عادی ام!!

خدا ی چی بگم؟!

20سال زندگی کردم تو این دنیای رنگارنگت ک میگن خودت نقاشیش کردی و20سال فقط کارم بود استرس ودغدغه وحسرت وندیدن خودت...

این آخرا دگ فک کنم خودتم کلافه کرده بودم،چون دگ حس میکردم رسیدم ب ته خط....

آره رسیدم ب ته خط...ته خطی ک جز تو برام هیچ نموند...همون جا بود ک دست من درمونده رو فقط خودت گرفتی وخودت درکم کردی...

وازاون  موقع بود ک یادم دادی دگ نباید تواین زندگی غصه بخورم،نباید حسرت بخورم و باید ی آدم عادی با یاد خودت باشم...

یادم دادی ک نخوام خاص باشم،معروف باشم،ایده آل باشم....آرامش ابدی بهم دادی...

ازاون موقع هستش ک باتموم سختی های این دنیا،دگ همه چی برام شیرینه...همه چی برام قشنگه...چون دگ چیزی برام مهم نیس...برا من فقط این مهمه ک تو با من باشی ومن بنده ی عادی خودت باشم...همین.

باصفا

دلم روستایی دورافتاده می خواهد از همان هایی ک راهشان خیلی تنگ وسخت است با مردمی ساده وباصفا...

روستایی به دور ازاین همهمه های شهری...به دور ازاین ماشین ها وآدم های ماشینی...

به دور ازاین آدم هایی که رفته رفته از ماشین ها هم بی"دل"تر می شوند...

گاهی شک می کنم به خودم...می گویم خدایا مشکل از من است یاازاین مردم...من زیادی ساده ام یااین ها زیادی حسابگر؟!...

مگر می شود انسان هم این قدر حسابگر باشد؟!...

نمی دانم شاید مشکل از من است که این قدر خودم را زده ام به بی خیالی و بیعاری..

داشتم می گفتم،دلم برای صفای صحراوباغ تنگ شده...برای روستایی که وقت غروب،تابستان ها مردانش، گاوها را ازصحرا می آورند خانه وبعد شیر هایشان را می دوشند و کلی کارهای دیگر...

برای دور کرسی جمع شدن...

برای"ی تلویزیون کوچک سیاه سفید"...

دلم می خواهد...چه کنم؟!....

خانه ی کودکی من

دلم روزهایی چون کودکی ام میخواهد...

خانه ای بااتاقی کوچک و با"گزنه"ای در ته که راهی به  طویله هم داشت وحوضی عمیق که بعدها پرش کردند تادیگر عمیق نباشد...

حمامی نوساخت بغل طویله که ازانبار باید می گذشتی تابهش برسی...دیوار داشت ولی در؛نه!!

ومن درآن روزهای کودکی ازآن انبار می ترسیدم...چه می کردم آخر تاریک بود...

شب ها نمی توانستم تنهابروم دستشویی...آخر حیاطمان پر ازقورباغه بود که بعضی هاشان ازبس پررو بودند می پریدن رو آدم...

ویک دستشویی پله خور در ته حیاط...

و یک "در"در ته حیاط به سمت باغ وخرمن وقبرستان...

غیرفعال

راستش دلم میخاد ی مدت خیلی ازنظر دهی هامو غ فعال کنم!!!!!!!!!!!

میخام فقط بنویسم...

راستش نمی دونم چرا حوصله ی قضاوت رو ندارم...

برگشت!!!

مامانم برام میوه آورده...توگوشم هندزفری بود،دیدم مامانم داره ب میوه اشاره میکنه و ی چیزی میگه...

میگم :چی میگی؟خرابه؟

میگه:پ ن پ...اگه سالم بود ک برا تو نمی آوردمش!!!

یعنی من الان باکدوم سازمان حمایت ازحقوق بشر تماس بگیرم؟!

تعطیلی

 

 ازالان تا هفته بعد نت خونه مون تعطیل....

 

 

ارزش

دکترشریعتی ی حرف خ قشنگ داره ک میگه:

ارزش هرفرد ب اندازه حرف هایی است ک برای نگفتن دارد...

