تمام مردم اگر چشمشان به ظاهر توست

نگاه من به دل پاک و جان طاهر توست

فقط نه من به هوای تو اشک می ریزم

که هر چه رود درین سرزمین مسافر توست 

همان بس است که با سجده دانه برچیند

کسی که چشم تو را دیده است و کافر توست

به وصف هیچکسی جز تو دم نخواهم زد

خوشا کسی که اگر شاعر است شاعر توست

که گفته است که من شمع محفل غزلم؟!

به آب و آتش اگر میزنم به خاطر توست

 

(فاضل نظری)

 

 

کی به آتش می کشی تسبیح یا قدوس را

روح سرگردان این پروانه مایوس را

کورسوهای چراغ عقل مردم منکرند

روشنایی های آن خورشید نا محسوس را

از صدای موج سرشارند و با ساحل دچار

گوش ماهی ها چه می فهمند اقیانوس را

نسل در نسل زمین گشتند تا پیدا کنند

سایه ی پر های رنگارنگ آن طاووس را

تلخ و شیرین جهان چیزی به جز یک خواب نیست

مرگ پایان می دهد یک روز این کابوس را

 

(فاضل نظری)

+ نوشته شده در  شنبه بیست و هشتم بهمن ۱۳۹۱ساعت 13:22  توسط محمد آقاصفری  | 

بله دوستان آرمیتا نقاشی اش را که به آقا هدیه داد هیچ بادام زمینی هایش را که با آقا قسمت کرد بماند

بعد از تعریف آقا از موهای بلند آرمیتا موهایش را هم کوتاه نمی کند که به قول خودش آقا ناراحت نشود!

حالا همه ی اینها هم که بماند آرمیتا رفته منزل آقا و آقا را به قول خودش با دمپایی و بی عبا دیده و از آقا عروسک هدیه گرفته و حتی با مرغ خروس های خانه ی ایشان هم بازی کرده و بعد از نیم ساعت با نا رضایتی رهبر را ترک کرده و حالا هم منتظر است آقا را دعوت کند و برای آقا قورمه سبزی بپزد و... آن وقت ما هنوز منتظر یک کارت دیدار هستیم که برویم حسینیه و آقا را از دور ببینیم!

آرمیتا در لحظه ورود به منزل آقا ایشان را با لفظ (بابا) خطاب می کند و بعد که مادرش خندید که دیدی اشتباهی آقا رو گفتی بابا؟  آرمیتا با یقین گفت که : خوب بابای همست دیگه و آن وقت من و تو هنوز معطلیم که رهبرمان را چه بنامیم... 

 

به  نقل از خبرنامه کاغذی خوارزمی

+ نوشته شده در  دوشنبه شانزدهم مرداد ۱۳۹۱ساعت 0:28  توسط محمد آقاصفری  | 

+ نوشته شده در  یکشنبه چهاردهم اسفند ۱۳۹۰ساعت 17:6  توسط محمد آقاصفری  | 
چه می توان گفت آنگاه که تو جریان داری

بدون وقفه و بدون کشیدگی

تا شاید کودک کوچک بستنی به دست

چندی بیش شیرینی زندگی را بچشد

چه می توان گفت آنگاه که تو جریان داری

بدون افزایش سرعت

تا شاید سرباز زخم خورده از گلوله سربی

کمی کمتر انتظار مرگ را بکشد

ومن از تو و خویشتن خویش خود خواه تر ندیدم.

پرنده آبی

+ نوشته شده در  چهارشنبه دهم اسفند ۱۳۹۰ساعت 23:54  توسط محمد آقاصفری  | 
یک بارخواب دیدن تو به تمام عمر می ارزد

پس نگو ، نگو که رویای دور از دسترس خوش نیست،         قبول ندارم

گرچه به ظاهر جسم خسته است ولی دل،         دریایی است ، تاب و توانش بیش از اینهاست

دوستت دارم و تاوان آن هرچه باشد، باشد

دوست خواهم داشت بیشتر از دیروز

 باکی ندارم از هیچ کس و هرکس که تورا دارد عزیز 

یه روز از همین روزا روی شب پا میزارم

توی قاب لحظه ها عکس فردا میزارم

تا که خوبه خوب بشه زخمای دلواپسی

عشقو مرحم میکنم روی دلها میزارم


+ نوشته شده در  دوشنبه یکم اسفند ۱۳۹۰ساعت 1:0  توسط محمد آقاصفری  | 

 

