بالاخره اومدم

خوب الان یک خانوم مهندس داره باهاتون حرف میزنه  این یعنی لیسانسمو گرفتم

 

خوب از اینا بگذریم.اومدم یک سری از اتفاق های خنده دار خونمونو بنویسم

 

۱- به بابام ظهری میگفتم بابا رمز این کارت ملتت چیه؟گفت برای چی میخوای؟گفتم میخوام ببینم یادت هست یا نه  خوب میخوام پول بگیرم.گفت حالا ده تومن بهت میدم!گفتم ده تومن که چیزی نمیدن.یک سی تومنی میخوام.رمز کارتت چیه؟گفت کارت منو ول کن.گفتم نه حالا بگو رمزش چیه.گفت رمزش یا حسینه

 

۲-بابام نمیتونه نمک و ادویه بخاطر معده اش بخوره.همیشه میگه بیارید سر سفره و هر چقدر خواستید بریزید توی غذاتون.

مامان غذا ساخته بود نمک و کمی ادویه زدم دیدم اههههه چه حال بهم زن شد.گفتم اه بابا چرا ما باید نمک و ادویه را سر سفره بریزیم توش؟ما میریزیم شما سر سفره نمک و ادویه شو دربیار

 

۳-شبکه پویا روشن کردم لاک پشت های نینجا داشت.بچه خواهرم میگه آخ جون خاله لاک پشت های جیم جیم

۴- بچه خواهرم اذیتش میکردم گفت الان زنگ میزنم به سر و ته بیاد ببرتت

 

۵- بچه خواهرم اومد تو آشپزخونه گفت خاله هنوز چند وقت پیش چیپس ۳۵۰ تومن بود کردن ۵۰۰.هنوز چیزی وقت نگذشته کردنش ۸۰۰ تومن.باید زنگ بزنیم ۱۱۸ بهشون بگیم.گفتم ۱۱۸ که مخابراته.گفت خوب ۱۱۰.گفتم ۱۱۰ هم که نیروی انتظامیه.گفت خوب ۱۲۵ گفتم ۱۲۵ هم آتش نشانیه.گفت خوب ۱۱۵.گفتم اورژانسه و خندیدیم. با جدیت گفت نخنددددددددددددددددددد.نیشتو ببند بگو شماره که میگه صدای مشتری چنده؟  گفتم ۱۲۴.گفت آها همونننننننننننن

 

۶-مامانم رفت برای بچه خواهرم از سوپری چیپس بخره.گفت آقا این کیسه هواها دونه چنده؟

 

7-تولدم دوستم زنگ زده میگه تولدت مبارک.میگم ممنون تولد تو هم مبارک :D


کچل شه هر کی اینا رو خوند و کامنت نگذاشت.بگو آمینننننننننننن

امان از بعضیا

 

چند ماه پیش وفات یکی از امام ها بود و توی سالن اجتماعات دعا میخوندن که ما استادمون اجازه نداده بود بچه ها برن و توی سالن ولو بودیم.بعد با عروسمون و دوست جونیم نشستیم و صدای گریه از توی سالن اجتماعات میومد و ما هم تیریپِ آدم های غمگین گرفته بودیم که یک دفعه دیدم یک پسر اومد جلومون نشست یک کیک ۳۰۰ تومنی کوچیک خریده بود با یک نوشابه خانواده

هی چشمامو گشاد کردم تنگ کردم خدایا یعنی واقعا نوشابه خانواده است یا من اشتباه میبینم؟

که دیدم زکی خیال باطل.نوشابه خانواده ست

جالب اینجاست نوشابه را از فست فود فروشی خریده بود و کیک را از بوفه !!! و بوفه هم رانی و دلستر و نوشابه شیشه ای یک نفره و انواع و اقسام آبمیوه و ساندیس داره!!!!!!!!!!!!!

بعد دیدم سرشو تکیه داد به دیوار و فووووووووووووووووووووووووووووورررررررررررررررررتتتتتتتتتتت نوشابه را کشید بالاااااااااااااااا.ووووووووووووووییییییییییییییییییی حالا تو سالن اجتماعات گریه میکردن ما توی سالن از خنده مرده بودیم.خلاصه من نمیدونم دیگه طرف عاقل بود یا ............!

اوایل که دانشگاه قبول شده بودم دم در کلاس با یکی از دوستام حرف میزدم یک پسر بیرون با موبایل یک ساعت حرف میزد و راه میرفت بعد دیدیم گوشیش زنگ میخورهههههههههههههههههههههههههه

یعنی طرف به قول فیلما داشت تیاتر! بازی میکرد.ایخدا به بعضیا یک عقل درست و حسابی بده

                    

عکسی از هم وطنهام در سیستان و بلوچستان

خدایا من کجای این دنیام که بچه ی هموطنم باید اینجا درس بخونه؟girl_cray.gif

 

خداجون ازت میخوام کمکم کنی بتونم کار پیدا کنم حقوقمو بفرستم برای معلم این مدرسه که بین بچه ها تقسیم کنم.

خدایا کمکم کن منم برم معلمی و اینجوری دین علم و دانش ناچیزمو به کشورم بدمgirl_cray.gif

کشف جدید!!!!

بنا به دلایلی مطلب این پست را حذف کردم.

دیشب یک چیزی فهمیدم.کلمه ی ا.ز.د.و.ا.ج را توی پیامک ها ف.ی.ل.ت.ر کردن.یعنی پیامکهایی که شامل این ک ل م ه باشه ا ر س ا ل   نمیشه!!!!!!!!!!!!!امتحان کنید



پی نوشت: مرسی خداجون که اینقدر زود صدامو شنیدی.عاچقتم


پی نوشت 2: واقعا یکی از لذت بخش ترین کارهایی که دوست دارم اینه که وقت غروب و شب درحالی که باد ملایم به صورتم میزنه و موهامو پریشون میکنه توی ماشین چشمامو ببندم و به موزیک نسبتا" بلند ماشین گوش بدم.

تفلد

سلام

کلا" روحیه را حال میکنید سالی یک بار آپ میکنم؟باز هم خداروشکر به دهه و قرن نرسیدهخبر خاصی نیست.امتحانات تموم شده و من خیلی توی خونه حوصله ام سر میره.ماه رمضونیه هم که همش در حال عبادت بدم (همون خواب روزه دار منظورمه!!!)

پایان نامه هم در حد مقدمه نوشته شده

میخواهیم با مامان یک کارهایی مشابه خونه تکونی انجام بدیم

]چند روز پیش سحر قبل از اینکه اذان بگن گفتم برم یک چایی بخورم که دیدم آب سماور کم شده و آب ریختم توش و رفتم مسواک زدم و بعدم نماز و لالا.صبح بابا دیده بوی سوختنی میاد دیدیم بهله سماور سوخته.طفلک بابا میگفت دیشب سحر که چایی درست کرده حتما بعدش یادش رفته خاموش کنه و حالا سوخته.منم بدجنس هیچی نگفتم چون اگه چیزی میگفتم کلا تا یک سال بابا مامان میگفتن سماور جهزیه ات را بده سماور به اون گرونی را سوزوندی هرچند شوخی میگن ولی باز هم!!یا هر وقت مامان چایی درست میکرد تو دلش چیا که به من نمیگفت

کلا اینجا که کسی منو نمیشناسه پس من اعتراف کنم کولر را من سوزوندم و بدون آب روشنش کردم

پنکه ی سقفی تزئینیمونو من سوزوندم و چلچراغی که بهش وصل بود سوخت و حالا هیچ کدوم از چراغاش روشن نمیشه

سماور هم که لو دادم


اوووووووووووووه تفلدمه دو روز دیگه.

بعد دو روز زودتر یعنی دیشب برام تفلد گرفتن

مامان ادکلن بوش خیلی خوبه و دوستش دارم

داداشم و خانمش هم ادکلن  خداروشکر هر دو ادکلن یکی نیست وگرنه خودمو میکشتم

دوستم هم ادکلن به اضافه یک بلوز و شلوار و ساپورت give_heart.gif

آبجیم هم یک وسیله ی تزئینی توی ویترین girl_blum2.gif

بابام هم پول.

