ادامه مطلب
+ تاريخ هفدهم مرداد ۱۴۰۵ساعت 14 نويسنده Maral |


ادامه مطلب
+ تاريخ سیزدهم شهریور ۱۴۰۴ساعت 18 نويسنده Maral |

صد 😍🌱

چقد وقته نیومدم اینجا

چقد اهنگ وبمو دوست دارم 😍

نمیدونم چرا لذت شنیدنش اینجا خیلی بیشتره

یاسمن میگفت میام وبت به عشق اهنگت

بچه های قدیمی که دیگه خبری ازتون نیست خیلی دلم براتون تنگ شده

خانوم لبخند عزیزم یادت همیشه تو دلمه و دلم برات قش رفته 🥹💜

یاسی کپلی 😍

کیجانای قشنگم خانوم مدیر 🥹💜

نیلووووووووو😍

امیدوارم هرجا هستید خوب باشید

.

.

.

+ کانال تلگرامم

دوست داشتید بیاید اون ور بیشتر وقت نوشتنشو دارم 🌱

https://t.me/+u17bc9qPnr0yZTA8

+ تاريخ چهارم مرداد ۱۴۰۴ساعت 19 نويسنده Maral |


ادامه مطلب
+ تاريخ دوازدهم خرداد ۱۴۰۴ساعت 8 نويسنده Maral |

+عصر بهش گفتم ماشین و بزار برام با پسته پسر بریم بیرون

بعد از مغازه زنگ زد که یه رسید تو ماشینه کی میای بهم بدی ؟

داشتم برگه های بچه هارو تصحیح میکردم

گفتم حالا میام عجله داری؟

گفت آره بدردم نمیخوره دیگه میگم پس امیر علی بیاد بگیره نیا خودت

خلاصه یه ربع بعدش دیدم دم واحد در زدن

فک کردم دوقلوهان

در و باز کردم

دوتا دیوونه ها بودن 🤣

دوستای دبیرستانم

کیک و کادو به دست

انننننقد شوک شده بودم راهشون نمیدادم بیان داخل 😬😂

گفتم کی در و برا شما پایین باز کرده؟(با خنده های هیستریک 😁)

گفت برادر شوهرت

گویا اینا با رفیق در ارتباط بودن و اینا (اونم بخاطر همین میگفت نیا میگم امیر بیاد بگیره 😬)

بهشون گفتم واقعا خر پرایز شدم🤣💜

شب هم خودمون خونوادگی رفتیم بیرون شام( کادویی دریافت نشد از جانبش و انگار از شواهد برمیاد که نمیشود🤣💔)

بابا و مامان وجه نقد دادن 😁💜

همین دیگه 🙆🏻‍♀️

سلام بر ۳۰ !

خوش اومدی ؛ خاطره های خوب برام بساز لطفا 🌱

+ تاريخ سی ام اردیبهشت ۱۴۰۴ساعت 17 نويسنده Maral |

خب

دیروز از مدرسه با ماشین خودم اومدم خونه مامان و بودیم دیگه تا شب

شب به رفیق گفتم ماشین و بزار خونه بیا که آخر شب دوتا ماشین نشیم

پیاده اومده بود خونه مامان

شب برگشتیم خونه

تو راه برگشت اننننقد ماه قشنگ بود مثل نقاشی بود

بزرگ و عجیب بود

سریع رفتیم خونه و از تراس خواستیم نگاش کنیم

نشستیم همونجا

ساعت ۱۲ شب که شد

اومد بوسید منو گفت تولدت مبارک ؛ پیاده که داشتم میومدم رفتم روشا کیک برات بگیرم بزارم پشت در خونه مامانت اینا که موقع برگشت سوپرایزت کنم اما شیرینی فروشی، لباس فروشی شده بود 🥴😬