بگو که یک شبه مردی شدی برای خودت

و ایستاده ای امروز روی پای خودت

نشان بده به همه چه قیامتی هستی

و باز در پی اثبات ادعای خودت

از آسمانی گهواره روی خاک بیوفت

بیوفت مثل همه مرد ها بپای خودت

پدر قنوت گرفته تو را برای خدا

ولی هنوز تو مشغول ربنای خودت

که شاید آخر سیر تکامل حلقت

سه جرعه تیر بریزی درون نای خودت

یکی بجای عمویت که از تو تشنه تر است

یکی بجای رباب و یکی بجای خودت

بده تمام خودت را به نیزه ها و بگیر

برای عمه کمی سایه در ازای خودت

و بعد همسفر کاروان برو بالا

برو به قصد رسیدن به انتهای خودت

و در نهایت معراج خویش میبینی

که تازه آخر عرش است ابتدای خودت

سه روز بعد در افلاک دفن خواهی شد

کنار قلب پدر خاک کربلای خودت

هادی جانفدا

+ نوشته شده در  شنبه پنجم شهریور ۱۳۹۰ساعت 13:58  توسط محمد آقاصفری  | 
سلام بعد از یه غیبت طولانی

می دونم خسته شدین از بس آخرین پستمو دیدید و ازتون بابت نبودنم معذرت می خوام(حالا هر کی ندونه فکر می کنه روزانه ۱۰۰۰۰۰۰۰ تا بازدید کننده دارم)

یه جورایی خسته شده بودم از نوشتن،نه حوصله ی نوشتن داشتم و نه اصلا موضوعی برای نوشتن پیدا می کردم ولی الان دلم برای نظرات شما تنگ شده به این مدت که نگاه می کنم کلی حرف واسه گفتن بوده و من بدون اینکه بهشون توجه کنم از کنارشون گذشتم ولی الان سوال مهمی که برام مطرح شده چگونگی پیدا کردن حقیقته و اینکه چرا این موجود خجالتی به ما آدما اجازه میده هر جور دوست داریم تغییرش بدیم و ازش به نفع  خودمون استفاده کنیم و اصلا چرا استفاده از بخشی از اندام حقیقت می تونه دروغی باشه که کل حقیقت اولیه رو زیر سوال ببره مثالشم همین کاریه که رسانه های غربی با مخاطبینشون انجام میدن و البته گاهی هم رسانه های داخلی. 

                       

چطور میشه کل حقیقتو از استفاده ی بخشی از اون تمیز داد؟

چطور میشه حقیقتو از برداشت شخصی حفظ کرد؟

       

و آیا می توان حقیقت موضوعی رو اون طور که هست منتقل کرد؟

منتظرم نظرتونو بخونم

+ نوشته شده در  پنجشنبه سوم شهریور ۱۳۹۰ساعت 12:22  توسط محمد آقاصفری  | 

 

بسیجی ام به امید ظهور پنجره ام

و بازمانده نسل هزار حنجره ام

هنوز عهد و مرامی که داشتم دارم

و جان نیمه تمامی که داشتم دارم

به همرهان که جفا می کنند می گویم

اگر چه گفته ام اکنون بلند می گویم

که تا به چشمه نور حیات روزنه ایست

تمام بود و نبودم فدای خامنه ای است

+ نوشته شده در  شنبه بیست و سوم بهمن ۱۳۸۹ساعت 13:18  توسط محمد آقاصفری  | 

بی قرار توام ودر دل تنگم گله هاست
آه بی تاب شدن عادت کم حوصله هاست
مثل عکس رخ مهتاب که افتاده در آب
در دلم هستی وبین من وتو فاصله هاست
آسمان با قفس تنگ چه فرقی دارد
بال وقتی قفس پر زدن چلچله هاست
بی هر لحضه مرا بیم فرو ریختن است
مثل شهری که به روی گسل زلزله هاست
باز می پرسمت از مسئله دوری وعشق
وسکوت تو جواب همه مسئله هاست
شعر از آقای فاضل نظری

