تنگ بلور
من واژه عشق را در احساسم به فرزندانم معنی می کنم ...
راستش را بخواهید برای منی که عادت داشتم بنویسم خیلی سخت بود که ننویسم
نه اینکه نخابم بنویسم . نمی توانستم . چشمه ی نوشتن در من خشک شده بود . تمام ذوقی که برایم مانده بود کور شده بود
من بین آسمان و زمان رها شدم و دست و پا زدم . تا یاد گرفتم چطور بدون او پرواز کنم .
نه که دیگر دوستش نداشته باشم . نه . دوستش دارم .
اما شاید باورتان نشود . همینقدر که دوستش دارم و اشتیاقش در قلبم وجود دارد ، دلم نمیخاهد ببینمش
دلم نمیخاهد به او نزدیک شوم .
حضور شخص سوم عاشق دوست نداشتنی و نچسبی که دارم مانع می شود .
خوی انسانی و دل رئوفم شاید . شاید هم آنقدر او مرا از خود رنجاند تا به موفقیت رسید . توانست مرا از خود دور کند .
راستش را بخاهید من در بی کس مطلق دست و پا میزنم .
گاهی که به کمک نیاز دارم می فهمم هیچ کس را ندارم .
پدر ، برادر ، خاهر ، برای من فقط یک نام بوده و هستند . همیشه در سختی ها تنهایم .
یکسال و چند ماه پیش سر و کله اش پیدا شد . وقتی قلبم از درد دوری اویی که مرا بین آسمان و زمین رها کرده بود خون می ریخت .
او امن ، مهربان ، همپا ، نگران ، عاشق و دوست داشتنی است . او همان کیسی است که پریسا میخاست به روشی او را بهش برسانم .
نه که تلاش نکرده باشم . کردم . جواب نداد . پریسا را دوست نداشت .
پیش خودم میگفتم این چه کسی را دوست دارد . این ظاهر سرد و یخ و بی روح ، چه کسی را می تواند دوست داشته باشد .
چشمانش در نظر مث یک تکه یخ بود . رفتارش سرد بود . حرفهایش سردتر . صدایش از همه سردتر
من نمیدانستم که ممکن است در گوشه ی این کوه یخ جایی داشته باشم . فکر نمیکردم ممکن است توی سرش سودای من را داشته باشد .
اما داشت .
منرا دوست داشت
و در یک لحظه ی غافلگیرکننده به من پیشنهادش را داد . سنش را سنجیدم ، گفتم نه .
اما او گفت و گفت و گفت و گفت
تا در کنار من قرار گرفت .
او اکنون هست . دلش مرا میخاهد . نگرانم می شود . عاشقم است .
اما یک چیزی کار نمیکند . یک چیزی . یک غمی . یک حسرتی . یک آرزوی محالی
راستش را بخاهید دلم خیلی می گیرد . و خیلی خسته می شوم .
اما همه اش می گویم من می توانم . چون من باید مثل او قوی ، مغرور و نستوه باشم .
من می توانم .
به غرهایم توجه نکنید . من عاشق توانستن هست م.
داشتم راه میرفتم .
یک نفر آمد و مسیر من را از مسیری که راحت و امن بود کج کرد .
او مرا برد به مسیری که پرپیچ و خم و دشوار بود .
در میانه ی راه مرا هل داد
نه اینکه به سمت پاییین
به سمت بالا هل داد
و من به سمت آسمان بالا رفتم
همچنان که می رفتم دستم را دراز کردم که او هم با من بیاید
اما آنقدر همه جا تاریک شد که دیگر هیچ چیز ندیدم
جز یک راهی به سوی بالا
و منی که پرواز بلد نبودم
نه که بلد نباشم . کم بلد بودم .
فرصت زیادی نداشتم
یا باید یکهو و طی زمان کوتاه پروازم را قوی میکردم تا بتوانم به بالاتر بروم
یا باید سقوط میکردم
من اولی را انتخاب کردم
و الان در بین زمین و آسمان گیر افتاده ام
تنها ، ترسیده ، خسته
بالهایم درد میکنند . همراه ندارم .
و همه اش دارم فکر میکنم او که مرا رها کرد کجا رفت .
الان کجاست
با کیست
و چه میکند
من افتاده ام توی تله
تله ی رها شدگی
یک نوع طرحواره روانی
یک چیزی که باعث میشود من همیشه دچار عشقهای یکطرفه و ناکام شوم .
