خلاصه کتاب «خانواده» رهبر انقلاب (برگرفته از خبرگزاري مهر)

بعضی کتاب‌ها خیلی زود بر سر زبان ها می‌افتد. کتاب هایی که بسیار خواندنی‌اند ولی شاید فرصت خواندن این کتاب ها را نداریم. آخر هفته ها می‌توانید بخش هایی از یک کتاب خواندنی را در «مجله مهر» بخوانید:

خانواده به عنوان اصلی‌ترین و ابتدایی‌ترین رکن از ارکان جامعه همواره از سوی اندیشمندان و متفکّرین مورد توجه بوده است. چرا که رشد و تعالی هرچه بیشتر آن به صورت مستقیم بر سیر پیشرفت یک کشور موثر بوده و هست. این نهاد مقدس که سابقه تشکیل آن بسیار قدیمی‌تر از دیگر نهادهای اجتماعی است، به عنوان سلول بنیادین پیکره‌ی جامعه، به خاطر جایگاه بسیار مهم و اثرگذارش یکی از مواردی بوده که حضرت آقا در جایگاه رهبری جامعه اسلامی که هم واجد شأن حکمرانی بر امور کشور و هم حکمرانی بر دل‌ها مردم جامعه است، نسبت به آن دغدغه‌های فراوانی داشته‌اند. این دغدغه‌ها در قالب بیش از یکصد سخنرانی در مناسبت‌های مختلف از جلسات خطبه‌خوانی عقد گرفته تا نشست‌های اندیشه‌‌ی راهبردی با موضوع زن و خانواده و جلسات با بانوان نخبه ایراد شده‌اند و بیانگر دیدگاه ویژه ایشان پیرامون مسئله خانواده و سبک زندگی دینی در آن است. اما گردآوری و ارائه این سخنرانی‌های پراکنده در قالب یک مجموعه خواندنی و دلنشین که بتواند در اختیار گروه‌های مختلف جامعه قرار گیرد، یکی از موضوعاتی بود که در سال گذشته برای اولین بار از سوی موسسه صهبا مورد توجه قرار گرفت. این موسسه که تمرکز اصلی فعالیت‌هایش بر تحقیق و تفحص در منویّات و دیدگاه‌های مقام معظم رهبری است، با استفاده از روش کتاب سازی و با استفاده از مجموعه‌ای از سخنرانی رهبری انقلاب، کتابی را به شیوه «ساخت یک جلسۀ مطوَّل مَطوی در محضر مقام معظم رهبری» تولید و منتشر کرده است و نام آن را «خانواده» گذاشته است. در واقع این روش با استفاده از یک پروسه چند مرحله‌ای تحقیق در بیانات ایشان و با چینش خاص این بیانات در پشت سرهم یک جلسه سخنرانی طولانی و پیچیده را پدید آورده است که خواننده با مطالعه آن اصلاً احساس گسستگی در میان بیانات را ندارد و گویی که همه این سخنرانی طولانی در یک جلسه ایراد شده است. بخش‌های خواندنی کتاب «خانواده» این کتاب ۱۲۸ صفحه‌ای به شکلی تالیف شده است که مخاطب آن، فقط زوج‌های جوان نیستند و هرکس می‌خواهد خانواده‌ای تشکیل دهد، یا تشکیل داده و در ابتدای راه است، یا سال‌هاست که زندگی مشترک را شروع کرده و اکنون در فکر زندگی مشترک فرزندان است، می‌تواند مخاطب آن باشد.

کتاب خانواده، که به عنوان محور دوره دوم مسابقه کتابخوانی «کتاب و زندگی» نیز انتخاب شده است، تاکنون بیش از هفده بار تجدید چاپ شده است و ۱۵۰ هزار جلد از آن روانه بازار کتاب شده است. با هم بخش‌هایی از این کتاب را می‌خوانیم:

خاطره اي از كتابخانه

اواخر فروردين ماه بود. قدري كتابخانه شلوغ شده بود سالن مطالعه پر مي شد از دانش آموزاني كه براي كنكور خودشان را آماده مي كردند و هر روز هم شلوغ تر ميشد به طوري كه عده اي صبح زود و قبل از بازشدن كتابخانه پشت درب، منتظر مي ماندند كه زودتر جايي براي خودشان بگيرند. بيشتر بچه ها هم ناهارشان را با خودشان مي آوردند و در كتابخانه مي خوردند. حياط كتابخانه بزرگ بود و بچه ها ناهار را در گوشه اي از كتابخانه مي خوردند. يك روز كه شيفت ظهر بودم. وقتي وارد كتابخانه شدم دو نفر دختر خانم تازه وارد را ديدم كه با شيطنت و شوخي و خنده در حال صحبت كردن و خوردن ناهار بودند. به نظرم مي آمد كه دانش آموز مقطع راهنمايي باشند. بي تفاوت از اين حادثه وارد كتابخانه شدم. آن روز و چند روز بعد نيز اين دو نفر را با همان روحيات شلوغ و پرانرژيشان در كتابخانه زياد مي ديدم. تا اينكه يك روز كه در حياط كتابخانه در حال خوردن ناهار بودند به ايشان گفتم كه چرا اينقدر شلوغ مي كنيد شما كه به كتابخانه آمديد چرا مثل بقيه از اين زمان استفاده نمي كنيد و كتاب و درستان را نميخوانيد و قبل از شنيدن پاسخ از سوي ايشان، مجددا وارد كتابخانه شدم. روز بعد يكي از همكارانم مي گفت كه غزل و حديث (البته اگر در ذكر نامشان اشتباه نكنم) از حرف هاي ديروز شما ناراحت شده اند و فكر كردند كه شما برداشت خوبي از ايشان نداريد و آنها را دانش آموزان تنبل و درس نخواني قلمداد كرده ايد. با حالت خنده گفتم كه خيلي شلوغند و به نظرم مزاحم درس خواندن ديگران مي شوند و تذكر من هم به نيت خيرخواهانه و براي استفاده بهتر از زمانشان بوده و برداشت بدي هم نداشتم. همكارم در پاسخ گفت كه مي دانيد كه هر دو نفرشان دانش آموز تيزهوشان هستند. و امسال كنكور دارند. غزل رشته رياضي و حديث رشته تجربي. واقعا تعجب كرده بودم اصلا فكر نمي كردم كه كنكوري باشند يعني اصلا به ظاهرشان نمي خورد كه دبيرستاني باشند تا برسد به اينكه كنكوري!؟