**********************************

به خدا حافظی تلخ تو سوگند نشد
که تو رفتی ودلم ثانیه ای بند نشد

لب تو میوه ممنوع ولی لبهایم
هر چه از طعم لب سرخ تو دل کند نشد

با چراغی همه جا گشتم وگشتم در شهر
هیچ کس هیچ کس اینجا به تو مانند نشد

هر کسی در دل من جای خودش را دارد
جانشین تو در این سینه خداوند نشد

خواستند از تو بگویند شبی شاعرها
عاقبت با قلم شرم نوشتند:نشد!
شعر از :آقای فاضل نظری


********************************
بعد از این بگذار قلب بیقراری بشکند
گل نمی روید.چه غم گر شاخساری بشکند

باید این آیینه را برق نگاهی می شکست
پیش از آن ساعت که از بار غباری بشکند

گر بخواهم گل بروید بعد از این از سینه ام
صبر باید کرد تا سنگ مزاری بشکند

شانه هایم تاب زلفت را ندارد پس مخواه
تخته سنگی زیر پای آبشاری بشکند

کاروان غنچه های سرخ روزی می رسد
قیمت لبهای سرخت روزگاری بشکند
شعر از:آقای فاضل نظری
************************************


طلسم

در گذر از عاشقان رسید به فالم
دست مرا خواند و گریه کرد به حالم

روز ازل هم گریست آن ملک مست
نامه تقدیر را که بست به بالم

مثل اناری که از درخت بیفتد
در هیجان رسیدن به کمالم

هر رگ من رد یک ترک به تنم شد
منتظر یک اشاره است سفالم

بیشه شیران شرزه بود دو چشمش
کاش به سویش نرفته بود غزالم

هر که جگرگوشه داشت خون به جگر شد
در جگرم آتش است از که بنالم

*******************************
دلباخته

ای صورت پهلو به تبدل زده! ای رنگ
من با تو به دل یکدله کردن، تو به نیرنگ

گر شور به دریا زدنت نیست از این پس
بیهوده نکوبم سر سودازده بر سنگ

با من سر پیمانت اگر نیست نیایم
چون سایه به دنبال تو فرسنگ به فرسنگ

من رستم و سهراب تو! این جنگ چه جنگی است
گر زخم زنم حسرت و گر زخم خورم ننگ

یک روز دو دلباخته بودیم من و تو!
اکنون تو ز من دل‌زده‌ای! من ز تو دلتنگ

************************************
آهنگ

از صلح می‌گویند یا از جنگ می‌خوانند؟!
دیوانه‌ها آواز بی‌آهنگ می‌خوانند

گاهی قناریها اگر در باغ هم باشند
مانند مرغان قفس دلتنگ می‌خوانند

کنج قفس می‌میرم و این خلق بازرگان
چون قصه‌ها مرگ مرا نیرنگ می‌دانند

سنگم به بدنامی زنند اکنون ولی روزی
نام مرا با اشک روی سنگ می‌خوانند

این ماهی افتاده در تنگ تماشا را
پس کی به آن دریای آبی‌رنگ می‌خوانند

****************************************
بهانه

از باغ می‌برند چراغانی‌ات کنند
تا کاج جشنهای زمستانی‌ات کنند

پوشانده‌اند «صبح» تو را «ابرهای تار»
تنها به این بهانه که بارانی‌ات کنند

یوسف! به این رها شدن از چاه دل مبند
این بار می‌برند که زندانی‌ات کنند

ای گل گمان مکن به شب جشن می‌روی
شاید به خاک مرده‌ای ارزانی‌ات کنند

یک نقطه بیش فرق رحیم و رجیم نیست
از نقطه‌ای بترس که شیطانی‌ات کنند

آب طلب نکرده همیشه مراد نیست
گاهی بهانه‌ای است که قربانی‌ات کنند

*********************************
جواهرخانه

کبریای توبه را بشکن پشیمانی بس است
از جواهرخانه خالی نگهبانی بس است

ترس جای عشق جولان داد و شک جای یقین
آبروداری کن ای زاهد مسلمانی بس است

خلق دلسنگ‌اند و من آیینه با خود می‌برم
بشکنیدم دوستان دشنام پنهانی بس است

یوسف از تعبیر خواب مصریان دلسرد شد
هفتصد سال است می‌بارد! فراوانی بس است

نسل پشت نسل تنها امتحان پس می‌دهیم
دیگر انسانی نخواهد بود قربانی بس است

بر سر خوان تو تنها کفر نعمت می‌کنیم
سفره‌ات را جمع کن ای عشق مهمانی بس است!