اما این بار فرق میکند
باید یک رویای جدید از خاکسترهای قبلیش متولد شود
مثل ققنوس
پربکشد و هیچووقت دیگر گرفتار عشق ناکام نشود
من از حالا همان خواهم بود که فقط به فکر رفاه و آسایش خودش است و بس .
اگر بود حتما بهم زنگ میزد . شایدم میومد خونمون منو از زیر قرآن رد میکرد و برام آیته الکرسی میخوند . حتما از لای قرآنش بهم سر راهیی میداد .
مامانم خیلی باسلیقه بود. حتما خیلی ذوق میکرد و پز منو به دوستاش میداد . شایدم به خاله معصوم میگفت که رویا داره میره ماموریت . داره میره خارج.
بعد از رفتن مامان ، هر اتفاق خوبی که میفتاد میگفتم کاش مامان بود و بهش میگفتم . الان یه مدته هر چیزی پیش میاد میگم کاش سیپتو بود و براش تعریف میکردم . حتما خیلی ذوق میکرد ....
دلم براش تنگ شده . پریروز رفتیم برای ترمیم ناخنا پیش مریم . بغل مغازه مریم یه سوپری هست . رفتم بستنی بخرم . بوی عطر سیپتو میومد . یه نفس عمیق کشیدم . چقدر دلم میخاست بود و براش تعریف میکردم . البته نه ... اون سری ماموریت مشهد ... رویا یادته چقدر کم زنگ زد . چقدر زیاد تلفنش اشغال بود و الکی گفت داشتم با لیلا و سارا خاهرام حرف میزنم . اونشب خیلی غصه خوردم . مشهدم کوفتم شد . لعنت بهش . لعنت بهش .
فردا قراره برم ماموریت. خوشحال نیستم . اصلا .
شبیه یک رویای محال بود . آمد . به زندگیم رنگی داد . منرا به ورژن بهتری از خودم تبدیل کرد . تا آمدم به خودم بیایم رفت . بی خداحافظی . بی دلیل . در اوج رهایم کرد .
هر چه نوشتم خاند اما جواب نداد
اشکهایم را دید و خندید
از من عبور کرد
ترسید
رد شد
نگفت چرا
مرا تنها با همه ی آرزوها و رویاهای محالم در دشتی از تنهایی رها کرد.
من را جایی رها کرد که بیشتر از همیشه به تشویق و دلگرمی هایش نیاز داشتم
من داشتم مدیر میشدم در شرکتی جدید و عجیب و غریب و دور
دلم میخاست باعث افتخارش باشم .
ندید
رفت
نمیدانم کجاست . با کیست . چه میکند اما هر روز بارها و بارها لست سینش را چک میکنم . خنده هایم تلخ است و زندگیم عادی و تکراری
ورزش نمیکنم
و بزرگترین و سنگین ترین وزنه ای که بعد از رفتنش از روی زمین برداشتم خودم بودم . همین .
از جایی شروع می کنم که دلم خاست از شرکت قبلی بروم .
ریشه هایم در خاک بود و ساقه هایم را باد میزد . گاهی باران ، گاهی صاعقه ، گاهی گردباد
درونم هم آشفته بود ، سرافکندگی داشتم . ارتقا پیدا نکرده بودم . رئیس نبودم . امیدی برای رئیس شدنم نبود . آن همکاره نابلدم رفت جایی و رییس شد . من مانده بودم . موهایم را سفید کرده بودم . چیزی نشده بودم . حقوقم نمی رسید . خسته بودم . دیده نمی شدم . آدمها مرا رنج می دادند .
در عرض یکماه رفتنم اکی شد . کاری پیدا کردم با حقوق بیشتر . سمت بهتر . راه دورتر .
دستی به ساقه هایم کشیدم . برگهای زرد را از بدنم تکاندم . خنده ام را درست کردم . با دلگرمی و حمایت های روحی سیپتو عازم کار جدید شدم .
ریشه هایم اما ، در عمق فرو رفته بود . بخشی را برداشتم . بخشی جا ماند . نادیده گرفتمش . خودم را بغل کردم و رفتم .
گفتم اگر جز انسان ، موجود دیگری بودی حتما " آهو" میشدی
زیبا و رمنده و رها
توی دشت می خرامیدی و از روی گلها می گذشتی... گلهای زرد و سرخ و ارغوانی و سفید را نادیده می انگاشتی...
گفت اما تو اگر انسان نبودی " ماه " می شدی
و ماهی ها به شوق افتادن تصویر چهره ات در آب صبح را به شب می رساندند
اما نه ! صبر کن !!
