شنبه رو نمیتونستم برم مدرسه
مراسم خاک سپاری بود
شب قبلش به مدیر مدرسه پیام دادم نمیتونم بیام و اینجوری شده و اینا
با دبیر هنر جا به جا کنم و اینا
مدیر هم گفت دبیر هنر یه مدرسه دیگه ان
هرجور شده بیاین مدرسه که بچه ها بیکار نباشن😐
زن حسابی چیزی از درک متقابل حالیت هست ؟!
جوابشو ندادم
زنگ زدم دبیر پرورشی ماجرا رو گفتم و خیلی شوکه شد که چجوری مدیر اینجوری بهم گفته :/
بهم گفت خیالت راحت من خودم میرم سر کلاست نمیزارم نظم کلاست بهم بریزه
خیلی هم عذر خواهی کرد که نمیتونه مراسم بیاد
قرار شد یکشنبه من برم
یکشنبه باز مدیر زنگ زد که هرجور شده شعبه ب رو هم امروز بردار
میگفتم چرا انقد پیگیره این زن
گفتم باشه تک ساعت آخر و میمونم
رفتم مدرسه
شعبه الف یکی از بچه هام عکس منو نقاشی سیاه قلم کشیده بود و برام کادو تولد آورده بود (واقعا دست مریزاد داشت خیلی قشنگ کشیده بود خواهرش )🥺💜
بچه هام کلی ناز نازیم کردن، تسلیت گفتن ، تبریک تولد گفتن (همه چی قرو قاطی )
توی دفتر مدرسه نشسته بودم ؛ مدیر صدام زد بهم گفت : بچه ها دیروز براتون کیک تولد و برف شادی و این داستانا آورده بودن و شما نتونستین بیاین ، حالا امروز باز آوردن ؛ ولی من گفتم شما عزادارید؛ اگر حالتون خوب نیست من میگم برن کیک و بزارن توی یخچال و همه چی و جمع کنن 🥺
گفتم اشکال نداره دلشون و نشکنید طفلکی هارو
رفتم اون یکی شعبه(اینا از چند روز قبل هی ازم میپرسیدن رنگ مورد علاقت چیه ، نمیدونم چی دوست دارید کادو بگیرید و اینا )
کیک بنفش ، بادکنک بنفش ، گل طبیعی با گلدون بنفش و جعبه کادو بنفش و یه ماگ بامزه بنفش 🥲💜
دست و جیغ و اینا نزدن به احترام من
ولی من خودم براشون دست زدم
چقد آخه اینا با محبتن
اشک تو چشام جمع شده بود
کلی بغلم کردن
تسلیت و تبریک قره قاطی
نمیدونستم چی بگم واقعا
ولی حالم گرفته بود و اینجوری حال و هوام و عوض کردن....
خدایا ازت ممنونم که هنوزم بهم یاد آوری میکنی دنیا قشنگ هم میتونه باشه 💜
شکر علی ای حال
خدایا حکمت و مصلحتت رو شکر 💜
ما هم هر روز خونه خاله ایم
صبح میرم ظهر برمیگردم دوباره عصر میرم شب برمیگردم....