مقابلشون هرچی که بگی گارد شدیدی دارن و حتی حاضر نیستن حرفت رو گوش کنن. ساکتت میکنن قبل از اینکه روی حرفت فکر کنن.
البته نکته دیگه هم اینه که انسان ذاتاً اجتماعیه و دوست داره حس کنه به یه جمع یا گروه تعلق داره. وقتی صدای تو با صدای یکی از جریانهای پرسروصدای جامعه همراه نباشه حس طردشدگی میکنی چون به هیچکدوم تعلق نداری. چون همصداهای تو احتمالاً آروم، کمحرف و محتاط یا منفعل و ناامید هستن و بنا به هر دلیلی فرصت رو برای شنیده شدن یا اقدام مهیا نمیبینن. به طور خاص به این دلیل که اگر حرفی بزنن از طرف هر دو جریان پرسروصدای رایج بهشون کلی برچسب زده میشه و سرک.وب، تنبیه و طرد میشن. این تقریباً سرنوشت همه کسانیه که مسیر منطق و تفکر انتقادی رو در پیش میگیرن. همین تفکر عقلانی و انتقادی و همچنین بررسیهای تاریخی نشون میده که حتی اگر یک سیستم منطقی و معتدل هم برای اداره امور شکل بگیره، باز هم بعد از یک مدت افرادی که در مقام بالاتر هستن یا قدر.ت دارن شروع به سوءاستفاده میکنن و لازمه قبل از ادامهدار شدن این حالت جلوشون گرفته بشه. از اینجا به بعد حرفهام خیلی تلخ میشه. پس ترجیح میدم ادامه ندم...
کتاب 1984- گزیده ۱۰
واقعیت یک امر خارجی نیست. واقعیت در مغز حزب که اشتراکی و زوالناپذیر است موجود است. هر آنچه که حزب حقیقت بداند حقیقت همان است.
بشر تا هنگامی که آزاد و تنهاست به آسانی شکست میخورد. اما اگر بتواند خود را در حزب محو سازد به نحوی که خود او حزب باشد آن وقت به صورت قدرت کامل و زوالناپذیر درخواهد آمد.
- 1984؛ جورج اورول (با اندکی تلخیص)
پینوشت: در واقع کاری میکنن اوضاع جوری پیش بره که احساس کنی وقتی تنهایی یه چیزی کمه، از قافله عقبی و اگر نخوای در قالبی که اونا میخوان قرار بگیری، کاری میکنن حس کنی خود واقعی تو هیچی نیست. به قول معروف، خواهی نشوی رسوا همرنگ جماعت شو؛ خواهی نشوی همرنگ رسوای جماعت شو...
حالا بعضیها با عقاید سفت و سخت لامذهبی یا مذهبی و سیاسی میخوان ما رو با خودشون همراه کنن و بعضیها با محتوای زرد و سطح پایین سوشال مدیا و... . یه روز به خودمون میایم میبینیم قدرت تفکر رو داریم از دست میدیم چون همیشه یه عده وجود داشتن که افکار و حرفهای خودشون رو به خوردمون بدن و ما هم واسه انگشتنما نشدن، طرد و تنها نشدن و شناخته نشدن به عنوان فرد ضدحال، یا معاند یا عقبمونده به حرفشون گوش کردیم.
کتاب 1984- گزیده ۹
تعلیمات روحی دقیقی که در زمان کودکی و در اجتماعات حزبی و به کمک محدود ساختن افراد به آنها داده میشود موجب میگردد که افراد نه بخواهند و نه بتوانند که درباره افکار عمیق و یا هر نوع موضوعی فکر کنند.
انتظار آن است که فرد حزبی دائماً در یک حال شور و هیجان دیوانهوار که ناشی از تنفر شدید نسبت به دشمنان خارجی و خائنین داخلی و علاقه به فتح و پیروزی و ناچیز دانستن خود در مقابل قدرت و عقل حزب است به سر ببرد. نارضاییهای یک عضو حزب که ناشی از زندگی سرد و بیروح و فشارهای آن است به کمک تمهیداتی از قبیل "دو دقیقه تنفر"* به خارج و به جانب عوامل دیگر هدایت میشود و از میان میرود و افکاری که ممکن است به یک عقیده تردیدآمیز و یا انقلابی منجر شود، از دوران کودکی کشته میشود.