همان روز دوباره آنها را ديدم البته قدري از شلوغيشان به صورت تصنعي كم شده بود. خودشان آمدند و گله كردند و گفتند ما دانش آموزان تنبلي نيستيم و وقتمان را هم هدر نمي دهيم. من هم زمان را مناسب ديدم و به ايشان گفتم با حرف كه نمي شود شما اگر راست ميگيد با كنكور ثابت كنيد كه درس خوان هستيد و وقتتان را هدر نمي دهيد. يكي از همكاران نيز كه هم شيفت بنده بودند نيز ناظر بر اين حرفا بود. البته اين دو نفر با توجه به روحيات خاص و شلوغ و پرانرژي كه داشتند در پاسخ خيلي محكم گفتند كه حتما، حالا مي بينيد كه ما چه مي كنيم. به خاطر اين حرف شما هم كه شده بايد كنكور قبول بشيم. خلاصه اينكه هر روز كه بنده اين دو نفر را مي ديدم چند دقيقه اي را كه براي استراحت از سالن مطالعه خارج مي شدند با بنده و همكارانم صحبت مي كردند و از همتشان براي اثبات ادعايشان مي گفتند و هر از چند گاهي نيز از نگاهشان به عالم و بيان حرفهايي كه نشان ميداد كه واقعا ايشان تيزهوش هستند در صحبت هايشان شواهدي مشاهده مي شد. يادم هست در ارديبهشت ماه به خانم غزل كه به نظرم قدري با دوستش حديث متفاوت تر بود كتابي را براي مطالعه معرفي كردم. كتاب دختران آفتاب نوشته دكتر بانكي. فكر مي كردم دختري با اين نوع فكر و با اين انرژي حيف است كه مطالب مفيد اين كتاب را نخواند. البته مطمئن نبودم كه از كتاب خوشش بيايد اما اميدوارم بودم و خيلي هم تاكيد مي كردم كه همه كتاب را بخواند و نظرش را هم بگويد. به لطف خدا پس از دو سه هفته كتاب را خواند و بسيار نيز از بابت معرفي كتاب تشكر كرد و درخواست معرفي كتاب ديگري را داشت.

بعد از اتمام كنكور ايشان را نديدم و در زمان اعلام نتيجه، خيلي از بچه ها مي آمدند و اخباري را ضد و نقيض از يكديگر مي گفتند و بعضي ها هم كه نتيجه نگرفته بودند نمي آمدند و من نيز اصلا در خاطر نداشتم كه احوال آن دو نفر را بپرسم و از نتيجه كنكورشان با خبر شوم تا اينكه يك روز مردي ميانسال براي بازگشت چند كتاب درسي كه متعلق به دخترش بود به كتابخانه آمد. و بابت تاخير در بازگشت كتابها ضمن عذرخواهي خودش را معرفي كرد و من باز نشناختم. اما همكارم او را شناخت و سريعا از نتيجه كنكور دخترش از او سوال كرد. او پدر خانم حديث بود همان دختري كه رشته تجربي بود. پدرش در پاسخ گفت كه رتبه ي1000 و پزشكي كرمانشاه قبول شده. همكارم با عجله از نتيجه كنكور دوستش غزل پرسيد همان دختري كه رشته رياضي بود. اما پدر خانم حديث بي اطلاع بود. بعد از رفتن پدر خانم حديث، همكارم كه از كتابداران خانم بودند مشتاق كسب خبر از نتيجه كنكور حديث بودند اما متاسفانه كسي خبر نداشت انگار نقل مكان كرده بودند به محله ديگري.

پس از چند روز خانم حديث و غزل با هم به كتابخانه آمدند و معلوم شد كه خانم غزل هم رتبه 300 و رشته مهندسي در يكي از دانشگاههاي صنعتي تهران قبول شده اند.

انگار سالها گذشته بود و اين دونفر جاافتاده تر از گذشته بودند و آن شيطنت گذشته را نداشتند. هم خوشحال بودند و هم تشكر مي كردند. ما نيز خوشحال بوديم و خدا را شكر كرديم.

معرفي كتاب "اقيانوس مشرق"

آب درون مشك تمامي ندارد. هرچقدر مي نوشد و يا به ديگران مي نوشاند تمام نمي شود. عمران ابن داوود اين مشك را زماني كه به دنبال آب حيات مي گردد و در اين مسير در بيابان و برهوت گم مي شود از فردي ناشناس دريافت مي كند كه هم او را سيراب مي كند و هم به او راه يك بلد را نشان مي دهد يعني يك پينه دوز.

