روزنگاشت 62 - رمضان و زنان!

همکاری داریم به نام «رمضان» و حدود 47 ساله... سرش خیلی برای ارتباط با جنس مخالف درد می‌کنه ولی مشکل این جاست که قیافه‌ای به شدت بی‌سواد، بی‌کلاس و کارگری داره... این جا باید از تموم کارگران فرهیخته، باشخصیت و شیک‌پوش عذرخواهی کنم اما منظورم طیف خاصی از جامعه‌ی کارگریه که مشمول حرف من می‌شن... پس به دل نگیرید.

یه روز یکی از همکاران به نام محمد به گوشی رمضان زنگ می‌زنه و صدای زن در می‌آره و وانمود می‌کنه که حوصله‌ش سر رفته و دنبال دوست می‌گرده! رمضان هم از خدا خواسته، باهاش صحبت می‌کنه و برای بعد از ظهر همون روز، ساعت 7 در سه راه خیام که محل ملاقات‌های دختر و پسران شیک‌پوش هست، قرار می‌ذاره.

رمضان از دوستاش وسایل اصلاح و ادوکلن می‌گیره و در حموم شرکت خودشو تمیز می‌شوره و سه تیغه اصلاح می‌کنه! ... و می‌ره سه راه خیام تا عشق رؤیائی‌اش رو ببینه!

اونی هم که زنگ زده بود، شیفتش تموم می‌شه ولی می‌ره سرِ قرار و از دور مراقب می‌شه. می‌بینه که رمضان تیپ زده و اصلاح کرده و با موهای شونه شده منتظره. محمد در همین موقع خانمی چادری رو می‌بینه که با بچه‌اش در کنار خیابون منتظر تاکسی هستند... با صدای زنانه به رمضان می‌گه: «من با بچه‌ام روبروی پاساژ الغدیر کنار خیابون هستم... بیا پیشم...»!

 آدرس، سر راست بود... رمضان خانم چادری رو می‌بینه و به سمتش می‌ره و میگه: «سلام... من رمضانم!... همونی که گفتی بیام سرِ قرار با هم دوست بشیم...» هنوز جمله‌اش تموم نشده بود که خانمه با کیف و دست شروع به کتک زدن رمضان می‌کنه و رمضان هم فرار می‌کنه. محمد که از دور شاهدِ این صحنه بود، حسابی می‌خنده و ماجرا رو برای همکارانِ دیگه تعریف می‌کنه.

روزنگاشت 61- انصاف ایتالیائی

سال 1384 در مأموریتی یک هفته‌ای که در شهر فیورانوی ایتالیا با دو همکار دیگرم بودم، شبی برای تهیه‌ی شام به فروشگاه بزرگی که در نزدیکی هتل Executive بود، رفتم. برای سوغاتی هم لباس، کفش، شکلات و اسباب‌بازی گرفتم. شکلات‌های اروپائی به هیچ وجه با شکلات‌های داخلی قابل مقایسه نیستند؛ هم از لحاظ قیمت و هم از لحاظ کیفیت و طعم و سالم بودن‌شان. برای شام، سالاد اولویه گرفتم که در داخل شیشه‌ای پیاله مانند پُر شده بود. بسته‌بندی بسیار ماهرانه و زیبائی داشت. چون یکی از همکاران گفته بود که میل به شام نداره و اضافه وزن هم داشت، همان یک شیشه با نان باگت برای شام سبکِ دو نفره‌مان کافی بود. لازم نیست بگم که چون به تنهائی به فروشگاه رفته بودم، با خیال راحت لباس زیر هم گرفته بودم! چون حجم کالاهائی که برداشتم زیاد بود، اشتباهاً موقع بلند کردن یکی از لباس‌های بلند، شیشه‌ی سالاد اولویه به کف فروشگاه افتاد و شکست! در کشوری غریب، این دسته گل به آب دادن بسیار شرم‌انگیز بود... اما دختر جوان و جذاب صندوق‌دار بدون این‌که مرا برانداز کند، دختر نظافت‌چی فروشگاه را خبر کرد تا آن‌را جمع کند! زود رفتم و شیشه‌ای دیگه برداشتم و به دختر صندوق‌دار دادم و اشاره کردم که از این جنس دو تا حساب کنه... با شگفتی بسیار، دختر با لبخند ملیح و زیبائی گفت: «No… one!» بسیار متعجب و شرم‌زده از این برخورد انسانی مردمی شدم که حتی انگلیسی را هم به خوبی ما صحبت نمی‌کنند. با خودم گفتم: «اگه این وضعیت در کشورم و در فروشگاهی در باکلاس‌ترین منطقه‌ی شهری پیش می‌آمد، تقریباً محال بود این چنین انسانیت به خرج دهند... شاید هم علاوه بر دوبله حساب کردن قیمت جنس، هزینه نظافت را هم به آن اضافه می‌کردند!

روزنگاشت 60 – ماجراهای یک هم‌کار آتشی!

مرد میانسالی در واحد انبار شرکت‌مون کار می‌کرد که بر خلاف چهره آرومش، از غریزه ... بسیار شدیدی «رنج» می‌بُرد! آقای الف در گوشی همراه خودش تعداد زیادی فیلم و کلیپ ... داشت که از هر فرصتی در لابه‌لای کار روزانه‌اش برای تماشای چندین و چند باره اون‌ها استفاده می‌کرد. همکاران دیگه هم اینو می‌دونستند و براشون یه جور تفریح و خنده شده بود. همین علاقه شدید، خودش ماجراهای باورنکردنی‌ای به وجود آورد که در پُست‌های مختلف بهش اشاره خواهم کرد! روزی مدیرعامل‌مون که تازه عوض شده بود، برای آشنائی با واحدهای مختلف شرکت به‌طور سرزده، بخش‌های مختلف رو سرکشی می‌کرد. مدیرعامل از لحاظ اداری مقام بالائی محسوب می‌شه... خیلی بالاتر از مدیر کارخونه و تنها به هیأت مدیره شرکت پاسخ‌گو است. مدیرعامل‌مون وقتی وارد انبار می‌شه که آقای الف داشت با صدای نسبتاً بلند، کلیپ آمریکائی داغی تماشا می‌کرد، پر از صداهای ناجور! آقای الف مدیرعامل رو نمی‌شناخت و فکر کرد که حتماً یکی از رانندگان کامیون هست که برای تخلیه بار اومده! برای همین هم اهمیتی نمی‌ده و حواسش به گوشی جمع می‌شه. دو نفری از بچه‌های انبار که چند روز قبلش مدیرعامل رو دیده بودند، به احترامش بلند می‌شن و حسابی تحویلش می‌گیرن! الف که می‌بینه اوضاع خیطه و طرف راننده نیست و حتماً مقام بلندپایه‌ای هست، به تته‌پته می‌افته و گوشیش رو بدون این که خاموش کنه، داخل جیبش می‌ذاره و بلند می‌شه و شرمسار سلام و احوال‌پرسی می‌کنه! این در حالیه که فریاد آه و اوه و... هم‌چنان از جیبش در حال پخشه! مدیرعامل با چشمانی گرد شده و چهره‌ای عصبانی به آقای الف می‌گه: «آقای محترم! اینا چیه تماشا می‌کنی؟! مگه زن و بچه نداری؟ خجالت‌آوره والا...» و حسابی از خجالت آقای الف در میاد! الف اخراج نمی‌شه... استخدام رسمی بود و همین دو سال پیش بازنشست شد. تا مدت‌ها، این ماجرا نقل محفل همکاران بود و با تجسم این وضعیت، حسابی می‌خندیدند.

