قفس!!!!
.........................................................نکند قفس باشی !



دلتنگم
انقدر دلتنگ که
احساس بی کسی میکنم
نمیدانم دلتنگ چیستم
فقط میدانم آنقدر دلتنگیم زیاد است که سراسر وجودم را پر کرده است
احساسی تلخ که حتی با شیرین ترین شکلات ها هم از بین نمیرود
میخواهم ببینمش در کنارم اما...
اما چه حاصل که او مرا دوست ندارد
مرا نمیخواهد
مرا نمیبیند
دوس دارم برایش حرف بزنم اما...
او برایم وقتی ندارد
گوشی برای شنیدن سخنانم ندارد
ولی من با همه ی اینها از جان خود بیشتر دوست میدارمش
حتی
مرگ نزدیک است...
نمیخواهم مادرم سختی جان کندنم راببیند...
ای مادرم، دیگر در دفتر شعرم شعر جدیدی نخواهی دید...
دیگر در آلبوم عکسم عکس جدیدی نخواهی دید...
دیگر هر نیمه شب در را برویم باز نخواهی کرد و نخواهی گفت:
"عزیزم کجا بودی؟"
ای مادر اگر روزی روزگاری رفیق نامهربانم، اگر به دیارم آمد...
بگو:
در بستر ناکامی و حســـرت جان داد!
و در آخر چنین گفت:
" رفاقت اندیشهی تلخی است که از نامش بیزارم!"
از جان شیرین خود


گریه مرحمی برای زخمهای خستهی من است
گریه مختصر صدای خندهی من است
من برای قصهی لطیف چشمهای تو
تا همیشه گریه میکنم
قصهی لطیف چشمهای تو ساده نیست
تا میان خاطرات کهنهام
لابهلای صفحههای پاره پارهی دلم
با همان شمارههای پشت هم رها کنم
قصهی لطیف چشمهای تو
در میان خواب هم امان به من نمیدهد
مثل چشمهای نسترن
به چشمهای باد
نسترن به چشمهای باد
هم امان نمیدهد
پس چرا برای باد خستهی وجود من آرزوی صبر میکنی
این خیال جالبی است صبر با نگاه باد! صنعت تضاد

میشه اشتباهات مردم را ببخش نه به خاطر اینکه آنها سزاوار بخشش اند بلکه تو سزاوار آرامش هستی.
برای رهائی از گذشته با خود بخوان :
من بازتابی از خاطراتم هستم. من جهانٍ در حالٍ گذار هستم.من جهانی هستم که در شرف زاده شدن است!
من میخواهم که دویاره متولد شوم .. اینبار جوری دیگر...
زندگي خوردن و خوابيدن نيست
انتظار و هوس و ديدن و ناديدن نيست.
زندگي چون گل سرخي است
پر از خار و پر از برگ و پر از عطر لطيف.
يادمان باشد اگر گل چيديم
عطر و برگ و گل و خار همه همسايه ديوار به ديوار همند.
خدایا ...
احساس مي کنم زود عادت مي کنم و گاهي به
اشتباه اسم آنرا دوست داشتن مي گذارم.
خدايا...
مي ترسم از اينکه به گناه کاري که نفسم آنرا
صحيح مي خواند و دلم از آن مي ترسد و عقلم به
آن شک دارد، در آتش بي مهري ات بسوزم.
خدايا...
مي دانم تمام لحظه هايم با توست. مي دانم تنها
تويي که مرا فراموش نمي کني. مي دانم که اگر
بارها فراموشت کنم، ناراحتت کنم و برنجانمت، باز
مي گويي برگرد. مي دانم؛ همه اينها را مي دانم،
ولي نمي دانم چه کنم؛ نفسم مرا به سويي مي
کشد و عقلم حرفي ديگر مي زند و دلم در اين
ميانه مانده.
خدايا...
تو بگو چه کنم. تو نشانم بده راهي که بهترين است.
خدايا...
مي دانم تو هميشه با مني ، ولي تنهايم مگذار؛ يا
شايد بهتر باشد بگويم: نگذار تنهايت بگذارم.
خداوندا..
من از تنهايي و برگ ريزان پاييز، من از سردي
سرماي زمستان،
من از تنهايي و دنياي بي تو مي ترسم.
