سلام به همه

من خوبم!

شما چطورین؟

یه عالمه اتفاقات افتاد توی این مدتی که نبودم. همچنان تا بعد از عید سرم شلوغه...

میرسم خدمتتون

چاقی

سلام

من الان افسرده ام! امروز خودم رو وزن کردم از وقتی از مکه برگشتیم ۴کیلو اضافه کردم.

نمیدونم چیکار کنم. از رژیم گرفتن زده شدم اما انگار مجبورم دوباره...

یه کم بهم دلداری بدید!

راستی کلاس زبانمم خیلی عالی پیش میره خداروشکر. ترم جدید هم شروع شده و استادش خیلی خوبه

دیگه خبر خاصی نیست

آیا من دوباره لاغر میشوم؟!!!

 

سلام

سلام به همگی

من حالم خوبه!

همسری ام خوبه

کلاس زبانم خیلی خوبه. فعلا که حسابی مجذوبش شدم!

روزای زوج میرم. ۶ تا ۸

اتفاق خاصی توی زندگیمون نیفتاده! همه چیز عادیه!

فقط میخاستم بگم که منم هستم!

تا بعد

مختصر و مفید!

سلام

فردا رو مرخصی گرفتم. میخام خونه تکونی کنم!

داداشم اینا پنج شنبه میان مشهد و انشاله تا دوشنبه هستند.

کلاس زبان هم ثبت نام کردم و دوشنبه اولین جلسه است .امیدوارم که جو کلاس خوشم بیاد و بتونم ادامه بدم.

بعد از تعطیلات میرسم خدمتتون!

 

تصمیم رها!

سلام!

این چند روزه خیلی فکر کردم به آیندم، به اینکه چطور میتونم زندگیم رو از یکنواختی در بیارم. نباید بیکار بمونم، تا جوونم باید از مغز و حافظم استفاده کنم.میخاستم واسه ارشد امسال ثبت نام کنم که دیدم مطمئنا اون چیزی که میخام رو توی این مدت کوتاه به دست نمیارم و همین باعث نا امیدیم میشه. تصمیم گرفتم برم کلاس زبان ، هم اینکه زیانم تقویت شه و هم در جو درس خوندن قرار بگیرم و کم کم از بعد از عید شروع کنم واسه ارشد خوندن انشاله...

همسرخان هم خوشبختانه موافقت کرد . امیدوارم مشکلی پیش نیاد و بتونم تصمیمم رو عملی کنم.

میدونم وقتم در روز خیلی کمه، تا ساعت 4 سر کار هستم. بعدشم باید به کارای خونه برسم و غذای فردامونم آماده کنم و به مامان جونمم یه سر بزنم!!!اما اگه تصمیمم جدی باشه و از روزی یکساعت شروع کنم حتما موفق میشم.خوشحال میشم اگه تجربه ای در این زمینه دارین در اختیارم بزارین

خدانوشت: خداجونم من همه ی تلاشم رو میکنم وهمه ی امیدم به اینکه که تو کمکم کنی.

کلاس چی برم؟

سلام

عید گذشتتون مبارک باشه

یکی اینجا هست منو یه خورده ارشاد کنه؟

آخه کلاس چی برم من؟! ایروبیک؟ پیلاتس؟ زبان؟ خواهشا این احساس پوچی رو در من از بین ببرید! دلم میخاد پیشرفت کنم

منتظرم ها !!!

پست منفی!

لام به همه ی دوستان گلم

امیدوارم همگی خوب و خوش باشید

خداروشکر منو همسرخان در زندگی مشترکمون مشکلی نداریم. 5 ماه از همخونه بودنمون میگذره و کم کم داریم فوت و فن های این نوع زندگی رو یاد میگیریم و روز به روز بهم علاقه مندتر میشیم...

این روزا اکثرا همه جا حرف از وضعیت اقتصادیه مملکته ، منم هرچی سعی کردم در این رابطه چیزی نگم اما ظاهرا نمیشه...!

منو همسرخان دونفری کار میکنیم و فقط خرج خونه و اجاره رو به زحمت درمیاریم. خدا میدونه که این روزا هرچقدر توی خریدای غیر ضروری صرفه جویی میکنیم اما بازم نمیتونیم کوچکترین پس اندازی داشته باشیم! و شاید همین مسایل باعث شده  چند وقتیه حس نوشتن نداشته باشم. گاهی حتی از زندگی هم بدم میاد!

یه مدتیه احساس میکنیم یه جورایی از دوستام و همسن و سالام عقب افتادم! اکثرا ارشد خوندن و مدرک زبان گرفتن و خیلی کارای دیگه...

