لنینجر بیو...کمیستری :《

اینکه تو یه ترم هم شیمی عمومی ۲ داشته باشی ، هم شیمی آلی ۲ ، هم بیوشیمی ساختار  و همینطور مبانی جانوری و هم جلبک.... میتونه مغز رو تا حد انفجار پیش ببره 

دارم کم کم به حافظم شک میکنم .... من آلی یادم نمیاااد 

 

پ.ن: 

هواتو از سرم بیرون نکردم :(

::(

زیر صدا :

بهونه منطقی رضا صادقی

 

 

شعر هم بی تو...

ي تو اين شهر برايم قفسي دلگير است(سوگل مشايخي)


بی تو این شهر برایم قفسی دلگیر است 
شعر هم بي تو به بغضي ابدي زنجير است
 
آنچنان مي فشرد فاصله راه نفسم
که اگر زود ، اگر زود بيايي دير است
 
رفتنت نقطه ي پايان خوشي هايم بود
دلم از هرچه و هر کس که بگويي سير است
 
سايه اي مانده زمن بي تو که در آينه هم
طرح خاکستريش گنگ ترين تصوير است
 
خواب ديدم که برايم غزلي مي خواندي
دوستم داري و اين خوب ترين تعبير است
 
کاش مي بودي و با چشم خودت مي ديدي
که چگونه نفسم با غم تو درگير است
 
تارهاي نفسم را به زمان مي بافم
که تو شايد برسي حيف که بي تاثير است

 #سوگل_ مشایخی

 

از بی تو نامه

بسیار سال‌ها گذشت تا بفهمم
آن‌که در خیابان می‌گرید
از آن که در گورستان می‌گرید
بسیار غمگین‌تر است

سال‌ها گذشت
من از خیابان‌های بسیار و
از گورستان‌های بسیاری گذشتم
تا فهمیدم
آن‌که حتّی در خلوت خانه ی خویش
نمی‌تواند بگرید
از همه اندوهناک‌تر است


#حسن_آذری

بازم کلمات ... بازم به قول لیلا .. تو سرم پره حرفه 

نمیدونم چرا توراهیقرارگرفتم که انقد سنگ جلو پام قرار میگیره ...

من

قوی نیستم... 

من

صبور نیستم...

من مثل میم نیستم چشمامو ببندم و صدام درنیاد ... من نمیتونم به حرفاش گوش بدم وبی توجه باشم به اتفاقاتیکه داره میفته 

آسونترین ره بیخیالیه... آدم از بیخیالی به جایی نمیرسه ...آسونترین راه همیشه بهترین راه نیست

من از غمگین بودن و به سختی ها فکرکردن و نالیدن بدم میاد ... متاسفانه خوب بلدم ظاهرم رو حفظ کنم... گاهی که لبریز میشم پناه میارم به اینجا...مینویسم...

مدتهاست جلوی پام پر ازچاه و چاله است ...

انقدر که نمیتونم شیرینی بعضی نعمتهارو تو زندگیم حس کنم ...انقدر که گاهیدلم برایخودم میسوزه... نگران روز های آینده میشم... انقدرکه ...

میدونم که هستیو داری نگام میکنی...

میدونم که همه ی این اتفاقات که خودم تو بخش قابل توجهیش هیچ نقشی ندارم خواست تو بودهو باید با عنوان قسمت لایتغیر بره تو مغزم که آفاهمینه که هست...

میخواستم بگم :

کجایی

ولی میدونم که هستی و هنوز با مهر به هممون نگاه میکنی...

من منتظرتم...

منتظرم بیای و جواب تلاشهامو بدی..

مناینجام

منتظرت که بیای و دوباره باهم رفیق شیم...

میدونی تو این دوسالهیه سری ناکامی ها در نظرم خیلی بزرگ اومدن...جلو دیدمو گرفتن

من خیلیچیزهارو نمیبینم...

خدایا کمکمون کن...

ما رو در حسرت برنامه ها و آرزوهامون نذار 

من حداقل خودمو بگم که یه موجود ضعیفم...خیلی ضعیف و بی اقتدار و پوچ...

من فکر هایم و یک مشت خاطره و آهنگ ها

 
امشب ... خیلی حال عجیبی دارم 

 

چند تا آهنگ داره به ترتیب لیست گوشیم پخش میشه که همشون مربوط به پارسال اواخر شهریورن ... روزایی که دانشگاه قبول شده بودم ... بابام بهم میگفت نخبه :)

روزی که رفتم ثبت نام دانشگاه ... تو ترافیک اتوبان کلافه شده بودم ... 

رسیدم دانشگاه بهم گل دادن و یه کارت ورود به جشن ورودیای جدید ... چه روز قشنگی بود اون روز...

رفتم تو دانشکده تو صف ثبت نام وایسادم ... صدام کردن و رفتم تو اتاق روبروی خانوم شایسته نشستم اونم یکی یکی مدارکو ازم میگرفت منم استرس گرفته بودم هی اشتباه میدادم مدارکو :) اونم میگفت من میخوام استرست کم شه خودت بدتر میکنی :))))

بعد کارت دانشجوییمو بهم دادن ... عاشق کارتم شدم :)

آخ یادم رفت داستان ثبت نام اینترنتیمو بگم ... که نمیتونستم وارد شم آخر با بدبختی رفتم ...

بعد رفته مدرسه ی میم اینا ... مژگان اصرار میکرد بیا سرکلاسم که آخرم نرفتم :)

خاله متین و پریسانو دیدم 

بهم کلی تبریک گفتن ... یادش بخیر :)

داشتم از دانشگاه میگفتم 

بعد که ثبت نامم تموم شد گفتن باید بری سر کلاس ...زبان عمومی داشتم ... 