روزنگاشت 59 – آیا در این زمانه حج، واجب است؟

دختر خاله‌ی نازنینی دارم که همراه با همسر و سه دخترشان راهیِ حج شدند و جمعه (دوم خرداد 1393) هم به میهمانی نهار آن‌ها دعوت هستیم. از سال‌ها پیش خیلی به این مسأله فکر می‌کنم که آیا در این زمانه و با توجه به این‌که مکه و مدینه در دستان دشمنان حقیقی اسلام (وهابیت) است و پول حج، گمرک، خرید سوغات و هزینه‌های دیگر مستقیماً به جیب وهابیون و سلفیون عربستان می‌رود، آیا فریضه‌ی حج را به عملی مکروه (اگر نخواهیم آن‌را حرام بدانیم) تبدیل نمی‌کند؟

امام موسی کاظم به صفوان که شترانش را به مروان اجاره داده بود تا به سفری برود، فرمود: «ای صفوان! آیا تو شترانت را به مروان اجاره داده‌ای؟» صفوان گفت: «آری... شترانم برای اجاره‌اند و به هر کس نیاز داشته باشد، اجاره می‌دهم». امام فرمود: «آیا دوست داری تا زمانی‌که مروان از سفر بازگردد و شترانت را پس بگیری، مروان زنده باشد؟» و صفوان پاسخ داد: «آری...» و امام فرمود: «پس بدان که هر کس زندگانی بدکاری را بخواهد، هم‌چون یاری‌کننده‌ی آنان است»...

با این سخن، صفوان با آن‌که شکنجه و مرگ دستگاه حاکم جانش را تهدید می‌کرد، نزد مروان رفت و شترانش را پیش از سفر از وی باز پس گرفت.

من نه... اما اگر بعضی از ما ایرانیان ادعای شیعه بودن می‌کنیم، آیا هم‌اکنون زمان آن نرسیده است که در لزوم انجام بعضی واجبات یا مستحبات تجدید نظر کنیم؟ آیا وقتی به عیان می‌بینیم پول‌های ایرانیان در بحرین، یمن، سوریه و بسیاری از نقاط دنیا صرف «شیعه‌کشی» و «انفجارهای انتحاری» و «فروش زنان شیعه در بازارهای برده‌فروشی نوین» به عنوان کنیز می‌شود؛ مفتی‌های وهابی فتوا می‌دهند که جان، مال و ناموس شیعیان مباح است و حتی می‌توان به آنان با لفظ کنیز تجاوز کرد؛ وقتی کسانی که حاکم مکه و مدینه‌اند و رهبران دین (؟!) کثیف‌شان فتوا می‌دهند که مدیران مرد برای محرم شدن در محل کارِ خود باید از شیرِ پسـ.ـتان زنان کارمندشان بخورند تا مَحرم شوند!، وقتی اعلام می‌کنند که هم.خوا.بگی با محارم در شرایط اضطراری مباح است! و صدها فتوا و حکم بچه‌گانه و حیوان‌صفتانه... اگر منطقی باشیم، به چه جمع‌بندی‌ای خواهیم رسید؟ آیا این جمع‌بندی به جز حرام اعلام شدن حج (دست‌کم حج عمره) خواهد بود؟ چه منافعی در پشت حج‌های واجب و عمره است که هیچ مرجع تقلیدی تا کنون به این نکته اشاره نداشته است... اما همان‌ها هم فریادشان از وهابیون بلند است؟!

 

روزنگاشت 58 – تظاهر به چیزهایی که در وجود ما نیست!

راضیه، دوست مادرم از من یازده سال بزرگ‌تره. دیشب با وای.بر آنلاین بودم که ساعت 22:37 دقیقه پیامک داد:

God always has a bit little chance to survive. You will do succeed, if and only if you believe in god's power and your capabilities as a part of this power

و همان دقیقه (!) هم پیامک زیر را فرستاد: داداش... معنی این جمله را برام بفرست.

معنی جمله را نوشتم و فرستادم. بیست دقیقه بعد گوشی‌ام زنگ خورد. پیامکی آمده بود با این مضمون و از راضیه:

سلام دوست عزیزم کاملاً درسته فقط قدرت الهی می‌تونه کمک‌مان کنه... ماچ

خنده‌ام گرفته بود! ظاهراً با آن دوستش چندان هم صمیمی و آشنا نبود و یه جورایی رو در بایستی داشت. من ادعای سواد نمی‌کنم، چه آن‌که این متن ساده‌تر از آنی است که کسی با ترجمه‌ی آن مدعی زبان‌دان بودنش بشود! اما اگه بحث بر سر «یک‌رو» بودن و «گندم‌نما جو فروش» نبودن باشه که متأسفانه به نتیجه‌ی چندان جالبی نمی‌رسیم! همسایه‌ی شمالی‌ای در طبقه‌ی دوم مجتمع آپارتمانی‌مان داریم که قبلاً در واحد انبار یکی از شرکت‌ها کار می‌کرد و به گفته‌ی خودش به‌خاطر شرایط بد اقتصادی، آن شرکت ورشکست شد! همسرم نظری دیگر دارد و مدعی «دست‌کج» بودنش است... که چون تنها در حد فکر و احتمال است، هیچ‌گاه واقعاً نخواستم به آن فکر کنم. این همسایه‌ی شمالی به ناچار با پرایدی که داشت در آژانس مسافربری مشغول به کار شد و مواد غذایی هم در شرکت‌ها توزیع می‌کند. وضع مالی جالبی ندارد اما ظاهر را خیلی حفظ می‌کند... دقیقاً «جیب خالی پز عالی...»! نخستین کسی بود که در مجتمع ما تلویزیون ال.سی.دی گرفت... اما همین آقا وقتی برای تعمیر شوفاژخانه یا لوله‌کشی انشعاب فاضلاب نیاز به جمع‌آوری مبالغ بالا شد (640 هزار تومان برای تعمیر مخزن آب‌گرم و یک‌میلیون و دویست هزار تومان برای انشعاب فاضلاب)، گفت: «ندارم... به جاش چک می‌دم!» و بماند که کار همسایه‌ها را هم به عقب انداخت. همسرم می‌گه: «اونا اگه به جای ما بودند، ماشین شاسی‌بلند می‌گرفتند!»... هر چند درآمد من هم چندان بالا نیست.