ازاین ب بعد میخام ارزش خودم رو ببرم بالاتر...ی کم کنترلم روی زبونم رو بیشترکنم...ی کم دلم رو گنده تر ودریایی ترکنم...

لازم نیس وقتی عصبانی ام طرف مقابل روتوجیه کنم...لازم نیس همیشه همه روتوجیه کنم یا همیشه ازخودم با حرف زدن و گفتن دفاع کنم...

لازم نیس درد دل کنم با غ خدا...

خداجونم کمکم می کنی؟!

من ک همه چی رومیسپارم ب خودت...اگه نبودی من بدبخت می شدم...

عدس پاک کردن

مامانم میگه پاشو این عدس ها رو ی نگاهی بکن...بابات پاکشون کرده ی چن تا ریزه آشغال داره ک اونم الک کنی ریخته...

منم رفتم وگفتم ی نگاهی توش بندازم؛خدای ناکرده شاید ی آشغالی توش باشه...

چشم تون روزبد نبینه...

الان چن فرضیه مطرحه:

۱-چشمای بابام ضعیف شده؛زبونم لال

۲-گوشای مامان ضعیف شده(بابام داشته ی چیز دگ میگفته مامان فک کرده میگه ک من عدس ها رو پاک کردم!!)

۳-منظور بابام این عدس هانبوده و ی عدس دگ بوده...

۴-بابام وقتی سرش شلوغ بوده عدس هارو پاک کرده...

۵-نخواسته دل مام گرامی موبشکنه!!!

نظر شماچیه؟!!!

انتظار!!

چن روزیه ب شدت احساس آسودگی خیال دارم...

چون ی طرح اجرایی درپیش گرفتم اونم این ک منتظر روزا و اتفاقای معمولی وشاید سخت ام...

من ازوقتی یادم میاد همیشه دلم میخاست برام اتفاقای خاص بیفته یا بهترین نتیجه روبگیرم و...

ولی راستش دگ سیر شدم...

ازاین ب بعد قراره منتظر روزای معمولی وشاید سخت باشم وهم چنین اتفاقات معمولی وشایدسخت...مثل روزای همیشگیم...مثل روزای همین20سال گذشته...

دگ حوصله ی فک کردن ب چیزای خاص رو ندارم!!!

واتفاقای همیشگی....مثل همیشه ولی باخدا....این جوری معمولیه ولی محشره...البته من باید تاجایی ک خدا دوست داره تلاش کنم وعاشق ومهربون باشم...

ادامه نوشته

عشق بازی

دیشب داشتم ب این فکر میکردم ک خدا چ قدر تنهاست...

خدایی ک بنده هاش ماباشیم ب نظر میاد خیلی تنهاباشه...دلم براخدا گرفت...خدا ما رو براچی آفریده؟!

خب خدا کلی فرشته داشت ک آروم وبی سروصدا پرستش وعبادتش می کردن،البته ی جورایی ب قول خودمون انگار برا همون؛فقط برنامه ریزی شده بودن...

خدا دلش ی چیز دگ میخاست...مثل ما آدما...ک دلمون نمی خاد ک یکی همینطوری خشک وخالی دوستمون داشته باشه وهی جلومون خم وراست باشه...یکی رو میخاییم ک ی جور متفاوت عاشقمون بشه...

مثلا:

اولش از ما بدش بیاد...باهم کلی دعواکنیم،کلنجار بریم و ازهم متنفر بشیم وبعد طی این مدت غنچه های عشق توی دل هر2مون جوونه بزنه وعاشق هم بشیم...اونم 2عاشقی ک هی ب فکر همیم،ن تصنعی...ن ظاهری فقط...بلکه توی همه لحظه ها وکارهامون، شاید ازهم فاصله داشته باشیم ولی جای هر2مون توی قلب همه....هی بهم بپریم...هی شوخی کنیم...دعواکنیم،آشتی کنیم،قربون صدقه ی هم بریم،با هم آهنگ گوش بدیم،برا هم فال حافظ بگیریم،باهم قدم بزنیم،حرفامونو فقط ب هم بگیم...محرم اسرار هم بشیم و...باهم بخندیم،باهم گریه کنیم...باهم درد بکشیم....

وهمیشه پشت هم بایستیم....