یکی از دوستام هم پولkiss.gif

دیگه هم که کسی خبر نداشت

اوممممم خوب همینا.فعلا بای



ازدواج دوستم

این پست سرشار از غمه.اگه غمی توش احساس نمیکنید بخاطر اینه که من نمیتونم خوب احساساتمو بگم وگرنه قلبم تماما" غمهgirl_cray.gif

دیشب عقد بهترین دوستم بود.دوستی که ۵ سال هر روز با هم بودیم.دوران پیش دانشگاهی و چهار سال دانشگاه هر روز با هم بودیم.دبیرستان و راهنمایی و دبستان هم باهم دوست بودیم ولی رفت و آمدمون دیگه با هم نبود.ولی دانشگاه هیچ کلاسی نبود که ما کنار هم ننشسته باشیم و هیچ جایی نبود که کسی ما دو تا را با هم نبینه.جوری که چند نفری ازمون پرسیده بودن شما دو تا خواهرید؟کلا اگه کسی ما رو با هم نمیدید سراغ اون یکی را میگرفت.اون جثه ای کوچیک و لاغر داره.ولی من هم قدم متوسطه و هم اندامم.بهم نمیومدیم ولی چون همسایه بودیم همیشه با هم بودیمو روزگار رسم رو بر این نوشت با هم باشیم.

خاطرات زیادی با هم داشتیم.خوب و بد.اتفاقاتی که توی مسیر می افتاد.اشخاصی که توی تاکسی کنارمون مینشستند.چند خریدی که با هم رفتیم.پیاده روی هایی که با هم رفتیم.بحث هاییکه سر از پل هوایی گذشتن داشتیم.اون میگفت از پل نمیاد ومن قسمش میدادم بیا.اتفاقاتی که زمانی که اون تازه بعد از گواهینامه ماشین گرفتن ماشین برداشت و ده بار نزدیک بود تصادف کنیم.البته چند باری کردیم و به خیر گذشت.چهار پنج باری ماشینو زد به جدول و دیوار.پارک کردن درست بغل دیوار.جوری که من از خنده ریسه میرفتم که حالا من چجوری پیاده شم.یا یک دفعه از سمت خودش ماشینو بغل دیوار پارک کرد.گفتمش چجوری حالا پیاده میشی؟کلی با هم خندیدیم و آخر سر تنبل خانم حاضر نشد ماشینو درست کنه و از سمت من پیاده شد.روزی که بخاطر ترمز شدیدش پیشونی من به آینه جلو خورد.روزی که وسط خیابون ماشینش خاموش کرد و بعد از هول که الان کسی میاد و آبرومون میره اشتباهی مدام سوئیچ را میچرخوند و بعد که فهمیدیم داره سوئیچ ماشینو اشتباه میچرخونه از خنده غش کردیم و به من گفت اگه به کسی بگی سوتیامو میکشمت.من چون هیچوقت گواهینامه را برنمیداشتم هیچ وقت پشت ماشینش ننشستم.میترسیدم هم مشکلی برای ماشین پیش بیاد و شرمنده بشم.خدای من چه خاطراتی

پری روز با دانشگاه خداحافظی کرد.فارغ التحصیل شد و درسش تموم.دیروز هم مسیج عقد کردنشو فرستاد.نمیدونم چرا دلم گرفت.یعنی یک جورایی برام شده بود مثل یک خواهر

چند وقت پیش گفت یک خواستگار داشته و دامادشون گفته هیچ عجله نکنید.فکر نمیکردم به این زودی بره.بخصوص اینکه لیسانس شوهرش مربوط به اینجا نمیشه و احتمالا از این جا برن

اون یک سال از من کوچیک تره ولی سر و زبونش بیشتر از منه.خیلی بیشتر از من اجتماعیه.من اگه شلوغی را دوست ندارم اون عاشق شلوغیه

هیچ وقت فکر نمیکردم اینقدر دوستش داشته باشم.بخصوص اینکه چند باری بخاطر خرده شیشه داشتنش ناراحتم کرده بود ولی اصلا کینه ای نیستم.با این وجود خیلی بهم نزدیک بودیم.جوری که من از بین دوستام فقط اگه یکی از خواستگارهامو توی خیابون یا دانشگاه میدیدم به اون میگفتم و اون هم که شیطون همه چیزو درمورد اون میپرسید که کی هست و چیکاره هست و چرا ردش کردی.خلاصه خیلی بهم نزدیک بودیم و دیشب واقعا دلم گرفت.اینم از رسم روزگاره

این روزهای من!

اوووووووووووووووه ۳۱ فرودین کجا ۱۷ تیر کجا

سرم خیلی شلوغ بود.همش امتحان.کارآموزی و پروژه ام مونده + پروژه یکی از درسهام hysteric.gif

خب بیخیال

چند روز پیش داشتم میرفتم دانشگاه.تو آژانس که بودم خانم راننده یک موسیقی گذاشته بود و منم رفته بودم تو حس و حالپولهامو آماده میکردم دیدم از ۳ پولی که درآوردم روی هر کدومش یک چیزی نوشته.

دیدم این پول ها دست چند نفر میره و چه سرگذشت هایی دارن.برای خیلی ها هم که دفتر نقاشی و خاطراته.روی یکیش نوشته بود عزیزم مرغ ، دلمه، برنج، خیار و سیب بگیر

انگار یک خانمی به شوهرش گفته بود مواد غذایی بگیره!گفتم خو اینو توی برگه مینوشتی

یکی دیگه اش هم که شماره تلفن روش بود و یک خدا پدرآمرزیده ای روشو خط زده بود.من نمیدونم چرا بعضیا اینقدر بی شخصیتن.حالا چه شماره از خودشه چه از یکی دیگه.شكلك هاي كلفاز >>www.kalfaz.blogfa.com<<

یکی دیگه اش هم ترکی یک چیزی روش نوشته بود.مثل یاشاخسین آذربایجان .از این جور چیزا.جالب بود ولی کاش معنی جمله اش هم مینوشت  

خلاصه جالب بود برام که این پول ها چه سرگذشت هایی دارند و دست چه کسانی می افتن

یک مطلبی دیروز تو نت خوندم اینقدر داغ کردم که نگو  خیلی اتفاقی دیدم زده وبلاگ شخصی شاهرخ استخری

همون بازیگر سریال های تلخون و دلنوازان و فاصله ها و ...

برام جالب اومد.گفتم آخه همچین شخصی چرا وبلاگ زده؟هزینه سایت براش هیچه.کلیک کردم .شرط میبندم اون وبلاگ را کسی جز خود آقای استخری زده  

جالب بود ۲ سال پیش اون وب زده شده بود و فقط دو تا مطلب که هرکدوم یک خط نوشته داشت ، توش بود.

جالب تر از اون اینکه یک عکس فقط توی اون وبلاگ بود و اون عکس هم عکسی بود که از سایت های عکس برداشته شده بود.یعنی آقای استخری یک عکس از خودش توی کامپیوترش نداشته!!!!!!!!!!!!!!

حالا اینها به کنار.دیدم چند تا نظر داره.دیدم دو تا دختر نوشتن دوستت داریم و عاشقتیم و میمیریم برات و یکی شماره تلفن آقای استخری را خواسته بود یکی ایمیلش girl_haha.gif

آخه خواهرای گلم شما چرا به هر کسی اعتماد میکنید؟این وب از نظر من یک وب جعلیه.شماها هم که مشالله برمیدارید شماره تلفن و ایمیلتونو میدید

تازه خوشبینانه بخوام بشم یک درصد احتمال میدم اون وب با تمام مواردی که بالا گفتم خود آقای استخری زده باشه.آخه اون میاد شماره بده یا به شماره هایی که دادید زنگ بزنه؟

توراخدا اینقدر ساده نباشید.

دیگه همین.خبر خاصی نیست.آها درمورد عروسمون هم بگم و برم(غیبت؟نه اصلا.من به خودش هم گفتم  )

چند وقت پیش درمورد همون کارهای تحقیقاتی درسمون که من انجام داده بودم به یکی گفته بود و حالا اون هم میخواد.وقتی بهم گفت من به فلانی گفتم میخواستم خودمو خفه کنم   آخه من هزااااااااااااااااااااااااااااااااااااار بار گفتمت صداشو درنیار که همه میخوان حالا رفتی گفتی؟

البته اینو توی دلم گفتم.و با وجود عصبانیت زیاد لبخندی زدم و گفتم خواهشا دیگه به کسی نگوWhoop De Doo  

خداییش من خواهر شوهر خوبی ام  (آیکون شخص خودپسند کسی نداره؟ )

آها یک بچه گربه هم چند وقتیه خونمونه.ازش عکس هم گرفتم توی دوربینمه حسش نیست بگذارم اینجا تنبلم خو!

 

پست 35

Picture Hosted by Free Photo Hosting at http://www.iranxm.com/

ای دی اسل المو قطع کردم از بس هر روز یک فیلمی داشتم باهاش.

با این سرعت لاک پشتی به زحمت میتونم گوگل را بیارم!