"مرد می‌گوید: آیا تو عِمران پسر داوودی؟ عمران در اوج درد می‌خندد و می گوید من تشنه‌ام. تشنه پسر تشنه، در تمام سرزمین ایران زمین آن که تشنه تر از همه است، منم!... مرد مَشکی پر از آب را به سوی عمران می گیرد و می گوید این هدیه ای است از علی بن موسی الرضا و این آغاز حکایتی است که زندگی عمران را در ادامه دچار تحول اساسی می کند. در همین صحنه گفت و گویی بین عمران و مرد صورت می گیرد که مرد خود را پیک علی بن موسی الرضا معرفی می کند. اما با توجه به وقایع بعدی داستان مخاطب متوجه می شود که آن شخص خود علی بن موسی الرضا بوده که عمران با او رو به رو شده است. عمران مشک را از آن مرد ناشناس می‌گیرد و از او می‌شنود که باید چهل قدم پیش برود و به خانه پینه دوز برسد. در آن بیابان و برهوت وسیع تا چشم کار می‌کند بیابان است و حتی روستایی از دور پیدا نیست اما عمران قدم چهلم را که برمی دارد خودش را بر در خانه‌ای می‌بیند و بیهوش می‌افتد"

عمران از درياي جنوب به راه افتاده و به سمت درياي شمال حركت مي كند و به دنبال آب حيات يعني همان زندگي جاودانه است كه در اين مسير و پس از طي مسافت زياد و برخورد با بسياري مشكلات روبرو مي شود. در بيابان گرم و سوزان گم مي شود و هرچه ميگذرد سرابهاي بيشتري مي بيند. به قدري تشنه است كه رمقي برايش نمانده و به زمين مي افتد كه در اين زمان فردي ناشناس به او نزديك مي شود و مشكي پر از آب را به او مي دهد و مي گويد اگر چهل قدم ديگر از اين سمت بردارد به درب خانه ي پينه دوز مي رسد كه او مسير درست آب حيات را كه در قلعه اي قرار دارد به او نشان مي دهد ...

عمران شيعه نيست و از مذهب شيعه نيز چيز زيادي نمي داند اما اتفاقاتي كه برايش افتاده و رفتار مهربانانه و حرفهاي جالب پيرمرد او را روز به روز مشتاق تر مي كند كه بيشتر بداند. او از اين حرفها كه پيرمرد مي گويد تا به حال نشيده است.

" وفاداری نویسنده به احادیث و روایات اسلامی است که مخاطب در طول داستان اکثر آنها را اززبان پیرمرد پینه دوز می‌شنود. شخصیت عمران در این داستان بیشتر پرسشگر و در ادامه شنونده است. اما پیرمرد پینه‌دوز پردیالوگ‌ترین شخصیت داستان است. او از همان ابتدا مداوم توضیح می‌دهد و استدلال می‌آورد تا شخصیت واقعی حضرت امام رضا(ع) را به عمران بشناساند"

عمران استدلال های درست و احادیث و روایت معتبری که از زبان پیرمرد پینه دوز می شنود، به شناخت عمیقی از حضرت امام رضا(ع) می رسد، مشتاق دیدار آن حضرت می شود، اما زمانی به نزدیکی خراسان می رسد که می شنود آن حضرت در خراسان به زهری مهلک مسموم شده است. در این لحظه است که آن مشک سرنوشت ساز از دست عمران می‌افتد و آب جرعه‌جرعه بر خاک می‌ریزد. پاهای عمران سست می‌شود و زمین می‌خورد. جوانی بالای سرش زانو می‌زند و سر عمران را به دست می‌گیرد و در چشم‌های عمران نگاه می‌کند و می‌گوید: فرمود به دوستان من بگویید که رسول خدا از جبرئیل و او از خداوند شنیده است که خداوند یکتا فرموده است که ولایت علی بن ابی‌طالب قلعه‌ استوار من است. پس هر که در این قلعه وارد شود از عذاب من در امان خواهد بود. عمران به آسمان نگاه می‌کند و زیر لب می‌گوید: قلعه!... با صدایی که بغض دارد می‌گوید دیر آمدم آقا... مرا در قلعه‌تان جایی هست؟! و به این شکل روایت داستان اقیانوس مشرق به پایان می رسد.

«اقیانوس مشرق» در 232 صفحه با شمارگان سه هزار نسخه و قیمت هفت‌هزار تومان از سوی انتشارات «عصر داستان» منتشر شده‌است.

راهكار كدخدامنشي

بسياري از كارها و گره هايي كه در زندگي ما آدمها بوجود مي آيند را مي توان به دليل اشتباهاتي دانست كه از سوي خودمان سر مي زند و اين مشكلات را به نوعي مي توان حاصل دست رنج! خود فرض كرد. و اين مطلب با توجه به ذات انسان و آدم بودنش طبيعي است. اما نكته مهم اين است كه اين مشكلات را چگونه بايد حل كرد و به نتيجه درست رسانيد. گاهي آنقدر گره كور پيدا شده و آنقدر تفسير و برداشتهاي مختلف صورت گرفته كه حق و واقعيت كاملا پوشيده و محو شده است و دست يافتن به آن را مي توان غيرممكن دانست. و در اين حين باز اشتباه مجددي كه از سوي همين آدم رخ مي دهد اصرار اوست بر پيدا كردن و رسيدن به حقي كه شواهد و قرائن روشني براي اثباتش وجود ندارد.