***************************************
حاصل عقل

به نسیمی همة راه به هم می‌ریزد
کی دل سنگ تو را آه به هم می‌ریزد

سنگ در برکه می‌اندازم و می‌‌پندارم
با همین سنگ زدن، ماه به هم می‌ریزد

عشق بر شانه هم چیدن چندین سنگ است
گاه می‌ماند و ناگاه به هم می‌ریزد

آنچه را عقل به یک عمر به دست آورده است
عشق یک لحظه کوتاه به هم می‌ریزد

آه، یک روز همین آه تو را می‌گیرد
گاه یک کوه به یک کاه به هم می‌ریزد

******************************
پادشاه

از شوکت فرمانرواییها سرم خالی است
من پادشاه کشتگانم، کشورم خالی است

چابک‌سواری، نامه‌ای خونین به دستم داد
با او چه باید گفت وقتی لشگرم خالی است

خون‌گریه‌های امپراتوری پشیمانم
در آستین ترس، جای خنجرم خالی است

مکر ولیعهدان و نیرنگ وزیران کو؟
تا چند از زهر ندیمان ساغرم خالی است؟

ای کاش سنگی در کنار سنگها بودم
آوخ که من کوهم ولی دور و برم خالی است

فرمانروایی خانه بر دوشم، محبت کن
ای مرگ! تابوتی که با خود می‌برم خالی است

************************************
مهمان آتش

راحت بخواب ای شهر! آن دیوانه مرده است
در پیله ابریشمش پروانه مرده است

در تُنگ، دیگر شور دریا غوطه‌ور نیست
آن ماهی دلتنگ، خوشبختانه مرده است

یک عمر زیر پا لگد کردند او را
اکنون که می‌گیرند روی شانه، مرده است

گنجشکها! از شانه‌هایم برنخیزید
روزی درختی زیر این ویرانه مرده است
دیگر نخواهد شد کسی مهمان آتش
آن شمع را خاموش کن! پروانه مرده است

********************************
گنج

شعله انفس و آتش‌زنه آفاق است
غم قرار دل پرمشغله عشاق است

جام می‌ نزد من آورد و بر آن بوسه زدم
آخرین مرتبه مست‌شدن اخلاق است

بیش از آن شوق که من با لب ساغر دارم
لب ساقی به دعاگویی من مشتاق است

بعد یک عمر قناعت دگر آموخته‌ام
عشق گنجی است که افزونی‌اش از انفاق است

باد، مشتی ورق از دفتر عمر آورده است
عشق سرگرمی سوزاندن این اوراق است.

***************************
تفاوت

پس شاخه‌های یاس و مریم فرق دارند
آری! اگر بسیار اگر کم فرق دارند
شادم تصور می‌کنی وقتی ندانی
لبخندهای شادی و غم فرق دارند
برعکس می‌گردم طواف خانه‌ات را
دیوانه‌ها آدم به آدم فرق دارند
من با یقین کافر، جهان با شک مسلمان
با این حساب اهل جهنم فرق دارند
بر من به چشم کشتة عشقت نظر کن
پروانه‌های مرده با هم فرق دارند


***********************************
هلاهل

این طرف مشتی صدف آنجا کمی گل ریخته
موج، ماهیهای عاشق را به ساحل ریخته

بعد از این در جام من تصویر ابر تیره‌ ایست
بعد از این در جام دریا ماه کامل ریخته

مرگ حق دارد که از من روی برگردانده است
زندگی در کام من زهر هلاهل ریخته

هر چه دام افکندم، آهوها گریزان‌تر شدند
حال صدها دام دیگر در مقابل ریخته
هیچ راهی جز به دام افتادن صیاد نیست
هر کجا پا می‌گذارم دامنی دل ریخته

زاهدی با کوزه‌ای خالی ز دریا بازگشت
گفت خون عاشقان منزل به منزل ریخته!