دلم برای حال دو حسین میسوزه

بعدا نوشت: فعلا خبر جدید نیست.اتفاقات روزمره.اون خرسی بود که برای بچه آینده ام خریده بودم عکسشو توی یکی از پست ها گذاشته بودم؟دادمش به یک دختر ۷ ساله ی مریض.

 

پست 34

دلم درد میکنه.حدود یک ساعت وب یک دختر۵ ۳ ساله را خوندم که مدام میگفت ترشیده شده.زندگی فقیرانه ای داشتن و گویا پدرش معتاد بود.توی یک محله ی فقیر تهران زندگی میکنن.

یکی نیست به من بگه تو مازوخیسم داری میری وب میخونی که حالا دلت درد بگیره؟نمیدونم چرا حالت تهوع بهم دست داد.نه خدایی نکرده بخاطر اون دختر.نه.بخاطراینکه گرسنمه!! البته بخاطر اینکه دیدم اینقدر وضع اون دختر خراب بود ناراحت شدم.بخاطر فقرش.خلاصه

امروز سوتی دادم توی دانشگاه در حد فضا.سر کلاس دو سه تا خمیازه کشیدم.با وجود اینکه دستم جلو دهنم بود و خیلی آروم کشیدم استادم دید و به جمع گفت چقد خمیازه میکشید منم داره خوابم میبره!! بعد هم من ِ بوووووووووووووووق خواستم بحثو عوض کنم گفتم استاد اینکه نوشته رقاه نسبی یعنی چه؟گفتن چی؟؟؟؟؟رقاه نسبی؟بعد دقیق که نگاه کردم دیدم رفاه نسبی نوشته!!!!!!!!!!! همچین از خجالت خواب از چشمام پرید که نگو!!!!!!

امروز پیشنهاد دو تا کار بهم شد.بگو ماشالله یکی دبیری توی آموزشگاه و دیگری برای کار توی یک دفتر.که گفتن تا فردا جواب را بدم.که مامان گفت نه ترم آخریه میترسم نمره هات کم بشه

انشاالله چندماه دیگه.دعا کنید

مازوخیسمی نوشت!!: رفتم نصف یک سیب خوردم.فرقی نکردم.مسواک زدم کم کم بخوابم

راستی خوشکل درسته یا خوشگل؟من همیشه میگم خوشگل ولی برعکس همه جا میبینم میگن خوشکل.من فکر میکنم خوشگل صحیحه.همه میدونن خداوند انسان ها را از گل آفریده و از روح خودش در اون دمیده.کسی که ظاهر زیبایی داره میگن گلش خوب بوده.یا خوش گل بوده.من که اینجور فکر میکنم.شما چطور؟

یک سوال دیگه که هر کی جواب بده ممنونش میشم.بعضی مراکز شماره هایی اعلام میکنن برای رفع مشکلات کامپیوتری اشخاص.حالا میگن تا ۸۰ خط دارن!! میخواستم ببینم اینا حقوق کارمندهاشونو چجوری میدن؟چون مشکلات با تلفن حل میشه و کسی هزینه ای نمیده پس چجوری رئیس اون مرکز حقوق کارمندهاشو میده؟

                                                   

پی نوشت:این کامنت یک مادر توی یک وب بود

من اتفاقي وبلاگ تو رو ديدم
من دردم مثل توست
ولي مثل تو درد نميكشم
من مثل خودم درد ميكشم
منم جگر گوشم رو دادم رفت
اصلا نديدمش
نفسش به نفسم نخورد
ولي نه ماه باهاش زندگي كردم
اونقدر باهاش حرف زدم كه هنوز صدامو ميشنوه
اونقدر براش شعر خوندم كه حالا شعر شده برام شكنجه
يه چيزي بگم باورت نميشه
شب اخر بهش گفتم مامانت نيستم اگه بردنت و اروم بودي و شيرخشك خوردي و براشون گل اقا شدي
باور ميكني خبر بهم رسيد نوزاد من لب به شيرخشك نميزنه....
امروز ده سال از اون روزهاي شب ميگذره
من هنوز درد ميكشم
هنوز جگرگوشم رو نديدم
و هنوز فقط مثل خودم درد ميكشم....
فقط مثل خودم
من امروز فقط سي سال دارم
ولي اندازه سيصدسال درد رو حس كردم

پست 33

خیلی وقته آپ نکردم چون خبر بد که گفتن نداره..................................

دوباره این کلاس های لعنتی شروع شد.هفته ای نیست که کلاس نداشته باشم.تقریبا دو سه روز در هفته فقط کلاس ندارم.کی بشه این دانشگاه لعنتی تموم بشه که حوصله مو سر برده.

دیشب شب خوبی نبود.خوابم نمیبرد.خیلی ناراحت بودم.از دست باعث و بانی بغض هام که مرده پیش خدا توی دلم شکایت میکردم.بگذار اصلا بگم قضیه چیه.ما اینجا از دست یک بیشعور به تمام معنا در عذابیم.خدا لعنت کنه هر چی بی دین و ایمانه.

دیشب داشتم توی دلم میگفتم خدایا یکی بره به خواب همین بیشعور به تمام معنا و بهش بگه آدم باش.چون خیلی به خواب اعتقاد داره.که خودم یک خواب ترسناک دیدم 

خواب دیدم توی حیاط بودیم که مامان بود فکر کنم کنارم.یک دفعه دیدم مامان غیبش زد.هر چی صدا زدم مامان؟مامانننننننننننننننننننن؟دیدم نه مامان غیب شده.یک صداهایی شنیدم پریدم توی خونه.در ورودی به حیاط را که بستم دیدم سه تا سگ که قدشون به یک متر هم میرسید پشت در خودشونو میزنن به در.خیلی وحشی بودن.هر لحظه امکان شسکتن در بود.کسی خونه نبود.دیدم بدجور چنگهاشونو میزنن به در که یک هو از خواب پریدم.بعد هر چی چشمامو میبستم ادامه ی اون خواب را میدیدم و به زور خودمو بلند میکردم.توی دلم گفتم خدایاجون من بارها خواب های قسنگ دیدم بعدش هر چی چشمامو بستم ادامه ی اون خوابو ندیدم حالا که این خواب وحشتانکه را دیدم  هر چی چشمامو میبندم ادامه شو میبینم دیدم نخیر فایده نداره رفتم دست و صورتمو شستم.بعد سه ساعت جون کندم تا خوابم برد.با شستن صورتم خواب از چشمام پریده بود.چه شب های پر بغضی

کاش میتونستم بگم از چی دلم گرفته.برام دعا کنید

 پی نوشت:

از کربلای معلی؛ بین الحرمین؛‌کنار گنبد آقا امام حسین (ع)

دعاگوی شما سروران گرامی بودن

توفیق میخواهد که من ندارم ، دعا بفرمایید قسمتم بشه ;)

پی نوشت۲:هیچ کس از دل کسی خبر نداره.امروز از اون روزهایی بود که خیلی غمگین بودم.  

پست 32

متشكرم از كساني كه از من متنفرند زیرا،انها مرا قويتر ميكنند


ازكساني كه مرا دوست دارند ممنونم،آنان قلب مرا بزرگتر میکنند


از کسانی که مرا ترک می کنندمتشکرم،انان به من مي آموزند كه هيچ

چیز ماندنی نیست


از کسانی که با من می مانند سپاسگذارم،آنان به من معناي دوست

داشتن واقعي را نشان مي دهند.

الان شبکه ی یک توی مجله ی خبری یک خبر درمورد ورزشکارها نشون داد.من هیچ وقت نگاه نمیکردم متاسفانه امشب نگاه کردم.یک آقاهی دراز کشیده بود و با کف پاهاش باید یک چیزی را بالا نگه میداشت که خیلی سنگین بود.خیلی بهش فشار میومد.متاسفانه یکی از پاهاش برعکس خم شدن زانو خم شد.حالم بد شد این صحنه را دیدم.مردم سعی میکردن اون وسیله را ببرن بالا تا اون آقا بتونه پاشو بیاره بیرون.خیلی ناراحت شدم

این روزا روزهای خوبی نیست.کتاب هام را باید بخونم که هنوز وقت نکردم.این خونه تکونی هم نور علی نور شده.یکی هم قالب وب میخواد.هر چی میگم وقت ندارم قبول نمیکنه.پایان نامه و پروژه درسم هم مونده.بی حوصله ام.خیلی زیاد

 

وب این آقای کلاهبردار را باز کنید:

کلیک کنید

این آقا فکر کردن همه مثل خودشون............ دوست منم که ساده لوح برداشته این کارو کرده.حالا ایمیلش هک شده.واقعا تاسف باره.این قدر هم حیله گر جوری نوشته که اشخاصی که زیاد درمورد اینترنت اطلاعی ندارن زود طعمه بشن.یعنی هر کسی این مراحل را بره مثل این هست که بدون هیچ زحمتی ایمیل و رمز ایمیلشو بده به این آقا.واقعا برای چنین اشخاصی که وارد حریم خصوصی دیگران میشن و از سادگی دیگران استفاده میکنند متاسفم.