البته عناويني چون حق و عدالت عليرغم واقعيت، وجود، ارزش و احترامي كه دارند در بسياري موارد دست نايافتني هستند و از طرفي دست يافتن به آنها كاريست دشوار و البته پذيرش آن براي بسياري از آدمها از همه دشوارتر

و اين همه زور آدمي براي رسيدن به حق (كه عموما هم به جايي نمي رسد) كه موجب رضايت و آرامش او نيز نمي شود و اينقدر تلاش براي چيزي كه آرامش و رضايت نيز در آن نيست قدري جاي تامل دارد.

در دادگاهها قرار است كه حق به حقدار برسد و عدالت اجرا شود و خارج از اينكه آيا اين اتفاق مي افتد يا نه، نگراني و اضطراب و سختي هاي بسياري را به دنبال دارد و عموما دردسرش و ضررش بيش از راههاي ديگر است.

يادم هست در كتاب نون و القلم جلال آل احمد نوشته بود "هر كاري از كارهاي دنيا اگر كدخدامنشانه حل شد، شده. وگرنه تا روز قيامت هم حل نمي شود."

و واقعا همينطور است. در دعواها و تنش ها و اتفاقات بين بني بشر، انتظار عدالت و رسيدن به حق به معناي واقعي تقريبا غيرممكن است و با اين نگاه نه اختلافي حل مي شود و نه نتيجه اي حاصل مي شود بلكه يا به زور قانون و يا عامل ديگر، حكمي صادر شده كه نتيجه اش در بيشتر موارد، عدالت و حق نيست.

راهكار اصلي و حل و فصل كننده، همين شيوه كدخدامنشي است كه به نوعي مي توان نام آن را به قول فقها، "راه حل مصالحه اي" ناميد يعني هر دو طرف تا حدودي از حق و حقوق خود كوتاه آمده و به نوعي با هم كنار آيند و به هم راضي شوند كه نتيجه اش رضايت و آرامش بعد از تنش است. شرعا و هم عرفا مشكل حل شده و حكمي نيز به آن معناي دادگاهي صادر نمي شود و كسي هم احساس تضييع حق خود را ندارد بلكه احساس رضايت و گذشت همراه با رسيدن به حقي نسبي و احتمال آشتي بين طرفين با رضايت كامل حاصل مي شود.

و صلح بين مومنين شيرين تر و گواراتر است. آن هم صلحي كه در آن حقي پايمال نشده و با چاشني گذشت دوطرفه و عطوفت و اطمينان همراه است.

(البته موضوع جرائم بزرگ و مفاسدي كه مشخص و مبرهن هستند و لازم به صدور حكم قطعي و اجراي قوانين را دارند از اين راهكار مستثناست)

من و كتابداري

رضايت شغلي من به عنوان يك كتابدار هر روز كه مي گذرد بيشتر از گذشته مي شود و بيشتر لذت مي برم شايد در نگاه اول مشكلاتي ديده شود اما دقيق تر كه نگاه كنيم سلامت و آرامشي كه در اين محيط كاري (كتابخانه) وجود دارد كمتر جايي يافت مي شود.

در اين شغل نكات ظريف و روشني وجود دارد كه در پرده ي برخي ناملايمات گم شده و ديده نمي شوند و اين مسئله در برخي افراد و كتابخانه ها موجبات بروز مشكلات و نگراني ها را ايجاد كرده است. و لازم است دقت و ذكاوت بيشتري هزينه گردد تا رضايت و لذت مضاعف از وضعيت موجود حاصل شود.

هستند افرادي كه به جهت داشتن افكار غلط و نادرست و عموما از روي جهالت و نه از باب عناد، با رفتار و گفتار خود موجب صلب آرامش از خود و ديگران مي شوند. كه متاسفانه اين گونه افراد درهمه جا حضور دارند و تعدادشان هم شايد كم نباشد. لذا اين موارد را مي توان از دسته موارد عمومي و مبتلابه جامعه دانست و نه مختص به يك محيط خاص مانند كتابخانه. و برخورد مناسب ديگران مي تواند در اصلاح و تغيير روند غلط ايشان تاثير مثبت داشته باشد.

كتابخانه محيطي فرهنگي و آرام است و كمتر مكاني اينچنين خاص در اين دنياي شلوغ و غير آرام مي توان يافت. چرا كه قاعده دنياي امروز و سبك زندگي اين دوران با افزايش ترافيك كاري و كاهش احساسات عاطفي و انساني و نگاهي صرف مصرف گرايي و فردگرايي و كاميابي بدون توجه به ديگران است. شهرها روزبه روز شلوغ تر مي شوند و مردمان روز به روز از يكديگر دورتر و غافل تر. و در اين ميان كتابخانه را مي توان گنجي نهان و كمياب تلقي كرد. 

كتابخانه را همه انتخاب نمي كنند و خيلي ها حتي يك بار هم به كتابخانه نيامده اند و اصلا نمي دانند كتابخانه چيست! بسياري افراد نيز مدتهاي زيادي بي تفاوت از كنار كتابخانه ي محل زندگيشان بي خبر و بي توجه مي گذرند و آنقدر ذهنشان در گير و دار مشكلات زندگي است كه حتي شايد از ايشان آدرس كتابخانه را بپرسيد پاسخ روشني را نگيريد.

اين روزها غالبا افرادي كتابخانه را انتخاب مي كنند كه به دنبال مكاني آرام براي خواندن كتابهاي درسيشان هستند و يا از فرط بي كاري در منزل به كتابخانه رو آورده اند كه دسته دوم را بيشتر خانم هاي خانه دار تشكيل مي دهند. عده اي نيز به قصد تحقيق و پژوهش به كتابخانه مي آيند و تعدادشان نيز اندك است. و دسته مهم و متاسفانه مهجور را كودكان تشكيل مي دهند.

