بالاخره اومدم
خوب از اینا بگذریم.اومدم یک سری از اتفاق های خنده دار خونمونو بنویسم
۱- به بابام ظهری میگفتم بابا رمز این کارت ملتت چیه؟گفت برای چی میخوای؟گفتم میخوام ببینم یادت هست یا نه
خوب میخوام پول بگیرم.گفت حالا ده تومن بهت میدم!گفتم ده تومن که چیزی نمیدن.یک سی تومنی میخوام.رمز کارتت چیه؟گفت کارت منو ول کن.گفتم نه حالا بگو رمزش چیه.گفت رمزش یا حسینه ![]()
۲-بابام نمیتونه نمک و ادویه بخاطر معده اش بخوره.همیشه میگه بیارید سر سفره و هر چقدر خواستید بریزید توی غذاتون.
مامان غذا ساخته بود نمک و کمی ادویه زدم دیدم اههههه چه حال بهم زن شد.گفتم اه بابا چرا ما باید نمک و ادویه را سر سفره بریزیم توش؟ما میریزیم شما سر سفره نمک و ادویه شو دربیار ![]()
۳-شبکه پویا روشن کردم لاک پشت های نینجا داشت.بچه خواهرم میگه آخ جون خاله لاک پشت های جیم جیم ![]()
۴- بچه خواهرم اذیتش میکردم گفت الان زنگ میزنم به سر و ته بیاد ببرتت ![]()
۵- بچه خواهرم اومد تو آشپزخونه گفت خاله هنوز چند وقت پیش چیپس ۳۵۰ تومن بود کردن ۵۰۰.هنوز چیزی وقت نگذشته کردنش ۸۰۰ تومن.باید زنگ بزنیم ۱۱۸ بهشون بگیم.گفتم ۱۱۸ که مخابراته.گفت خوب ۱۱۰.گفتم ۱۱۰ هم که نیروی انتظامیه.گفت خوب ۱۲۵ گفتم ۱۲۵ هم آتش نشانیه.گفت خوب ۱۱۵.گفتم اورژانسه و خندیدیم.
با جدیت گفت نخنددددددددددددددددددد.نیشتو ببند بگو شماره که میگه صدای مشتری چنده؟
گفتم ۱۲۴.گفت آها همونننننننننننن ![]()
۶-مامانم رفت برای بچه خواهرم از سوپری چیپس بخره.گفت آقا این کیسه هواها دونه چنده؟![]()
7-تولدم دوستم زنگ زده میگه تولدت مبارک.میگم ممنون تولد تو هم مبارک :D
کچل شه هر کی اینا رو خوند و کامنت نگذاشت.بگو آمینننننننننننن





.طفلک بابا میگفت دیشب سحر که چایی درست کرده حتما بعدش یادش رفته خاموش کنه و حالا سوخته.منم بدجنس هیچی نگفتم
خداروشکر هر دو ادکلن یکی نیست وگرنه خودمو میکشتم
به اضافه یک بلوز و شلوار و ساپورت 






خیلی اتفاقی دیدم زده وبلاگ شخصی شاهرخ استخری
)
آخه من هزااااااااااااااااااااااااااااااااااااار بار گفتمت صداشو درنیار که همه میخوان حالا رفتی گفتی؟
تنبلم خو!








که دیدم یا امام زمان توی این فاصله که من سرم روی میله بود سری بعد سوار شدن و من نفهمیدم.حالا میله ی جلو هم که برای محافظت بود باز بود و توی هوا تکون میخورد!!!! هیچی هم نبود که بهش بچسبم.این دفعه گریه کردم.از ته دل.نگهبان رو قسم میدادم نگهش دار دارم میفتم.ولی اونقدر بالا میرفت که صدای منو نمیشنید تا اینکه بالاخره وایستاد.داشتم میمردم.فردای اون روز بخاطر این قضیه پایین لبم تبخال زد


و اما قضیه ی خواستگاری

و توی دلم میگفت آقا... امشب تو بیا بریم خونه من یک پوستی ازت بکنم
.بعد خوشحال که داداش اومده بیرون دیدم آقا اومده تازه کنار من نشسته
.عروسمون هم پیش دستی را دید و همه زدن زیر خنده.(همه میدونن من خیلی کم غذا میخورم.خونه ی مردم که دیگه هیچی اصلا.عروسمون هم توی دانشگاه میدونه من چقد کم غذام)داداشم گفت وای امشب خدا به داد من برسه.این چهار ساعت حتما توی دلش گفته امشب خونه برسیم حسابتو میرسم.یواش بهش گفتم اِ از کجا فهمیدی؟! 








سلام.این وب را بیشتر بخاطر خالی کردن خودم درست کردم.بغض هایی که توی گلومه و نمیتونم به کسی بگم.پروفایلم فعاله