پی نوشت: شب چهارشنبه سوریه تا بود ترقه بازی میکردن حالا موشک هوا میکنن

پی نوشت 2: این آخر سالیه یک سرطان را فقط هنوز نگرفتم.بدجور سرما خوردم.منم که متنفرم از سرما خوردگی چون خیلی سنگین سرما میخورم.هفته ی پیش هم که از یک بلندی پریدم نزدیک بود قطع نخاع شم:D دو روز کشید تا تونستم کمرمو خم کنم.بعدش هم که اومدم چند تا ورزش کششی کردم پاهام دیگه از خودم نبود نمیتونستم راه برم.بعدش هم که ...... این داستان ادامه دارد

پی نوشت 3:یک لیست نوشتم دادم مامانم بره بخره.نوشتم:

قرص سرماخوردگی عبیدی

استامینوفن

شربت دیفن هیدرامین

اکالیپتوس برای بخور

قرص not cold

کپسول آموکسی سیلین 500

مامانم میگه: خانم دکتر  چیزی جا نمونده تجویز کنید؟میگم خوب شد یادم آوردید کپسول مفنامیک هم بخرید D:

لباس های مقدس از نظر من که از خدا قول گرفتم حتما یکیش را بپوشم:

اول روپوش پزشکی.که 7 سال پیش با انتخاب رشته ی ریاضی فیزیک کلاس اول دبیرستان این روپوش فقط یک خاطره برام شد.(عاشق ریاضی بودم)

دوم لباس خلبانی: که اینم من نمیتونم بپوشم ;)

سوم لباس پلیسی:که البته برای من میشه مانتو .که اینم همه میگن استادی که بهتره.

چهارم مانتو و شلوار استادی: که انشالله در صورت قبولی در ارشد میپوشمش.دعا کنید

پی نوشت 4: میبینم بعضیا از وبم کپی میکنن D: 

پی نوشت5: دلم گرفته.خیلی زیاد

پی نوشت 6: یک داستان هم توی ادامه مطلب گذاشتم



ادامه نوشته

پست 31

         

     گل پژمرده

صبحدم، صاحبدلی در گلشنی

 

شد روان بهر نظاره کردنی

دید گلهای سپید و سرخ و زرد

 

یاسمین و خیری و ریحان و ورد

بر لب جوها، دمیده لاله‌ها

 

بر گل و سوسن، چکیده ژاله‌ها

هر تنی، روشنتر از جانی شده

 

هر گل سرخی، گلستانی شده

برگ گل، شاداب و شبنم تابناک

 

هر دو از آلایش پندار، پاک

گوئی آن صاحبنظر، رائی نداشت

 

فکرت و شوق تماشائی نداشت

نه سوی زیبا رخی میکرد روی

 

نه گلی، نه غنچه‌ای میکرد بوی

هر طرف گل بود، آنجا وقت گشت

 

جمله را میدید، اما میگذشت

در صف گلها، بدید او ناگهان

 

که گل پژمرده‌ای گشته نهان

دور افتاده ز بزم یارها

 

خوی کرده با جفای خارها

یکنفس بشکفته، یک دم زیسته

 

صبحدم، شبنم بر او بگریسته

رونقش بشکسته چرخ کوژ پشت

 

زشت گشته، بر نکویان کرده پشت

الغرض، صاحبدل روشن روان

 

آن گل پژمرده چید و شد روان

جمله خندیدند گلهای دگر

 

که نبودی عارف و صاحب‌نظر

زین همه زیبائی و جلوه‌گری

 

یک گل پژمرده با خود میبری

این معما را ندانستیم چیست

 

وینکه بر ما برتری دادیش کیست

گفت، گل در بوستان بسیار بود

 

لیک، ما را نکته‌ای در کار بود

ما از آن معنیش چیدیم، ای فتی

 

که نچیند کس، گل پژمرده را

کردم این افتاده زان ره جستجوی

 

که بگردانند از افتاده، روی

زان ببردیم این گل بی آب و رنگ

 

که زمانه عرصه بر وی تنگ

 

شِـــکـْـلـَکْ هــآے خــآنــــــومـے این شعر را بخاطر خودم وبا منظور انتخاب کردم.شاید اون هایی که باهوش باشن بفهمن منظورم از انتخاب این شعر زیبای پروین اعتصامی چی بود.

این سایت اشعار کامل پروین اعتصامی را داره.اشعار

پی نوشت: این عکس ها را هر کی میخواد ببینه من که خیلی ناراحت شدم

http://www.yjcphotos.ir/portal/ImageGroup.aspx?GroupID=2811

 پی نوشت:این داستان هم زیباست:

موش ازشکاف دیوار سرک کشید تا ببیند این همه سروصدا برای چیست . مرد مزرعه دار تازه از شهر رسیده بود و بسته ای با خود آورده بود و زنش با خوشحالی مشغول باز کردن بسته بود . موش لب هایش را لیسید و با خود گفت :« کاش یک غذای حسابی باشد .»
اما همین که بسته را باز کردند ، از ترس تمام بدنش به لرزه افتاد ؛ چون صاحب مزرعه یک تله موش خریده بود . موش با سرعت به مزرعه برگشت تا این خبر جدید را به همه ی حیوانات بدهد . او به هرکسی که می رسید ، می گفت :« توی مزرعه یک تله موش آورده اند، صاحب مزرعه یک تله موش خریده است . . . » مرغ با شنیدن این خبر بال هایش را تکان داد و گفت : « آقای موش ، برایت متأسفم . از این به بعد خیلی باید مواظب خودت باشی ، به هر حال من کاری به تله موش ندارم ، تله موش هم ربطی به من ندارد .»
میش وقتی خبر تله موش را شنید ، صدای بلند سرداد و گفت : «آقای موش من فقط می توانم دعایت کنم که توی تله نیفتی ، چون خودت خوب می دانی که تله موش به من ربطی ندارد. مطمئن باش که دعای من پشت و پناه تو خواهد بود .» موش که از حیوانات مزرعه انتظار همدردی داشت ، به سراغ گاو رفت .
اما گاو هم با شنیدن خبر ، سری تکان داد و گفت : « من که تا حالا ندیده ام یک گاوی توی تله موش بیفتد.!» او این را گفت و زیر لب خنده ای کرد ودوباره مشغول چرید ن شد. سرانجام ، موش ناامید از همه جا به سوراخ خودش برگشت و در این فکر بود که اگر روزی در تله موش بیفتد ، چه می شود؟ در نیمه های همان شب ، صدای شدید به هم خوردن چیزی در خانه پیچید . زن مزرعه دار بلافاصله بلند شد و به سوی انباری رفت تا موش را که در تله افتاده بود ، ببیند . او در تاریکی متوجه نشد که آنچه در تله موش تقلا می کرده ، موش نبود ، بلکه یک مار خطرناکی بود که دمش در تله گیر کرده بود . همین که زن به تله موش نزدیک شد ، مار پایش را نیش زد و صدای جیغ و فریادش به هوا بلند شد. صاحب مزرعه با شنیدن صدای جیغ از خواب پرید و به طرف صدا رفت ، وقتی زنش را در این حال دید او را فوراً به بیمارستان رساند. بعد از چند روز ، حال وی بهتر شد. اما روزی که به خانه برگشت ، هنوز تب داشت . زن همسایه که به عیادت بیمار آمده بود ، گفت :« برای تقویت بیمار و قطع شدن تب او هیچ غذایی مثل سوپ مرغ نیست .» مرد مزرعه دار که زنش را خیلی دوست داشت فوراً به سراغ مرغ رفت و ساعتی بعد بوی خوش سوپ مرغ در خانه پیچید. اما هرچه صبر کردند ، تب بیمار قطع نشد. بستگان او شب و روز به خانه آن ها رفت و آمد می کردند تا جویای سلامتی او شوند. برای همین مرد مزرعه دار مجبور شد ، میش را هم قربانی کند تا باگوشت آن برای میهمانان عزیزش غذا بپزد . روزها می گذشت و حال زن مزرعه دار هر روز بدتر می شد . تا این که یک روز صبح ، در حالی که از درد به خود می پیچید ، از دنیا رفت و خبر مردن او خیلی زود در روستا پیچید. افراد زیادی در مراسم خاک سپاری او شرکت کردند. بنابراین ، مرد مزرعه دار مجبور شد ، از گاوش هم بگذرد و غذای مفصلی برای میهمانان دور و نزدیک تدارک ببیند . حالا ، موش به تنهایی در مزرعه می گردید و به حیوانان زبان بسته ای فکر می کرد که کاری به کار تله موش نداشتند!
نتیجه ی اخلاقی : اگر شنیدی مشکلی برای کسی پیش آمده است و ربطی هم به تو ندارد ، کمی بیشتر فکر کن. شاید خیلی هم بی ربط نباشد

پی نوشت ۳:توی ادامه مطلب هم یک داستان دیگه میگذارم.