**********************************
زیارت

مستی نه از پیاله نه از خم شروع شد
از جادة سه‌شنبه شب قم شروع شد

آیینه خیره شد به من و من به‌ آیینه
آن قدر خیره شد که تبسم شروع شد

خورشید ذره‌بین به تماشای من گرفت
آنگاه آتش از دل هیزم شروع شد

وقتی نسیم آه من از شیشه‌ها گذشت
بی‌تابی مزارع گندم شروع شد

موج عذاب یا شب گرداب؟! هیچ یک
دریا دلش گرفت و تلاطم شروع شد

از فال دست خود چه بگویم که ماجرا
از ربنای رکعت دوم شروع شد

در سجده توبه کردم و پایان گرفت کار
تا گفتم السلام علیکم ... شروع شد

***********************************
دیر و دور

بعد از این بگذار قلب بی‌قراری بشکند
گل نمی‌روید، چه غم گر شاخساری بشکند

باید این آیینه را برق نگاهی می‌شکست
پیش از آن ساعت که از بار غباری بشکند

گر بخواهم گل بروید بعد از این از سینه‌ام
صبر باید کرد تا سنگ مزاری بشکند

شانه‌هایم تاب زلفت را ندارد، پس مخواه
تخته‌سنگی زیر پای آبشاری بشکند

کاروان غنچه‌های سرخ، روزی می‌رسد
قیمت لبهای سرخت روزگاری بشکند


******************************
وای دلم ...

عشق بر شانه هم چیدن ...

به نسیمی همه راه به هم می ریزد

کی دل سنگ تو را آه به هم می ریزد


سنگ در برکه می اندازم و می پندارم

با همین سنگ زدن ، ماه به هم می ریزد


عشق بر شانه هم چیدن چندین سنگ است

گاه می ماند و نا گاه به هم می ریزد


انچه را عقل به یک عمر به دست آورده است

دل به یک لحظه کوتاه به هم می ریزد


آه یک روز همین آه تو را می گیرد

گاه یک کوه به یک کاه به هم می ریزد


فاضل نظری
***************************************
شعری که برای این بار انتخاب کردم زبان حال آقا امام حسین(ع) با قمر بنی هاشمه...


ای چشم تو بیمار ، گرفتار ، گرفتار

برخیز چه پیشامده این بار علمدار

گیریم که دست و علم و مشک بیفتد

برخیز فدای سرت انگار نه انگار

فاضل نظری
*********************************

نشسته سایه ای از آفتاب بر رویش
به روی شانه طوفان رهاست گیسویش


ز دوردست سواران دوباره می آیند
که بگذرند به اسبان خویش از رویش


کجاست یوسف مجروح پیرهن چاکم
که باد از دل صحرا می آورد بویش


کسی بزرگتر از امتحان ابراهیم
کسی چنان که به مذبح برید چاقویش


نشسته است کنارش کسی که می گرید
کسی که دست گرفته به روی پهلویش


هزار مرتبه پرسیده ام زخود او کیست
که این غریب نهاده است سر به زانویش


کسی در آن طرف دشت ها نه معلوم است
کجای حادثه افتاده است بازویش


کسی که با لب خشک و ترک ترک شده اش
نشسته تیر به زیر کمان ابرویش


کسی است وارث این دردها که چون کوه است
عجب که کوه ز ماتم سپید شد مویش


عجب که کوه شده چون نسیم سرگردان
که عشق می کشد از هر طرف به هر سویش


طلوع می کند اکنون به روی نیزه سری
به روی شانه طوفان رهاست گیسویش


فاضل نظری



******************************

اثری از شاعر معاصر، فاضل نظری
دل تنگ

من چه در وهم وجودم ، چه عدم ، دل تنگ ام
از عدم تا به وجود آمده ام ، دل تنگ ام

روح از افلاک و تن از خاک ، در این ساغر پاک
از درآمیختن شادی و غم دل تنگ ام...

خوشه ای از ملکوت تو مرا دور انداخت
من هنوز از سفر باغ اِرم دل تنگ ام

ای نبخشوده گناه پدرم ، آدم ، را!
به گناهان نبخشوده قسم ، دل تنگ ام

باز با خوف و رجا سوی تو می آیم من
دو قدم دلهره دارم ، دو قدم دل تنگ ام...