بگذریم... لبانم به لبخند باز شده بود که بلافاصله پیامک زیر آمد:

اشتباهی برای شما آمد

اما من از رو نرفتم و نوشتم:

سلام دوست عزیزم... اگر خودمان بخواهیم خدا هم به کمک‌مان می‌آید. ماچ موچ!!

روزنگاشت 57 – خر پُشته‌ای به نام مکان !

پیشاپیش از مستهجن بودن این پست پوزش می‌طلبم.

ظهر یکی از جمعه‌های گرم خرداد ماه 1388 بود. کنار پنجره‌ی اتاق خواب منزلم آمدم و پرده را به کناری زدم. حسب عادت، نگاهی بر ساختمان‌های اطراف مجتمع آپارتمانی‌مان انداختم که اتفاقاً به محیط‌های خصوصی همسایه‌ها اشراف ندارد. نه می‌توان حیاط آن‌ها را دید و نه پنجره‌ی شفافی است که پرده نداشته باشد و چشمان‌مان ناخودآگاه صحنه‌های منشوری را با سرعت دو گیگا بایت بر ثانیه دانلود کند!

آن‌روز ظهر هم فقط از بی‌کاری، لحظه‌ای به کنار پنجره آمده بودم که چشمانم بر پنجره‌ی مات و شیشه یخیِ همسایه‌ی روبروئی که خانه‌ای ویلائی و دو طبقه دارند، ماسید! نور آفتاب از پنجره‌ی خرپشته‌ی دیوار جنوبیِ آن منزل به داخل ساختمان می‌تابید و سمتِ درب خرپشته را که پنجره‌ای با شیشه‌ی مات داشت، روشن می‌کرد. به عبارت دیگر، پنجره‌ی خرپشته رو به پنجره‌ی اتاق خوابم بود و اتاق خوابم در سمت شمال آن خانه قرار دارد. هر کس در آن هنگام از روز در خرپشته می‌ایستاد، سایه‌ی محو و تیره‌اش بر شیشه‌ی مات خرپشته می‌افتاد.

در آن خرپشته تختی بود که ظاهراً پسر بزرگ همسایه در تابستان‌ها یا برای امتحانات به محیط دنج و آرام آن‌جا می‌آمد و می‌خوابید. آن روز اما کسِ دیگری هم بود!

( بقیه در ادامه مطلب )

روزنگاشت 56 – باغِ مفت! بادام مفت !

در روزنگاشت 48 (از این نشانه) نوشتم دایی‌ای دارم که قبلاً در کوچه‌ای در محله‌ای که دوران کودکی تا سال نخست دانشجوئی‌ام را در آن گذراندم، زندگی می‌کنه و هنوزم اون‌جاست. زمانی که جوان‌تر بود و توانایی جسمی بیش‌تری داشت، باغی خریده بود و علاقه‌ی ذاتی‌اش به کشاورزی را با باغداری انگور، بادام، قیصی، گردو و سنجد ارضاء می‌کرد. روزی از روزهای تابستان خاطره‌انگیز پانزده سالگی‌ام با پسردائی هفت ساله‌ام در باغ دایی که با پشته‌های خاکی بخش‌بندی شده بود، ساکت و آرام قدم می‌زدیم. پسر دائی‌ام بسیار کم‌حرف بود و هنوزم همین‌طوره. به زیر درخت بادام بزرگی رسیدیم. با شگفتی بسیار دیدم که پای درخت پُر از بادام‌های تازه است. به اطراف نگاه کردم. هیچ‌کس هم آن حوالی نبود؛ پس صاحب آن بادام‌های تازه و خوش‌مزه ما بودیم! انگار در دلم قند آب شده باشد، با هول و ولا و پیش از آن که یک نفر دیگر سر برسد و مجبور به تقسیم بادام‌ها با فامیل شویم، به پسر دایی گفتم: «ممد حسین! یالا بیا اینا رو جمع کنیم... به کسی هم نگو این‌جا بادوم داره... همش واسه‌ی خودمون بشه!» پسر دایی‌ام همان‌طور ساکت و آرام مرا نگاه می‌کرد. حرصم گرفته بود! توی دلِ خودم گفتم: «خب... هیچ کار نمی‌خواد بکنی... اما نری بگی این‌جا چه خبره و رقیب برام جور کنی...»!

با ولع و خوش‌حالی زیاد در حال جمع کردن بادام بودم که نگاهی به پسر دایی انداختم تا ببینم چی کار می‌کنه. داشت بالای درخت بادام را نگاه می‌کرد! سرم را بالا بردم تا ببینم آن‌جا چه خبره که چشم‌تون روز بد نبینه...

( بقیه در ادامه مطلب )

روزنگاشت 55 – برق‌گیر طبیعی !

با این که رشته‌ی تحصیلی‌ام برق نیست اما خیلی برق دارم! کسی رو ندیده‌ام که مثل خودم این‌قدر برق داشته باشه! تعجب نکنید... جورابم از جنسی هست که وقتی روی فرش‌های دست‌بافت منزل پدری راه می‌رم، الکتریسیته‌ی ساکنی با ولتاژ بسیار بالا در بدنم ذخیره می‌شه که وقتی مادر یا پدرم رو می‌بوسم، چند سانتی‌متر به عقب پرت می‌شم! هر وقت به اون‌جا می‌رم اگه مهمون نداشته باشند، جوراب‌هام رو در می‌آرم! پریشب، شنبه شانزدهم فروردین 1393 که به منزل پدرم رفته بودم (پست شماره‌ی 54)، هنگام خداحافظی، از ترس برق گرفتگی بی‌اختیار با انگشت‌هام چند ضربه‌ای آروم به گونه‌ی مادرم زدم و وقتی از نبود برق مطمئن شدم، مادرم رو بوسیدم. این کار من بسیار خنده‌دار بود! ببینید چه دردی می‌کشیدم که این روش رو ابداع کردم! هر دو مون خنده‌ای از ته دل کردیم... خنده‌ای واقعی که خیلی وقته به لب‌ها‌مون نیامده بود.