پی نوشت ۴: بعضیا با اسم های دخترونه واسه خودشون کامنت میگذارن یکی توراخدا امار نظرات وب اینا رو بالا ببره.گفته بودم تو مچ گرفتن استادم.

ادامه نوشته

پست 30

                                       نایت اسکین

سلام

موزیک وب را عوض کردم.این موزیک بدون هیچ گونه سازهای موسیقی خونده شده و همه توسط صدا ایجاد شده.دو سه روز دیگه برش میدارم.

امروز اتفاق خاصی نیفتاد.صبح با ماشین دوستم رفتیم و من جلو نشستم و چون دوستم دو سه باری که حین رانندگی باهاش حرف زدم نزدیک بود ما رو به ملکوت الهی بفرسته باهاش حرف نزدم که حواسش پرت نشه و نگاه خیابون میکردم که دیدم ایداد بیداد همه ی درخت ها رو کوتاه کردن و فقط تنه اش مونده.فقط توی هر خیابونی از حدوده صد تا درخت دو سه تا درخت کاج که اونم چون خیلی بلند بودن و نتونستن کوتاه کنن بقیه همه را کوتاه کرده بودن.جلوه ی شهر افتضاح بود.کلی اعصابم بهم ریختنایت اسکین.حتما میخوان زغال درست کنن باهاش!! این شهرداری دریغ از یک کمی کار .کار نکرد حالا هم که کرد اینجوری کرد.بعد میگن چوب کمه!! برگه ی کاغذ گرونه.رفتم کتاب خریدم روش نوشته 7 و سیصد بعد فروشنده میگه 12و پونصد!!!

پی نوشت:رفتم رای دادمنایت اسکیننایت اسکین

و اما سوتی رای دادنم.توی صف وایستاده بودیم.باوجود اینکه ساعت ۴ رفتیم که خلوت باشه ولی خیلی شلوغ بود و صفها طولانی.من جلو بودم و مامان پشت سرم.این سری که گفتن باید کد نماینده ها هم وارد کنید.من جلو وایستاده بودم که یکهو برگه ای که کدها روشه را دیدم و کد نماینده ای که میخواستیم رای بهش بدیم.اصلاحواسم نبود برگشتم گفتم مامان کد آقای فلانی اینه.یادت نره بزنی که دیدم مامان داره ابرو بالا میندازه و لبشو میگزه یعنی نگو.بعد دیدم هی وای من همه فهمیدن ما میخواهیم به کی رای بدیم.اشکالی نداره خو. 

پی نوشت ۲:اینم جالبه بخونیدش

معلم پای تخته داد می زد
صورتش از خشم گلگون بود
و دستانش به زیر پوششی از گرد پنهان بود
ولی ‌آخر کلاسی ها
لواشک بین خود تقسیم می کردند
وان یکی در گوشه ای دیگر جوانان را ورق می زد
برای آن که بی خود های و هو می کرد و با آن شور بی پایان
تساوی های جبری را نشان می داد
خطی خوانا به روی تخته ای کز ظلمتی تاریک
غمگین بود
تساوی را چنین بنوشت
یک با یک برابر هست
از میان جمع شاگردان یکی برخاست
"همیشه یک نفر باید به پا خیزد"
به آرامی سخن سر داد
تساوی اشتباهی فاحش و محض است!
معلم مات بر جا ماند
و او پرسید:
اگر یک فرد انسان واحد یک بود آیا باز
یک با یک برابر بود؟
سکوت مدهوشی بود و سؤالی سخت
معلم خشمگین فریاد زد:
آری برابر بود
و او با پوزخندی گفت:
اگر یک فرد انسان واحد یک بود
آن که زور و زر به دامن داشت
بالا بود
و آن که قلبی پاک و دستی فاقد زر داشت
پایین بود
اگر یک فرد انسان واحد یک بود
آن که صورت نقره گون
چون قرص مه می داشت
بالا بود
وان سیه چرده که می نالید
پایین بود
اگر یک فرد انسان واحد یک بود
این تساوی زیر و رو می شد
حال می پرسم یک اگر با یک برابر بود
نان و مال مفت خواران
از کجا آماده می گردید؟
یا چه کس دیوار چین ها را بنا می کرد؟
یک اگر با یک برابر بود
پس که پشتش زیر بار فقر خم می شد؟
یا که زیر ضربت شلاق له می گشت؟
یک اگر با یک برابر بود
پس چه کس آزادگان را در قفس می کرد؟
معلم ناله آسا گفت:
بچه ها در جزوه های خویش بنویسید:
یک با یک برابر نیست!
 

پست 29

                                     نایت اسکین

امسال قرار بود برم برای پای صندوق انتخابات.همه چیز هم اوکی بود و چون بقیه هم خانم بودن بابا هم اجازه داد.زنگ زدن بابا گفتم بپرسه زمان آموزشش کیه که درست روزی بود که من جلسه توجیحی دانشگاه داشتم و استادم حضور در کلاس را اجباری کرده بود خلاصه کنسل شد ولی خیلی دوست داشتم برم.انشالله سال دیگه.

انگار قراره من هروقت میرم بیرون از خراب شدن وضع ناراحت و ناراحت تر بشم.یک میوه فروشی دو تا خیابون بالاتر از ماست بعد از حدوده یک ماه میرفتیم اونجا.یک خانواده هستن که کار میکنن.پدرو پسر و مادر.دوتا دختر هم دارن که بزرگن.این سری که رفتیم متوجه شدم پسره معتاد شده.خیلی لاغر شده بود و صداش مثل معتاده ها شده بود.پای چشماش هم گود بود قرمز.مادره همش حواسش بهش بود و اجازه نمیداد پسره بره بیرون.گویا میدونستن.خلاصه اینم از این

بعدش هم رفتیم بانک.دیگه نوبت ها رو برداشته بودن و باید میرفتیم توی پیشخوانها منتظر میموندیم.چون من فقط کارت شناسایی داشتم مامان گفت تو هم بیا ممکنه گیر بدن چون قبلا روی صندلی های انتظار مینشستم و نمیرفتم بایستم.چهار تا پسر هم ایستاده بودن.محیطش خوب نبود.از اینکه یکی از پسرها دائم نگاه میکرد من خجالت کشیدم.میخواستم بزنمش از بس ناراحت بودم.حالا بعضی از دخترها واقعا میخوان کسی نگاهشون کنه و کاری هم از عمد میکنن که طرف نگاه کنه ولی من اجازه نمیدم کسی عمیق توی صورتم نگاه کنه.با هیچ پسری هم چشم تو چشم نمیشم.اگه کسی هم حرف زد نگاهمو میندازم روی زمین و با جواب نمیدونم طرف را دک میکنم.خلاصه کارمنده دستش درد نکنه بهش چشم غره رفت.

خوشم نمیاد دیگه برم بیرون.خوشحالم.از چه جهت؟بابام بهم افتخار میکنه و ازم تشکر میکنه که اونی هستم که اون میخواد..بگذریم

خب یک خاطره که یادم اومد اینه که چند سال پیش رفته بودیم دسته های عزاداری.فکر کنم عاشورا بود.بعد پشت سر من دو تا دختر بچه بودن که کوچولو بودن.یکی میزد چهار ساله اون یکی پنج ساله.

