199.
۱۳۹۲/۱۱/۳۰
چیزی برای گفتن ندارم !  راستش حرفهایم الان دل ـشان نمی خواهد بیرون بریزند از قالب ِ ذهنم .

عصر با عاطفه قدیمی ـه قرار ِ پژوهش سرا داریم برای مقاله ی شیمی .  پــنـــــج نمره کم چیزی نیست هآآآآ !!!     از اول ِ زنگ ِ زیست که ساعت ِ 10.5  باشه تا الان که ساعت 4 هستش ، این پلک ِ لامصب ِ چشم ِ چپم همینجوری یه ریز داره می پره کصصافططط ! دیگه کفری ـم کرده خوب نمیشه که بیشوووور ! اه مگه میتونستم سر ِ کلاس گوش بدم اصن یه وعضی بودآآآ ! 

امروز ظهر توی اتوبوس  . .  یک لحظه زندگی را حس کردم  . .  که همین جا ـست  . .  که دارد با اتوبوس تکان تکان می خورد و با این موزیک لایت می رقصد !!! 


شماره ی این پست ـهم مثل ِ روزـش خاصـ ــــه !  顔絵文字 のデコメ絵文字 

deniz
198.
۱۳۹۲/۱۱/۲۹
کجای این شبم که می کشد هوای گریه ام به ناکجا 

از این خرابیم که می برد به خانه ای که نیست . . ای خدا

کسی نمانده پا به پای من . . .

deniz
khodaya koja raftand An rooz ha ?!
۱۳۹۲/۱۱/۲۵
دلم خیلی بدجور گرفته ! خیلی بدجــــور  ...

دلم گریه میخواد . دلم خدا رو میخواد ؛ دلم نماز میخواد ! قبلنا که دلم میگرفت و با بغض یا چشای خیس می رفتم پیش ِ مامان ، میگفت پاشو نماز بخون تا خوب شی :)  راست می گفت . نماز حسابی حالمو خوب می کرد . 

امروز هم جمعه ـست . یک جمعه ی خیلی خیلی دلگیــر . مثل ِ جمعه های بچگی هایم . . که همیشه دلم می گرفت و هر غروبش گریه سر میدادم بخاطر همان دل ِ کوچکم که نمی توانست این همه ناراحتی را توی خودش جا بدهد !!!  اما حالا چه ؟!! همه اش را می خورم . همه ی ناراحتی ها و غصه هایم را می بلعم و دم نمی زنم . اما همه ی اینها جمع می شوند و جمع می شوند و مثل ِ الان که دارم دور از چشم ِ مادری که دقیقا همینطور غم هایش را میخورد ، گوشه ای از آنها را از چشم هایم فرو می ریزم . می دانی چند وقت است که حسرت ِ یک گریه ی درست و حسابی به دلم مانده ؟؟  . . . می دانم که نمی دانی ! اما این یکی را بدان : امروز یکی از روزهای مرگم بود !

deniz
:|
۱۳۹۲/۱۱/۲۳
تلفن زنگ می زنه . مامان میره به سمتش . بعد از چند ثانیه ای صدام می زنه ؛ با خودم میگم : ایش نکنه با من کار دارن :( ! "  مامان دوباره صدام می زنه و می گه تلفن !  با خودم زمزمه می کنم : باز کدومشونه ؟؟ :(( "  مطمئن بودم از این سه حالت خارج نیست : مینا ؛ عاطفه قدیمیه ؛ عاطفه جدیده .  راستش خیلی سریع عاطفه جدیده رو حذف کردم چون واقعا از صبح تا شب با اسمس ـای چرت و پرت و باموقع و بی موقعش منو دیوونه کرده بود . یا از درسای فردا می نالید و این که خوندنش نمیاد . یا از دل تنگی ـش می گفت . برای همون پسره که جدیدا حسابی خرش کرده بود و حالا هم بدجور تو کف گذاشته بودش !  راستش گاهی دلم براش می سوخت ولی خدایی توی این چیزا خر هم بود متاسفانه ! چقد زود خودشو به اون پسره باخت و ... . تلفنو برداشتم و گرفتم دم ِ گوشم : بله ؟ "  صدای نخراشیده و کلفت ِ عاطفه قدیمیه پیچید توی گوشم. از خیلی چیزا گفت . خیلی روزا یکی از همین سه نفر زنگ میزدن به من و از حرصشون به اون دو تای دیگه میگفتن !! واقعا کاراشون مسخره ـس . عین ِ بچه ها بودن . بین ما چهار نفر تنها کسی که خودشو قاتی ِ حسادت ـا و حرص ـا و رقابتای کثیفشون نکرده بود ، من بودم :|  بخاطر همینم راحت از حرصشون برام حرف می زدن . نمیدونم چرا توی این مدرسه همه اینقد حریص و بی خیر ـن !  حتی چشم ندارن ببینن حتی دوست ِ صمیمی ـشونم یه ذره از اونا نمره ـش یا رتبه ـش بهتر شده باشه .