شاید یک "ماهی" میشدی که همیشه فراموش میکرد که یک "ماه" است .
از آنروز بود که مرا ماهی صدا کرد . . .
"ماهی"
یکی اومده تو زندگیم . اسمش یاسره .
قراره ببینمش یه روز
....
پارسال شب یلدا اولین سالی بود که مامان نداشتم
مامان نداشتم که زنگ بزنه و مارو به خونه ش دعوت کنه
این شد که من بابا را دعوت کردم که بیاد خونمون و اونم اومد ...
اما امسال در تنگنای سخت مالی قرار گرفتم و روزها برام خیلی سخت داره میگذره .
علاوه بر تنگنای مالی ، وضعیت حاکم بر مملکت ، جوانهای پرپر شدمون ، زندگی تاریک و خفقانمون .... آخ که دلم تنگه . . .
حس بی پناهی حس خیلی بدیه .
حس اینکه خودت باید پشت و پناه چند نفر دیگه باشی هم سخته .
حس اینکه همه چشمها به توعه و تو باید نیازهای دیگرانو برآورده کنی سخته .
من هنوز خیلی کوچیکم .
40 سالمه اما باز دلم میخاد یکی باشه بهش تکیه کنم .
ولی نیست .
من هستم و من . خودم و مسائلم . منم و بلور و طلایی . ما سه تاییم تنها ...
باید خیلی حسابگرتر باشم .
من معمولی هستم
یک آدم معمولی
یک قیافه ی معمولی ،
خانواده ی معمولی
ضریب هوشی معمولی
کار معمولی
با خیلی چیزهای دیگر که همه شان معمولی است .
من یک مادر هم هستم .
کامل نیستم
، گاه غذا می پزم گاه نه
گاه به تکالیف فرزندانم رسیدگی می کنم گاه نه
گاه با آنها به پارک و طبیعت می رویم و گاه فقط توی خانه غر می زنم سرشان
که چرا وسایلشان همه جا پهن است
که چرا مسئولیتهایشان را انجام نمی دهند
که چرا حاضر جواب شده اند
که چرا اینقدر از من انتظار دارند ...
گاه هم شادم
می خندم ، می رقصم ، سربه سرشان می گذارم .
با هم می رویم پیاده روی ، می نشینیم روی چمنها و به آدمها نگاه می کنیم .
با هم فیلم می بیینم ، گاه وسط فیلمهای خارجی داد می زنم چشمهایتان را ببندید ... زووووود ... و بعد قاه قاه می خندیم .
من معمولی هستم .
صبح تا شب من، مثل سایر همکاران دهه هفتادیم به کتاب و مقاله و ... گره نخورده است ...
من حتا کتابهایی را هم که خوانده ام گاه یادم می رود
جزوه های زبانم هم همینطور ..
چون من یک آدم معمولی هستم
من معمولی هستم
یک آدم معمولی
یک قیافه ی معمولی
کاش بهتر بودم . باهوشتر بودم مثل مریم میرزاخانی ، زیباتر مثل جولی و خوش اندام مثل جیلوووو .
دلم میخواست معمولی نبودم .
من از معمولی بودن متنفرم .
من از معمولی بودن در این روزهای پر از شتاب خسته ام . . .
امروز از اون روزاس
روزای سگی
روزایی که توش خلقم تنگه ، دلم گرفته ، عصبانیم ، برزخم ،برزخ .
گاهی احساس می کنم چقدر تنها و بی پناهم
سعی میکنم از آدمها توقع نداشته باشم .
تا آسوده باشم .
ولی گاهی ، حرفهاشون ، نگاه هاشون ، دلمو بدجوری یهویی میشکنه .
بدجوری می شکنه .
و اونوقته که چشمه ی اشکم سرریز بشه و صورتمو سیل ببره .
دلم مامانو میخاد . دلم بچگیمو میخاد . روزهای سادگیمو میخاد . دلم حتا حتا حتا همون روزهایی که همه خاهرم را دوست داشتن و من محبوب نبودم را میخاد .
دلم حتا روزهای مدرسه که دوست صمیمی و خوب نداشتم را میخاد .
دلم حتا اتاقمو میخاد . همون اتاقی که ممد جرثقیل از حیاطشون به اتاق ما سرک می کشید و ما هوار می کشیدیم را میخاد .
دلم میخاد با خاهرم از دست کمربند بابا توی توالت قایم شیم .