اين افراد، وضعيت و هدفشان از ورود به كتابخانه مشخص و معلوم است و كتابدار مي داند كه با چه كسي و يا كساني روبه رو است و اين يعني مخاطب و ارباب رجوع در كتابخانه ها افرادي هستند كه از چند طيف محدود تشكيل شده و نيازمند، با علاقه و هدفمند به كتابخانه مي آيند و اين يعني كتابدار با هركسي و هر مراجعه كننده اي ارتباط ندارد كه خود اين مسئله را مي توان يكي از نقاط قوت شغلي كتابدار عنوان كرد. البته باز هم عرض مي كنم كه امكان وجود افرادي با رفتار و برخوردهاي غيرعادي و نامناسب در كتابخانه مانند بسياري از مكان هاي عمومي ديگر وجود دارد كه با تدبير، مديريت و برخورد صحيح مي توان بسياري از مشكلات را حذف كرد كه برخي به كتابدار بر مي گردد و برخي نيز مربوط به مديريت كلان مجموعه و زيرساخت ها مي شود. اما در هر صورت كتابخانه محيطي است با چالش كمتر از ديگر محيط هاي عمومي.

ما آدمها مادام كه در نعمت به سر مي بريم قدرش را نمي دانيم و به محض خروج از نعمتي كه مدتها در اختيارمان بوده و از آن بهره مي برديم و البته نمي شناختيمش، تازه شصتمان با خبر مي شود كه عجب! چقدر غافل بودم و چقدر ناشكر و آرزوي برگشت به همان دوران را داريم كه البته تجربه گوياي اين مطلب است كه در صورت بازگشت نيز پس از مدت زماني كوتاه، آش همان آش است و كاسه همان كاسه. يعني روز از نو روزي از نو، ناسپاسي و بي توجهي آغاز مي شود.

برخي شغلها مانند عطر فروشي و گل فروشي هميشه از طراوت و تازگي و نشاط برخوردارند و فروشنده عليرغم كسب و كار، هميشه در حال لذت بردن از تصاوير و رايحه هاي خوش و زيباست و اين مسئله در ظاهر و باطنش تاثير مثبت مي گذارد. و افرادي به سراغ اين شغلها مي روند كه اهلش باشند و روحياتشان و رفتارشان متفاوت است با ديگران، اگر فروشنده اي نيز بدون رغبت بيايد، پس از مدتي او نيز از تاثيرات فضا، روحياتش تغيير مي كند. از طرفي مشتري اين شغلها آدمهاي خاصي هستند يعني همه مردم متاسفانه اهل گل و يا عطر خريدن نيستند و برخي پندارشان اين است كه پول دادن براي اينها يعني حرام! كردن پول. كتابداري و ارتباط دائمي با كتاب نيز شغلي شبيه گل فروشي است. هم مخاطبش همه كس نيست و هم داراي لذت و تاثيرات مثبت است.

ديدن آدمهاي كتابخوان مي تواند جالب و ديدني باشد و در عين حال عاملي براي حركت و پويايي و مشوقي براي تفكر بيشتر 

كم سخن گفتن و سكوت در كتابخانه نوعي فرهنگ و آداب است كه اين روزها قدري ناياب است.

كتاب در عين سكوت مي آموزد و اين را بايد از كتاب آموخت.

بيشترين تصاويري كه ديده مي شود كتاب است و كتابخوان

گاهي كتابي فرد را فرا مي خواند و انگار درخواست مي كند كه مرا بخوان

گشت زدن در جاده هاي كتاب (قفسه ها) عليرغم لذت، پر است از ديدني هاي زيبا و قابل تامل

 

 

 

 

سبك زندگي با نگاه دكتر داوري اردكاني

 

مقاله اي كوتاه با عنوان " سبك زندگي و پندار خطرناك ما" از دكتر داوري اردكاني را خواندم. ظاهرا چند تن از جوانان دست اندركار نشريه سوره انديشه به سراغ ايشان مي روند و از سبك زندگي از ايشان سوال مي كنند و درخواست نوشتن مطلبي در اين خصوص را از ايشان دارند و ايشان نيز مطلبي كوتاه اما پرمغز را مي نگارند. چند نكته قابل تامل در اين كوتاه مقاله يافت مي شود كه در چند خط عرض ميكنم:

قبل از ذكر نكات، يادآور مي شوم كه رويكرد ايشان به اين مسئله نيز همانند ديگر موارد است يعني رويكردي دوگانه همراه با بيم و اميد. مسئله را در دو بعد عادي (روزمره) و بنيادي بيان مي كند و بعد روزمره اش را بي نتيجه و به ايجاد چند پرسش اساسي در بعد ريشه اي و اساسي مسئله مي پردازد. و اين نوع رويكرد از جهاتي مفيد و لازم است چرا كه بدون شناخت ريشه و اساس يك موضوع، هرگونه اقدامي محكوم به شكست است و يا حداقلش اين است كه نتيجه اي را كه بايد به دنبال ندارد. اما عدم وجود راهكار عملياتي براي اكنون و زمان حال جامعه نيز قدري بيم آور است.

1-    در ابتداي امر به اين نكته اشاره دارد كه شيوه و سبك زندگي امروز متناسب و بر قاعده دوران جهاني شدن مصرف است. يعني دوران و جهاني كه در آن اصلي و مهمي به نام مصرف وجود دارد. و قدري تامل در شيوه و سبك زندگي مردمان به خوبي نشان از اين مطلب است كه وابستگي ها و تغييرات حاصل در ايجاد سبك زندگي موجود به جهت نياز به مصرف است.

