پست ثابت...

اینجا مثل خونه دوم من میمونه!

با این وجود حس مادرانه هم بهش دارم!

این صفحه شاهد نگرانی ها، شادی ها و غم های من بوده و هست

هروقت ناراحتم یا خوشحال یا مضطرب 

نوشته ای تولید میشه و اینجا قرار میگیره

خوشحال میشم نظراتتون رو بخونم

 صاحب وب عوض نشده فقط بزرگ شده :)

ممنونم از اینکه به وب من سر زدین🌹🙏🏻

لطفا نوشته هام رو بخونید و مرتبط با اونا نظر بذارید:)

من دوست دارم نظر تک تکتون رو راجع به نوشته هام بدونم

ممنون از وقتی که گذاشتید🌹

کاش اینجا بودی

همین الان

کنارم

دقیقا موقعی ک بهت خیلی خیلی نیاز دارم

تو چشام زل میزدی و بهم میگفتی همه چی خوبه

همه چی درسته

ببین؟ من اینجا

تا وقتی کنارتم از هیچی نترس ما دوتایی ی لشگریم

بهم نگاه کن؟ حتی اگ تمام ادمای رو زمینم ترکت کنن من پیشت میمونم... !!!

من بهت نیاز دارم 

همین الان

به حرفات به چشمای خوشرنگت

به صدات به صورتت

من به ریز به ریز وجود تو نیاز دارم

حالا تو نگاه کن

ببین

کل ادمای زمین کنارمن اما تویی که جات وسط قلبمه ن:)

#یهویی

ندای عزیزم

خیلی خوشحالم ک وبلاگم رو پیدا کردی

واقعا دوست دارم باهات در ارتباط باشم و از حالت باخبر!

اگ این پیام رو میبینی...

کامنت بذار برام تا ی راه ارتباطی پیدا کنیم💖

عزیزدلی💖🖐🏻

01

امشب ی اتفاق ناخوشایند افتاد برام...

یکی هست ک بهش خیلی اهمیت میدم

هفته پیش متوجه شدم ک مادر و پدرش در اثر تصادف فوت کردن

خودشم ریه اشو عمل کرده بود و زمانی زیادی از عملش نمیگذشت یعنی هنوز کاملا خوب نشده بود و به زور کلی دستگاه حتی نفس میکشید...

ایران هم نبود که بشه گفت حداقل تو کشور خودش بوده

خلاصه بعد از شنیدن خبر چند روزی حال منم خراب بود

از دست دادن مادر و پدر هردو باهم مصیبت بزرگیه و میدونستم که قطعا حالو روز خوشی نداره

از اونجایی که به جادوی کلمات معتقدم سعی کردم حداقل مجازی کنارش بمونمو باهاش حرف بزنم تا بدونه تنها نیست...

منتهی بعد از تموم اون تکستایی که براش فرستادم بهم گفت خیلی حال بهم زن شدمو حالشو خراب میکنم...

من بدون چشم داشت کنارش بودمو محبت کردم

اما هیچوقت خودمو حال بهم زن تصور نکرده بودم

حال بهم زن بودن حس خوبی نداره...

#از‌اون‌نوشته‌یهوییا‌ک‌دلت‌گرفته ♡

1:41 am

انقدر خسته و بی حوصلم که 

حتی بعید میدونم حوصله خودمم داشته باشم...

انقدر از بعضی آدما متنفر شدم که بعید میدونم خودمم دوست داشته باشم

انقدر انقدر انقدر...

خلاصه اش میشه پوچی، ناامیدی هرچی اصلا

کاش میشد کما رفتن دست خود آدما باشه...

 

12:40 am

عادت بدی پیدا کردم...

نصفه‌شبا تازه حس شروع به فعالیت میگیرم

صبحاهم عین لاکپشت برعکس فقط خیره میشم به سقف و منتظر غرغرای مامانم میمونم تا بگه مگه دختر هم انقدر کسل و خسته میشه؟

دقیقا ساعت از ۶ که میگذره تازه سرحال میشم

بعد ۱۲ هم که گوشی به دست همه جا میچرخم

تلگرام، اینستاگرام... 

بعدم هی دلتنگ میشم هی دلتنگ میشم

انقدری که آخر از خودم حرصم میگیره سر خودم داد میزنم

از خودم قول میگیرم صبحا به جای ۱۰ حداقل ۸ بیدار شم که شبا زود خوابم بگیره و انقدر دلتنگی نکشم

12:40 am🖐🏻

...