اولین و سادهترین چیزی که آن را به کودکان نیز میآموزند جلوگیری از جنایت فکری نامیده میشود. به کمک آن شخص -گویی بر حسب غریزه- هنگامی که در آستانه قبول هر نوع فکر خطرناک قرار میگیرد، متوقف میشود و از قبول آن خودداری میکند. این شعور شامل قدرت قبول نکردن تجزیه و تحلیلها، عدم توجه به خطاهایی که منطق، آن را روشن میسازد، عدم درک و فهم سادهترین بحثهایی که با باورهای حزب هماهنگ نیست و خسته و متنفر شدن از هر نوع افکاری که به جهتهای انحرافی منتهی میشود میباشد. به این ترتیب جلوگیری از جنایت فکری یک نوع حماقت و بلاهتی است که نقش محافظ را بازی میکند. یک فرد حزبی به حدی به حزب وفادار است که حاضر است برای اثبات دیسیپلین و نظم حزبی حتی سیاه را سپید بداند و فراموش کند که به مفهوم مخالف آن اعتقاد داشته است.
- 1984؛ جورج اورول (با اندکی تلخیص)
پینوشت: * در مراسم "دو دقیقه تنفر" مردم نسبت به گولداشتاین (دشمن حزب [که شاید حتی وجود خارجی هم نداشت]) ابراز تنفر و انزجار میکردند و با خشم و کینه فریاد میکشیدند و به او ناسزا میگفتند. گولداشتاین اولین کسی بود که به صلاحیت رهبران حزب مشکوک شده بود و عقیده بر این بود که تمام جنایات و خیانتها علیه حزب، اقدامات خرابکارانه، انحرافات و مخالفتها، همه از تعلیمات و افکار او ناشی شده. رهبران حزب عقیده داشتند گولداشتاین در نقطهای پنهان شده و منتظر فرصت است تا دوباره توطئه کند.
کتاب 1984- گزیده ۸
یک فرد چگونه بر فرد دیگر اعمال قدرت میکند؟
از راه رنج دادن. اطاعت کافی نیست. جز در هنگامی که کسی رنج میبرد انسان چگونه میتواند مطمئن باشد که او تصمیم ما را اطاعت میکند و نه تصمیم خود را. قدرت عبارت از رنج دادن و تحقیر کردن است. قدرت آن است که بتوان مغز بشر را خرد کرد و دوباره بر طبق میل و بر حسب مقتضیات، آن تکهها کنار هم قرار داد و مغز جدیدی ساخت.
- 1984؛ جورج اورول (با اندکی تلخیص)
کتاب 1984- گزیده ۷
هیچکس قدرت را به خاطر اینکه آن را از میان ببرد در دست نمیگیرد. قدرت وسیله نیست بلکه هدف است. انسان یک دیکتاتوری ایجاد نمیکند که انقلاب را حفظ کند بلکه انقلاب برپا میکند که دیکتاتوری را به وجود بیاورد.
- 1984؛ جورج اورول (با اندکی تلخیص)
کتاب 1984- گزیده ۶
در عصر ما طبقات حاکم کشورها علیه یکدیگر جنگ نمیکنند و هر طبقه حاکم علیه اتباع خود میجنگد. هدف این جنگ آن است که سازمان اجتماعی خود مملکت، دستنخورده باقی بماند.
تمام نهضتهایی که در نیمه دوم قرن بیستم به وجود آمد، دارای دو هدف اصلی هستند که کاملاً آگاهانه اتخاذ شده و عبارت از عدم آزادی و عدم تساوی است. هدف همه این نهضتها آن است که توسعه و پیشرفت را متوقف و تاریخ را در هر لحظه که خود میل دارند ساکن سازند تا اصل عدم تساوی حفظ شود. عدم تساوی بهای تمدن بود.
- 1984؛ جورج اورول (با اندکی تلخیص)
کتاب 1984- گزیده ۵
در گذشته اصل احتیاج به یک اجتماع طبقاتی، نظریه و ایده خاص طبقات عالی به شمار میرفت و از طرف سلاطین، اشراف و کشیشان و قضات تبلیغ میشد و این دستهها زندگی رنج بار را با این وعده که رنجهای جهانی در دنیای خیالی پس از مرگ جبران خواهد شد برای طبقات پایین تا حدی قابل قبول میساختند.