نشد از یاد برم خاطره ی دوری را
باز هم گرچه رسیدیم به هم دل تنگ ام


تا مثلا تازه شود .... غزلی از اقلیت...


من چه در وهم وجودم چه عدم دلتنگم
از عدم تا به وجود آمده ام دلتنگم

روح از افلاک و تن از خاک، در این ساغر پاک
از در آمیختن آمیختن شادی و غم دلتنگم

خوشه ای از ملکوت تو مرا دور انداخت
من هنوز ازسفر باغ ارم دلتنگم

ای نبخشوده گناه پدرم آدم را
به گناهان نبخشوده قسم دلتنگم

حال در خوف و رجا رو به تو بر میگردم
دو قدم دلهره دارم دو قدم دلتنگم

نشد از یاد برم خاطره دوری را
بازهرچند رسیدیم به هم !دلتنگم



*************************
به طعنه گفت به من: روزگار جانکاه است
به من! که هر نفسم آه در بی آه است

در آسمان خبری از ستاره من نیست
که هر چه بخت بلند است عمر کوتاه است

به جای سرزنش من به او نگاه کنید
دلیل سر به هوا بودن زمین ماه است

شب مشاهده چشم آن کمان ابروست!
کمین کنید که امشب سر بزنگاه است

شرار شوق و تب شرم و بوسه دیدار
شب خجالت من از لب تو در راه است....

+ نوشته شده در  دوشنبه سیزدهم دی ۱۳۸۹ساعت 23:57  توسط محمد آقاصفری  | 

کاش به یاد تو بودن تنها در محرم خلاصه نمی شد

کاش لحظه لحظه ی عمرم را با یاده تو میگذراندم

ام چرا کاش؟

تو سفینه ی نجاتی

                               هر چند هم من فراموش کار

           آقا جان نجاتم بده

 

 

 

السلام و علیک یا ثارالله

 

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه هفدهم آذر ۱۳۸۹ساعت 21:9  توسط محمد آقاصفری  | 
       

سلام

خوبم ؟

دلم برای خودم تنگ شده بود.

انقدر تنبل شدم که حتی حوصله ی نوشتن برای خودم هم نداشتم ولی دیگه قرار نیست اینطور باشه

تنبلی وقتی می تونه توجیه بشه که قدرت برگردوندن زمانهای از دست رفته رو داشته باشیم وحالا که نداریم هیچ توجیح مناسبی هم برای تنبلی نداریم.

سلام خودم

همین

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و سوم آبان ۱۳۸۹ساعت 16:14  توسط محمد آقاصفری  | 
            

 

بگذارید اگر هم نه بهاری،باشم

شاعر سوخته گلهای صحاری،باشم

میتوانم که خودم را بسرایم

هر چند نتوانم که همانند قناری باشم

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هشتم مرداد ۱۳۸۹ساعت 13:8  توسط محمد آقاصفری  | 
       

چه مظلومیتی بالاتر از این که منتظرانت انتظارآمدنت را به نیمه ی شعبان وآدینه محدود می کنند

                      

نه شرم وحیا نه عار  داریم از تو

اما گله بی شمار داریم از تو

ما منتظرتونیستیم آقا جان

تنها همه انتظار داریم از تو

+ نوشته شده در  سه شنبه پنجم مرداد ۱۳۸۹ساعت 22:50  توسط محمد آقاصفری  | 

یکی درد ویکی درمان پسندد

یکی وصل و یکی هجران پسندد

من از درمان و درد و وصل وهجران

پسندم آنچه را جانان پسندد

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و یکم تیر ۱۳۸۹ساعت 13:2  توسط محمد آقاصفری  | 

شب بودوماه واختر و شمع ومن وخیال                                     خواب از سرم به نغمه مرغی پریده بود

در گوشه اتاق فرو رفته در سکوت                                               رویای عمر رفته مرا پیش دیده بود

درعالم خیال به چشم آمدم پدر                                            کز رنج چون کمان قد سروش خمیده بود

موی سیاه او شده بود اندکی سپید                                           گویی سپیده از افق شب دمیده بود

یاد آمدم که در دل شبها هزار بار                                              دست نوازشم به سر و رو کشیده بود

از خود برون شدم به تماشای روی او                                            کی لذت وصال بدین حد رسیده بود

چون محو شد خیال پدر از نظر مرا                                              اشکی به روی گونه زردم چکیده بود

سهراب

 

+ نوشته شده در  جمعه چهارم تیر ۱۳۸۹ساعت 12:40  توسط محمد آقاصفری  | 
جام جهانی یا بهترین فرصت برای فراموشی؟

 

 

               

 

                

 

 

 میخواستم بازم از غزه براتون عکس بزارم ولی هرچی با خودم کلنجار رفتم نتونستم اینکارو انجام بدم...