انگار ادما هرچی بزرگتر میشن دغدغه های بزرگتریم پیدا میکنن
انگار هرچی بزرگتر میشم دنیارو زیباتر و در عین حال وحشتناک تر میبینم
حس عجیبیه بزرگ شدن
با عواطف، احساسات و رنج های جدیدی مخلوط میشی که نمیدونی اسمشون چیه
یه موقعایی به خودم‌ میام و میبینم حالم یه جوریه
عادی نیستم
مدام یه ترسی تو وجودمه
ترس از همه چی
از اتفاقاتی که قراره برام بیفته به قدری آشوبم که هیچ:))
خیلی وقته به این پی بردم انسان میتونه خیلی وحشتناک باشه
میتونه خیلی کارا کنه
بدون توجه به اینکه باباااا طرف همنوعته:))
اجتماع گریز یا هر اصطلاح دیگه ای
من از این موجود ساخت دست آفریدگارم میترسم...!

بی‌وفای‌نادان

وقتی که دلم برایت تنگ میشود
دنیا قهوه...
حتی چای...
یا حتی برند محبوب هات چاکلتم هم تاثیری ندارد!
وقتی دلم برایت تنگ میشود
تنها محتاج لمس دستانت هستم
محتاج غرق شدن در آن چشمان سبزآبیت :)
عاشق دلتنگ که باشی
دیگر هیچ چیزی ارزش ندارد
جز همان بی‌وفای‌نادانی که نمیداند دوستش داری...
بی‌وفای‌نادان‌دوست‌داشتنی

حداقل در رویاهایم سرکی بکش

تو نمیدانی چه کیفی میدهد...🥀

دوباره نه...!

فکر کردم...
باز هم فکر کردم...
حقیقت مانند قهوه ای بدون شکر تلخ بود☕
و همچون پتکی بر سرم مدام ضربه میزد
حقیقتی که تکرار میکرد 
من و تو دیگر ما نمیشود🙇🏻‍♀️
به زبان ساده تر من و تویی دیگر وجود ندارد
تو هیچوقت نمیخوانی
هرگز مرا به خاطر نمی‌آوری
اما من همچنان مینویسم...
تا روزی که ماه به رنگ عزای من کبود بپوشد...🌚

#از‌این‌نوشته‌یهویی‌دلیا...🖊

طلق‌خاکستری...

روزمرگی چالش جدید و بزرگیه که به جرئت میتونم بگم همه ما امروزه باهاش دستو پنجه نرم میکنیم
اینکه هر روزت شبیه دیروزت و فردات شبیه دیروزت و روزهای قبلتو آیندت همشون ی جور باشن
باعث میشه دنیارو با دید جدیدی نگاه کنی ک چندان رضایت بخش نخواهد بود...
باعث میشه یه طلق خاکستری بچسبه به چشمات و تمام زیبایی هارو خاکستری ببینی
و حتی دیگه از بوی خوش و رنگ زیبای گل‌های رز لذت نبری
باید چیکار کرد؟
باید فرار کنیم؟
در نتیجه...؟!
قراره بچه های امروز از ما بزرگتر ها چی یاد بگیرن؟
قراره شبا براشون قصه چی بگیم؟
از روزمرگی‌هامون؟
فرارهامون؟
یا زندگی خاکستری که برای خودمون ساختیم؟؟؟

باید یه چیزی باشه ک خیلی محکم تکونمون بده
از پنجره پرت شیم پایین
یکم مغزمون جابه‌جا شه
شاید واقعا نیازه به اینکه همه چیو باهم قاطی کنیو
فکر فردا و دیروز از ذهنت کلا پاک کنی...
آینده‌نگری همیشه هم خوب نیست
یهو به خودت میای ک دستات چروک شدن
صورتت پیر شده
کمرت صاف نمیشه و خمیده راه میری
حتما نباید که یه اتفاق بزرگ برات بیفته که روزمرگیتو باد ببره
همین‌ک داری راه میری تو خیابون و با نگاه ب شیرینی فروشی اون سر خیابون
راهتو کج میکنیو یهویی ۴ کیلو از شیرینی‌های مختلف میخری هم
خودش یک نوع هیجانه!

