بعد از مدت ها
یک رباعی
نه خاطره نه بهانه می خواهد بغض
نه مصرع عاشقانه می خواهد بغض
دارد خفه ام می کند ای تنهایی!
نزدیک بیا که شانه می خواهد بغض
بعد از مدت ها
یک رباعی
نه خاطره نه بهانه می خواهد بغض
نه مصرع عاشقانه می خواهد بغض
دارد خفه ام می کند ای تنهایی!
نزدیک بیا که شانه می خواهد بغض
گشتم نبود مثل تو پیدا نمی شود
روحت درون ظرف زمین جا نمی شود
با واژه وصف کردن تو غیر ممکن است
خیلی تلاش کردم و گویا نمی شود
تنها نه این که آیه ی تطهیر یا غدیر
قرآن بدون درک تو معنا نمی شود
وقتی که روزگار نمک گیر تو شده است
سیر از چشیدن دو سه خرما نمی شود
بی شک بدون نام تو هنگام مشکلات
از کار هیچ کس گرهی وا نمی شود
کافیست در مقام تو این که در این جهان
مردی به جز تو لایق زهرا نمی شود
من گشته ام نبود نه تنها شبیه تو
حتی شبیه عشق تو پیدا نمی شود
و اما شعری قدیمی با اصلاحاتی جدید:
همان شعری که برکتش در زندگی ادبی ام بیشتر از سایر اشعارم حس می شود، ترکیب بندی که به لطف اقا امیر المومنین در مسابقات کشوری شعر دانش اموزی هم رتبه ی اول را کسب کرد.
شعر بر قافیه اش تکیه کند در ضرر است
یا که سر گرم به وزنش بشود بی ثمر است
سخن از حسن نگار است که اصل هنر است
کرمت بیشتر از بیشتر از بیشتر است
بند ها در گره تاب دو تار است اسیر
شعر در پیچ و خم گیسو ی یار است اسیر
همه ایات خدا در پی تفسیر تو اند
ان دو تا برق نگاه است که شمشیر تو اند
ماه و خورشید دو قاب اند که تصویر تو اند
همه ی ثانیه ها بسته ی زنجیر تو اند
خشم و آرامش تو جزر و مد دریاهاست
چشم تو جلوه ای از مستند دریاهاست
از دو تا قطره ی اشک تو جهان نمناک است
خاک کوی تو شدن آرزوی افلاک است
هر که از عشق تو مست است حسابش پاک است
کیست باور بکند عالم تو در خاک است
(در ازل پرتو حسنت ز تجلی دم زد)
و خدا عشق شما را به گل ادم زد
کاش می شد به دلم جام شرابی بدهی
تشنه ی اتش عشقت شدم ابی بدهی
از غزلخانه ی خود مصرع نابی بدهی
به گدای درت ای کاش جوابی بدهی
کم از الطاف تو درخواست نمودن ضرر است
کرمت بیشتر از بیشتر از بیشتر است
هوای پر زدن از این دیار را نکنی از اسمان همه ی عمر بی خبر باشی
تو حال عاشق دیوانه را نمی فهمی مگر که لحظه ای از عمر خود پسر یاشی
پس از تو زندگی یعنی سقوط اگر بروی ولی اگر که بمانی ولی اگر باشی...