روزنگاشت 54 – الهی تیکه تیکه بشی !

دیشب، شنبه شانزدهم فروردین 1393 به منزل پدرم رفتم. به رسم وظیفه و بر حسب تصادف نان بربری خریده بودم. ساعت نه و نیم مادرم خاگینه‌ی لذیذی با شیره‌ی انگور درست کرد که بربری را تمام کردیم (من ترک نیستم! یه وقت با خواندن داستان بربری‌خوری من یاد ترک‌های عزیز هم‌وطن‌مون نیفتید!). در مدت سه ساعتی که آن‌جا بودم، از خیلی چیزها حرف زدیم. مادرم کارت عروسیِ نوه‌ی عمه‌ی مرحومم رو هم آورد که این جمعه (22 فروردین 1393) عروسی‌شه. ماجراش طولانیه...

به طور خیلی خلاصه باید بگم که دختر عمه‌ای دارم که در جوانی یه دختر بسیار زیبا بود. با پسر بسیار پول‌داری در شهرمون و از خانواده‌ای معروف دوست می‌شه که اون پسر هم عاشقانه دوستش می‌داره. متأسفانه از ترس پدر داماد، مجبور به عقد پنهانی می‌شن و پسر بچه‌ای رو هم به دنیا می‌آرن. پدرِ پسر (پدر بزرگ نوزاد) وقتی باخبر می‌شه که پسرش بدون اجازه‌ی او با دختری که از لحاظ ثروت مادی بسیار پایین‌تر از اون‌ها بود، ازدواج کرده، وادارش می‌کنه که طلاق بگیره. خودش سردفتردار بود و تهدید کرد که اگه طلاق نگیره، از ارث افسانه‌ای‌اش محرومش می‌کنه. سرانجام پسر نمی‌تونه اون ارث بزرگ رو کنار بگذاره و به راحتی در «دفتر ازدواج و طلاق» پدرش از همسرش طلاق می‌گیره.

سال‌ها با سختی و مشقت می‌گذرند و دختر عمه، پسرش رو بزرگ می‌کنه. پسری که مثل خودش چشم سبز و مو بور و شیطونه. اون‌چه باعث شد این پست رو بنویسم، این بود که عمه‌ی مرحومم همیشه پدربزگ نوه‌اش رو که مسبب این جدایی بود، نفرین می‌کرد و می‌گفت: «الهی تیکه تیکه بشی که دختر معصومم رو بدبخت کردی!» جالب این جاست که چند سال بعد، اون پدر بزرگ سنگ‌دل که با پزشک معروفی در شهر ما به مسافرت رفته بود، به دره‌ای سقوط می‌کنه و کاملاً تکه تکه می‌شه! اون پزشک هم زندگی‌اش رو از دست می‌ده.

روزنگاشت 53 – نوروز 1393 و رسم کهنی که به جا نیاوردم!

طبق معمول هر سال، دست‌کم تا زمانی‌که زنده هستم، نوروز 1393 فرا رسید و سال «اسب» سوار بر اسب سپید رؤیاهای دخترکان دمِ بخت یا گریخته از بخت (!) فرا رسید. ظاهراً صف دخترها شلوغ بوده که جلوی اسبِ سال رو گرفتـند و نوبتی سوارش شدند و باعث شدند تا این اسب خوش قد و بالا به‌طور کامل «نزول اجلال» نفرماید! چرا؟ به‌خاطر این‌که هنوز سرمای زمستان به قوت خود باقی است و شوفاژها، شومینه‌ها و بخاری‌ها در بسیاری از شهرها و روستاهای ایران به‌کار مشغولند.

White horse

طبق عهدی که با همسرم بسته‌ام از چند سال پیش به رسم دیرین «دید و بازدید نوروزی» پشت پا زده‌ایم؛ اون‌هم نه به‌خاطرِ قهر بودن با فامیل و آشنایان یا گرانی میوه و آجیل و شیرینی یا نداشتن فامیل... بلکه به‌خاطر بیهوده بودن این رسم‌هاست! این‌که در طول 365 روز سال اصلاً ندانیم چه بر سرِ فامیل آمده و آن‌ها نیز براشون مهم نباشه و هم‌دیگه رو نبینیم... اما در عرض دو هفته مهمون‌بازی در بیاریم (!)، خیلی به‌نظرمون مسخره می‌آد. سال‌های نخست ازمون می‌پرسیدن چی شده که منزل‌مون نمی‌آیید و پاسخ ما هم همینی بود که خواندید. جایی هم نرفتیم و در شهرمون موندیم و حسابی پوست از سر هم‌دیگه کندیم و من هم به عشق خودم رسیدم! عشق من مطالعه، تماشای فیلم و بیش‌تر از همه گشت و گذار در اینترنت و پیج‌های فـ.ـیس.بـ.ـوک بود. این شبکه‌ی اجتماعی گذشته از پیج‌های غیراخلاقی زیادی که درش هست، از لحاظ خبری، سیاسی و علمی بسیار گسترده و تأثیر گذاره. مطالبی در مورد گذشته‌ی کشورم تا کنون و تاریخ سیاسی‌مون خواندم که اصلاً تصورش رو نمی‌کردم این‌گونه باشه و تا ساعت هفت صبح بیدار می‌موندم و می‌خوابیدم و ساعت دوازده تا یک ظهر به زور بیدار می شدم. حیف که نمی‌تونم چیزی از اون‌هایی که خواندم در این‌جا بنویسم و گرنه مطمئنم که برای همه‌تون مفید خواهد بود. البته می‌دونم که بعضی از خواننده‌ها پیش خودشون می‌گن «همه‌ی چیزهایی که در اینترنت هست، درست نیست» بله... حق با شماست... و راهِ تحقیق برام بازه هر چند که در مورد «موارد معنوی» پرده‌های شک و تردید کم‌کم داره کنار زده می‌شه... هر چند که اولش خیلی در شک و سر در گمی بودم و هنوز هم هستم... اما یقینم داره رفته رفته بیش‌تر می‌شه.

در کل... برای من، نوروز 1393 با وب‌گردی همراه بود و هیچ سالی نبود که این‌چنین درگیر وب بشم و خوشحالم که صرفاً‌ هم وقت‌گذرانی بیهوده نبود. برنامه‌ی خاصی برای امسال ندارم. امیدوارم بتونم منزل بزرگ‌تر از منزل فعلی تهیه کنم. خودروی با  کلاس‌تری بخرم و ظاهر زندگی‌ام رو شیک‌تر کنم... خرید منزل و خودروی بهتر از دو سال پیش جزو برنامه‌هام بودند اما هر دوی این‌ها به وضعیت رکود اقتصادی کشور گره خورد و موفق نشدم... به‌ویژه این‌که نخواستم تا به اولی نرسیدم، به دومی فکر کنم وگرنه از سه سال پیش می‌تونستم خودرویی رو بخرم که قیمتش الان حدود 55 میلیون تومنه! به هر حال... امید باقیست و دیر نشده.