دلم میخاد غصه هام همونقدر کوچیک باشن . همونقدر محدود باشن .
دلم مامانمو میخاد که بگه رویا غصه نخور اگه خاله به تو شاباش نداد من خودم بهت میدم .
دلم میخاد مامانم بیاد و بگه من خودم هستم . به کسی نیاز نداری .
دلم مامانمو میخاد .
دلم این بی کسیو ، بلاتکلیفیو ، بدبختی و بدنامیو ، بی آبرویی و بی کامی را نمیخاد .
دلم بچگیمو میخاد .
دلم حتا اونروزو میخاد .
همون روز لعنتی مغازه ی احمد
نه فرداشو میخام
همونروز که بابام اومد و دست منو گرفت و از روی تخت بلندم کرد . دلم بچگیمو میخاد .
تعطیلات عید را در حالی شروع کردیم که روز قبلش به کیش رفته بودیم .
کیش رفتیم . من و بلور و طلایی
ما سه نفر .
و طی 6 روزی که در کیش بودیم بهترین لحظات را سپری کردیم .
در تمام روزهایمان کارن از طریق تماس ، پیام با ما بود .
هر لحظه ، هر ساعت ،
خودشم رفته بود شمال خونه ی مادرشینا . و کلی بعد از اینکه ما برگشتیم خونه برگشت .
روزهای اول خیلی بی تاب بودم .و دلم میخاست دائما باهاش در تماس باشم
اما از اونجا که من یه آدم افراط گرایی هستم و در ابراز عشق و علاقه افراط می کنم ، بعد از یه مدتی حس کردم که کاش بتونم خودم را کنترل کنم .
و ازش فاصله بگیرم .
اون آدم مهربونیه و تا حالا جز محبت کاری نکرده . نمیدونم بتونم توی این رابطه بمونم یا نه .
یک سال و نیمه تقریبا که کلاس زبان می رم . به تشویق مدیرمون:)
تو ترمای اول یه تیچری داشتیم که خیلی مهربون بود ، به سوالات به خوبی جواب می داد و هیچ وقت آدم از اینکه سر کلاسش باشه حس بدی بهش دست نمی داد . اون ترم نمره ی من 100 شد علیرغم گندی که وسط یکی از کلاسهای آنلاین زدم و بدون اینکه دوربین را خاموش کنم مانتومو در آوردم :)
خلاصه پس پس پس ذهن من این آدم وجود داشت . به عنوان یه آدم مهربون و حمایت کننده .
چون راستش بعد از اون اتفاق که سر کلاس آنلاین رخ داد من خیلی ناراحت و غمگین شدم و با اون صحبت کردم . اون خیلی کمک کرد که من بتونم از اون دوران سخت عبور کنم ....
حالا در مقابل این تیچر یه تیچر دیگه ام هست که اخلاقش مث .. گ می مونه .
بدم میاد ازش و سر کلاسهاش استرس می گیرم . دو ترمی تحملش کردم ولی ترم سوم به آموزشگاه زنگ زدم که من سر کلاس این تیچر نمیام .
آموزشگاه هم احتمالا اینور اونور پرس و جو کرده بود و در مورد این موضوع به یقین رسید که نحوه ی آموزش این آدم کلا اشتباس . خلاصه گذاشتنش کنار و تیچر مهربون به جاش نشست ....
این دقیقا دو ماه بعد از جدایی من بود ...
اینرو هم بگم که در تمام این مدت رفتار این آدم که الان کارن سیوش کردم با من در نهایت ادب و نزاکت و بدون کوچکتری زیاده روی بود تا اینکه یک روز تو صحبتای معمولیمون صحبت از عشق شد و اون ازم پرسید که آیا شما عاشق همسرتون هستین ؟
منم گفتم متاسفانه ما از هم جدا شدیم ... خیلی ناراحت شد ولی هیچ سوال دیگه ای ازم نپرسید . اینکه چرا و چگونه و از کی و این حرفا ...
بعد از اون لحظه ارتباط ما با هم وارد فاز دیگه ای شد ...
دیروز ناهار دعوت بودیم خونه ی زهره
بابا هم اونجا بود
خوش گذشت هر چند جای مامان خیلی خالی بود .
شب مرتضا اومد لباس مشکیشو ببره برای مردن دایی علیش
یه کلام گفتم ختم مادر من درست درمون نیامودی . برای داییت داری خودتو میکشی .
