معجزه ...
برای من معجزه اتفاق افتاده . . .
معجزه یعنی همسرم . . . دخترم . . .
. . .
. . .
. . .
و اینک ایمان آوردم . . .
این روزها به خود می گویم...
به پروانه ها فکر کن....
عمرشان کوتاه است....
ولی در همان مدت کوتاه...فقط پرواز می کنند....پرواز!
پس زندگی کن....
حتی کوتاه....
هر سال یه جور حضور سبز بهار در من جاری میشه...
یه بار با یه ماهی قرمز تو تنگ بلور....
یه بار با روبانهای رنگارنگ....
گاهی با رنگ کردن تخم مرغ ....
پارسال وقتی یه گلدون گل شب بو خریدم و آوردم خونه...
عطر ملایمش که تو فضا پیچید...
سبز شدم....
و بهار در من جاری شد....
امسال هنوز نشونه ای ندیدم برای حضور بهار...
منتظرم...منتظرم ببینمش....
دوست ندارم تو سرمای سخت زمستون بمونم....
یه نشونه...
فقط یه نشونه میخوام....
دوست دارم بهار را باور کنم....
سریع تر از شهاب گذر کنم از این لحظه های سرد...
می دانم نباید به کسی امید داشت که هیچ وقت نیست...
باید خودم را به آفتاب بسپارم...
تا بر من بتابد و مرا ذوب کند...
دوباره متولد شوم...
این بار نخواهم گذاشت بهار از من جدا شود...
بگو کجا هستم؟؟!
اگر مرا دیدی...
اگرمرا پیدا کردی....
به من اطلاع بده....
نگرانم....
نگران خودم....
مدتهاست گمشده ام...
فقط کسی نیست مرا پیدا کند....
دانشمندان آنچه را که هست کشف می کنند....
و مهندسان آنچه را که نیست خلق می کنند....
روز مهندس مبارک....
به ویژه برای همسرم.....
روزت مبارک.....
...
28 سال پیش....
در چنین روزی به دنیا آمدم.....
هیس...... مگر نمی بینی....سکوت می شکند......