 دیگه کلاس ایروبیک هم نمیرم. آخه به کارام نمیرسیدم. دوست دارم برم کلاس زبان، بشینم واسه کنکور بخورم یا یه کار مفید یاد بگیرم، دوست دارم پیشرفت داشته باشم توی زندگیم اما نمیدونم چرا نمیشه! وقتم کمه، کم حوصله ام شدم، مامانم توقع داره حداقل هفته ای چهار پنج بار بهش سر بزنم چون تنهاست(بابام اطراف مشهد کار میکنه و هفته ای دو بار بیشتر نمیاد خونه) ،نمیدونم چیکار کنم...

گاهی میرم توی فکر کلاسای هنری اما بازم نمیشه... شما میگید چیکار کنم؟!

ببخشید که پستم تماما منفی بود!

شاد باشید

فعلا

خدانوشت: دیگه حتی گاهی وقتا با خودتم حرفم نمیاد. این فکرای بیخودی دست از سرم بر نمیدارن، همش منتظر یه اتفاقم، یه اتفاقی که زندگی همه رو از این بحران نجات بده، فقط خودت میدونی چاره چیه،پس کی میخای به دادمون برسی...؟ خواهش میکنم در های رحمتت رو به رومون باز کن!                                                                                                 

بی حالی

نمیدونم چرا چند وقتیکه حس نوشتن ندارم! همش میام صفحه وبلاگم رو باز میکنم بنویسم باز بیخیال میشم!

شایدم بخاطر اینه که زندگی تکراری شده...

 اوضاع منو همسرخان خوبه خداروشکر . دوتایی حسابی درگیر کار و زندگی هستیم. وقت آزاد زیادی نداریم.

این جمعه همسری تعطیل بود و خداروشکر تونستیم بریم حرم امام رضا (ع) . نمیدونم چرا وقتی پام رو میزارم توی حرم دیگه هیچ حرفی برای گفتن ندارم...! ولی واسه همه دوستای وبلاگیم دعا کردم.

کلاس ایروبیک ام یه ماهش تموم شد اما دیگه نرفتم ثبت نام کنم! وزنم اصلا کم نکردم. حالا میخام اگه بشه برم پیلاتس. خدا کنه که تنبلی رو کنار بگذارم و یه سر به باشگاه بزنم!

هفته دیگه دوتا عروسی دعوتیم. باید برم ارایشگاه، اون دفعه که موهام رو تیره کرده بودم تصمیم گرفتم دیگه حالاها رنگ نکنم، اما الان دلم میخاد ... نمیدونم دیگه!

خلاصه که خبر خاصی نیست. من خوبم. وبلاگاتون رو هم میخونم. شمام منو فراموش نکنید.

شاد باشید

آخرین خبرها!

 

اول از همه از مهمونی چهارشنبه بگم که به خوبی برگزار شد و کلی گفتیم و خندیدیم.

شنبه شبم مادرشوهر اینا اومدن خونمون و شام نگهشون داشتم. دو ماه بیشتر بود که نیومده بودن . خلاصه یه چند وقتی از مهمونی راحت شدم.

دیگه اینکه محل کار جدید همسرخان خیلی بهتر از قبلیه و کارش آرامش داره و اعصابش راحته، دیگه بخاطر خوبیاش از حقوق کمش چشم پوشی کردیم و فعلا قرار شده اونجا موندگار شه.

فعلا دیگه خبر خاصی نیست.

خدانوشت: با این اوضاعی که پیش اومده خودت به فریاد همه برس!

مهمونی

سلام به همگی

امیدوارم دل همتون خوش باشه

فردا عصر مهمونی دارم! دوستای دوران دبیرستانم که هنوز با هم رفت و آمد داریم و خیلی هم دوسشون دارم. دلم خیلی تنگ شده واسشون.

کار زیاد دارم. دیشب با همسرخان رفتیم خرید. چهار تا خوراکی خریدیم ۱۰۰هزار تومن! خدا به دادمون برسه. اوضاع خیلی خرابه...

واسه شام غذای سبک در نظر گرفتم. البته بیشتر شبیه عصرونه ست تا شام!

مامان میخاد سوپ درست کنه واسم. خودمم کاستارد با ژله و پیراشکی و سالاد ماکارانی. فکر کنم کافی باشه نه؟ شما پیشنهادی ندارین؟

امشب باید خونه رو مرتب کنم و دسر رو اماده کنم.

امیدوارم مهمونی به خوبی برگزار شه. مطمئنم توی روحیم خیلی تاثیر داره...

تا بعد

خدانوشت: گاهی یه حس های شیرین تموم وجودم رو میگیره که میدونم همش بخاطر لطف و مهربونیته. ممنونتم