برای فهمیدن دلیلش کافیه ازتو سایت گوگل تصاویر غزه رو پیدا کنید

+ نوشته شده در  شنبه بیست و دوم خرداد ۱۳۸۹ساعت 10:54  توسط محمد آقاصفری  | 

فاطمه‌‌‌، فاطمه است

نام زیبای

                         مادر

+ نوشته شده در  شنبه یازدهم اردیبهشت ۱۳۸۹ساعت 10:47  توسط محمد آقاصفری  | 

       ای تو تنها خوب دنیا بی تو من تنهاترینم

                                                                   با تو مثله یک ستاره بی تو من تنهاترینم

+ نوشته شده در  شنبه یازدهم اردیبهشت ۱۳۸۹ساعت 10:38  توسط محمد آقاصفری  | 

 

ای تو با روح من از روز ازل یارترین

کودک شعر مرا مهر تو غمخوارترین

گر یکی هست سزاوار پرستش بخدا

تو سزاوارترینی تو سزاوارترین

عطر نام تو که در پرده ی جان پیچیدست

سینه را ساخته از یاد تو سرشارترین

ای تو روشنگر ایام مه آلوده ی عمر

بی تماشای تو روز‌ شب من تار ترین

در گذرگاه نگاه تو گرفتارانند

من به سر پنجه ی مهر تو گرفتار ترین

می توان با دل تو حرف غمی گفت و شنید

که بود چون دل من راز نگه دارترین

 

                                                                                                           برای همسر

+ نوشته شده در  شنبه بیست و هشتم فروردین ۱۳۸۹ساعت 8:42  توسط محمد آقاصفری  | 

میخواهم برای تو بگویم ای جاودانه ترین سمبل آفرینش ولی افسوس تنها به اندازه ی یک آه از تو میدانم.

+ نوشته شده در  جمعه بیست و هفتم فروردین ۱۳۸۹ساعت 22:33  توسط محمد آقاصفری  | 
                          

شاید برای شما هم پیش اومده باشه که ندونید چطور باید نعمتهای خدارو شکر کنید من الان نمیدونم چطور باید این کارو بکنم.

خواستم بدونید که خدا همیشه به وعده هاش عمل میکنه من الان اینو احساس میکنم

+ نوشته شده در  پنجشنبه نوزدهم فروردین ۱۳۸۹ساعت 17:46  توسط محمد آقاصفری  | 

تنها تو را ستودم

آنسان ستودمت که بدانند مردمان

محبوب من به سان خدایان ستودنی ست

+ نوشته شده در  دوشنبه نهم فروردین ۱۳۸۹ساعت 0:12  توسط محمد آقاصفری  | 

حسی عجیب می کشدم سمت پرتگاه                سرد و غریب می کشدم سمت پرتگاه

پاسی ز شب گذشته و معشوق مخفی از           چشم رقیب می کشدم سمت پرتگاه

مستانه پیچ می خورم و تاب چون که او           با عطر سیب می کشدم سمت پرتگاه

شاید امید نیست به درمان شدن مرا                وقتی طبیب می کشدم سمت پرتگاه

"پرواز کن! وگرنه زمین گیر می شوی!"        با این نهیب می کشدم سمت پرتگاه 

پرواز کن وگرنه ...