خداوندا...
من از دوستان بي مقدار، من از همرهان بي
احساس،
من از نارفيقي هاي اين دنيا مي ترسم.
خداوندا...
من از احساس بيهوده بودن، من از چون حبابِ آب
بودن،
من از ماندن چون مرداب مي ترسم.
خداوندا...
امن ازمرگ محبت، من از اعدام احساس به دست
دوستان دور يا نزديک مي ترسم.
خداوندا...
. من از ماندن مي ترسم
خداوندا...
من از رفتن مي ترسم
خداوندا...
من از خود نيز مي ترسم
خداوندا...
... پناهم ده ...

دوووووووووووووووست دارررررررررررررررررررممممممممممممممممممممم
خیلی دیر رسیدی ای دوست
هفت تا کفن پوسوندم
پیرهن سیاه تنت کن من فقط یه استخونم
ببین چه کردی با این دل
فکر کن فقط یه لحظه
نزار دیگه بیشتر از این تنم تو گور بلرزه
فقط یه خواهشی دارم
زیره تابوتم و نگیر
وقتی که رفتم زیره خاک قبر من و بغل نگیر
حالا دیگه راحت راحتی هر کاری که می خوای بکن
من و به کی فروختی مفت برو واسه همون بمیر
فقط تو هفت روز سیاه تنت کن
شبهای جمعه یادی از ما کن
عشقی که بردی باشه حلالت
عمری که بردی باشه ؟؟؟؟؟؟؟؟
فقط بدون روز قیامت جولوی راه تو رو میگیرم
تقاص این ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ میگیرم....................
اي که تو را پس از گذشت سختيها و دردهاي
پياپي ،پس از يک قرن نشستن
بر سر جاده عطوفت و مهرباني دريافتم !
من به تو محتاجم ، باش !
اي که تو را نمي دانم چه بنامم ،همه کلمات با
آنچه ميان من و تواست بيگانه اند ، کلمات خدمتگزاران پست ديگرانند
و من هيچ کلمه اي را براي گفتگوي با تو شايسته تر از سکوت نيافته ام !
آيا سخن مرا مي شنوي ؟
هر جا هستي ،لحظه اي را براي شنيدن سخنان من
به گوشه ساکتي پناه بر و به من گوش ده ،
آيا درآن لحظاتي که همه جا در سکوت آرام گرفته است
و همه چيز خاموش شده است و روياي من را با خود داري
صدايم را نيز مي شنوي؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
گرماي نفسهايم با تو سخن از تحمل دوري ميگويند
که برايم چقدر زجر آور است و اشکهايم بر روي
دستانت وضوي با وفايي را جاري مي سازند و نواي لرزان دستان
مهر جدايي را بر رويايت حک مي کنند و تمام واژه هاي فاصله
با من و تو سخن مي گويند .
من همواره در خلوت غمگينم و با تو گفت و گو دارم ،
تو در تنهايي من هميشه هستي ، هرگاه که
به انزواي خاموشم سر مي کشم
تو حاضري و با چهره ي مهربان و لبخند نوازشگر
و نگاه هاي تسليت بخش خويش پيشم مي خزي ،
گرد ملال زندگي را از رخسار خسته ام مي زادايي ،
لبخند اميد بر لبان تلخم مي نشاني ،تسکينم مي دهي ،
آرامم مي کني ،
جانم مي دهي ،
رنجهايم را در جانم محو مي کني ،
دردهايم را در روحم التيام مي دهي ،
راضي ام مي کني ،
تو معني زندگي مني ،
تو سر چشمه هر عطش مني ، تو خوب ترين من هاي مني ،
تو روح کالبد مني ،
تو نگاه چشم مني ،
تو تپش قلب مني ،
تو مخاطب هر خطاب مني ،
تو گيرنده هر نامه مني ،
تو گرماي تن مني ،
گرمي هر اميد تويي ، نازکي خيال تويي، تو ...
تو نجواي روياي مني ، نشئه ي شراب توئي ،
آبي آسمان تويي آسمان دل من اين هم زلالي را
از تو به يادگار گرفته ... و در آخر شهد هر بوسه توئي ...
تو و تو خوب مي داني با اين همه بالندگي
من چگونه فراموشت کنم سخت است بيش از آنجه که
تصورش را با خود تزريق کنم...