2-      ايشان سوال و مراد از سبك زندگي را به دو گونه بيان مي كنند و به هر كدام نيز پاسخي مي دهند. اول اينكه "سبك زندگي صرف به معناي عملي" كه اين را يك مسئله جدي و مهم نمي بيند:  اگر منظورتان روگرداندن از سبک زندگی غربی است، حق دارید که آن را نپسندید، اما این سبک زندگی از لوازم تجدد و جلوه‌‌‌‌ی جهان جدید، بلکه عین آن است. و اگر بخواهید مستقیماً به مقابله‌‌‌‌ی با آن بروید، حداقل زیانش این است که زحمت بی نتیجه می کشید و از عهده‌‌‌‌ی کار بر نمی آیید، و اگر بر آیید، مقصود شما با آن حاصل نمی شود.

و دوم اينكه "توجه به باطن و تغيير در آن" است كه يك كار جدي و اساسي است و مهم نيز همين نوع نگاه است: سبک زندگی غربی، ظاهر جهان متجدد است. آیا می خواهید ظاهر را بی‌‌‌‌توجه به باطن تغییر دهید؟ یا آن را به جای باطن بگذارید؟ و می پندارید که با تغییر ظاهر، آن هم سطحی ترین تغییرها، می توان به جنگ باطن رفت و بر آن غلبه پیدا کرد؟ حفظ ظاهر واجب است اما ظاهر را با پیروی باطن می توان حفظ کرد.

 شیوه‌‌‌‌ی زندگی کنونی وقتی از هم می پاشد و راهش بسته می شود که سرچشمه‌‌‌‌ی پدید آمدنش پیدا آید. فنای هر یچزی عین بازگشت به اصل و مرجع آن است. پس به فکر باطن این شیوه‌‌‌‌ی زندگی باشیم و اصل و فرع و ظاهر و باطن را باهم در نیامیزیم.

3-    سبك زندگي فعلي را در همه جاي جهان سبك و شيوه ي غربي مي داند و با تغيير در ظاهر اين سبك مانند تغيير در پوشش و برخي مناسك و رفتارها، تغييري در اصل و اساس اين نوع و سبك از زندگي رخ نخواهد داد. ايشان تغيير در ظواهر را باعث دگرگوني و تغيير در اصل موضوع سبك زندگي نمي پندارد و تغييرات ظاهري را از نوع بي نتيجه مي داند: اکنون شیوه‌‌‌‌ی زندگی در همه جا شیوه‌‌‌‌ی غربی است و شما حق دارید که شیوه‌‌‌‌ی موجود را نپسندید و نپذیرید اما اگر جهانی بودن این معنی را نمی پذیرید، می گویم اکنون همه جا شهر الکترونیک است و مگر نیست؟! با پوشیدن پیراهن بدون یقه، و لباس بدقواره، و دم پایی به جای کفش، و به صرف رجوع به بعضی مراسم و آداب، خللی در اساس شیوه‌‌‌‌ی زندگی غربی وارد نمی شود.......  جهان را با تغییر ظواهر آداب و عادات دگرگون نمی توان کرد.

4-    در عين اينكه ساده زيستي را يك عادت و منش درست اخلاقي و ديني مي پندارد اما چنين رفتاري را در اين دوران، رفتار موثر و ثمربخشي نمي بيند و حتي اين عمل را بدون توجه به دلايل و موانع فراموشي آن در دنياي امروز خطرساز مي داند:  ساده زیستی که در عالم دینی و در اخلاق جایگاه رفیع دارد، در شهری که قوانین تکنیک و الکترونیک بر آن حاکم است عملی نمی شود. در این وضع می توان گفت که چه فایده دارد که آدم لباس ساده بپوشد و غذای ساده بخورد اما ناگزیر و به ضرورت، آخرین دستاوردهای تکنولوژی را مصرف کند و… وقتی از ساده‌‌‌‌زیستی می گوییم باید بیندیشیم که چرا ساده‌‌‌‌زیستی از یاد رفته است و موانع آن یچست و چگونه می توانیم به آن بازگردیم بدون این تذکر اگر در مورد آن غلو شود چه بسا که کار به اشتباه‌‌‌‌های بزرگ بینجامد.

5-    پارسايي و زندگي پرهيزكارانه را در عين قداست و صحت، در دنياي امروزي ممكن نمي داند البته استثنائاتي كوچك نيز برايش قائل است اما كليت اين نوع زندگي را به جهت عدم وجود شرايط آن مقدور نمي داند. و توجه به فكر و فرهنگ مردم را مهمتر و موثر تر از به قول خودشان خور و خواب مردم مي دانند: در جهانی که اکنون دائر است، شرایط پارسایی فراهم نیست و کسانی که همه‌‌‌‌ی آن شرایط در وجودشان جمع باشد، اگر باشند، تعدادشان بسیار اندک است. پس به جای اینکه نگران طرز خور و خواب مردمان باشیم، نگران فکر و فرهنگ در این جهان باشیم و بدانیم که شیوه‌‌‌‌ی کنونی زندگی در همه‌‌‌‌جا شیوه‌‌‌‌ی زندگی غربی است.

