اگر آهنگ خوانش پاره نخست این حکایت را دارید، بر این نشانه بکوبید.
محمد را بسی همت بود که کاری را که اکنون به آن مشغول بودی، به انجام رسانندی و کبوتر فربهی خیال را به جایی پر ندهی. در حالیکه برای یافتن کاری نیمه وقت به آموزش و پرورش رفتم و به عنوان دبیر متوسطهی حقالتّدریس مشغول شدمی، محمّد به من گفت: «بسی نیکوست کار در کنار درس امّا مرا بهتر این باشد که بر کمیستری تمرکز نمایم و وقتم را به آموزش نوبالغان بعضاً کمفهم هدر ننمایم». رخسارهام چنین شد
و تنها گفتمی که: «ای محمد! مرا سخت آید از پدری پیر چیزی خواهم. خوش به حالت که پدری داری که هر چند آن چنان غنی نیست، امّا درکت میکند و پول فرستدی؛ امّا مرا بسی دشواریست که رو در رو از پدر چیزی ستاندن و در جیب تپاندن و مدام دست در جیب نمودن و سیم و زر و باقالی (1) تکاندن که آیا بر سرِ جایشان آرام گرفتهاند یا خیر؟» 
محمّد صبحگاهان به فاکولتهی علوم پایه رفتی و عصرگاهان، خرامان بازگشتی. اوراقی از کارهای لابراتواری (2) را بر گوشهای نهادی و به تحقیق و تتبُّع و چاینوشی و چُرت مشغول شدندی. آیین چاینوشان گاهی (3) بود پر ارزش که همگی گرد شده و جملات پُر مایه یا سخنان سیاسی در بابِ جنبش دوم خرداد که آن زمان سالیانی بود که فراگیر شده بودی و جوانان و پیران را به خود مشغول داشتی، بر زبان همی آوردیم و قند در دهان با چای فرو میبلعیدیم.
او را رسالهای بود کارشناسی ارشد، اندر باب ستاندن عصاره و روغنهای گیاهی و پرتاگال (4) که با فن کروماتوگرافی و اعمال فشار گاز، آن چه را که فرنگیان اسانس (5) خوانندش، بگرفتی و در شیشه کردی تا ترکیبات آن با دستگاههای پیچیده و گرانبها آشکار گردد. رسالهای نازک اما بسی سودمند برون داد. در دفاعیهاش حضور یافتیم و تشویقش نمودیم و شیرینی خوردیم و شبهدافان یا ننهقمریهای فاکولتهی کمیستری را در اختفاء زیر نظر داشتمی تا بدانیم چشمی از چشمان آن نرمتنان و کاورتنان (6) برای محمّد میلغزد یا با سرشک مرطوب میگردد یا خیر؟ امّا موردی نیافتیم و اثبات گردید که محمّد بسی بیشتر از ما به علم چسبیده است چون کنه (7) و باید که خدا ماهرویی فشن بیافریند با سایز 90-60-90 تا دلش را ببُرده و ذهنش را منحرف نماید. گویی ارادهی ذات پروردگار باریتعالی نیز بر این قرار گرفته بود که محمّد معصوم بماند و به دانش بپردازد تا نیازی به چین رفتنش نباشد و در همین پایتخت دود آلود سرزمین پارس به آموختن مشغول همی گردد.
محمّد دانش آموخته گردید و همدیگر را بدرود بگفته و به جانب دیار گرمِ خود رهسپار گردید.
یازده سال از محمّد و زندگانیاش در پسِ پرده گذشت تا این که در فیـ.ـسبـ.ـوک درخواست دوستیای آمد آشنا. به پروفایلاش نظری افکندیم و دانستیم که دانشجوی دکترا باشد. بسی خوشنود گشته و دوستی را تأئید نموده و پیامی از بابت خوشحالیمان نگاشته و با کبوتر الکترونیکی بفرستادیم. مرا اطلاعی نیست که چگونه آن کبوتر تپل از میان تودهای از سیمها و اسلاتها (8) خود را گذراند و بدون آن که مخرجش و دهانش با هم یکی گردد، به مقصد رسید؟!
به نمرهای که محمّد داده بود، پیامکی در کردم. از حال یکدیگر خبر شدیم. فیـ.ـسبـ.ـوک را قبول نداشت و تنها برای یافتن یاران و نه دافان از آن بهره میبُرد. دکترایش را به تازگی به پایان رسانده و در دانشگاههای استانشان به تدریس اشتغال داشتی و پیش از آن نیز رئیس لابراتوار و کنترلیدن پلیمرها در یکی از فاکتوریها (9) بودی. پزشک متخصّصی را به زنی بگرفته بود و در شهری که به ویزیتگاه سرکار دکتر بانو نزدیکتر باشد، رحل اقامت بیافکنده بودند.
از آن روز تا کنون کبوتران نامهرسان بی آنکه مخرج و دهانشان یکی گردد، هر روز از ورای سیمها میگذرند و پیغامها و پسغامها را هزار کیلومتر بپیمودندی و به یدِ خدای (10) پیام رسانندی.
زان پس مرا سری شد در گریبان تفکر که ذات اقدس ربوبی نظری باشد بر بندگان پاک و خالصش. آنکه هر چند مسلمان بُوَد اما انسانیت در نهادش رشد نموده و از دید هر آیینی، انسان به شمار آید. همچنان که باید دانست که دین، به خودیِ خود انسانساز نیست و ممکن است راه را به پیشِ چشمان برخی انسانها بیاورد و همگان را چنین بصیرتی نباشد. محمّد که گاهی همه شب نخفتی و در گاهی که همه در بستر بخفته بودیم و در خواب، نیکورویان، نرمتنان و باریکجسمان را آرزو مینمودیم، به نماز شب یا نماز غفیله مشغول شدی و از گناهان کرده یا ناکرده درخواست مغـفرت کردی.
نتیجهی این گفتار این نباشد که با پاچهخواری و دستمالکشی باریتعالی میتوان زندگیای نیکو ساخت، بلکه آن باشد که «هر چیز به جای خود نیکوست». دانشجویی که به جای دانش، دختر یا پسر بجوید، خودش را به سُخره گرفته. حاجیای که سه بار به مکّه رفته و در رمیالجمرات برابلیس پلید سنگ پرانده، در گاهِ بازگشت به وطن به همان ابلیس زنگیده و برای کاسبی و شیرهمالی بر بندگان خدا یا ازدواج موقت با هدف کمک به ضعیفهگان و نه کامجویی پایینتنهای، از آن رانده شده از بارگاه احدیت طلب راهنمایی مینماید، خودش و خدا را مسخره نموده.
جوهرمان دارد به پایان میرسد. امید است خوانندگان زین تجربه نکته برگیرند و تنها بر لبانشان خنده ننشیند و ما را در عبادات و اوراد یاد کنند، هر چند همگان را چنین طاعت نباشد یا به شکلی دیگر باشد.
به حق میسپارمتان
1) باقالی = گیاهی است از جملهی غلات که دراز بُوَد و اندرونش تخمهایی نهفته باشد.
2) لابراتوار = آزمایشگاه Laboratory
3) گاه = زمان، هنگام، وقت
4) پرتاگال = پرتقال، که این نگارش امروزین درست نمیباشد
5) اسانس = شهد Essence
6) کاور تنان = مانتو پوشان، چادر بر سر کردگان
7) کنه = حشرهای است ریز از دستهی بندپایان که چون بچسبد، جدایشاش با خدا باشد
8) اسلات = شکاف، شیار Slot
9) فاکتوری = کارخانه Factory
10) خدای = خدا، صاحب (یدِ خدای = دست صاحب)