شروع کرد ... گفت و گفت و گفت
تو به من بد کردی ، خیانت کردی ، نارو زدی ، سرم کلاه گذاشتی ، از اعتمادم سو استفاده کردی ، منو ندیدی . ازمن تشکر نکردی و ....
و در آخر گفت باید با من عقد کنی .
بگو کی باید بریم محضر .
کی باید بریم محضر .
این کارت مربوط به زمان گذشته ی نیت شماست

شروع خوش یمن
- اراده ، مهارتهای سازمان یافته ، شروع کار جدید
- استعداد هایی که باید به کار گرفته شوند
- از نیروهای مافوق مدد بگیرید برای کاری که دیگران توانایی انجام آن را ندارند ولی شما به راحتی از عهده آن بر می آیید
توضیح :
نیاز است که محدودیت ها و فضای خود را گسترش دهید. شما توانایی های درخشانی در اختیار دارید که می توانید از ثمرات آن دیگران را نیز برخوردار سازید. زمانی که به این کارت برخورد می کنید، خود را بصورت فرستاده ای بنگرید که ماموریت اجرای طرحی را بعهده دارد.
عبارت شفابخش :
تجلی نیروهای بالقوه من موجودیت مرا معنا می بخشد.
این کارت مربوط به زمان حال نیت شماست

مصمم - توانگری
- شخصیتی خونگرم و مصمم
- مشتاق انجام عمل و تصمیمات سریع
- یک شخصیت پر فایده و باهوش که همه او را دوست دارند
توضیح :
زندگی آماده است تا با آغوش باز شما را بپذیرد! بزودی همانند یک پیشقراول به نواحی جدید زندگی خود مسلط می گردید. آنچه را که شروع کرده اید به پایان برسانید. نسبت به افکار نو و انجام تغییراتی که لازم می دانید گشوده باشید. در طرح ها، فعالیت های تجاری و خلاق و سرمایه گذاری ها زمانی که روی اهداف واقعی خود متمرکز هستید نقش رهبری را بعهده بگیرید.
عبارت شفابخش :
من عاشق زندگی هستم و زندگی عاشق من است.
این کارت مربوط به زمان آینده ی نیت شماست

پیام - نامه - شایعه
- یک نو جوان بی باک و زرنگ ، قدری مزاحم که به احساسات دیگران بی توجه است
- خبرچین و غیر قابل اعتماد
- اوضاعی که به دلیل شایعه پراکنی و خیالپردازی مشکل و پیچیده شده است
- خبر تلفنی یا نامه .
توضیح :
نوباوه شمشیر از شما می خواهد که این وضعیت های دشوار را بپذیرید و نسبت به پرگویی و شایعه پراکنی های اطرافیان هشیار باشید. با پذیرش این آزمایشات و مستولی شدن بر آنها نیرومندتر و مقاوم تر خواهید شد. نوباوه شمشیر ضمنا می تواند نمایانگر فرزند یا نوجوانی در زندگی شما باشد که موجبات اینگونه مبارزات را در شما بوجود می آورد.
در حال حاضر عاقلانه آنست که در سرمایه گذاری های جدید یا تعهدات عمده شرکت نکنید. مگر آنکه در زمینه مطالعه و یادگیری مهارت ها باشد.
عبارت شفابخش :
طغیان من (یا نوباوه من) مثبت، سازنده و خلاق است.
اسمش را چه بگذارم که به خودم بر نخورد ؟
شرطی شدن یا انعطاف پذیری یا تطابق یا خریت ...
یادش بخیر . روانشناسی که میخواندم واژه ی شرطی شدن را بسیار می شنیدم . حکایت از وقتی دارد که کسی با ترفندهایی باعث می شود مثلا بزاق یک سگ به هنگام شنیدن صدای زنگ ترشح شود . اولش آنقدر به همراه شنیدن صدای زنگ به سگ غذا می دادند که سگ شرطی می شد . فکر می کرد هر بار که صدای زنگ را می شنود غذایی هم در کار است . اما بعضی وقتها غذایی در کار نبود ....
انعطاف پذیری را هم که اگر بخواهم معنی کنم می شود خودم قبل از رفتن مامان .
با هر شرایطی ، با هر حرفی خودم را سازگار می کردم . سرکش نبودم ، غر نمی زدم ، من برده ای بودم دل رحم که خیلی راحت به همه باج می دادم و ارزشی برای خودم قائل نبودم ... شاید من بیش از اندازه مهربان بودم .