هر چند که استادِ خیلی ناجوانمردانه بهم ۱۸ داد ولی بسیار مهربون و خوشرو بود و اولین برخوردم با استاد دانشگاهم به نظرم عالی بود ... استاد ش . ش عزیز شما خیلی مهربون بودین ... خیلی زیاد ... خداحفظتون کنه ...

یادمه که یکم راجع به رنگ شالی که سرم بود صحبت کرد با لبخند بسیار زیبایی ... البته اون میگفت سیلور ولی شال من گِرِی بود :) 

اولین کلاس دانشگاهم واقعا خیلی حس خوبی داشت... همین استاد گرانقدر یکبار که داشتم راجع به انرژی و رنگها صحبت میکردم خیلی خوشش اومد و دفعه ی بعد ازم پرسید به چه کاری علاقه داری منم اظهار داشتم :" ساینتیفیک ریسرچ " اوشونم فرمودن :" آی تینک یو آر سو کرییتیو " :) 

اولین باری که رفتم سلف ... تو اون صف شلوغ و وحشیانه بالاخره موفق شدم کارتمو فعال کنم ... بعدش رفتم سلف با فاطمه.س ... ناهار اون روز قیمه بود ... اون برام دوغ گرفت

راستی اولین برخوردم با فاطمه روز دوم ورودم به دانشگاه دمِ تابلو اعلانات بقل آزمایشگاه فیزیولوژی گیاهی بود ... که از اینکه فهمیدیم جدیدالورود و هم رشته ایم دیگه کل روزو باهم بودیم ... یه دختر اراکیِ ناز و مهربون که عاشق کُره است و زبان کره ای یاد میگیره ...

یادمه خیلی ها از جمله همین فاطمه ی مذکور و بهاره و ریحانه و چند نفر دیگه با دیدن من گفتن چهرت خیلی آشناست بعضیاشون میگفتن شبیه فلانی ای حتی عکس طرفم بهم نشون میدادن ولی من شباهتی حس نمیکردم :)

اولا میرفتیم سلف پایین که شبیه سلف زندانه ولی بعدا یادگرفتیم سلف بالا خوشگل و جذابه :)

مائده رو همون روز اول ریحانه بهم معرفی کرد و گفت که اونم کرجیه و اینا 

بعد که باهم رفیق شدیم خیلی نکات مشترک داشتیم 

بعد من و مائده با مهتاب دوست شدیم 

بعد پامون به ترمه و واگن و تجریش و ارغوان و سید مهدی باز شد :)

اون روز بارونی تجریش و آش سید مهدی و متروی تجریش و اون بازار تجریش :)

یادش بخیر که عاشق آز شیمی آلی بودم ولی به شدت از آز فیزیک بدم میومد...

اولین باری که روپوش پوشیدیم .... 

اولین باری که یه کاغذ گذاشتیم زیر میکروسکوپ که یاد بگیریم نگاه کنیم به لنزا  بعد دوبینی میدا میکردیم و یه چشممونو میبستیم :))))

دکتر س.م که آخرا از دست من و معصومه قاطی کرد :))))

معصومه ی جذاب فان :))))

هعی... 

پ.ن :

امشب شب بسیار عجیبیه...

یاد خاطراتم افتادم ...

یاد فکرای تکراری

یاد سوم شخص مجهول 

که چی شد به اینجا رسیدم

بروم از همه چیز فرار کنم ... به همه چیز پشت پا بزنم...

درک نکردن حکمت بعضی اتفاق های زندگی خیلی ناجور آدمو عذاب میده...

پ.ن :

الهی و ربی من لی غیرک ...

ربی من لی غیرک 

من لی غیرک ؟؟؟

 

منُ دستِ خودم نسپار...

 

 

چرا این داستان تموم نمیشه ؟؟؟؟ 

چرا من انقدر احساساتیم

یه مشت کلمه ...

یه مشت کلمه تو ذهنمه امروز...

مثل علی میخوام حرف هامو در قالب کلمات بیان کنم... چون جمله هایی که بتونن حق مطلب رو ادا کنن ندارم...

امروز . آیدا . کافه نامبروان. یاسی. حرف هایی پیرامون پری. مردی با پیراهن آبی و چشمان رنگی . یه مرد که سیبیل داشت و از نظر آیدا مهربون میومد. حرف ها

دیشب. عمه ها . مهمونا . محمدرضا. فکر ها . خنده . خاطرات محمد و مهدیه . 

نگاه نکردن . 

امروز . حال بد بعد از یک اتفاق . استرس ‌. خستگی . ذهن مشغول 

به قول لیلا تو سرم پرِ حرفِ

کنارت دلم تنگ میشه برات

آهنگ جدید مازیار فلاحی یه جوریه یاد پاییز میفتم 

و انگار سخت عاشق یه نفرم :))) 

پ.ن ۱:دیروز مستند میراث آلبرتارو دیدم ...دو سال پیشم یه سری دیگه شو دیده بودم 

خیلی جالبه برام ... راجع به نخبه هاییه که رفتن از ایران 

همشون اذعان داشتن که اینجا اون مدینه ی فاضله ای نبود که متصورش بودیم

یه وقتایی آدما ترجیح میدن سختی بیشتری بکشن تا بمونن و تمام استعداداشون حیف بشه...

ای بابا...

پ.ن۲ : 

راست میگن دل به دل راه داره واقعا؟؟؟

چون دوست دشمن است...

از دشمنان برند به دوستان

چون دوست دشمن است...شکایت کجا بریم