بنده ضمن استفاده ي هميشگي از مطالب مفيد و ارزشمند اين استاد بزرگ فكر و انديشه چند سوال در اين مقاله كوتاه برايم بوجود آمد. اول اينكه با توجه به تاثير مصرف به عنوان مهم ترين ابزار دنياي امروز كه به نوعي منتقل كننده  تفكر غربي بوده و وابستگي مردم را به دنبال دارد، تغيير در اين روند بي نتيجه خوانده مي شود. گرچه در دنياي الكترونيك و سيستمي امروز كليه امور دنيوي و ارتباطات و تعاملات فردي و اجتماعي مردم وابسته شده اما تغيير در رويكرد فردي و به نوعي خودسازي و تقويت باورهاي هويتي و اعتقادي افراد از طرق مختلف مي توانند نوع اين ارتباط و حتي فهم و شيوه وابستگي را تغيير دهد و هدف و رفتار ارتباطي منطقي و همراه با نتيجه را به دنبال داشته باشد.

از طرفي اينكه استاد در خصوص تغيير در فكر و فرهنگ مردمان و اهميت اين موضوع نسبت به شيوه و سبك زندگي عملي را مطرح مي كنند و توجه به باطن و تغيير در آن را به عنوان راهكاري صحيح و درست گوشزد مي كنند ضمن اينكه تذكري بجا و اساسي است اما نوع نگاه ايشان در اين خصوص قدري بيمناك و در مواردي دست نيافتني است اينكه عالمي ديگر و آدمي ديگر بايد جست تا كه تغييري حاصل شود و اينگونه است كه بدون زحمت و تكلف تغيير حاصل آيد. نگاهي عملياتي براي وضعيت فعلي نيست و اينكه اين انتظار چگونه بايد به سر آيد قدري تامل برانگيز است.

به هرحال ايجاد پرسش و درگير نمودن ذهن افراد با يك مسئله و بيان پيچ و خم هاي آن و ربطش به اصل و اساس عالم از خصوصيات استاد داوري است. 

 

زمان شناسي

يكي از نكات مهم و تاثيرگذار در تقدير آدم ها زمان شناسي است آدمهايي كه زمان شناس هستند حال و روزشان روبه راه تر است از ديگراني كه اين خصلت را ندارند. شايد نام ديگري كه مي توان براي زمان شناسي انتخاب كرد، فرصت شناسي باشد. فرصت نيز مانند زمان برگشت ناپذير و در حال گذار است و تكرار نمي شود و اگر نشناسيمشان به افسوس و اندوه مبتلا مي شويم.

تربيت آدمي در روزگاران گذشته عليرغم نبود بسياري از امكانات و شرايط مطلوب فعلي چه از لحاظ مادي و چه از لحاظ علمي، تربيتي كاربردي و عملي بوده چرا كه آن عامل مهم و نتيجه بخش در تربيت يعني "عمل" دخلش بيستر بوده است تا سخن و ديگر موارد. لذا قديمي ها فرصت ها را بهتر از امروزي ها مي شناسند و البته مي شناختند و حال و روزشان نيز از امروزي ها بهتر بوده و هست چه اوضاع ماديشان چه اوضاع روحي شان و چه حال و احوال جسمشان.

عدم توجه به اين مسئله كه انسانها در طول مدت عمر و زندگيشان در معرض و برابر فرصت هاي زيادي قرار مي گيرند و زمان(فرصت) مشخص و مقرري را دارند و با تندي (سرعت) و بي توجه از كنار يكايك فرصت ها و موقعيت هايشان مي گذرند سبب خسران و افسوس فراواني مي شود و زندگي را سخت تر از آنچه كه هست و بايد باشد خواهد كرد. لذا اندكي دقت و توجه بيشتر مي تواند موجب افزايش رضايت و آرامش و تغيير به سمت مطلوب در مسير زندگي گردد.

فرصت ها هميشه از نوع لذت بخش و نشاط آور نيستند و گاهي جنسشان تلخ و آزار دهنده است اما مهم اين است كه بستري است براي رخدادها و فرصتهاي بهتر.

فرصت ها خصوصياتي دارند كه با شناخت هرچه بهتر و بيشتر آنها زمينه ي استفاده و توجه به آنها مساعد خواهد شد:

1- كوتاه و محدودند. فرصت نه هميشگي است و نه ماندگار، يك موقعيت است كه در يك زمان خاص و به يك مدت كوتاه مي آيد و ميرود

امام حسن(ع) درباره غنيمت شمردن فرصت مي فرمايد: «فرصت، به شتاب از دست مي رود و به كندي بازمي گردد». {ترجمه الحياه، ص 382}

 2- فرصت ها هستند كه مي آيند و خلق مي شوند و بر سر راه ما قرار مي گيرند نه اينكه ما به دنبال آنها برويم و يا به دنبال ايجادشان باشيم فقط به ما گفته اند شما از فرصت هايي كه سر راهتان قرار مي دهيم استفاده كنيد و غنيمت بشماريدشان

«قال رسول الله ان لربکم فی ایام دهرکم نفحات الا فتعرضوا لها»{احیاء العلوم، ج 1، ص 134 }
پیامبر اسلام (صلی الله علیه و آله) فرمود:

  «در ایام زندگی شما، اوقات و فرصت های مناسبی را خداوند در اختیارتان قرار می دهد، بکوشید از آن فرصت ها استفاده کنید.»