ای بلبل خوشنوا فغان کن
عید است نوای عاشقان کن
چون سبزه ز خاک سر برآورد
ترک دل و برگ بوستان کن
بالشت ز سنبل و سمن ساز
وز برگ بنفشه سایبان کن
چون لاله ز سر کله بینداز
سرخوش شو و دست در میان کن
بردار سفینه غزل را
وز هر ورقی گلی نشان کن
صد گوهر معنی ار توانی
در گوش حریف نکتهدان کن
وان دم که رسی به شعر عطار
در مجلس عاشقان روان کن
ما صوفی صفهی صفاییم
بی خود ز خودیم و از خداییم
عطار نیشابوری
این بهانه ی قشنگ مبارک.
.+""+..+""+.
+ sale 90 +
"+. .+"
" + "
.+""+..+""+.
+ pishapish +
"+. .+"
" + "
.+""+..+""+.
+mobarak +
"+. .+"
" + "
*پسرم! گروهی ، اگر احترامشان کنی تو را نادان می دانند و اگر بی محليشان کنی
از گزندشان بی امانی. پس در احترام ،اندازه نگهدار*
*پسرم! سخت ترین کار عالم محکوم کردن یک احمق است. خون خودت را کثیف نکن- ضمنا
چرچیل هیچگونه نسبتی با طایفه ما ندارد. بچه هایش ادعای ارث نکنند**.*
*پسرم! با کسی که شکمش را بیشتر از کتاب هایش دوست دارد ، دوستی مکن*
*پسرم! دوستانت را با یک لیوان آب خوردن امتحان کن! آب را به دستشان بده تا
بنوشند! بعد بگو تا دروغ بگویند! اگر عین آب خوردن دروغ گفتند از آنان بپرهیز**
…*
*هان ای پسر! در پیاده رو که راه می روی، از کنار برو. ملت می خواهند از کنارت
رد شوند*
*پسرم! اگر کسانی از سر نادانی به تو خندیدند ، تو برای شفایشان گریه کن*
*پسرم! خود را وابسته به هیچ دسته ای مدان. چه، پس فردا تقش درمی آید که آنی که
تو می خواستی نیست و حالا خر بیار و معرکه بارکن*
*پسرم! اگر به ناچار به جریانی متمایل شدی، جایی برای نفس کشیدن خود و رقیبت
بگذار. نه او را چنان به زمین بکوب و نه خود را چنان بالاببر. دیرزمانی نیست که
جایتان عوض شود*
*پسرم! در تاکسی با تلفن همراه بلندبلند صحبت نکن*
*هان ای پسر! اهل هنر را احترام کن. اما مواضع سیاسی ات را با کسی مسنج و کسی
را به خاطر مواضعش مرنجان**.*
*پسرم! هیچ گاه دنبال به کرسی نشاندن حرفت مباش و همه جا سر هر صحبتی را
بازمکن. بگذار تو را نادان بدانند*
*پسرم! اگر برای دختر یا پسری پیش تو برای تحقیق آمدند و تو چیزی می دانستی رک
و راست بگو. هر آنچه که می دانی. به فکر بدبختی دختر و پسر مردم باش*
*پسر! اخبار را از منابع مختلف بگیر. جمع بندی اش با خودت. مخاطب دائمی یک
رسانه بودن آدم را به حماقت می کشاند*
*پسرم! پیش از استخدام در اداره های دولتی ، “پاور پوینت” را فرابگیر*
*پسرم! در اداره ای استخدام شدی هرچه دستمال از جیب هایت دوربریز. آب بینی ات
را پیراهن تمیزکنی بهتر است تا کسی دستمال در دستت ببیند*
*پسرم! قطار اندیمشک – تهران زمستانش گرم و جانسوز است و تابستانش سرد و
استخوان سوز. لباس مناسب با خودت ببر*
*پسرم! اساتید را محترم بشمار! اگر توانستی دستشان را ببوس اگر نه ،خود دانی*
*پسرم! در ضمن ، به هر کسی بی خودی لقب “استاد” عنایت مکن. “استاد” باید خودش
بیاید، زورکی که نیست*
*پسرم! اگر آلبوم های موسیقی دل آواز و هرمس و آوای شیدا گرانتر از چهار
هزارتومان شد ، دیگر نخر. با این حال نصیحت قبل از قبلی را آویزه گوش کن*
*پسرم! اقل کم! ماهی یک بار آژانس شیشه ای را ببین**.*
*پسرم! اگر توانستی استخدام شوی، در اداره با دو کس رفیق شو آنچنان که دانی**.*
*
آبدارچی و یکی از بچه های حراست. هرکدام باشد توفیری نمی کند.*
*پسرم! بلوتوث تلفن همراهت را خاموش نگهدار، مگر در مواقع ضروری*
*فرزندم! هیچ کس تنها نیست**.*
*پسرم! راه تو را می خواند. اما تو باور مکن*
*پسرم! آنتی ویروس “بیت دیفندر” اوریجینال نصب کن. پول “رجیستر” به میزان ده
سال را کنار گذاشته ام. با احتساب تورم جهانی و تحریم و فیلتر و نوسان بازار.
