تلفن زنگ می زنه . مامان میره به سمتش . بعد از چند ثانیه ای صدام می زنه ؛ با خودم میگم : ایش نکنه با من کار دارن :( ! " مامان دوباره صدام می زنه و می گه تلفن ! با خودم زمزمه می کنم : باز کدومشونه ؟؟ :(( " مطمئن بودم از این سه حالت خارج نیست : مینا ؛ عاطفه قدیمیه ؛ عاطفه جدیده . راستش خیلی سریع عاطفه جدیده رو حذف کردم چون واقعا از صبح تا شب با اسمس ـای چرت و پرت و باموقع و بی موقعش منو دیوونه کرده بود . یا از درسای فردا می نالید و این که خوندنش نمیاد . یا از دل تنگی ـش می گفت . برای همون پسره که جدیدا حسابی خرش کرده بود و حالا هم بدجور تو کف گذاشته بودش ! راستش گاهی دلم براش می سوخت ولی خدایی توی این چیزا خر هم بود متاسفانه ! چقد زود خودشو به اون پسره باخت و ... . تلفنو برداشتم و گرفتم دم ِ گوشم : بله ؟ " صدای نخراشیده و کلفت ِ عاطفه قدیمیه پیچید توی گوشم. از خیلی چیزا گفت . خیلی روزا یکی از همین سه نفر زنگ میزدن به من و از حرصشون به اون دو تای دیگه میگفتن !! واقعا کاراشون مسخره ـس . عین ِ بچه ها بودن . بین ما چهار نفر تنها کسی که خودشو قاتی ِ حسادت ـا و حرص ـا و رقابتای کثیفشون نکرده بود ، من بودم :| بخاطر همینم راحت از حرصشون برام حرف می زدن . نمیدونم چرا توی این مدرسه همه اینقد حریص و بی خیر ـن ! حتی چشم ندارن ببینن حتی دوست ِ صمیمی ـشونم یه ذره از اونا نمره ـش یا رتبه ـش بهتر شده باشه .این بار نوبت ِ اون بود ! شروع کرد : چی کارا کردی ؟ " که منظورش درس بود . منم طبق ِ معمول جواب دادم : هیچ کار ! مثیکه چهارشنبه ـسا محض ِ رضای خدا :| من فردا هم هیچ کار نمی کنم. مگه هفته ی دیگه چقد کار داریم مثلا ؟ :| :| :| "
و در جواب ِ من با کلی حرص میگه : مینا که از همین الان شروع کرده . همشم بهم میگه تستای چیو زدم .. چیو خوندم .. چیو نخوندم ... "
+ خب ؟؟ بـ من چـ ؟؟
- یعنی تو واقعا برات مهم نیس ؟
+ نععع نیس . خوشش باشه ب من چـ ربطی داره آخه اونوخ ؟
- هیچی بابا . می بینی هنوز هیچی نشده شروع کرده . بعد همش می گه ما هیچی نمی خونیم :|
+ خب بازم بـ من چـ ؟
این رفتاراشون واااقعـــا دیگه حساااابی روی مخم بود خدایی ! یکم دیگه ازین حرصا و چرت و پرتا و گفت تا اینکه یه دفعه یه چیز بسیار بسیار عجیب ازش شنیدم ! با این مضمون !!! : اصن بـ دددرک !
+ ن بابا ؟!!
غش غش می خنده و میگه : والا بـ خدا ! راس میگی اصصصن بـ من چـ بذ هر غلطی دلش میخواد بکنه . اینقدم کـ میخونه همه چیش عین ِ ماهاس !
+ خدا از دهنت بشنوه خره !
یکم مثیکه حرص و حسدش فروکش کرده بود ! بازم گفت و گفت تا باز یـ چیز ِ بسیار شگفت آورتر از دهنش دراومد : اصن ولش کن غیبت نکنیم حوصلشونو ندارم .
من : O_o یعنی واقعا شوکه شده بودم ! این حرف جدی جدی از دهن ِ این عاطفه ی گوشت بردار مرده خور دراومده بود ؟!! @_@
بهش میگم : نـ بابا !!! جدی جدی ترشی نخوری یـ چی می شی عاطی !
- چی می گی تو ؟؟
+ هیچی بابا می بینم داری همچی بگی نگی آدم می شی .
- اوهووو درس حرف بزنا خر ـم خودتی بیشوووور !
+ حالا بیا و از این خره تغریف کن :| بـ تو تعریفم نیومده الاغ !
بازم هرهر می خنده و میگه : میدونم الان مزاحمم واقعا درک میکنم اینو عزیــــزم ! برو عشقم مواظب خودت باشیـاااا
+ اه نمیتونم .
- چته ؟؟؟
+ نمیتونم الان یکی بزنم تو سسسرت
باز میخنده و خدافظی می کنه . وقتی گوشی رو گذاشتم رو به مامان میگم : واقعا که نـــــ بـــابــــا !
مامان میگه = چی شده ؟!
+ مثیکه واقعا من خیلی محکم تر ازین حرفام مامان جان ! بجایی که اون منو از راه بدر کنه ، کمال ِ من داره درش اثر میکنه خدایی . داره آدم میشه .
= الهی قربووون ِ دختر ِ باکمالاتم برم .
+ مامااااان ؟؟؟ مسخره کن . الان باید بهم افتخار کنی خیرسسسرم :| :| :|
:| راسیتش دارم حروم میشم راسیتشاااا :| :وییییی !!!