طبقه متوسط نیز تا هنگامی که قدرت را در دست نداشت و برای به دست آوردن آن مبارزه میکرد همیشه از عبارات آزادی، برابری و برادری استفاده مینمود و نکته اینجا بود که فکر برادری و برابری بشر، فقط از طرف کسانی پشتیبانی میشد که هنوز بر اوضاع مسلط نشده بودند ولی امیدوار بودند که به زودی تسلط خود را بر آن احراز کنند. اما طبقه متوسط نیز پس از آنکه تحت عنوان برابری انقلابهای خونینی برپا کرد و سازمان قدیم را واژگون ساخت، سازمان مطلقه و ظالمانه جدیدی که بر اساس سازمان طبقاتی قرار داشت جانشین آن ساخت و به این ترتیب هدف برقراری آزادی و برابری مورد انکار قرار گرفت و متروکتر شد.
- 1984؛ جورج اورول (با اندکی تلخیص)
کتاب 1984- گزیده ۴
این نکته روشن بود که افزایش عمومی میزان ثروت، سازمان طبقاتی اجتماع را در معرض خطر خرابی و سقوط قرار می داد زیرا در دنیایی که در آن ساعات کار عموم مردم کوتاه باشد و همه غذای کافی داشته و در خانهای که تختخواب و یخچال دارد زندگی کنند و همه دارای اتومبیل باشند بارزترین و مهمترین شکل عدم تساوی از میان میرود و اگر این وضع عمومیت کامل پیدا کند ثروت به هیچ وجه نمیتواند عامل تمایز بین مردم باشد.
البته تصور ایجاد یک اجتماع که در آن ثروت بین همه به طور تساوی تقسیم شود ولی قدرت در دست عده معدودی متمرکز بماند امکان پذیر بود ولی در عمل چنین اجتماعی نیز نمیتوانست برای مدت مدیدی ثبات خود را حفظ کند. زیرا اگر همه مردم میتوانستند از لذت و امنیت یکسان برخوردار شوند، تودههای عظیم مردم که معمولاً به طرز وحشتآوری گرفتار فقر هستند، باسواد میشدند و فکر کردن را فرامیگرفتند و درباره زندگی و اجتماع مداقه مینمودند و هنگامی که چنین وضعی ایجاد میشد مردم دیر یا زود متوجه میگشتند که طبقه ممتاز بیجهت از امتیازات استفاده میکند و آن را از میان میبردند و به عبارت دیگر نتیجه مطالعات اجتماعی این بود که وجود یک جامعه طبقاتی فقط بر اساس فقر و نادانی میتواند امکان پذیر باشد.
- 1984؛ جورج اورول (با اندکی تلخیص)
کتاب 1984- گزیده ۳
در تمام دوره زندگی بشر، سه طبقه مردم بر روی زمین زندگی میکردهاند: عالی، متوسط، پایین.
هدف طبقه عالی آن است که وضع و مقام خود را حفظ کند، طبقه متوسط میکوشد جای طبقه عالی را بگیرد و هدف طبقه پایین -اگر هدفی داشته باشد (زیرا این طبقه به حدی براثر کار طاقتفرسا خرد شده که جز گاه و بیگاه و اتفاقی متوجه آنچه خارج از محیط زندگی روزانهاش میگذرد نمیشود)- این است که تمام امتیازات را از میان ببرد و اجتماعی ایجاد کند که در آن همه افراد بشر حقوق متساوی داشته باشند.
به این ترتیب در سراسر تاریخ، چنین مبارزهای مرتباً تکرار شده است. اغلب طبقه عالی برای مدتهای مدید بدون منازع قدرت را در دست داشته ولی دیر یا زود هنگامی فرا رسیده که عرضه و کفایت حکومت را از دست داده است. در چنین صورتی طبقه متوسطه که با تظاهر به مبارزه در راه آزادی و عدالت، طبقه پایین را نیز با خود همراه ساخته طبقه عالی را واژگون کرده است. اما همین طبقه به محض آنکه به هدفهای اساسی خود رسیده طبقه پایین را به جای اول رانده و خود جای طبقه عالی را گرفته.
از این سه طبقه، طبقه پایین هرگز، حتی به طور موقت هم در وصول به هدفهای خود موفق نشده.
- 1984؛ جورج اورول (با اندکی تلخیص)