تطابق را هم که اگر بخواهم راحت تر بگویم می شود نسخه ی ادبی تر همان انعطاف پذیری . منطبق کردن خواسته ها با شرایط . اگر آب حمام سرد شد اشکال ندارد با آب سرد دوش بگیر . اگر برنج نیست اشکال ندارد نان بخور . اگر رئیس می گوید امروز ده تا گزارش بده ، باید آماده کنی . این می شود تطابق پذیری . منطبق می شوی دقیقا با خواسته ها و شرایط بیرونی . می شوی برده . من همان برده بودم .
خریت را هم که نگویم که دلم خون است . خر شدن را که می شنوم یاد عاشق جانان شدنم می افتم . من زیر پای او بودم و او می توانست از روی من رد شود . هر چند خودش هم عذاب می کشید چاره ای اما نداشت . من آدامسی شده بودم که به دندانهایش چسبیده بودم . او تلاش می کرد مرا بکند و من دردم می آمد . من غصه می خوردم و او هم از مقاومت من زجر می کشید . من دوستش داشتم او دوستم نداشت و این همه ی ماجرای احمقانه ای بود که می شد نوشت .
و اما من اینروزها آدم قبل نیستم .
هر چند شرطی شده ام و با دیدن پیام جانان آب از لب و لوچه ام آویزان می شود و دلم غنج می رود اما دیگر خر نیستم . می فهمم که نباید با دوست داشتنم خودم و او را عذاب بدهم . انعطاف پذیری و منطبق بودنم هم شده است کشک . زیر خستگی ها و خشم های فروخورده ام خیس خورده . خیس خورده از اشکهایم و بوی نا و کهنگی گرفته و من از بویش حالم بهم می خورد . اینروزها خوب بلد شده ام به آدمها نه بگویم . بگویم نه من اینکار را نمی کنم . نه من آنجا نمی آیم . نه من این را نمی خورم . نه من با تو حرف نمی زنم . نه من به پیام تو اهمیت نمی دهم . و من این من جدید را دوست دارم .
این من قلدر ، پر از رویای تلاشگر را که برای رسیدن به خواسته هایش دارد می جنگد را دوست دارم .
چرخ برهم زنم ار جز به مرادم گردد .
من نه آنم که زبونی کشم از چرخ فلک .
من و فکرهایم هر روز با هم سفر درازی طی میکنیم . جاهای مختلفی می رویم و آرزوهای مختلفی را رصد می کنیم . آیلتس می گیریم ، مهاجرت می کنیم ، خانه مان را سه خوابه می کنیم ، گاهی هم می فروشیم و خانه ی کوچکتری می خریم و با پولش توشه سفرمان را فراهم می کنیم ، گاهی سری به دیوار می زنیم و ماشین ها را نگاه می کنیم ، قیمت امی را چک می کنیم و حساب می کنیم چقدر دیگر باید داشته باشیم که بتوانیم یک ماشین شاسی بلند دنده اتومات بخریم . بعد سری به فایل اکسلمان می زنیم . همانکه درونش مشخص کردیم چقدر پول برای خریدن ماشین کم داریم ، چقدر پول باید وام بگیریم ، چقدر پول باید قرض کنیم ، وسطهایش عکسهای پروفایل واتساپ را چک می کنیم و یادمان می افتد چقدر خوب که دلمان تاپ و توپ جانان را ندارد و می زنیم به تخته که خودمان خودمان را چشم نزنیم و نکند دوباره یک گاوی از راه برسد و نگاه ما به ریش وحشی و چشم براقش بیفتد و یک دل که نه صد دل عاشقش گردیم و خراب شویم روی سر رفیقمان و مدام غر بزنیم و گریه کنیم که هی بخواهیم و رسیدن نتوانیم که چه ؟ گاهی سرمان را روی میز می گذاریم و فکر می کنیم کاش یک غول چراغ جادو داشتیم و از او میخاستیم دست ما را بگیرد و یکراست در دست جو بایدن بگذارد و یا در یکی از بهترین دانشگاه های کانادا ثبت ناممان کند و نمره ی آیلتسمان یکهو برسد به هشت و نه و ما سر خوش و شاداب در کوچه پس کوچه های کانادا دنبال خانه بگردیم . می زنیم یکهو داخل کوچه ی علی چپ و می رسیم به مدیتیشن و برون فکنی و هیپنوتیزم و سر از چاکراه در می آوریم و فکر می کنیم شاید بشود به زندگی قبلی برگشت و هدف را از زندگی کنونی فهمید .وسطهایش نفسمان می گیرد اینقدر درون این پیجهای اینستاگرام بالا و پایین می رویم و خبر خوشی نمی بینیم که حالمان را جا بیاورد ... هی می رویم و به جایی نمی رسیم . می بینیم یکهو هندزفری در گوشمان است و داریم پادکست گوش می دهیم و لغات را بر و بر نگاه می کنیم و سر از چیزهایی که می شنویم در نمی آوریم . .. این جوری یکروز دیگر از زندگیمان می گذرد . جایت خالی ، فکرهایم مث من دیوانه هستند .