حتی فکر کردن بهش هم لذت بخشه

#خودم شیرینی خیلی دوست

#N

میشه برگردی...؟! :)

من با تو چه کردم؟ :)💔

چه کردم؟!

تنها گذاشتنت...

رها کردنت تو بدترین شرایط

من با تو چه کردم...؟!

حقت نبود 

میدونی حقت نبود

پشیمونم

خیلی پشیمونم

برگرد

خواهش میکنم برگرد

زندگیم فقط جای خالی تورو ب رخ میکشه

کاش بودی تا وجودت دوباره ارامش میداد بهم

تو این دنیای بی رحم فقط نیاز ب کسی دارم ک درکم کنه

دوسم داشته باشه

میدونم دوسم داشتی

صادقانه

برگرد :)

دیوونه من 

برگرد... :))))💔

دوست دارم

برگرد...

 

N#

روزمرگی...!

زندگیم از روزمرگی پر شده است...

دیگر حوصله ی هیچ چیز یا هیچکس را ندارم...

خسته ام از دنیا...!

از آسمانش...

ابرهایش..

ساختمان هایش...

و خیلی چیزهای دیگر...!

زندگیم شده صبح و ظهر و شب!

دلم کمی شیطنت و هیجان میخواهد...

که عقده تمام روزهای ساکت و آرامم را خای کند...

که بتواند جانی تازه به روح مرده ام دهد...!

N#

کمی آرامتر...!

آهای زندگی...!

تبر را آرامتر بر تنه ی خسته و کوچکم فرود آور...

کمی آرامتر بزن...

من هنوز هم...

همان کودک دوساله ی سال های گذشته ام...

همان کودکی که...

با خنده های کودکانه اش...

قلب سنگی تو را خرد و از هم می شکافت...!!!

کمی آرامتر...

N#

لالایی...!

لالایی های کودکانه ام را میخواهم...

همان هایی را که با شنیدنشان غرق در خوابی عمیق می شدم...

و دوباره فردا روز تازه ای را آغاز میکردم...!

اما اینبار دیگر نمی خواهم روز تازه ای را آغاز کنم...

لالایی های کودکانه ام را می خواهم...

اما اینبار متفاوت تر از گذشته...

می خواهم با شنیدنشان...

غرق در خوابی عمیق شوم...

مانند کودکی هایم...

و فردا، دیگر هرگز روز تازه ای را...

آغاز نکنم...!

N#

و عشق چیز عجیبی بود...!

و عشق چیز عجیبی بود...!ハートだよ。1つ のデコメ絵文字

که فقط در میان سه چیز، سه فرد، یا...ハートだよ。1つ のデコメ絵文字

نمی دانم! شاید بهتر باشد بگویم عشق را میان یک گرامی و دو فرشته یافتم...!ハートだよ。1つ のデコメ絵文字

اول خداوند عالم...!ハートだよ。1つ のデコメ絵文字

دوم و سوم پدر و مادر عزیزم...!ハートだよ。1つ のデコメ絵文字

این سه مرا دوست دارند، بدون شک! بی گمان...ハートだよ。1つ のデコメ絵文字

برای اولین بار است که در زندگیم، اینگونه مطمین مینویسم!ハートだよ。1つ のデコメ絵文字

چه زیبا و شاعرانه زندگیم را در کنارشان میگذرانم...ハートだよ。1つ のデコメ絵文字

در این روز ها دیگر به چشمانم برای دیدن...ハートだよ。1つ のデコメ絵文字

به لبهایم برای صحبت کردن...ハートだよ。1つ のデコメ絵文字

حتی به پاهایم برای راه رفتن هم اطمینان ندارم...ハートだよ。1つ のデコメ絵文字

دنیای خاکستری ماست!ハートだよ。1つ のデコメ絵文字

دنیایی که در آن رنگی جز خاکستری دیده نمیشود...ハートだよ。1つ のデコメ絵文字

همان دنیایی که دل های آدمیانش وصله دوزی شده است...ハートだよ。1つ のデコメ絵文字

همان دنیایی که...ハートだよ。1つ のデコメ絵文字

اصلا ولش کن! نام خاکستری برای وصف این دنیای بی روح کافی است...ハートだよ。1つ のデコメ絵文字

و عشق چیز عجیبی بود...ハートだよ。1つ のデコメ絵文字

N#

آبان/یکشنبه/ 10:45 P.M