مادرت جای آن را می داند*
*هان ای پسر! اگر کسی گفت اسفندیار ار می شناسی خودت را به نفهمی بزن*
*پسرم! هر روز از همکارانت در اداره عمیقا خداحافظی کن. کسی نمی داند آیا فردا
در همان اداره باشی یا نه. اداره در همان شهر باشد یا نه. شهر در … ولش کن پسرم
*
*پسرم! دانشگاه کسی را آدم نمی کند. علم را از دانشگاه بیاموز ، ادب را از
مادرت*
*پسرم! می دانم الان داری حسرت دیدار مرا می خوری. یالله بلند شو دست مادرت را
ببوس بعد بیا بقیه وصیت را بخوان*
*پسرم! پیامک های عیدنوروزت را همین الان بفرست*
*هان ای پسر! خواستی در مملکت خودمان درس بخوانی بخوان. خواستی فرنگ بروی برو.
اما اگر ماندی از فرنگ بد نگو ، اگر رفتی از مملکتت*
*پسرم! گوجه را از نارمک بخر، شنیده ام ارزان است**.*
*پسرم! هیچ گاه از دانشگاه های هاروارد ، ماساچوست و بوستون مدرک نگیر. برایت
حرف در میارن. مگه آزاد رودهن چشه؟*
*پسرم! نامزد انتخابات شدی ، اول یا داماد لُرها شو یا تُرک ها که تو را در
انتخابات تنها نگذارند*
*هان ای پسر! خسته شدی؟ … از ساعت چند داری وصیت می خونی؟ … کی خسته است؟ …
خودت نقطه چین ها رو پرکن*
*پسرم! شماره حساب هدفمندی یارانه ها ، رمزگذاری شده در صندوقچه مرحوم آقابزرگ
توی اتاق پشتی است**.*
*پسرم! شهر ما خانه ما! … نه نه نه! نمی خواد عزیزم. شهرشون خونه خودشون. اول
اتاقت رو از این ریخت در بیار*
*پسرم! در فیس بوک عضو شو و این وصیت نامه را برای دوستانی که برمی گزینی یا تو
را برمی گزینند “شیر” کن*
موفق باشید
این قفسه سینه که می بینی یه حکمتی داره .
خدا وقتی آدمو آفرید سینه اش قفسه نداشت
یه پوست نازک بود رو دلش .
یه روز آدم عاشق دریا شد .
اونقدر که با تموم وجودش خواست تنها چیز با ارزشی که داره بده به دریا.
پوست سینه شو درید و قلبشو کند و انداخت تو دریا .
موجی اومد و نه دلی موند و نه آدمی .
خدا … دل آدمو از دریا گرفت و دوباره گذاشت تو سینش .

آدم دوباره آدم شد .
دو روز بعد آدم عاشق جنگل شد .
دوباره پوست نازک تنشو جر داد و دلشو پرت کرد میون جنگل .
باز نه دلی موند و نه آدمی .
خدا دیگه کم کم داشت عصبانی میشد .
یه بار دیگه دل آدمو برداشت و محکم گذاشت تو سینه اش .
ولی مگه این آدم , آدم می شد .
این بار سرشو که بالا کرد یه دل که داشت هیچی با صد دلی که نداشت
عاشق آسمون شد .
همه اخم و تخم خدا یادش رفت و پوست سینه شو جر داد و باز دلشو
پرت کرد میون آسمون .