جایت خالی ، منو فکرم هر روز سفرها داریم .
مادرم رفت
یکی از عزیزترین هایم بود .
زندگیم تلخ شد .
و بعد از او حفره ای خالی درون قلبم جای ماند.
حفره ای که بعد از او هیچکس پر نخواهد کرد .
اما فرزندانم هستند .
نیاز به من دارند .
دلم میخواهد از دوران افسردگی و دل مردگی خارجشان کنم .
دلم میخواهد عزیزانی را که برایم باقی مانده شاد نگه دارم .
دلم نمیخواهد که آنها را نادیده بگیرم و باقی عمرم را در سوگ بگذرانم .
که حقیقتا ظلمی است در حق آنها .
پنجشنبه صبح رفتم سرکار ، ظهر رفتم خونه ، عصری با بچه ها رفتیم کیش وی و مدرک دیپلم زبان بلور را گرفتیم .
با افتخار می گم که بلورم مدرک زبانش را بعد از 8 سال تلاش گرفت و مایه افتخار من شد .
بعد از اینکه استاتوس واتساپ را به عکس بلور و مدرک زبانش اختصاص دادم سه تایی رفتیم مزار .
وقتی رسیدیم درهای فرعی مزار را بسته بودند و هوا تاریک بود . بارون هم میومد .
از در گلزار شهدا رفتیم تو ، از ترس سگهایی که اون اطراف پرسه می زدند .
مدرک زبان بلورو به مامان نشون دادیم . مامان همیشه به بلور افتخار می کرد . به اینکه کلاس زبان میره . به استعداد بلور تو نقاشی و خلاصه به اینکه بلور دختر مودب و مهربونه همیشه می بالید .
دلمون میخاست مامان اولین نفری باشه که مدرک زبان بلورو می بینه .
بعد از مزار رفتیم خونه ی مامان . بابا تنها بود . از دیدن ما خیلی خوشحال شد . به بلور 100 تومن جایزه داد و بعدش مهران اومد و اونم یه پنجاهی به بلور داد ، شام کوکوی شهربانو را که روز قبلش آورده بود داغ کردم و خوردیم . امروز کیمیا هم اومد بالا و با ما شام خورد .
شب اونجا خوابیدیم . صبح زود پاشدم یه دستی به سر و گوش خونه کشیدم و با کمک کیمیا ناهار ماکارونی درست کردیم . زهره وامیرعلی با اینکه ازشون خواستم بیان نیومدن .
اتاق مامان را هم جارو کردم و دستی به کمدش کشیدم . وسایل مامانو سهیل از کمدها خالی کرد و برد خونه ی زهره که خوب زهره خیلی غمگین و دلشکسته شد .
خلاصه بعد از ناهار با بچه ها راه افتادیم و اومدیم خونه . یه دوشی گرفتم و رفتم زیر پتو .
ساعت 5 راه افتادیم به قصد ایران مال . برای دیدن فیلم .
خیلی هیجانزده بودیم . هوا تاریک بود . دل نگران امی بودم . می ترسیدم نکنه طاقت نیاره و تو راه ما رو جا بزاره .
اما الحق والانصاف که سنگ تموم گذاشت و رومو سفید کرد .
مثل بنز از اون سربالاییها می رفت بالا .
رسیدیم . هیجانزده شدیم . بزرگ بود . آبنمای موزیکال موزیک نگار رضا بهرام را پخش می کرد . کتابخانه ، آدم برفی برقی ، سینما سه بعدی ، فود کورت ، پارکینگ :)
خیلی خوش گذشت و چند تا عکس گرفتیم و امروز بعد از 6 ماه پروفایلمو از حالت سیاه به عکس خودم تغییر دادم .
امیدوارم مامان هم از شادی ما شاد باشه .
دوستت دارم مامان جونم . من قوی بودن را از تو یاد گرفتم . پشتکار و بلند پروازی را تو یادم دادی . تو خوب بودی . من دوستت دارم . امیدوارم به زودی ببینمت .
