گاهی اوقات هست که به یکی نیاز داری

 نه مادرت

نه خواهرت

نه دوست

نه فامیل

دوست داری یه سنگ صبور یهو بیاد سرت رو بذاری رو شونه اش و تا میتونی زار بزنی

و اونم فقط گوش کنه و دست بکشه رو سرت

همین

دلم پر شده

دیگه جا برای حرفهای ناگفته نداره

دلم میخواد خالی اش کنم

اما کسی رو ندارم

جه بد دردیه بی کسی

 

 

نشد

یعنی خدا نخواست

شاید این به نفع ام بود

شاید ...

نمیدونم!

فعلا هر چی خدا خواسته  من سر تعظیم خم کردم

هستم تا ببینم آخر سر کی من لیاقت پیدا میکنم.

 

نذری کردم با خدا و صاحب این روز

باید ببینیم تا سال دیگه این موقع خودش چی میخواد واسم

 

همیشه نسبت به همه ی هم سن و سال هام میدیدم که خیلی دارم  زود پیش میرم

بچگی نکردم، زود همه چیز رو فهمیدم ، زود بالغ شدم ، زود دانشگاه رفتم و زود ازدواج کردم

زود بزرگ شدم

شاید کشش ام از بقیه بیشتر بود

نمیدونم ، نمیدونم چی باعثش بود

الان هم بر عکس تمام هم سن و سال هام حس میکنم نیاز دارم به یه موجودی که از خودم باشه

 از پوست و خون و گوشت من

اول ها این حس رو نداشتم ، کم کم به وجود اومد

نمیدونم درسته یا غلط

و حتی نمیدونم پشیمون میشم یا نه

اما میخوام.

آخ نمیدونید چقدر دلچسبه این حسِ خواستنِ  مالکیتِ بی قید و شرط

 

بهم میگه :از مشاوره خانواده پرسیدی؟ مطمئنی؟ اگه یه درصد هم بهش شک داری نکنی این کار رو ، خودت خوب فکرات رو کردی؟ یه موقع به خاطر اون مجبور نشی ، یه موقع پیش خودت فکر نکنی با این کار عزیز میشم و بعد از کارت پشیمون شی، زود نیست؟ هنوز وقت دارید ها، هنوز سنی نداری ها، سخته ها ، فکرات رو کردی؟

...

شک رو میندازه به جونم

مجبور میشم بشینم و با خودم خلوت کنم و حسابی فکر کنم که واقعا حاضرم یا نه

باور ندارم بزرگ شدنم رو

 

چقدر زود بزرگ شدم

باورم نمیشه  اینقدر بزرگ شدم و دارم به این موضوع فکر میکنم

دارم خودم رو آماده میکنم

اگه خدا لیاقتش رو بهم بده

اگه لیاقت مادر شدن رو داشته باشم

 

دوباره بازگشتم

 

برعکس افکار باطل ام دیدم که چقدر دوری میتونه خوب باشه

بزرگ ها واقعاً یه چیزی میدونستن که گفتن : دوری دوستی میاره

حرفشون درست بود

حالا  واقعاً احساس میکنم که هیچ چیزی رو باهاش عوض نمیکنم

چقدر خوبه حسِ متقابلِ وابستگی

سفر رفتن بی تو

 

میگن دوری دوستی میاره

میترسم که این دوری فاصله بیاره به جای دوستی

البته لازم هم هست

اما ۵  روز کم نیست

منی که تا حالا تنهات نذاشتم سختمه ۵ روز بی تو باشم

میترسم تنهات بذارم

یعنی لیاقت اعتماد منو میتونی داشته باشی؟

دو دل بودن بد دردیه

کاش اصرار میکردی که بمونم و نرم

چرا گفتی  اگه دوست داری برو ؟

آخه مگه مسافرت بی تو خوش میگذره؟

کاش غرور لعنتی ام اجازه میداد میگفتم بی تو نمیرم

فکرش هم عذابم میده چه برسه به تحملش

میدونم همش فکرم میخواد پیش تو باشه

که تو چیکار میکنی چی میخوری چی میپوشی کجا میری و کجا میخوابی

میخوام دعا کنم که هیچ اتفاق خاصی نیفته و هر شب خسته بیای خونه و بخوابی

میخوام دعا کنم که دلت برام تنگه تنگ بشه

میخوام دعا کنم که دوریمون دوستی بیاره

میخوام دعا کنم که بهم خوش بگذره گر چه میدونم محاله

خوابهایم متوالی شده اند

 

دو شبه که خوابهایی میبینم که فکرم رو مشغول کرده

خواب میبینم پای کسی در میونه

توی خواب ازت متنفر میشم

دلم میخواد خفه ات کنم

ترکت میکنم

و تو بی خیال به دنبال اونی هنوز

۰۰۰

نمیدونم خیاله توهمه یا واقعیته

شاید خدا میخواد چیزی رو بهم نشون بده

شاید ...

آه این شایدها داره دیوونم میکنه

خسته ام از این وضعیت

کاش جراتش رو داشتم و بهت میگفتم که تمومش کنیم همه چیز رو

من دیگه کشش ضربه ی تازه رو ندارم

بیا راحت باشیم

 

چقدر دلم میخواست میتونستم سر روی شونت بذارم و بی هیچ نگرانی و ترسی  همه حرفامو بهت بگم

دلم میخواست همه چیزم رو میدونستی تا یکم درکم میکردی

اصلا درکم میکردی؟؟؟

نمیدونم شاید همین فکره که نمیداره هیچی بهت بگم

 احساس میکنم جلوت یه آدم دیگه ام

یه کسی که خودم نمیشناسمش ، فقط تو میشناسیش

یا خواستی اینجوری بشناسیش

اما من یک کس دیگه ام ، با یه احساس دیگه با یه دید دیگه

کاش میشد راحت بهت حرفامو بزنم

کاش تو هم راحت حرفات رو بهم میزدی و این قدر ازم دور نمیشدی

دوریم از هم

چون همدیگرو نمیشناسیم

این یه واقعیته

باید خودم رو تخلیه کنم پیشت

باید منو بشناسی

منم باید بشناسمت

پس انقدر طفره نرو

بیا بشینیم با هم حرف بزنیم

رک و راحت

من قول میدم به چشمات خیره نشم و هیچ قضاوتی نکنم  و فقط گوش کنم

تو هم قول بده هیچ برداشت بدی از من نکنی و فقط درکم کنی

احتیاج دارم درکم کنی

احتیاج دارم بهم اهمیت بدی

احتیاج دارم علایقم دیده بشه

احتیاج دارم فقط تو همدم و سنگ صبورم باشی

اینو بفهم