آره خدا هم ،چنین معشوقه ای برا خودش میخاست ک ما رو آفرید ک بتونه عشق پنهان مونده تو قلبش رو نصیبمون کنه....ما شدیم معشوق...ی توفیق اجباری برا همه مون....

آره من میخام این تنهایی خدا رو پرکنم...میخام باهاش عشق بازی کنم،اونم ب سبک خودمون...همونطوری ک گفتم،ی عشق بازی متفاوت...

میخام بشه "مخاطب خاص"من...چون من؛مخاطب خاص خدام....20سال از شکست عشقی ک ازم خورده برام نوشته وگفته ومن تازه تازه دارم متوجهش میشم...آره من خیلی بی معرفت بودم...خیلی...ولی توچی خدا...همه جوره پای عشق ازلی مون وایسادی....ب خاطر همینه ک همیشه باور دارم ک کنارمی....

عاشقتم و خیلی دوست دارم...

کلید ی برای عشق بازی بیشتر با خدا جونم...

دکاتیر اسطوره

ای وااااااااااااااااای حوصله ام سررفته...

صب ک ساعت10وربع پاشدم،از ی کم مونده ب 12 شروع ب خوندن کردم تا3اینا...وبعدشم ناهار...

هم خوابم میاد وهم از درس خسته شدم...دلم ی دوست میخاد ک باهاش بحرفم...ولی فعلا ک کسی دراطرافم نیس...همه پی کار خودشونن!!!اصلا این جانیستن فعلا!!!

رفتمم ک بخابم،داداشام داشتن عموپورنگ می دیدن ک صدای گرامش نذاشت بخوابم،کلافه شدم...

ازصبح فقط اخلاق خوندم،آخراش فقط ی کم از پاسخنامه ی شهریور90رو خوندم...

حالا ولش ک کلافه ام...خوشحالم ازبابت این ک ناخواسته وبنا ب گفته های رودابه وارد راهی شدم ک من رو رسوند ب اخلاق...خوشحالم...فعالیت تواین زمینه خوشحالم میکنه...می دونم دگ همش کار خداجونم بود...اصلااحساس میکنم خدا این رو یکی از وظایف زندگی قشنگم قرارداده!

با ی دکتری آشناشدم ب اسم"دکترمرتضی شیخ"...ک سال55 فوت کردن...اونقدر آدم بزرگواری بودن ک نگو...داشتم ازکارهایی ک کردن شاخ درمی آوردم...آخه آدم هم این قدر خدایی وبزرگوار ومهربون...

امیدوارم بتونم قدمی هرچند کوچیک ولی مثل ایشون بردارم...من ی قهرمان دگ هم توعالم پزشکی دارم،دکتر"قریب"...اون جایی ک میگه :اگه ب خودت متعلقی دگ پزشک نیستی!!!

ی بارهم یادمه چن سال پیش تو ی روزنامه ای خوندم ی دکتر ایرانی هست ک گاهی میاد ایران،اکثراوقات خارج از کشوره"آفریقا،افغانستان،پاکستان"...اون جاس و ب مردم محرومشون خدمت می کنه...میره وزخم بچه های مبتلا ب ایدزی ک ازبوی عفونت زخم شون کسی نمی تونه بهشون نزدیک بشه رو می بنده....

یعنی عاشق این جور آم هام...عاشقشون...چون بدجوری بوی خدای منو میدن...

امیدوارم بتونم قدمی درامتداد راهشون بردارم...ایشالا.

نوشتن

گاهی فک می کنم اگه نوشتن بلد نبودم(البته تازگیا تایپیدن)خفه می شدم...از دل پری میمردم...

منی ک همیشه احساسم رو رو کاغذ خالی می کنم...یعنی واقعااحساس می کنم ک چه  قدر کاغذ اسراف می کنم؛فقط می نویسم ومی ریزم دور...فقط می نویسم ومی ریزم دور...

اون قدر تا ب حال نوشتم ک نگو...مهمترین تصمیم هام بانوشتن بوده...ازبچگی خاطرات می نوشتم الان هم ک بزرگ شدم حرف دل می نویسم...ازبچگی بیشتر اوقات مخاطبم خدااااااااااا جونم بود...