سال خوبی رو برای همه‌تون آرزو می‌کنم. از عزیزان خواننده‌ای که لطف کردند و با ایمیل برام شادباش نوروزی فرستادند، صمیمانه سپاس‌گزارم. برای همه‌تون سالی سرشار از تندرستی، بهروزی و شادی آرزو می‌کنم و برای دختر خانم‌های عزیز علاوه بر این‌ها، شاهزاده‌ای سوار بر اسب سپـید...

روزنگاشت 49 – شیشه‌ی نوشابه‌ای که مفقودالاثر شد !

در محله‌ای که دوران کودکی و نوجوانی‌ام را گذراندم، منزل بزرگی داشتیم با حیاطی که دو باغچه در دو طرف آن محیطی باصفا ایجاد کرده بود. درختان توت، گلابی، گیلاس، به، گردو، انگور، سیب و گل «یاس بنفش» هوش از سر میهمانان می‌ربود. تا جایی که خاطرم هست، درختان گیلاس، به و سیب آفت زدند و پدرم آن‌ها را بُرید اما درختان دیگر سال به سال تناورتر و پرثمرتر می‌شدند. در وسط این دو باغچه محوطه‌ای موزاییک‌پوش بود که در هنگام زمستان و بارش برف، برف‌های پشت بام منزل را در آن می‌ریختیم. بر خلاف این سال‌ها، زمستان‌های پربرفی را شاهد بودم و گاهی ارتفاع برف در مساحت زیادی از حیاط به دو متر هم می‌رسید! آن سال‌ها سریالی در برنامه‌ی کودک و نوجوان شبکه‌ی یک پخش می‌شد با موضوع قطب شمال و پسرکی به نام «توک‌تو Tukto» که با خانواده‌اش در کلبه‌ای از یخ (ایگلو) زندگی می‌کرد. راویِ این برنامه آن‌چنان خوب و با صدایی زیبا گوشه‌هایی از زندگی اسکیموها را تعریف می‌کرد که ما فکر می‌کردیم آن پسر اسکیمو و خانواده‌اش واقعاً در حال بازی هستند و نه زندگی عادی! هر چند زندگی هم خودش یه جور بازیست...!

به تقلید از آن کلبه‌ی یخی، ایگلویی در وسط حیاط ساختم. ایگلو آن‌قدر بزرگ بود که در داخلِ آن دو نفر هم‌سن و سالِ من به راحتی می‌نشستند و لازم نبود خم شویم یا برای جابه‌جا شدن به زحمت بیفتیم. طاقچه‌ای با پنجره‌ای در بالای آن درست کردم و شمعی را روی طاقچه گذاشتم. شب‌ها ایگلو با نور زرد کم‌رنگ و بسیار زیبایی روشن می‌شد و هر کس می‌گذشت، اگر به داخل نمی‌رفت دست‌کم سرش را داخل ایگلو می‌کرد و از این معماری حرفه‌ای به وجد می‌آمد (قابل توجه معماران فعلی و آینده و دانشجویان معماری!). آن برف‌ها اما کاربری دیگری هم داشتند!

روزی دایی، زن‌دایی و دختردایی‌ام نهار به منزل‌مان آمدند. نوشابه‌ی شیشه‌ای هم بر سفره آوردیم. من اما آن روز ترجیح دادم که نوشابه را با نهار نخورم ولی از ترس این که خواهرم یا میهمانان (!) نوشابه را از یخچال بدزدند، نوشابه‌ی دربسته را در داخل برف‌های روبروی درب آشپزخانه رها کردم.

عصر هنگام هر چه دنبال نوشابه گشتم، نیافتمش! به خیال این‌که در عمق بیش‌تری فرو رفته، با پارو برف‌های آن قسمت را بیرون ریختم. اطراف آن‌جا را هم با پارو بررسی کردم؛ حتی جاهایی هم که مطمئن بودم نوشابه نمی‌تواند آن‌جاها باشد... اما شیشه‌ی نوشابه نبود! پس از چند روز بی‌آن که به کسی بگویم، بی‌خیالش شدم. برف‌ها هم آب شدند اما اثری از شیشه نبود!

بیست سال گذشت... روزی در منزل پدرم با زن‌دایی و خانواده دور هم نشسته بودیم و یاد ایام گذشته را زنده می‌کردیم. خاطره‌ی ناپدید شدن شیشه‌ی نوشابه را گفتم. زن‌دایی با صدای بلند خندید! پرسیدم: «خیلی خنده‌دار بود؟!» گفت: «آره...! آخه من نوشابه رو خوردم!» با شگفتی بسیار پرسیدم: «واقعاً؟!» گفت: «آره...!» پرسیدم: «حتماً شوخی می‌کنید... می‌خواهید سر به سرم بگذارید... آخه چطور؟» پاسخ داد: «داشتم می‌رفتم دست‌شوئیِ حیاط... که دیدم داخل برف‌ها یه سوراخه! داخلش رو نگاه کردم و دیدم که به به به... یه شیشه‌ی نوشابه‌ی مشکی! گفتم حتماً خدا برام فرستاده! از دست‌شوئی که درآمدم توی آشپزخانه باز کردم و خوردم! حسابی خنک بود!»

چی می‌تونستم بگم؟! فقط گفتم نوش جون! همین! اما پرده از یکی از بزرگ‌ترین رازهای زندگی‌ام برداشته شد و سرنوشت شیشه‌ی نوشابه‌ای که بیست سال ذهنم را درگیر کرده بود، معلوم شد!

روزنگاشت 48 – روزی که خاک بر سر یه نفر کردیم !

دایی‌ای دارم حدوداً 35 سال بزرگ‌تر از من. در محله‌ای متوسط و دوست‌داشتنی که دوران کودکی و نوجوانی‌ام را در آن سپری کردم، با عموها و یکی از دایی‌هایم (دایی بزرگم) در کوچه‌ای زندگی می‌کردیم. با دو پسرعمویم، مهدی و حسین خیلی گرم بودم. مهدی شش ماه و حسین پنج سال از من کوچک‌تر بودند. روزی از روزهای بسیار گرم تابستانی که در دوره‌ی راهنمایی تحصیل می‌کردم، پیشنهاد دادم که روی آفتاب‌گیر سیمانی بالای درب ورودی خانه‌ی حبیب عمو مقوایی بگذاریم و روی آن خاک بریزیم و طنابی هم به یک گوشه‌ی مقوا بزنیم. منظورمان این بود که ببینیم کنجکاوی رهگذران کوچه در چه حد است و هم این‌که به آن آدم کنجکاو بفهمانیم تاوان بعضی کنجکاوی‌های بی‌مورد تا چه اندازه می‌تواند سنگین باشد!

