عادی ام!!
خدا ی چی بگم؟!
20سال زندگی کردم تو این دنیای رنگارنگت ک میگن خودت نقاشیش کردی و20سال فقط کارم بود استرس ودغدغه وحسرت وندیدن خودت...
این آخرا دگ فک کنم خودتم کلافه کرده بودم،چون دگ حس میکردم رسیدم ب ته خط....
آره رسیدم ب ته خط...ته خطی ک جز تو برام هیچ نموند...همون جا بود ک دست من درمونده رو فقط خودت گرفتی وخودت درکم کردی...
وازاون موقع بود ک یادم دادی دگ نباید تواین زندگی غصه بخورم،نباید حسرت بخورم و باید ی آدم عادی با یاد خودت باشم...
یادم دادی ک نخوام خاص باشم،معروف باشم،ایده آل باشم....آرامش ابدی بهم دادی...
ازاون موقع هستش ک باتموم سختی های این دنیا،دگ همه چی برام شیرینه...همه چی برام قشنگه...چون دگ چیزی برام مهم نیس...برا من فقط این مهمه ک تو با من باشی ومن بنده ی عادی خودت باشم...همین.
این جا همه ی نوشته ها دست نوشته ی خودمه...