البته اینم بگما...گاهی ازاین کارسواستفاده هم می کردم...مثلا ی چیزی رو ک میخاستم و روم نمیشد ب پدرومادر بگم تحت عنوان دل نوشته می نوشتم ومیذاشتم درمعرض دید ک بخونن وبفهمن...

فک نکنین آ ک بچه بدی بودم؛ن...ولی خب دگ آدم بعضی وقتا مجبور میشه...

تازگیا دوس ندارم نوشته هامو آدمای آشنا بخونن...فقط دلم میخاد خدا بخونه واگه کسی هم خوند ی غریبه باشه ک منو نمی شناسه...چون هیچ وقت دلم نمیخاد دگ با ی آدم آشنا درددل کنم...ب غرورم بر می خوره...البته آدمه دگ گاهی می ترکه!!!نیاز داره...

رکورد شکنی

من بازم امروز صبح تغییر متد دادم...ب نظرم قابلیت ثبت شدن توکتاب رکوردهای گینس رو ب دست آوردم...

قرار شد فقط پاسخ نامه وخلاصه بخونم....

ببینیم چی میشه دگ...

داشتم بیسکویت ویفر میخوردم...بوش من رو برد ب دوران بچگی ام؛پرتقالی بود؛یادش ب خیر...

امروزم ساعت3 بادوستام قرار دارم...دوستایی ک سال ها ندیدمشون!!

برام دعا کنین ک بتونم بخونم،ن ب خاطر نمره اش...ن،من ک دیگه قانعم ب همین نمره های گل منگلی خودم...فقط جهت یادگیری...

دیروز ی کاری کردم...نشستم وتمام نوشته هایی ک طی2سال اخیر داشتم رو جر دادم و روانه سطل آشغال کردم...اونا مال دوران اون 20ساله ی دوری بود...بودنشون ی جورایی آزارم میداد...بعد رفتنشون بااین ک کلی خاطره ازشون داشتم وحتی بعد نوشتشون کلی کیف کرده بودم؛ی نفس راحت کشیدم...

گاهی میترسم...ازاین ک دوباره ب اون حال وروز بیفتم و...

خ روزای سختی بودن...ولی خب خیلی چیزا یادگرفتم،چیزایی ک ب کل عمرم می ارزن...چ شکست هایی ک نخوردم و چ روزایی ک سپری نکردم!!

خدایااااااااااااااا هیچ وقت خودتو ازم نگیر...خواهش می کنم.

پ.ن:راستی من متد مطالعه ام هم عوض شد...تواین زمینه من ب قدمت سنم مشکل داشتم...این وسطا ی مدت خوب شده بود ک البته ب علت نداشتن تمرکز هیچ چی یاد نمی گرفتم!!

امروز فهمیدم ک متد من ی مدت ثابت نیس...متد مناسب من:متد تندخوانی+متد آرامش هستش...ازهرکدوم ی موقع استفاده میکنم ک رو هم اثرسینرژیسم داشته باشن...یکی برا تقویت تمرکز ویکی هم تقویت سرعت!!!

یعنی فقط نبوغه ک ازسروروی من میباره...

سلامت روانی

راستش من همیشه ب سلامت روانی خودم شک داشتم ودارم...حالا ازاین ب بعد بیشتر باشخصیت گرام من آشنایی پیدا می کنین...

راستش مادرم ک ازهمون زمانایی ک یادم میاد میگف تو بابقیه بچه هافرق داری...همیشه میگف چرا نمی تونی عین بقیه آروم وبی دغدغه زندگی کنی؟!!

بیچاره راس میگف دیگه...همیشه دغدغه های کج ومعوج داشتم!!!

مثلا مثل این ک چرا من این اخلاق رو دارم وبقیه ندارن؟!!

یا کلی دغدغه دگ ک ب نظرم بهتره ایشالا اگه فرصت شد بعدا گفته بشه!!!

میدونین چراالان این پست رو نوشتم،چون درهمین اثنا تارموهای خودم رو گرفته بودم وداشتم یکی یکی با دستم روی اونا دست کشیدم...راستش این کارو دوس دارم،مخصوصااگه ی تار پیدا کنم ک بابقیه فرق داشته باشه ومثلا کلفت یا کج ومعوج باشه...