بزرگتریه به کوچیک تره گفت شیطون را دوست داری یاخدا را؟نازی کوچولوهه میدونید چی گفت؟ بعد از کمی فکر گفت یاخدا راوسط عزاداری خنده ام گرفته بود شال گردنمو تا بینیم بالا آوردم که کسی خنده امو نبینه.طفلکی فکر کرد اسم خدا ، یاخداست

پست 28

خیانت در امانت هم حدی داره.اون ترم یک کتاب دادم دوستم.امروز به دستم رسید.وقتی برداشتم ترسیدم! تا یک ساعت این جوری بودم هیچی کتاب نازنینم دو جلد اول و آخرش که هیچ اثری ازش نبود هیچ دو صفحه ی اولش هم نبود.اوناش هم که بود قربونِ نبودنش بابا داشت حرف میزد گفتم بابا هیچی نگو که اعصابم خورده من نمیفهمم چی داری میگیگفت چرا؟گفتم هیچی کتابمو ببین.گفت این هم حکایت اومدیم ثواب کنیم کباب شدیم شده.

اون ترم هم سر یکی از بهترین کتابام یک ........ این کارو کرده بود که نتونستم چیزی بهش بگم.گفتم این دفعه دیگه ساکت نمیمونم.اس دادم دوستم عزیزم من کتاب سالم بهت دادم.اینکه اوضاعش خیلی خرابه.من الان باید برای این ترم بدم فلانی.بعد هم باید برای ارشد بخونمش.

اَه خوب یعنی چی.کتاب دادمت مثل دسته گل(چون خودم از روی پاورپوینت های استاد میخوندم و کمتر از کتاب استفاده میکردم تمیز بود) اینقدر داغون کرده بود.همه ی برگه هاش از فنر که دراومده بود هیچ.منگنه زده بود از تو منگنه هم دراومده بود بعد هم کلی چسب حال بهم زن زده بودش.بهتره هیچی دیگه نگم که یادم میاد اعصابم بهم میریزه

دوس دارم اینجا کمی از خاطراتم بگم چون کم کم داره گذر زمان باعث فراموش شدنشون میشه.

یکی از بدترین روزهای  زمان طفولیتم!! زمانی بود که من سوم دبستان بودم و به اردو رفتیم.حالا کجا؟شهربازی.رفتیم چرخ و فلک.نه از این چرخ و فلکیای متحرک کوچیکها.نه واس خودش چرررررررررررررررررررررخ و فللللللللللللللللللللکی بود.رفتم توی صندلیم نشستم.صندلی هم جوری بود که جلوش یک میله ی افقی داشت که هم قفل میشد کسی نیفته هم باید اونو میگرفتیم که نیفتیم.خلاصه این چرخ و فلک روشن شد.صندلی ها توی هوا میچرخید.اون قدر بالا میرفت که معلممو نمیتونستم ببینم. داشت حال بهم میخورد.توصیف حال اون روزم غیر ممکنه.داشت گریه ام میگرفت.تا اینکه بعد از کلی دلهره چرخ و فلک کم کم چرخشش کم شد و متوقف شد.منم سرمو گذاشتم روی میله و توی دلم از خوشحالی که وایستاد و تموم شد خداروشکر میکردم و از خوشحالی مونده بودم چیکار کنم.کمی که نشستم حالم بهتر شد.قفل میله را باز کردم که دیدم نگهبان چرخ و فلک گفت محکم بشینید شروع شد.گفتم چی شروع شد؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ که دیدم یا امام زمان توی این فاصله که من سرم روی میله بود سری بعد سوار شدن و من نفهمیدم.حالا میله ی جلو هم که برای محافظت بود باز بود و توی هوا تکون میخورد!!!! هیچی هم نبود که بهش بچسبم.این دفعه گریه کردم.از ته دل.نگهبان رو قسم میدادم نگهش دار دارم میفتم.ولی اونقدر بالا میرفت که صدای منو نمیشنید تا اینکه بالاخره وایستاد.داشتم میمردم.فردای اون روز بخاطر این قضیه پایین لبم تبخال زد

بعدش معلمم گفت همگی سوار کشتی وحشت بشید.گفتم خانم من حالم خوب نیست.گفت برات چهار تا بلیط گرفتم اگه سوار چهار تا وسیله نشی میسوزه.گفتم بسوزه.گفت پس حداقل سوار یکی دیگه هم بشو.حالا گفت بین قطار وحشت و کشتی وحشت و ماشین سواری  یکی را انتخاب کن.ماشین سواری و قطار وحشت را قبلا رفته بودم منه........... گفتم قطار وحشت.حالا من فکر میکردم همینه که سوار کشتی میشی فکر نمیکردم کشتی به اون بزرگی اون قدر بالا بره که حالت عمودی برداره!!بنظرم کشتی مرگ بهتره تا بکن کشتی وحشت.چرا؟چون اون کشتی کاش مشکلش همون بالارفتن زیادش بود.صندلی هایی که روش مینشستیم اون قسمت فلزی پشت پا که عمودیه را نداشت!!! من وقتی نشستم پامو گذاشتم پشت که دیدم خدایا پشت پام خالیه!!! یکی از بچه ها کفشش افتاد پایین که میشد قسمت موتورخونه ی کشتی!!بغلیم هم کیفش افتاد اونجا که طفلکی خیلی ترسیده بود.یعنی راحت یکی میتونست بیفته پایین.کابوسی بود برای خودش.شِکـْـلـَکْ هآے خآنومے

فعلا همینا کافیه.

 

پست 27

توی یکی از نظرات وبها یک نظری خوندم که خیلی ناراحت کننده بود.گویا یک خانمی یک عزیزش را از دست داده بود.نوشته بود:

خدایا غلط کردم گفتم مواظبش باش.قسمت میدم یک دفعه ی دیگه برش گردون من قول میدم خودم مواظبش باشم

روزگاره و چقد راحت بعضی ها از کنارمون میرن.

چند وقت پیش هم توی یک وب یک کلیپ دیدم.نوشته بود این کلیپ مربوط به یک ماشین هست که به علت تصادف شش سرنشینش زنده زنده سوختن و مردم هم که هیچ کاری جز فیلم برداری ازشون برنمی اومده.من دلم نیومد اون کلیپ رو دانلود کنم ولی وقتی تصور کردم دیدم چقد سخت بوده.خدا کنه اگه قراره بمیرم ،اینجوری هم نمیرم.

 

پست 26

می خواهم
برگردم به روزهای کودکی
آن زمان ها که :
پدر تنها قهرمان بود
عشــق، تنـــها در آغوش مادر خلاصه میشد
بالاترین نــقطه ى زمین، شــانه های پـدر بــود
بدتـرین دشمنانم، خواهرهای خودم بودند
تنــها دردم، زانو های زخمـی ام بودند
تنـها چیزی که میشکست، اسباب بـازیهایم بـود
و معنای خداحافـظ، تا فردا بود

 

یادش بخیر .منو برد توی دوران کودکیم.روزی که با دوستام قهر میکردم و بهم میگفتیم قهر قهر تا روز قیامت و این روز قیامت حداکثر تا فردا صبح بود دوباره همو میدیدیم و حرف میزدیم و انگار نه انگار

من دختر خیلی شاد و شیطونی بودم.یادمه همیشه روی صندلیم می ایستادم و خیلی کم میشد بشینم.جوری که معلمم میگفت مگه صندلیت میخ داره که نمیشینی و همه با هم میخندیدیم.

سه سالم که بود از یک تا پنج را بلد بودم و سوره ی توحید را حفظ کرده بودم و چند بیت شعر حافظ.خانواده ام میگن بابابزرگ خدا بیامرزم خیلی دوست داشت من این سه تا موردی که بلد بودم را بخونم.حالا منم عاشق بغل شدن بودم.منم تا کسی منو بغلش نمیگرفت این سه تا را نمیخوندم!!!!!!(خداییش سیاستو دارید؟ ذات صهیونیست ها رو داشتم!!!!!!) اون بنده ی خدا هم ۷۰ سالش بوده و منو بغل میکرده تا من اینها را بخونم.شاید دوست داشتم بقیه بهم بیشتر توجه کنن و اگه روی زمین میخوندم ممکن بود مشغول حرف زدن بشن بزرگترها و منو یادشون بره!!!!!!!!خداییش نمیدونم چه فکری کردم حالا پشیمونم.مامانم میگه بابابزرگت هرروز بخاطر توی سه کیلومتر راه را میومد تا تو اینها رو براش بخونی(خونه ی پدربزرگم دوره نسبت به ما)طفلکی هیچ وقت هم دست خالی نمیومد و همیشه برام گندمک می آورد

یکی دیگه از سیاست های بنده این بوده که من زمانی که پنج سالم بوده بابا برام یک کفش خیلی خوشگل میگیره.منم از وقتی این کفش رو میگیرن دیگه غذا نمیخوردم.بعد یک روز که عموهام خونمون بودن میگن چرا عمو چیزی نمخوری؟من میگم چون غذا بخورم زود بزرگ میشم و کفشم برام کوچیک میشه!!!