مولانا با بهره گیری از این حدیث سروده:

گفت پیغمبر که نفحت های حق
اندر این ایام می آرد سبق
 گوش هش دارید این اوقات را
در ربائید این چنین نفحات را
 نفحه ای آمد شما را دید و رفت
هر که را می خواست جان بخشید و رفت
 نغمه ای دیگر رسید آگاه باش
تا از این هم وا نمانی خواجه باش
 
3- فرصت براي همه انسان ها پيش مي آيد و بر سر راه همه قرار مي گيرد و انساني نيست كه از فرصت فرصت بي بهره باشد. و مهم اين است كه شناخته و استفاده شود.
4- فرصت ارتباط مستقيمي با اكنون دارد يعني فرصت ها از جنس اكنون و زمان حال هستند و مهم تر اينكه اكنون نيز يك فرصت است
5- فرصت ها به يكديگر وابسته اند و از دست دادن يك فرصت به معني سوخته شدن چند فرصت همراه با اين فرصت مي باشد. و بالعكس استفاده و بهره بردن از يك فرصت، فرصت هاي همراه ديگري را به ارمغان خواهد آورد.
 

فرصت تا عاشورا هميشه كوتاه است

گفتاری از استاد میرباقری در مراقبه های قبل از عاشورا

فرصت تا عاشورا همیشه کوتاه است. در این فرصت کوتاه باید اهل کاروان، خود را به قافله‌ي امام حسین(ع) برسانند. با محاسبه­ های قبل از عاشورا، انسانی که قصد همراهی با ولّی خدا را دارد باید ببیند، اگر وابستگی و تعلقی حرکت او را کُند می­کند آن را کنار بگذارد. اگر شرطی برای همراهی با امام(ع)دارد، آن را کنار بگذارد و فاصله‌ي بین خود و امام را بردارد.

 

معرفي كتاب " من ديگر ما"

اين روزها عطش و نياز خانواده هاي ايراني با توجه به تغيير در سبك زندگي، مناسبات اجتماعي و تعداد فرزندان و شرايط ويژه زندگي در دنياي امروز (كه به جاي تطابق با نيازهاي كودك با آنها دشمني دارد) براي تربيت صحيح و درست فرزندان بسيار زياد شده است. در اين باره گرچه کتاب های زیادی به رشته تحریر در آمده، که هر کدام سبک و شیوه و روش خاص خود را دارا هستند اما شايد كمتر كتابي را بتوان يافت كه با تكيه بر آيات و روايات و با روشي كاربردي و مصداقي و به نثري روان و ساده نگارش شده باشد. یکی از بهترین کتابهایی را که در مورد تربیت فرزند مي توان نام برد کتاب "من دیگر ما" اثر حجت الاسلام شیخ محسن عباسی ولدی است.مطالعه این كتاب تا حدودي شما را از سایر کتاب های تربیتی بی نیاز میکند و یک چشم انداز تازه، زيبا و جذاب درباره تربيت فرزند را پيشرويمان قرار خواهد داد. مثالهاي (رخدادهاي) كاربردي و ساده اي كه هر روز در زندگي فرزند ما ديده مي شوند اما بي تفاوت و به راحتي و شايد به غلط از كنارشان گذر مي كنيم را در اين كتاب با ارائه رفتار و برخورد صحيح و آسان با آن به عنوان زمينه و بستري براي پرورش و تربيت فرزند مطرح مي شود. اين كتاب علاوه بر ارائه راهكارهاي عملي و شدني، تربيت صحيح را مي آموزد. به اين نكته اشاره مي كند كه تربيت بيش از آنكه گفتني و خواستني باشد با استفاده از رفتارها و گزاره هاي تصويري ما در خانواده شكل مي گيرد. طعم خوش و لذت ارتباط و بازي با بچه ها و تربيت حضوري و مستقيم را مي شود احساس كرد. آنچنان كه پس از مطالعه برخي از بخش هاي كتاب تاسف مي خوري كه چرا آنگونه كه صحيح هم نبوده رفتار كردي و چقدر راحت مي شد  و مي شود كه درست و اينگونه رفتار كرد.

نامگذاري زيبا و  پرمعناي كتاب هم خود گوياي پيام و از ديگر نكات مثبتش مي باشد.

 اين كتاب در 5 جلد و به همراه يك ضميمه كه ويژه جلد چهارم است به چاپ رسيده است.  جلد اول كتاب به مشکلات تربیت در دنیای امروز/ مبانی تربیت دینی/ نقش رفتار والدین در تربیت فرزند پرداخته است. جلد دوم، محبت و آثار آن در تربیت فرزند/ چرا محبت نمی کنیم؟ / دلایل اثر نکردن محبت / شیوه های ابراز محبت و جلد سوم درباره  آثار آزادی کودکان/آثار محدودیت های بی جا/چرا فرزندانمان را آزاد نمی گذاریم؟/هنر آزاد گذاشتن کودک و هنر محدود کردن کودک می باشد. جلد چهارم به رابطه بازی با محبت ورزی، چرا بازی بچه ها را جدی نمی گیریم؟، ویژگی های بازی مفید پرداخته شده و جلد پنجم از اين كتاب دراراي بخش هاي: یادداشت پزشکان بر این کتاب/ جایگاه نگاه در تربیت /پیامدهای جسمی تلویزیونی شدن / پیامدهای تربیتی تلویزیونی شدن / دلایل تلویزیونی شدن خانواده ها / برای پیشگیری و درمان تلویزیونی شدن چه کنیم؟/ مي باشد.

مذاکرات هسته‌ای یا کمپین انتخاباتی

نكاتي خواندني و قابل تامل در خصوص وضعيت مذاكرات هسته اي و اهداف پيدا و پنهان آن به قلم مهدي محمدي
http://jahannews.com/vdcir5aprt1avr2.cbct.html