چشم‌تان روز بد نبیند! افراد زیادی آمدند و گذشتند اما یا آن‌قدر گیج بودند که طناب را ندیدند و یا سر به‌زیر و آرام و با فکری مشغول می‌گذشتند. زنِ همسایه‌ی شمالی‌ای در پیچ داخل کوچه داشتیم که همسرش خیاط بود. یک پسر و سه دختر داشت. با چادر گل‌دار بنفش تیره از آن‌جا رد شد. طناب را دید. راهش را کج کرد تا طناب را بگیرد. قدش کوتاه بود و دستش نمی‌رسید. روی پنجه‌ی پاها ایستاد اما باز هم نشد! ما بچه‌ها در اول کوچه آن زن را می‌دیدیم و ریسه می‌رفتیم! آن زن با پای خودش به سوی دام آمد اما مثل خیلی از شمالی‌های دیگر، با خوش‌شانسی از مهلکه گریخت!

این بار نوبت دایی‌ام بود که از راه رسید. ساعت چهار بعد از ظهر خسته از سرِ کار باز می‌گشت. در اول کوچه ما را دید. بنا به وظیفه و حکم ادب، سلام کردم و پاسخم را داد و به سوی داخل کوچه راه افتاد. خدا خدا می‌کردم که طناب را نبیند اما متأسفانه دید! راهش را کج کرد و طناب را گرفت. فرصت نکردم که داد بزنم «دایی جـــــــــــــــان... نــَـــکــِــــش!» اما کشیدنِ طناب همان و ریزش خاک بر سر و صورت دایی عزیزم همان! نمی‌دانستم بخندم یا گریه کنم یا جلو بروم و عذرخواهی کنم! بچه‌ها را می‌دیدم که دل‌شان را گرفته بودند و از خنده روی آسفالت ولو شده بودند اما من فقط لبخندی زدم و عرق شرم بر پیشانی‌ام نشست. دایی‌جان آن قدر فهیم و باگذشت بود که حتی به سوی ما برنگشت تا ما در آتش نادانی‌ و بچگی‌مان، خجالت را با منتهای درجه لمس کنیم.

از آن پس دیگر این شوخی ناگوار را تکرار نکردیم؛ هر چند دیگران نمی‌باید به چیزی که مال آن‌ها نیست و ربطی به آن‌ها ندارد، دست بزنند اما آن کوچه پُر بود از همسایه‌هایی که بعضی‌هایشان با ما فامیل هم بودند و صد البته فضول و کنجکاو!

روزنگاشت 47 – خدایا خدایا تا انقلاب مهدی، خمینی را نگه‌دار (به مناسبت دهه‌ی فجر 1392)

در سال‌های کودکی و نوجوانی‌ام سرودهای انقلابی خیلی در ذهن و دیدگانم پُر رنگ بودند. از یک کودک هفت هشت ساله انتظار نمی‌ره که خیلی به سرودهایی مثل «آمریکا آمریکا مرگ به نیرنگ تو... خون جوانانِ ما می‌چکد از چنگ تو» یا «خدایا خدایا تا انقلاب مهدی، خمینی را نگه‌دار» فکر کنه. واقعیت اما این بود که بسیاری از شب‌های جمعه (پنج‌شنبه شب‌ها) آقای خمینی در حسینیه‌ی جماران در ایوانی که در طبقه‌ی دوم بود، سخن‌رانی می‌کردند. برام عجیب بود که چه طور بعضی از اون آدم‌هایی که پایین نشسته بودند و بیشترشون هم بسیجی یا پاسدار بودند، با هر جمله‌ی آقای خمینی گریه می‌کردند. لباس‌های بسیار ساده و معمولاً سبز کم‌رنگ یا خاکی با چفیه‌هایی بر دوش. گاهی هم تک و توک بچه‌هایی که از من هم کوچک‌تر بودند، بغل پدراشون نشسته بودند تا نوبت به اون‌ها برسه.

از حرف‌های آقای خمینی چیز زیادی نمی‌فهمیدم اما وقتی سخن‌رانی ایشان تمام می‌شد، جمعیت مثل سیلی خروشان بر می‌خاست و شعارهای انقلابی می‌داد. بچه‌هایی را که مدت زیادی خواسته یا ناخواسته آرام گرفته بودند، روی دست جمعیت به لبه‌ی ایوان می‌رساندند تا آقای خمینی دست نوازش به نیّت تبرّک بر سرشان بکشد. ارتفاع ایوان آن‌قدر بود که اگه بچه‌ای غفلتاً بی‌افتد، آسیب ببیند. آقای خمینی هم در ضمن تفقّد بچه‌ها، در حالی که انگشتانش از هم باز بودند، کفِ دستش را به موازات سرِ جمعیتِ حاضر در آن‌جا می‌گرفت و به آرامی به همه طرف اشاره می‌کرد.

وقتی آقای خمینی از درب کوچک حسینیه‌ی جماران به منزلش می‌رفت و برنامه به پایان می‌رسید، سرود انقلابی «خدایا خدایا تا انقلاب مهدی، خمینی را نگه‌دار» پخش می‌شد. گاهی هم بنا به مناسبت یا حتی بی‌مناسبت، سرود «آمریکا آمریکا...» به روی آنتن می‌رفت. هر وقت هم که گروه کُر به کلمه‌ی آمریکا می‌رسید، اسکلت، شیطان، فرشته‌ی مرگ، کفتار یا شمایل‌هایی از پلیدی را نشان می‌دادند. این سرودها ترسی از آمریکا را در دلِ ما بچه‌های بی‌گناه می‌کاشت که هر گونه رابطه‌ای با آمریکا دشمنی با انقلاب و دوستی با شیاطین است! آمریکا را قدرتی فراتر از باورم می‌دانستم که نمی‌توان با آن در افتاد و این خیال‌ها و باورهای جاسازی شده، وجه منفیِ این تبلیغات یک‌سوگرایانه بود. هر چند با بزرگ‌تر شدنم، این باورها تعدیل شده‌اند و آمریکا را دیگر «بهشت شداد»ی که برای رسیدن به آن و اقامت در آن باید تلاش کرد و یا یک شیطان مکار که باعث تمام بدبختی‌های ایرانیان است، نمی‌شناسم.