دیگه دم دمای صبح هم یهو تو خواب ماهیچه پام گرفت از درد بیدار شدم

اینم کادوی ۳۰ سالگی خودم به خودم 😂💜

این اولین سالی بود که یاد آوری نکردم بابت تولد

و نمیدونم چرا یه وادادگی عجیبی حس میکنم

و یه حس به درک خاصی تو وجودمه 🙄

بخوام از سال گذشته بگم

خوب بود

مدرسه برام خیلی خوب بود ، یادمه تابستون پارسال گفتم امسال برای مدرسه باید ۱۰ ساعت کلاس داشته باشم دیگه خودت میدونی و در کمال ناباوری مدیرمون تماس گرفت که پایه هفتم دو شعبه شده و امسال ۱۰ ساعت کلاس دارید 😂💜بزرگترین دستاورد سالی که گذشت :))))))))))))))

گیتار رو شروع کردم

پیاده روی و شروع کردم

یه کوچولو (تاکید میکنم یه کوچولووووو آروم تر شدم ؛ فقط دچار تنش های یهویی و آنی اما زودگذر میشم 😂)

یعنی قبلا خیلی حال بد و اعصاب خردیم پایدار تر بود اما الان اگر زود هم عصبی بشم ولی پایدار نیست و سریع ریکاوری میکنم ( شاید بشه گفت دستاورد خوب از نظر خودم)

دوست خوب 💜 پیدا کردم ( همکارم توی مدرسه )

+ تاريخ بیست و هشتم اردیبهشت ۱۴۰۴ساعت 11 نويسنده Maral |


ادامه مطلب
+ تاريخ بیست و هفتم اردیبهشت ۱۴۰۴ساعت 19 نويسنده Maral |

شنبه رو نمیتونستم برم مدرسه

مراسم خاک سپاری بود

شب قبلش به مدیر مدرسه پیام دادم نمیتونم بیام و اینجوری شده و اینا

با دبیر هنر جا به جا کنم و اینا

مدیر هم گفت دبیر هنر یه مدرسه دیگه ان

هرجور شده بیاین مدرسه که بچه ها بیکار نباشن😐

زن حسابی چیزی از درک متقابل حالیت هست ؟!

جوابشو ندادم

زنگ زدم دبیر پرورشی ماجرا رو گفتم و خیلی شوکه شد که چجوری مدیر اینجوری بهم گفته :/

بهم گفت خیالت راحت من خودم میرم سر کلاست نمیزارم نظم کلاست بهم بریزه

خیلی هم عذر خواهی کرد که نمیتونه مراسم بیاد

قرار شد یکشنبه من برم

یکشنبه باز مدیر زنگ زد که هرجور شده شعبه ب رو هم امروز بردار

میگفتم چرا انقد پیگیره این زن

گفتم باشه تک ساعت آخر و میمونم

رفتم مدرسه

شعبه الف یکی از بچه هام عکس منو نقاشی سیاه قلم کشیده بود و برام کادو تولد آورده بود (واقعا دست مریزاد داشت خیلی قشنگ کشیده بود خواهرش )🥺💜

بچه هام کلی ناز نازیم کردن، تسلیت گفتن ، تبریک تولد گفتن (همه چی قرو قاطی )

توی دفتر مدرسه نشسته بودم ؛ مدیر صدام زد بهم گفت : بچه ها دیروز براتون کیک تولد و برف شادی و این داستانا آورده بودن و شما نتونستین بیاین ، حالا امروز باز آوردن ؛ ولی من گفتم شما عزادارید؛ اگر حالتون خوب نیست من میگم برن کیک و بزارن توی یخچال و همه چی و جمع کنن 🥺

گفتم اشکال نداره دلشون و نشکنید طفلکی هارو

رفتم اون یکی شعبه(اینا از چند روز قبل هی ازم میپرسیدن رنگ مورد علاقت چیه ، نمیدونم چی دوست دارید کادو بگیرید و اینا )

کیک بنفش ، بادکنک بنفش ، گل طبیعی با گلدون بنفش و جعبه کادو بنفش و یه ماگ بامزه بنفش 🥲💜

دست و جیغ و اینا نزدن به احترام من

ولی من خودم براشون دست زدم

چقد آخه اینا با محبتن

اشک تو چشام جمع شده بود

کلی بغلم کردن

تسلیت و تبریک قره قاطی

نمیدونستم چی بگم واقعا

ولی حالم گرفته بود و اینجوری حال و هوام و عوض کردن....