دل آدم مثه یه سیب سرخ قل خورد و قل خورد و افتاد تو دامن خدا .
نه دیگه … خدا گفت … این دل واسه آدم دیگه دل نمی شه .
آدم دراز به دراز چش به آسمون رو زمین افتاده بود.
خدا این بار که دل رو گذاشت سرجاش بس که از دست آدم ناراحت
بود یه قفس کشید روش که دیگه آها ، دیگه … بسه .
آدم که به خودش اومد دید ای دل غافل … چقدر نفس کشیدن واسش
سخت شده .
چقد اون پوست لطیف رو سینش سفت شده .
دست کشید به رو سینشو وقتی فهمید چی شده یه یه آهی کشید … یه
آهی کشید همچین که از آهش رنگین کمون درست شد .
و این برای اولین بار بود که رنگین کمون قبل از بارون درست شد .
بعد هی آدم گریه کرد هی آسمون گریه کرد .
روزها و روزها گذشت و آدم با اون قفس سنگین خسته و تنها روی
زمین سفت خدا قدم می زد و اشک می ریخت .
آدم بیچاره دونه دونه اشکاشو که می ریخت رو زمین و شکل مروارید
می شد برمی داشت و پرت می کرد طرف خدا تو آسمون .
تا شاید دل خدا واسش بسوزه و قفسو برداره .
اینطوری بود که آسمون پر از ستاره شد .
ولی خدا دلش واسه آدم نسوخت که .
خلاصه یه شب آدم تصمیم خودشو گرفت .
یه چاقو برداشت و پوست سینشو پاره کرد .
دید خدا زیر پوستش چه میله های محکمی گذاشته … دلشو دید که اون
زیر طفلکی مثه دل گنجشك می زد و تالاپ تولوپ می کرد .
انگشتاشو کرد زیر همون میله ای که درست روی دلش بود و با همه
زوری که داشت اونو کند .
آخ .. اونقد دردش اومد که دیگه هیچی نفهمید و پخش زمین شد .
.......
خدا ازون بالا همه چی رو نیگا می کرد .
دلش واسه آدم سوخت .
استخونو برداشت و مالید به دریا و آسمون و جنگل .
یهو همون تیکه استخون روی هوا رقصید و رقصید .
چرخید و چرخید .
آسمون رعد زد و برق زد
دریا پر شد از موج و توفان و درختای جنگل شروع کردن به رقصیدن .
همون تیکه استخون یواش یواش شکل گرفتو شد و یه فرشته .
با چشای سیاه مثه شب آسمون
با موهای بلند مثه آبشار توی جنگل
اومد جلو و دست کشید روی چشای بسته آدم .
آدم که چشاشو باز کرد اولش هیچی نفهمید
هی چشاشو مالید و مالید و هی نیگا کرد .
فرشته رو که دید با همون یه دل که نه با صد تا دلی که نداشت عاشقش شد .
همون قد که عاشق آسمون و دریا و جنگل شده بود .
نه … خیلی بیشتر .
پاشد و فرشته رو نگاه کرد .
دستشو برد گذاشت روی دلش همونجا که استخونشو کنده بود .
خواس دلشو دربیاره و بده به فرشته .
ولی دل آدم که از بین اون میله ها در نمیومد .
باید دوسه تا دیگه ازونا رو هم میکند .
تا دستشو برد زیر استخون قفس سینش فرشته خرامون خرامون
اومدجلو .
دستاشو باز کرد و آدمو بغل کرد .
سینشو چسبوند به سینه آدم .
خدا ازون بالا فقط نیگا می کرد با یه لبخند رو لبش .
آدم فرشته رو بغل کرد .
دل آدم یواش و یواش نصفه شد و آروم آروم خزید تو سینه فرشته
خانوم .
فرشته سرشو آورد بالا و توی چشای آدم نیگا کرد .
آدم با چشاش می خندید .
فرشته سرشو گذاشت رو شونه آدم و چشاشو بست .
آدم یواشکی به آسمون نیگا کردو از ته دلش دست خدا رو بوسید .
اونجا بود که برای اولین بار دل آدم احساس آرامش کرد .
خدا پرده آسمونو کشید و آدمو با فرشتش تنها گذاش .