ذهن کودکی‌ام به جای ترانه‌های شاد و زندگی‌بخش، از ترانه‌هایی با رنگ و بوی «مرگ»، «نفرین»، «نفرت» و «بی‌اعتمادی مطلق» به دیگران پر شد. هنوز هم گاهی آن سرودها در گوشم زنگ می‌زنند و یاد شب‌های جمعه‌ای می‌افتم که بچه‌ها را به زحمت بالا می‌بردند تا آقای خمینی دستی بر سرشان بکشد و چند دقیقه‌ای «خدایا خدایا تا انقلاب مهدی، خمینی را نگه‌دار» پخش شود و احیاناً شعار ملی‌مان را هم با نگاره‌هایی از شیطان، دیو، گرگ و مرگ ببینیم و بشنویم... آمریکا... آمریکا...

روزنگاشت 46 – وقتی Google هم به من تبریک می‌گه !


اگه نگاهی به پروفایلم داشته باشید (بر این نشانه کلیک کنید) می‌بینید که هفته‌ی پیش مناسبت مهمی برای من بود! جدای از بستگان، هم‌کاران و دوستان که با پیامک، ایمیل یا پیام در فـیـ.ـس‌بـ.ـوک به من شادباش گفتند، عصر روز دوشنبه هفتم بهمن 1392 که برای جستجوی واژه‌ای گوگل رو باز کردم، متوجه لوگوی زیبایی شدم. هر چه تاریخ‌های خورشیدی و میلادی را در ذهنم مرور کردم که مناسبتی رو پیدا کنم، عقلم قد نداد. اشاره‌گر ماوس را روی لوگو بردم... در کمال تعجب دیدم که نوشته:

! Happy Birthday Benjamin

بعله دیگه! تازه فهمیدم ماجرا از چه قراره! جی‌میلم رو با این نام (واقعی بودن یا نبودنش بماند!) ساختم ولی این نخستین باره که یک موتور جستجوگر بسیار معروف به من تبریک می‌گه. اهمیتی که به افراد داده می‌شه، برای همیشه در خاطرشون می‌مونه. برای همین هم هست که شرکت‌هایی که سر به تن‌شون می‌ارزه، زادروز پرسنل‌شون رو دست کم با پیامک یا کارت پستال ارزان‌قیمتی تبریک می‌گن تا افراد حس کنند که شرکت براشون ارزش قائله.

هر وقت هفتم بهمن فرا می‌رسه، یاد سال‌روز تولدم می‌افتم که سال 1383 دور از همسر وخانواده در شهر Imola ی ایتالیا اقامت داشتم. یکی از تکنسین‌های ایتالیایی که با هم کار می‌کردیم و بخش‌های مختلف کارخانه و روال کار رو به من و یکی دیگه از هم‌کارانم می‌گفت، وقتی فهمید 27 ژانویه تولد منه، با من دست داد و با لبخندی زیبا و شاد گفت:

! Happy birthday to you

این واقعی‌‌ترین تبریک تولدم به انگلیسی بود! چون اون آدم فارسی بلد نبود! در اتاقم در هتل دو بادکنک به دیوار چسباندم تا دست‌کم من بدونم که امروز با روزهای دیگه برام یه کمی فرق داره! بیرون خیلی سرد بود و مدت‌ها با همان کاپشن قهوه‌ای و لباس بیرون روی تخت ولو شدم و فکر می‌کردم. مدیر کارخونه‌مون که با ما بود، به اتاقم آمد و یک خودکار به من هدیه داد.

تعریف از خودم نباشه، من که نه، بهمن ماهی‌ها آدمای خاصی هستند. من هر کی رو دیدم، خاص، حساس، باهوش، پرتکاپو، شیطون و برنامه‌ریز بوده! یکی از هم‌کلاسی‌های دانشگاه دوره‌ی لیسانسم رو از 19 سال پیش می‌شناسم که ششم بهمنیه. یکی از هم‌کارانم که هفت سال با هم بودیم، الان در شهر تورین ایتالیا داره دکترا می‌خونه و متولد چهارم بهمنه! یکی دیگه از هم‌کاران سابقم که در رشته‌ی برق درس خونده، دقیقاً هفتم بهمن به دنیا اومده و خیلی جذاب و شیطونه. یکی از دوستان مادرم پسری داره متولد ششم بهمن 1370 که در مدت چهار سالی که همراه با خانواده‌اش در اکراین بود، مکالمه‌ی روسی رو اون‌قدر مسلطه که آدم فکر می‌کنه با یه روس اصل داره صحبت می‌کنه! قد بلند و باریک، پوست سفید با موهای بور! یکی هم صدرا خواهرزاده‌مه که پنج‌شنبه شبِ ششم بهمن 1390 به دنیا آمد و با این که هنوز زوده تا درست صحبت کنه، اما این طوری از آدم احوال‌پرسی می‌کنه: «سلام. خوبی؟ چه خبر؟»

 نظر شما درباره‌ی بهمن ماهی‌ها چیه؟

روزنگاشت 45 – اندر احوالات دکتر محمد! پاره‌ی دویم (دوم)

اگر آهنگ خوانش پاره نخست این حکایت را دارید، بر این نشانه بکوبید.

محمد را بسی همت بود که کاری را که اکنون به آن مشغول بودی، به انجام رسانندی و کبوتر فربه‌ی خیال را به جایی پر ندهی. در حالی‌که برای یافتن کاری نیمه وقت به آموزش و پرورش رفتم و به عنوان دبیر متوسطه‌ی حق‌التّدریس مشغول شدمی، محمّد به من گفت: «بسی نیکوست کار در کنار درس امّا مرا بهتر این باشد که بر کمیستری تمرکز نمایم و وقتم را به آموزش نوبالغان بعضاً کم‌فهم هدر ننمایم». رخساره‌ام چنین شد  و تنها گفتمی که: «ای محمد! مرا سخت آید از پدری پیر چیزی خواهم. خوش به حالت که پدری داری که هر چند آن چنان غنی نیست، امّا درکت می‌کند و پول فرستدی؛ امّا مرا بسی دشواریست که رو در رو از پدر چیزی ستاندن و در جیب تپاندن و مدام دست در جیب نمودن و سیم و زر و باقالی (1) تکاندن که آیا بر سرِ جای‌شان آرام گرفته‌اند یا خیر؟»

محمّد صبح‌گاهان به فاکولته‌ی علوم پایه رفتی و عصرگاهان، خرامان بازگشتی. اوراقی از کارهای لابراتواری (2) را بر گوشه‌ای نهادی و به تحقیق و تتبُّع و چای‌نوشی و چُرت مشغول شدندی. آیین چای‌نوشان گاهی (3) بود پر ارزش که همگی گرد شده و جملات پُر مایه یا سخنان سیاسی در بابِ جنبش دوم خرداد که آن زمان سالیانی بود که فراگیر شده بودی و جوانان و پیران را به خود مشغول داشتی، بر زبان همی آوردیم و قند در دهان با چای فرو می‌بلعیدیم.