خدایا ازت ممنونم که هنوزم بهم یاد آوری میکنی دنیا قشنگ هم میتونه باشه 💜

شکر علی ای حال

خدایا حکمت و مصلحتت رو شکر 💜

ما هم هر روز خونه خاله ایم

صبح میرم ظهر برمیگردم دوباره عصر میرم شب برمیگردم....

+ تاريخ بیست و چهارم اردیبهشت ۱۴۰۴ساعت 11 نويسنده Maral |

آه از رفتگان بی بازگشت....

+ وقتی اینو نوشتم هنوز یک درصد امید داشتم که بازگشتی در کار باشه

اما

به قول دخترش

مامان ، دیگه کم کم داره همه چی جدی میشه 💔

نمیدونم چی گذشت به هممون ...

اگر تو اون دو روز مونده بودیم حتما هممون الان پیش خاله بودیم

خاله سفرت به سلامت

خودت به آقا مرادی و بچه ها کمک کن و تنهاشون نزار

مخصوصا آقا مرادی

داره دق میکنه

ندیده بودم مرد انقد بی تابی زنش و بکنه 🥺

خاله خودت کمکش کن .....

بوس بهت عزیز دلم 💔🥀

+ تاريخ هجدهم اردیبهشت ۱۴۰۴ساعت 20 نويسنده Maral |

خاله جانم و دیروز بردن بیمارستان بستری بشه 💔

برگردم عقب تر

حدود دو هفته پیش دختر خالم یه خواب عجیب میبینه و داشته برای مامانم تعریف میکرده (مخاطبش مامانم بود) :

خواب دیدم اومدی خونمون و خیلی خیلی خوشحال بودی و میگفتی پاشین بریم پیش شهید ابراهیم که توی جاده جیرفته ، اون جواب مارو میده ...

بعد از خواب پا میشه فامیل شهید رو یادش میره (حالا شایدم تو خواب چیزی گفته نشده بود ) ولی اسمش ک محل دفنش و گفته بودن

به مامانم گفت : خاله شما همچین شهیدی شنیدی ؟

مامانم : نه اصلا به گوشم نخورده

سرچ کردیم

دیدیم بله 🥺

شهید ابراهیم نعمتی 💔

مامان گفت خیلی نذرش کردم

خیلی صدقه دادم براش

خلاصه

تا اینکه دیروز خالم رو بستری کردن بیمارستان

حالمون گرفته شد

به مامان گفتم

مامان پاشید برید

شاید اونجا خبری باشه

الکی نمیاد به خواب آدم

یه دوستی داشتیم جیرفت

بابا زنگ زد پرس و جو کرد

اونا هم نمی‌شناختن ولی تحقیق کردن فهمیدن بله همچین کسی هست

امروز بابا و مامان داداشم راه افتان رفتن ....

داداشم زنگ زد

گفت

نمیدونی چه خبر بوده

ما رسیدیم

مردم و رئیس روسا اونجا منتظر ما بودن

گویا همین دوست جیرفتیمون تحقیق که کرده خواب رو هم تعریف کرده براشون و همه مردم روستا اومده بودن مزار اون شهید

پشت تلفن من گریه داداشم گریه

باورم نمیشد

گفتم یعنی میشه معجزه بشه ؟🥺💔

داداشم گفت هرچی پیش بیاد مهم نیست

مهم اینه اینجا خیلی به یاد خاله هستن

خواهر شهید رفت سر قبر داداش شهیدش و گفته بود داداش مهموناتو رو سفید کن🥺💜

یعنی میشه؟😓

+ تاريخ نهم اردیبهشت ۱۴۰۴ساعت 14 نويسنده Maral |