:)
مثل همیشه
من هستم و پروژه ی بعدی
لیسانس گرفتن ، ازدواج کردن ، شاغل شدن ، ازدواج کردن ، بچه دار شدن ، فوق لیسانس گرفتن ، خانه خریدن ، ماشین خریدن ، زبان خواندن ، طلاق گرفتن و هزار و یک پروژه های ریز و درشت که در طول زندگیم برای خودم نوشتم و در نهایت اجرایی کردم .
پروژه گرفتن آیلتس من و بلور و مهاجرت سه تایی ما به جایی امن ، گرم و مهربان که با آغوش باز پذیرای ما باشد .
من و فرزندانم مهاجرت خواهیم کرد .
به شهر و کشوری که حق الهی ماست و به جایی که در رفاه ، سلامت ، امنیت و آرامش کامل باشیم .
من و بلور و طلایی به زودی از اینجا می رویم و این پروژه ای است که من باید آنرا به سرانجام برسانم .
فرزندانم باید در دانشگاه های معتبر خارجی درس بخوانند ، همانجا شاغل شوند و همانجا ازدواج کنند ....
من در اینجا بازنشست خواهم شد و با حرفه ای که در حال یادگیری آن هستم کسب درآمد خواهم کرد .
ما در آینده خوشبخت ، آرام ، صمیمی ، سلامت ، مرفه و در آرامش همیشگی خواهیم بود .
در این سفر ، کسی به قدرتمندی ، مهربانی ، لطافت ، صمیمیت و باشکوهی خدا و قوانین هستی ما را همراهی خواهند کرد .
خدایا از تو سپاسگزارم که انسانهای با محبت ، شریف ، صادق را در مسیر من قرار خواهی داد تا آنها دستهای تو باشند در روی زمین و ما سه نفر را همراهی کنند .
خدایا ممنونم .
زنگ زدم
بر نمی داشت
گفتم شاید رفته بیرون و گوشی را با خودش نبرده است ....
نیم ساعت دیگر ، یک ساعت دیگر ، چند ساعت دیگر هم زنگ زدم .
دلم شور افتاد
می خواستم روز مادر را به او تبریک بگویم .
هر سال صبح اول وقت به او زنگ می زدم و تا عصری حتما یه سری به او می زدم .
کادویش را می دادم ، روی ماهش را می بوسیدم .
کادوهایم همیشه محقر بود ، ناچیز بود ، می گفتم مادر جان ببخشید کم است ، با مهربانی می گفت ، مادر که از بچه اش توقع ندارد ، همینکه به یادم بودی کافیست .
مادرم گل دوست داشت . برعکس من
برایش گل می بردم ، می گذاشت توی گلدان و سریع به من می گفت پاشو و از این گل عکس بگیر ، عکسها را بعدا سی دی کن . از گوشیت پاک نشود !
می گفتم نگران نباش مادر جان ، همه را سی دی کردم . جایشان امن است .
می نشستیم ، کادوهای خواهرم را که برای من خریده بود می آورد .
می گفت اینها را خواهرت خریده و چند روز پیش اینجا پیش من گذاشته است تا هر وقت آمدی بدهمشان به تو .
ساعت را نگاه می کردم ، مادرم می گفت برو بچه هایت تنها هستند . پنجشنبه و جمعه حتما بیایید ، قرمسبزی می گذارم ، دور هم می خوریم . بچه های توی حیاط بازی میکنند . چقدر توی آپارتمان بمانند ، گناه دارند.
می گفتم چشم مادر جان ، پنجشنبه صبح سر کارم ، عصری با هم می آییم .
پا میشدم و میرفتم خانه .
گوشی را برداشتم ، دوباره گرفتم ، کسی بر نداشت .
ظهر شد ، مادرم کجاست ...
زنگ زدم خانه شان ، برادرم برداشت
صدایش بغض آلود بود . می توانستم از پشت گوشی خانه را ببینم ، چراغهای خاموش ، آشپزخانه سرد ، جای خالی مادرم .
بغض کردم ، اما سعی کردم نفهمد . صدایم را صاف کردم و گفتم داداش چطوری ، بابا خونه س ؟
پدرم هم خواب بود ، می دانستم خودش را به خواب می زند و ریز ریز اشک می ریزد .
غصه ی مادرم را دارد . پنج ماه از رفتن مادرم گذشته و ما هنوز نمی توانیم این بدبختی را باور کنیم .
وعده ی دیدارمان کی باشد مادر جان .
| Design By : Pichak |