+ نوشته شده در  جمعه بیست و یکم اسفند ۱۳۸۸ساعت 20:58  توسط محمد آقاصفری  | 

اسفند یا بهار؟

همیشه وقتی به این وقت سال میرسیم این سوال برام پیش میاد که باید بخاطر اینکه یه سال از زندگیم گذشت ناراحت باشم یا بخاطر فرصت باقی خوشحال؟

از مرور دوباره ی این سوال و تکرار بی جوابش خسته ام

اصلا شاید سوالم غلطه؟ از این سوالات اشتباه هم خسته ام

ولی چه میشه کرد؟؟؟

ادامش میدم

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیستم اسفند ۱۳۸۸ساعت 20:50  توسط محمد آقاصفری  | 

     دل نیست کبوتر که چو برخواست نشیند                       از گوشه ی بامی که پریدیم، پریدیم

+ نوشته شده در  سه شنبه چهارم اسفند ۱۳۸۸ساعت 23:27  توسط محمد آقاصفری  | 

همین

+ نوشته شده در  جمعه سی ام بهمن ۱۳۸۸ساعت 19:18  توسط محمد آقاصفری  | 

پزشک قانونی به بیمارستان دولتی سرکی کشید و مردی را میان دیوانگان دید که به نظر خیلی باهوش می آمد وی را صدا کرد و با کمال مهربانی پرسید : می بخشید آقا شما را به چه علت به تیمارستان آوردند ؟

مرد در جواب گفت : آقای دکتر بنده زنی گرفتم که دختری 18 ساله داشت روزی پدرم از این دختر خوشش آمد و او را گرفت از آن روز به بعد زن من ، مادرزن پدرشوهرش شد و چندی بعد دختر زن من که زن پدرم بود پسری زایید که نامش را چنگیز گذاشتند چنگیز برادر من شد زیرا پسر پدرم بود اما در همان حال چنگیز نوه زنم بود و از این قرار نوه من هم می شد و من پدربزرگ برادر تنی خود شده بودم چندی بعد زن من پسری زایید و از آن روز زن پدرم خواهر ناتنی پسرم و حتی مادربزرگ او شد در صورتی که پسرم برادر مادربزرگ خود و حتی نوه او بود از طرفی چون مادر فعلی من یعنی دختر زنم خواهر پرسم می شود بنده ظاهرا خواهرزاده پسرم شده ام ضمنا من پدر و مادرم و پدربزرگ خود هستم پس پدرم هم برادر من است و هم نوه ام حالا آقای دکتر اگر شما هم به چنین مصیبتی گرفتار می شدید ایا کارتان به تیمارستان نمی کشید ؟

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و یکم بهمن ۱۳۸۸ساعت 16:3  توسط محمد آقاصفری  | 

و درست لحظه ای که به خودت میگی دیگه همه ی سختیا تموم شده و میتونی از وقتت اونطور که می خوای استفاده کنی یهو یه در جلوت سبز میشه هیکل آه، با یه قفل گنده روش که فقط میشه جلوش  یا  یا  یا  کرد البته من آخریشو ترجیه میدم و با دیدنش فاتحه ی آرزوهاتو که میخونی هیچ دو دستیم می زنی تو سرت که حالا اینو چیکارش کنم. اینجور وقتام که توکل موکل کلا تعطیله بعد یهو یه جمله یادت میاد که فقط چون منطقیه قبولش میکنیو زور میزنی قفله یه تکونی بخوره اون جمله اینه:

  اگه یه روز به یه در بسته رسیدی که یه قفل بزرگ روش بود ناراحت نشو چون اگه قرار به باز نشدن بود بجای در ، دیوار میزاشتن.

البته اگرم به دیوار رسیدید بازم ناراحت نشید چون لودرو واسه همین چیزا ساختن

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و یکم بهمن ۱۳۸۸ساعت 15:56  توسط محمد آقاصفری  | 

من ایجام

کنار اینهمه زیبایی

و تو تنهایی

دلم برای تنهاییتو می سوزد

وخودآشفته ام از این خوش گذرانی

با من باش با من، بیا و بمان

که من بدون تو به روزگار

تلخ

سرد

اندوهبار

فقط نگاه میکنم

                                                                       

 

 

                                                                                                                         حامی

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و یکم بهمن ۱۳۸۸ساعت 15:31  توسط محمد آقاصفری  | 
       

 

                                                باید جهان را از آیینه ی حسین (ع) دید

+ نوشته شده در  جمعه شانزدهم بهمن ۱۳۸۸ساعت 23:44  توسط محمد آقاصفری  |