این بار نوبت ِ اون بود ! شروع کرد : چی کارا کردی ؟ "  که منظورش درس بود . منم طبق ِ معمول جواب دادم : هیچ کار ! مثیکه چهارشنبه ـسا محض ِ رضای خدا :| من فردا هم هیچ کار نمی کنم. مگه هفته ی دیگه چقد کار داریم مثلا ؟ :| :| :| " 

و در جواب ِ من با کلی حرص میگه : مینا که از همین الان شروع کرده . همشم بهم میگه تستای چیو زدم .. چیو خوندم .. چیو نخوندم ... "

+ خب ؟؟ بـ من چـ ؟؟

- یعنی تو واقعا برات مهم نیس ؟

+ نععع نیس . خوشش باشه ب من چـ ربطی داره آخه اونوخ ؟

- هیچی بابا . می بینی هنوز هیچی نشده شروع کرده . بعد همش می گه ما هیچی نمی خونیم :|

+ خب بازم بـ من چـ ؟

این رفتاراشون واااقعـــا دیگه حساااابی روی مخم بود خدایی !  یکم دیگه ازین حرصا و چرت و پرتا و گفت تا اینکه یه دفعه یه چیز بسیار بسیار عجیب ازش شنیدم ! با این مضمون !!! :  اصن بـ دددرک !

+ ن بابا ؟!!

غش غش می خنده و میگه : والا بـ خدا !  راس میگی اصصصن بـ من چـ بذ هر غلطی دلش میخواد بکنه . اینقدم کـ میخونه همه چیش عین ِ ماهاس !

+ خدا از دهنت بشنوه خره !

یکم مثیکه حرص و حسدش فروکش کرده بود ! بازم گفت و گفت تا باز یـ چیز ِ بسیار شگفت آورتر از دهنش دراومد : اصن ولش کن غیبت نکنیم حوصلشونو ندارم .

من : O_o  یعنی واقعا شوکه شده بودم !  این حرف جدی جدی از دهن ِ این عاطفه ی گوشت بردار مرده خور دراومده بود ؟!!  @_@

بهش میگم : نـ بابا !!! جدی جدی ترشی نخوری یـ چی می شی عاطی !

- چی می گی تو ؟؟

+ هیچی بابا می بینم داری همچی بگی نگی آدم می شی .

- اوهووو درس حرف بزنا خر ـم خودتی بیشوووور !

+ حالا بیا و از این خره تغریف کن :|  بـ تو تعریفم نیومده الاغ !

بازم هرهر می خنده و میگه : میدونم الان مزاحمم واقعا درک میکنم اینو عزیــــزم ! برو عشقم مواظب خودت باشیـاااا

+ اه نمیتونم .

- چته ؟؟؟

+ نمیتونم الان یکی بزنم تو سسسرت

باز میخنده و خدافظی می کنه . وقتی گوشی رو گذاشتم رو به مامان میگم : واقعا که نـــــ بـــابــــا !

مامان میگه = چی شده ؟!

+ مثیکه واقعا من خیلی محکم تر ازین حرفام مامان جان ! بجایی که اون منو از راه بدر کنه ، کمال ِ من داره درش اثر میکنه خدایی . داره آدم میشه . 

= الهی قربووون ِ دختر ِ باکمالاتم برم .

+ مامااااان ؟؟؟ مسخره کن . الان باید بهم افتخار کنی خیرسسسرم :| :| :|

:| راسیتش دارم حروم میشم راسیتشاااا  :|  :وییییی !!!

deniz
193.
۱۳۹۲/۱۱/۲۳
هر موقع یه رمان میخونم و خودمو جای یکی از شخصیت های اون می ذارم ؛ با اون رمان زندگی می کنم و با وجود ِ اینکه اشتیاق دارم برای اینکه بدونم قراره چی به سرم بیاد ، از تموم شدنش می ترسم . می ترسم رمان ـه تموم شه و منو با خودش ببره . . . این قضیه خیلی اتفاق نمی افته . راستش تا حالا یک بار فقط ؛ یعنی یه جورایی یه بار و نصفی . بار اول مربوط به همون رمانی بود که تا حالا دو بار کامل خوندمش و .. با تموم شدنش حس کردم واقعا منم تموم شدم . یجورایی رو به دیوونگی بودم . دلم می خواست هیچوقت تموم نشه . اون رمان فقط یه کتاب نبود ، اون چیزی بود که من زندگیمو ریخته بودم توش و داشتم با تک تک ِ اتفاقای خوبـش خوشحال و با بد ـاش ناراحت می شدم . واقعا همون شخصیت شده بودم و خیلی کامل همه چیزشو حس می کردم و درک می کردم . اما اونم مثل ِ همه ی داستانا ، یا شاید همه ی زندگی ها .. تموم شد و منم انگار واقعا دیگه نبودم . تا به خودم اومدم چند وقتی این قضیه مهمونم بود !  بار دوم دیگه نذاشتم این اتفاق بیفته و از یه نگاه ِ دور باهاش رفتم و وقتی هم که تموم شد خیلی راحت بوسیدم گذاشتمش کنار !  و من دیگه باهاش تموم نشدم !!!  هی روزگــــــار !
deniz