کلاس سوم دبستان که بودم معلمم گفت با کلمه ی نرم جمله بساز.منم گفتم "مادرم مثل پشم نرم است".یادمه معلمم خیلی خندید .روزی که مادرم اومد دنبالم بهش گفت و مادرم خیلی خوشحال شد.

یادش بخیر روزی را که بابا بهم گفت برو از سوپری درخونه یک کیلو تخم مرغ بگیر و بقیه اش برای خودت یک بیسکوئیت بگیر.منم عجله داشتم رفتم سوپری گفتم آقا یک کیلو بیسکوئیت و یک دونه تخم مرغ!!!!!!!!!!

خدای من کاش هنوز بچه بودم.کاش هنوز بچه بودم و هیچ دغدغه ای جز زمان شروع شدن برنامه ی کودک و پیداکردن دفتر و مداد برای نقاشی ُ نداشتم.کاش بچه بودم که شبها سرمو بگذارم روی دست مامان و بخوابم.کاش بچه بودم که بابا منو بگذاره روی پاهاش و موهامو نوازش کنه.

این هم عکس خرس خوشگلی که برای بچه ی خودم و بچه ی خواهر دوستم گرفتم.اون شلوار پیش بندی هم که جریانشو توی پست قبل و پست ۱۸ گفتم.البته اونی که من خیلی خوشم اومد و با شیشه های ریز تزئین شده بود دخترونه بود.اتفاقا" دیروز قصدم خرید همون بود که به دوستم اس دادم مطمئنی دختره؟بعد دیدم دوستم اس داد که دومادمون میگه به دلم اومده پسره و بیزحمت پسرونه شو بگیر.هیجی دیگه مجبور شدم پسرونه ی اون تیپ شلوار پیش بندی را بگیرم.

 

بعدا نوشت: بعد از ده روز سی دی آموزشی رسید!!!!

 

پست25

شغلی که واقعا دلم براشون میسوزه شغل دوره گردیه

واقعا ناراحت کننده است که بعضی ها برای بدست آوردن روزیشون اینقدر زحمت میکشن و بعضی ها هم یک شبه راه صد ساله را میرن.خونه های فقرا را بینهایت دوست دارم.اگه قرار باشه بهم بگن یک خونه هست که بیست نوع غذاهای رنگ و وارنگ درست کردن و عالی ترین مواد غذایی استفاده کردن و یک خونه هم نیمرو درست کردن و باید روی زمین کنار چند تا بچه ی قد و نیم قد بشینی کدومو انتخاب میکنی؟بدون اینکه فکر کنم میگم خوردن نیمرو .خندوندن بچه های فقیر و شنیدن صدای خنده شون را با تمام دنیا عوض نمیکنم اون سفره رنگارنگ که عددی نیست.شعار نیست شخصیتم این جوریه.کودک درونم خیلی فعاله خجالت نمیکشم با بچه ها حرف بزنم.خجالت نمیکشم بخوابم و با بچه های کوچیکشون همو قلقلک بدیم.خجالت نمیکشم توی دفتر نقاشیشون نقاشی بکشم.خجالت نمیکشم دستشونو بگیرم و با هم بچرخیم و عمو زنجیرباف را بخونیم.لذت میبرممممم.

کنار این بچه ها نشستن را ترجیح میدم تا اینکه کنار بزرگترها بشینم که همش گله میکنن و حرف های بزرگانه میزنن!! عاشق اینم که برم  روستاهای شهرمون و با بچه ها دوست بشم و نگذارن بیام خونه.

عاشق اینم چیزایی که بلدم را عاشقانه یادشون بدم.با هم کاردستی درست کنیم.امیدوارم زمانی برسه که دیگه غنی و فقیر وجود نداشته باشه و همه توی یک سطح باشن.

 عدالت واژه ای است زیبا اگر جهانی شود و تنها یک واژه نماند که برای یاد دادن حرف عین در کلاس اول آموزش داده شود من برم که دیگه دارم ۳۰یاسی میشم و ممکنه فاتحه ی وبمو بخونن.

 

 

پی نوشت: امروز رفتم اون شلوار پیشبندی که توی پست ۱۸ قضیه اش را نوشتم خریدم.دوستم بهم گفت برای خواهرزاده اش بخرم.منم اون سری که دوستم اومده بود خونمون کلی هدیه آورده بود بخاطر همین از طرف خودم یک خرس پشمالو برای بچه ی خواهرش گرفتم.بعد دیدم خیلی خرسه خوشگله یکی هم برای بچه ی خودم گرفتم!!!!! حالا ممکنه بعدا عکسشو بگذارم توی وب.فعلا بدرود

 

پست 24

امروز ناراحتم.بیش از اون چیزی که فکرشو بکنی.نمیدونم چیکار کنم. اگه همه تو دوراهی گیر میکنن من الان توی چندراهی گیر کردم خدایا کمکم کن بهترین راه رو انتخاب کنم و پشیمون نشم .عینه مسابقه ها بیست امتیاز کم کن یک راهنمایی بکن! من که مثل شما همه چیزو نمیدونم.

ولی یک تشکر ویژه ازت بکنم خدایا که منو توی این موقعیت قرار دادی شاید خیلی ها بخوان توی این موقعیت باشن پس شایسته نیست ازت تشکر نکنم و شکرتو به جا نیارم.ممنونممممممممممممممم سعی میکنم با کارهام بتونم ذره ای از محبتت را جبران کنم.

خیلی گلیییییییییییییییییییییییییییییییییی.میخوامت بیش از هر چیزی

پست 23

اندراحوالات این چند روز:

۱-امروز اسم یک بچه را انتخاب کردم.بسی شادمان شدم! بچه ی خواهر دوستم که جریانشو توی پست ۱۶ نوشته بودم.گفت دومادمون گفته اسم پسر که تک باشه و خوشگل انتخاب کن.منم رفتم توی سایت ثبت احوال و اسم هایی که خوشگل بودن را انتخاب کردم.توی این میون دو تا اسم هم برای بچه های خودم انتخاب کردم !

۲- بابا دو تا کتاب آورد خونه.هر دو کتاب های علمی بودن.بعد بابا کمی توضیح میداد منم مطابق معمول به نشونه ی تایید سرمو تکون میدادم ولی حواسم به هزار و یک چیز دیگه بود نگو بابا داشت میگفت این کتاب یکیش نوشته ی عموته یکیش هم پسرعمو و اینا.بعد که کتاب ها را دیدم .دیدم اهکی اینا که پسرعمو و عموم نوشتن.گفتم اِ بابا دیدی؟بابا هم مثل هنگ کرده ها گفت مگه گوش نمیدادی اون موقع چی بهت میگفتم؟تازه فهمیدم اون موقع بابا داشته چی میگفته.منم دیدم سوتیه را دادم گفتم آها عمو ح... و پسر عمو م... را میگی؟من فکر کردم اون یکی پسر عمو و اون یکی عمو را میگی!!!(خداییش ماست مالی هم بلد نیستم)بابا هم که از ماست مالی کردنم خنده اش گرفته بود گفت خوشم میاد کم نمیاری!

کتابی که عمو نوشتن که مربوط به تز دکتراست و از محدوده ی ذهن من خارجه!!! ولی کتاب پسرعمو خوب بود.و میخوام تا قبل شروع ترم بخونمش.خلاصه خیلی خوشحال شدم.انشالله سومین کتاب خانواده را من بنویسم تبریک به عمو و پسرعمو.

۳-معنی ۴۸ ساعت هم فهمیدیم.4 روز پیش یک سی دی آموزشی سفارش دادم واسه آبجیه محترم! بعد زده بود میخواهید با پست پیشتاز بگیرید یا پست سفارشی.که من زدم پیشتاز.و نوشت حداکثر 48 ساعت بعد میاد در خونتون!!! هنوز ما منتظر این 48 ساعتیم!!حالا منم شماره پشتیبانی را برداشتم فردا حالشونو بگیرم

۴-عصر هم عروسمون اومد خونه مون.کلی خندیدیم دو خانواده.خوب بود و خوش گذشت.قرار بود صبح بیان که دیگه به عصر افتاد و بماند که من از ساعت ۹ صبح تا ۵ با لباس و شلوار جین توی خونه بودم.دیگه تجربه شد کسی میگه میخوام بیام خونتون اول بپرسیم چه ساعتی میایید که ۸ ساعت آواره نشیم!

۵-پنج دیگه نداره!!!!

۶-چقد مشغول خوندن بودید که متوجه نشدید نوشته هام شماره ی ۲ نداشت !!!