راستش من این بیماری بازی با تارموهای خودم رو ازسال فک کنم سوم دبیرستان اینا پیدا کردم...یادمه دراز می کشیدم جلوی تلویزیون و برنامه شروع میشد...دست بنده بالا میرفت تا تار موهام رو بیرون بکشه وباهاشون بازی کنه...گاهی دستام اون قدر خسته میشد ک نگو...

وکل اعضای خانواده باتعجب ب من می نگریستن!!!

وسطا تقریبا دگ یادم رفته بود ولی تازگیا بازم شدیدشده...

ی زمانی هم تیک عصبی داشتم!!!

دیوار اتاقم

راستی امروز سالگرد عقد مام وباب گرام بود...ومن متأسفانه نتونستم براشون کاری نکنم ولی دارم براشون...

یعنی برنامه دارم!!!

ایشالا شاید فردابراشون ی جشن کوچیک باهمکاری برادران گرام گرفتم...آخه قراره برم بیرون فردا...براشون ی چیز کوچولویی هم وگیرم!!!

راستی من ی سوال داشتم...من این قدر ک بالپ تاپم صمیمی ام وهمیشه تو بغل همیم!!!آخرسر سالم می مونم؟!!

ی مرضی چیزی نگیرم؟!

راستی ی چیزی میخام بهتون بگم:

لطفا وقتی کسی باعشق ومحبت براتون اس میفرسته،جواب طومارش رو با یک یا دوعدد حرف یا ی علامت ندید...تورو خدا...طرف گناه داره...

ظهر ب دوستم ی اس تقریبا طولانی فرستادم،تو جوابم ی علامت خنده فرستاده!!!یعنی میخواستم سرمو بکوبم ب دیوار...ترسیدم دیوار خونمون ترک برداره ک منصرف شدم...آخه میگن مصالح اینا گرونه وما هم ازنظر اقتصادی دروضعیت قرمز ب سر میبریم خداروشکر..

فک کنم باب گرام مجبورم میکرد خودم دیواررو بادستای خودم درست کنم...

بی خیال نمره!!

تواتاقم دراز کشیدم ولی...اتاقم هواش ی طوریه ک صورتم داره ازشدت گرمای بخاری آتیش میگیره ولی بدنم گرمش نمی شه!!

مامانم ک میگه تقصیرخودته،درست وحسابی تواین روززمستون لباس نمی پوشی...باید چن تا شلواربپوشی!!چن تابلوزبپوشی...

باورکنین منم لباس گرم پوشیدم ولی!!!

دیشب رفته بودم فیسبوق...ی کم فضولی کردم وبازم داکتیو کردم...

داره صدای عموپورنگ میاد...باهمکارانش...جیغ وواغ راه انداختن...خوشم میاد ازش؛ولی بعضی وقتا دلم میخاد بگیرم خفه اش کنم...ازبس حرصمو درمیاره...ازوقتی ما بچه بودیم هست تاااااااا الان!!!!پیرم نمیشه،همه اش هم میگه18سالمه!!!دست زنا رو هم ازپشت بسته والا!!

صبح ک ساعت 10ونیم ازخواب پاشدم وطی ی حرکت ابتدا پریدم رولپ تاپ و ی سری ب دنیای مجازی زدم وبعد رفتم درکنار مام گرام صبحانه نوش جان کردم...

دارم براعلوم پایه میخونم،روزی گذاشتم ی 50تاتست حل کنم و ی کم درسنامه بخونم وتازگی ها هم افتادم توخط بالینی خوندن...خداآخرعاقبتمو ب خیرکنه...ازبس ک بنده شخص تنوع طلبی ام وهفته ای شونصدبار تغییر متد میدم!!!

توی این پنج ترم ب جز ترم اول ی معدل درست حسابی نداشتم...من ک دگ ب خودم قول دادم ازبابت نمره هیچ وقت آرامشمو ب هم نزنم...چون ما ب هر دری زدیم بازم معدلمون پایین موند....پس ازاین ب بعد هم حتماایشالا کم خواهد ماند!!!پس ناراحتی ودغدغه معنی ندارد!!!و مثل همیشه منم بی خیال!!