(هدایت ) نمی شوم !

چراغها تاریکی عجیبی دارند

یک سوراخ روز

روزنه ایست تا

اتفاقات(بوف کور) را بخوانم

در حنجره ام کافکا گیر می کند

دیگر هیچ گازی

من را خود کشی نمی کند!

صادق بودن شبیه هیچ چیز نیست.

آزادی در زجه های (سگ ولگرد)

عو عو می کند!

از ارتفاع جهان سقوط خواهم کرد

نه

شاید پرواز

این انتهای تلخ روشن فکریست!


لالایی

لالا لالا گل خوشرنگ بیتا
لالایی کن رو بال شعر بابا
لالا کن دخترم رو سینه من
که شب رد شه دوباره از سر ما
لالایی دختر گلبرگ و شبنم
لالایی شاخه گل‌پوش مریم
لالا کن زیر طاق خواب و رؤیا
که جا وا کرده شب تو کوچه کم کم
لالا لالا که بارون دل‌نوازه
نسیم خیس کولی یکه‌تازه
کدوم عاشق تو این خاموش واری
ضیافت رفته سوز و گدازه
لالایی دختر گلبرگ و شبنم
لالایی شاخه گل‌پوش مریم
لالاکن زیر طاق خواب و رؤیا
که جا واکرده شب تو کوچه کم‌کم
میون سفره هفت‌رنگ نقاش
میون آینه و شمع و گلاب‌پاش
کنار کوزه سبزینه و آب
به فکر کفتر آتیش به پر باش
کنار سرمه‌دون و تنگ ماهی
میون آینه‌های چشم به راهی
کدوم پروانه می‌سوزه دروغی
کدوم ستاره مرده اشتباهی
زمین خاموش دریا خواب و گل خیس
نه ماه پیشونی بیداره نه چهل‌گیس
لالا کن خوش‌ترین پایان قصه
که شب اینجا شب این قصه‌ها نیست.



 دخترم! تازه ترین معنای عشق آمدی وباتوصدهاپنجره وامیکنم. عشق راهرشب به روی دست لالا میکنم. دخترم! توکتاب تازه ای تازه ای وپاک چون سجاده ای. با تمام ما ومن اندازه ای. توهمه لطف خدایی ودلیل رحمتی . تو زلالی زندگی رانشأتی. دخترم! من ساکن پس کوچه های ساکت پاییزییم لیک دستان تو احساس بهاران بوده است. نوبهارخنده ات چون آیه پاک برکویرتشنه ام نجوای باران بوده است 

دخترم...


دخترم روزي كه به دنيا بيايي
بي خيال!
دنيا را نميتوانم برايت تغيير دهم
نميتوانم بگويم چقدر دوستت خواهم داشت
شايد به اندازه اي باشد كه جبر را از منطق روزگارت جدا سازم
اما نه! بي خيال جبر و منطق
ساده تر بگويم
خودم نيز از پيچيدگي ايهام و ابهام به تنگ آمده ام
من با تو مانند شعرهايم برخورد نخواهم كرد
من ذهن تو را به چالش نخواهم كشيد،
آن روزها كه به دنيا آمدي
دخترم، آزاد بيانديش، آزاد زندگي كن،
آزاد باش آزاد
دخترم به تو ياد خواهم داد پدرت را رمز گشايي كني
پدرت را زماني كه در خاطرات كودكي اش در جنگ فرو مي رود
در خاطرات نوجواني در بيش و كم هايش،
بي خيال!
بيا تكراري نشويم دخترم، بيا از حيطه تكرار تجاوز كنيم،
دخترم روزي كه بزرگ مي شوي به فلسفه پدرت بي احترامي نكن،
وقتي تو به فرياد مي رسي
دخترم من آهسته خواهم رفت به سكوت محض،
در بطن سايه ِكافكا،
در اعجاز فلسفه،
در ارسطو،
در پرلاشز،
نه بي خيال!
دخترم،
من سايه اينها را در تجسم روياييت نقش ميزنم،
بگذار بگويم تو زاده عشقم بودي، اما رد پاي تو را نيز پلك خواهم زد ،
دخترم،
روزي كه ذهن آشفته ام درگير يك سوال است و رهسپارم
در ميان شكي به وسعت سه يا چهار
بر ذهن پيرم خرده نگير
دخترم،
بي خيال قريه،
بي خيال درخت دار،
آزاد باش آزاد،
دخترم روزي كه تو به دنيا بيايي،
شايد درك كنم فلسفه بين كجا و چرا را،
سكوت را
و شايد سالها بعد، جبر دريچه همبستر تقارن را،
اما نه!
بي خيال!
چقدر بايد تشويش بكشم تا تسكين يابي،
بي خيال تشويشم، كه به ابتداي تسكينت هم نخواهد رسيد،
دخترم،
روزي كه پاي شعور مرا لنگ ديدي به رويم نياور،
همين است ديگر،
روزي را بياد بياور
كه صبح تا شب برايت كفش جان ميكندم،
و تو مي پوشيدي و تازه راه رفتن را لمس مي كردي،
دخترم،
عقل در من از حيطه تكرار تجاوز خواهد كرد،
و من تمام پختگي ام را به خامي ات هديه خواهم كرد در تلاطم تمامي ام،
دخترم!
بي خيال،
بزرگ كه شدي بي خيال همه من،
آزاد باش آزاد...