سر نماندن تو شرط بسته ام این بار نرو اجازه بده باعث ضرر باشی
کسی به در زده مرگ است شاید اصلا نه چه می شود که دوباره تو پشت در باشی
با بی کسی هایت،نگاهت، رد پایت
یک عمر با خود می بری تنهای تنها
یک کوله بار از درد را بر شانه هایت
باید کسی جای تو باشد تا بفهمد
باری که یک عمر است روی شانه داری
لبخند شیرینی به روی لب نشاندی
اما همیشه غصه ای مردانه داری
باید کسی جای تو باشد تا بفهمد
تنهایی یعنی یک سکوت بی نهایت
در ازدحام بی کسی هایت بمانی
تنهایی یعنی پافشاری بر حقیقیت
باید کسی جای تو باشد تا بفهمد
زجری که از دیوار ها عمری کشیدی
پهلو و بغضت هر دو با هم می شکستند
در کوچه های شهر هر در را که دیدی
باید کسی جای تو باشد تا بفهمد
نه، غصه های قلب تو فهمیدنی نیست
در چاه باید شانه ی مولا بلرزد
چون گریه ی یک مرد اصلا دیدنی نیست
باید علی باشی که غربت را بفهمی
وقتی دلت آشوب رنج و درد باشد
وقتی به جای چند میثم، چند عمار
دور و برت صد ها نفر نامرد باشد
حق داری از این شهر دیگر خسته باشی
شهری که در آن جای حرفت عمق چاه است
اصلا خلافت یا حَکَم تنها بهانه است
در بین این مردم علی بودن گناه است
پر می کنی از خود تمام کوچه ها را
با آیه هایی که نشاندی بر لبانت
ویرانه ها باید به فکر شیر باشند
با آخرین تکبیر های این اذانت
به روز نشدن وبلاگ به معنای دوریم از فضای عطراگین شعر نبوده است، در اینده بیشتر به فضای مجازی خواهم آمد.
از همه ممنون.
نه اینکه بی کسی از من نخواست دل بکند منم که بعد تو هستــــم وبــــال تنهایی
همیـــشه بال و پـــرم بودی و بــــگو حالا چگــونه پــر بزنــم با دو بـــال تنهایی
ببـــــــین که اول تــقویم من نوشــته شده: نه سال اسب و نه خرگوش، سال تنهایی
توهم شبـــــیه مــنی روبروت تنهایی ست بیا کـــنار خــــودم بی خــــیال تنهایی
از غیــب فرستادی و انــگار گرفتم
شعری که در آن قافیه از یار گرفتم
یکبار دو بند از دو سه تا تار گرفتم
یکبار هم از حــلقه ی آن دار گرفتم
خوب است که رزق شب من دست تو افتاد
چشـمان تو مضــمون و قوافــی به دلــم داد
از عــــشـق نوشـتـــم دلــم آرام ندارد
ســـاقـی تو نبــاشی هــوس جام ندارد
بی لطف تو هم شاعرت الهـــام ندارد
هم این که غزل مطلع و فرجام ندارد
شاعــر نشدم جــور کــنم قافیــه ها را
شاعر شده ام وصف کنم چشم شما را
باید بــنویسم که تویــی ماه تر از ماه
از مرتبه ی تو شده دست همه کـوتاه
در صبر تو هر کوه برابر شده با کاه
مــن در خــم راهم کمـکم کن بلد راه!
شـاعــر شدم اقــرار کنم بی بدلی تو
محبوب ترین قالب شعری غزلی تو!
از اشک تو خوردن همه ی حسرت دریا
صـــد طعنه زده چشم تو بر وسعـت دریا
کــی قــطره بفهمد کـمی از حکمت دریا؟
عطــشان مــنم و آب تویی حضرت دریا!
یک قطره ی کوچک به تمنای تو آمد
دریا شده هر کس که به دریای تو آمد
من در خــم یک کوچه اسیرم تو کجایی؟
مانــدم بــنــویـسم بـشــری یا که خدایی؟
امـشــب دل مـن پـر زده ایـوان طـلایـی
الحق و الانصاف عجب صحن و سرایی
رخصت بده تا شاعر چشمان تو باشم
با دل نجــف و زائــر ایــوان تو باشمبنده نیز در حضور اساتید محترم و مردم شعر دوست اصفهان، موفق به شعر خوانی در مدح و منقبت مولایم
علی(ع) شدم و لذا از آن حضرت به خاطر این صله که برایم بسیار ارزشمند است، سپاسگذارم.