او را رساله‌ای بود کارشناسی ارشد، اندر باب ستاندن عصاره‌ و روغن‌های گیاهی و پرتاگال (4) که با فن کروماتوگرافی و اعمال فشار گاز، آن چه را که فرنگیان اسانس (5) خوانندش، بگرفتی و در شیشه کردی تا ترکیبات آن با دستگاه‌های پیچیده و گران‌بها آشکار گردد. رساله‌ای نازک اما بسی سودمند برون داد. در دفاعیه‌اش حضور یافتیم و تشویقش نمودیم و شیرینی خوردیم و شبه‌دافان یا ننه‌قمری‌های فاکولته‌ی کمیستری را در اختفاء زیر نظر داشتمی تا بدانیم چشمی از چشمان آن نرم‌تنان و کاورتنان (6) برای محمّد می‌لغزد یا با سرشک مرطوب می‌گردد یا خیر؟ امّا موردی نیافتیم و اثبات گردید که محمّد بسی بیش‌تر از ما به علم چسبیده است چون کنه (7) و باید که خدا ماه‌رویی فشن بیافریند با سایز 90-60-90 تا دلش را ببُرده و ذهنش را منحرف نماید. گویی اراده‌ی ذات پروردگار باری‌تعالی نیز بر این قرار گرفته بود که محمّد معصوم بماند و به دانش بپردازد تا نیازی به چین رفتنش نباشد و در همین پایتخت دود آلود سرزمین پارس به آموختن مشغول همی گردد.

محمّد دانش آموخته گردید و هم‌دیگر را بدرود بگفته و به جانب دیار گرمِ خود رهسپار گردید.

یازده سال از محمّد و زندگانی‌اش در پسِ پرده گذشت تا این که در فیـ.ـس‌بـ.ـوک درخواست دوستی‌ای آمد آشنا. به پروفایل‌اش نظری افکندیم و دانستیم که دانشجوی دکترا باشد. بسی خوشنود گشته و دوستی را تأئید نموده و پیامی از بابت خوشحالی‌مان نگاشته و با کبوتر الکترونیکی بفرستادیم. مرا اطلاعی نیست که چگونه آن کبوتر تپل از میان توده‌ای از سیم‌ها و اسلات‌ها (8) خود را گذراند و بدون آن که مخرجش و دهانش با هم یکی گردد، به مقصد رسید؟!

به نمره‌ای که محمّد داده بود، پیامکی در کردم. از حال یک‌دیگر خبر شدیم. فیـ.ـس‌بـ.ـوک را قبول نداشت و تنها برای یافتن یاران و نه دافان از آن بهره می‌بُرد. دکترایش را به تازگی به پایان رسانده و در دانشگاه‌های استان‌شان به تدریس اشتغال داشتی و پیش از آن نیز رئیس لابراتوار و کنترلیدن پلیمرها در یکی از فاکتوری‌ها (9) بودی. پزشک متخصّصی را به زنی بگرفته بود و در شهری که به ویزیت‌گاه سرکار دکتر بانو نزدیک‌تر باشد، رحل اقامت بیافکنده بودند.

از آن روز تا کنون کبوتران نامه‌رسان بی آن‌که مخرج و دهان‌شان یکی گردد، هر روز از ورای سیم‌ها می‌گذرند و پی‌غام‌ها و پس‌غام‌ها را هزار کیلومتر بپیمودندی و به یدِ خدای (10) پیام رسانندی.

زان پس مرا سری شد در گریبان تفکر که ذات اقدس ربوبی نظری باشد بر بندگان پاک و خالصش. آن‌که هر چند مسلمان بُوَد اما انسانیت در نهادش رشد نموده و از دید هر آیینی، انسان به شمار آید. هم‌چنان که باید دانست که دین، به خودیِ خود انسان‌ساز نیست و ممکن است راه را به پیشِ چشمان برخی انسان‌ها بیاورد و همگان را چنین بصیرتی نباشد. محمّد که گاهی همه شب نخفتی و در گاهی که همه در بستر بخفته بودیم و در خواب، نیکورویان، نرم‌تنان و باریک‌جسمان را آرزو می‌نمودیم، به نماز شب یا نماز غفیله مشغول شدی و از گناهان کرده یا ناکرده درخواست مغـفرت کردی.

نتیجه‌ی این گفتار این نباشد که با پاچه‌خواری و دستمال‌کشی باری‌تعالی می‌توان زندگی‌ای نیکو ساخت، بلکه آن باشد که «هر چیز به جای خود نیکوست». دانش‌جویی که به جای دانش، دختر یا پسر بجوید، خودش را به سُخره گرفته. حاجی‌ای که سه بار به مکّه رفته و در رمی‌الجمرات برابلیس پلید سنگ پرانده، در گاهِ بازگشت به وطن به همان ابلیس زنگیده و برای کاسبی و شیره‌مالی بر بندگان خدا یا ازدواج موقت با هدف کمک به ضعیفه‌گان و نه کام‌جویی پایین‌تنه‌ای، از آن رانده شده از بارگاه احدیت طلب راهنمایی می‌نماید، خودش و خدا را مسخره نموده.

جوهرمان دارد به پایان می‌رسد. امید است خوانندگان زین تجربه نکته برگیرند و تنها بر لبان‌شان خنده ننشیند و ما را در عبادات و اوراد یاد کنند، هر چند همگان را چنین طاعت نباشد یا به شکلی دیگر باشد.

به حق می‌سپارم‌تان


1) باقالی = گیاهی است از جمله‌ی غلات که دراز بُوَد و اندرونش تخم‌هایی نهفته باشد.

2) لابراتوار = آزمایشگاه Laboratory

3) گاه = زمان، هنگام، وقت

4) پرتاگال = پرتقال، که این نگارش امروزین درست نمی‌باشد

5) اسانس = شهد Essence

6) کاور تنان = مانتو پوشان، چادر بر سر کردگان

7) کنه = حشره‌ای است ریز از دسته‌ی بندپایان که چون بچسبد، جدایش‌اش با خدا باشد

8) اسلات = شکاف، شیار Slot

9) فاکتوری = کارخانه Factory

10) خدای = خدا، صاحب (یدِ خدای = دست صاحب)