۷-الان نگاه شماره ها کردید و دیدید ۲ داشت؟خُب شوخی کردم من

اینم یک عکس جالب.



پست 22

امروز روز خوبی بود.البته با فاکتور گرفتن کابوس دیشبم. و اما قضیه ی خواستگاری

پری شب رفتیم خواستگاری.منم خیلی تمایلی به رفتن نداشتم.توی پروفایل هم نوشتم دختر خیلی شلوغی نیستم و خیلی اهل رفتن توی جمع نیستم.ولی با اصرار خانواده رفتم.هوا بدجوری سرد بود.توی ماشین با وجود مانتو و پالتو و شال گردن باز داشتم منجمد میشدم.حالا مگه شیرینی گیر میومد.قحطی خورده بود انگار.بعد از یک ساعت داداشم از مغازه شیرینی فروشی بیرون اومد که مامان شیرینی تر نداره خشک بگیرم؟گفتم پَ نَ پَ بیا بریم خرما بگیریم بابا برو بگیر منجمد شدیما.اومده میگه آخه بی کلاسه!! خلاصه جریان مشکل پسندی داداشم هم که توی پست ۱۹ نوشتم.بعد از کلی وسواس بازی شیرینی را گرفت و اومد.رفتیم خونشون و مادر عروسمون را دیدم.وای که چقد خانم باحالی بودو باوجود اینکه مسن بودن ولی اینقدر منو خندوندن که اشک چشمام بیرون اومد.ولی خداییش خفه ام کرد از بس پذیرایی کرد.حالا من یک دختر خیلی تعارفی اون شب دو تا سیب قرمز بزرگ + دوتا پرتقال+ سه تا کرم کارامل+ یک لیوان چایی+شیرینی بهم داد

داشتم میترکیدم.خیلی با اصرار بهم میدادن.هر چی میگفتم حاج خانم بخدا دیگه نمیتونم بخورم میگفت نه بفرمائید.کلی با خنده مجبورم میکرد بردارم.خودمم باورم نمیشد چجوری اون شب معده ام تحمل کرد !

داداشم بالاخره ساعت ۱۲ و نیم بعد از چهار ساعت حرف زدن از اتاق بیرون اومد.بماند که چقد توی این چهار ساعت خودمو نفرین کردم که چرا اومدمSmiley from millan.net و توی دلم میگفت آقا... امشب تو بیا بریم خونه من یک پوستی ازت بکنم.بعد خوشحال که داداش اومده بیرون دیدم آقا اومده تازه کنار من نشسته خداییش همین جوری نگاهش کردم

ظرف پیش دستیمو که پوست میوه ها مثل کوه روش انباشته شده بود را نشونش دادم گفتم اگه صلاح میدونید بریم خونه؟ داداشم هم تا پیش دستی را دید مثل بمب منفجر شد از خندهقهقهه.عروسمون هم پیش دستی را دید و همه زدن زیر خنده.(همه میدونن من خیلی کم غذا میخورم.خونه ی مردم که دیگه هیچی اصلا.عروسمون هم توی دانشگاه میدونه من چقد کم غذام)داداشم گفت وای  امشب خدا به داد من برسه.این چهار ساعت حتما توی دلش گفته امشب خونه برسیم حسابتو میرسم.یواش بهش گفتم اِ از کجا فهمیدی؟! داداشم قبل رفتن برای صحبت برای خودش پوست سیب گرفته بود ولی نصفشو هنوز نخورده بود.مامانم پیش دستیشو نشونش داد گفت توراخدا نگاه رنگه سیبه بکن.پلاسیده و قهوه ای شده منم گفتم Whoop De Dooخوب دیگه بریم که نماز صبحمون قضا میشه!!!!دوباره همه زدن زیر خنده.

خلاصه کلی خندیدیم و واقعا مادر عروسمون خیلی خانم جالبی بود.ساده و خیلی شوخ طبع.همون خصوصیتی که من دوست دارم.

 

پی نوشت: دوستان عزیز من قصدم از ساختن وبلاگ پیداکردن همسر یا دوست پسر نبوده.پس خواهشا شماره موبایل ننویسید چون از الان به بعد شماره را علنی میکنم که همه ببینند.ممنون که دلسوز هستید ولی من قصد حرف زدن با هیچ کسی را ندارم و نمیخوام کسی منو از دلتنگی در بیاره.تنها کسی که میتونه برام کاری انجام بده که غمگین نباشم خداست.

سپاس از همه

 

 

 

پست 21

من این همه پست های بدون رمز مینویسم آخرش هم دوستان میگن چرا همه ی پست هات رمز داره.خداییش الان که چند وقته دارم از خودم مینویسم و رمز روی پست هام نمیگذارم.به هر حال.با نهایت بی حالی اومدم آپ کنم.الان هم چون داداشم داره میاد و من چون این دوسه روزی که برادرم خونه هست به نت خیلی وصل نمیشم گفتم بیام آپ کنم.فردا هم که از صبح تا عصر کلاس دارم و اصلااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا حتی اندازه ی یک اپسیلون حوصله شو ندارم که برم ولی چون جلسه ی آخره و استاده هم خیلی بدبینه و فکر میکنه من منظوری داشتم عجیب دو دلم که برم یا نه.اگه بخاطر پروژه ام نبود یک جلسه شو هم نمیرفتم! هرچند که ترجیح میدم هیچ کمکی ازش نگیرم.

 

من یک راز دارم که از الان به بعد دیگه راز اسمش نیست!! چون میخوام اینجا بگم!! و گفتم به کسی نگم چون ریا میشه و این حرفا بعد دیدم اینجا که کسی حتی اسم واقعیم هم نمیدونه پس ریا نمیشه و ممکنه گفتن این راز باعث بشه یکی دیگه هم این کار رو بکنه و منم ثواب بکنم

تابستون سال آینده قراره من حامی یک دختر بچه باشم دلیل اینکه چرا الان نه و افتاده به تابستون را نمیتونم بگم چون اونش خدایی رازه!(اصلا بحث مالی نیست و دلیل دیگه ای داره) 

حالا چی شد که این فکر را کردم اصلا؟من قبلا هم گفتم که دو تا قشر جامعه را خیلی دوست دارم و هر کار بتونم براشون میکنم.بچه های فقیر و افراد لال که افراد لال برام کوچیک و بزرگ نداره! دلم میگیره میبینم نمیتونن حرفشونو بزنن و سعی میکنن با حرکت دست و گاها وقتی خسته میشن که طرف نمیفهمه منظورشونو نگاه زمین میکنن و دوباره شروع میکنن به رسوندن منظورشون.

خلاصه گاها کمک خیلی ناچیزی به بچه های کوچیک میکردم (ریا که نشد انشالا؟بابا خداییش کسی که منو اینجا نمیشناسه.) و من خیلی خوشحال میشدم.من کلا خیلی کادو بهم میدن از دوستان و اقوام و تقریبا ۸۰ درصد چیزایی که بهم میدن را میدم به کسانی که نیازشونه.خیلی لذت میبرم از این کار.چند وقت پیش تولد یکی از دختربچه های فامیل بودم بعد یک دختربچه که دورادور میشناختمش و از اقوام دورمون بودن اونجا بود و کنار من نشسته بود.از اینکه میدیدم نگاه کادوها میکنه و چقد غمگینه دلم میگرفت.اون بچه خیلی فقیرن و تا حدی فکر کنم مشکل سوتغذیه داره.هر چی بهش میگفتم بیا ببرمت پیش بچه ها میگفت نه خوبه اینجا.گفتم روت نمیشه منم میام باهات!! گفت نه همینجا بشینیم.خلاصه هر چی شما حریف این بچه شدید منم شدم!!!منم که دوباره خیربازیم گل کرده بود اومدم چند تا تیکه کادو(دو تا چیزایی که برای کادوی تولد اون بچه گرفته بودم عینا برای اینم گرفتم) تهیه کردم حالا کی باید میبرد؟یکی از پسرهای فایملمون که اون بچه بیشتر باهاشون فامیل بود گفتیم زحمتشو بکشه.(خونه اون بچه توی روستاست و من که تاحالا نرفتم مامان هم حدودی بلد بود و گفت دقیق یادم نیست)که بعد از اون روز آش آوردن ها که توی پست۱۷ نوشتم شروع شد

بعدش هم که مامانش زنگ زد و کلی تشکر و من خوشحال شدم از خوشحالی اون بچه.

حالا دلیل اون تصمیم حامی بودن بچه.من گاهی موزیک میگذارم و میرم توی فکر!تصورای غمگین میکنما.که این قوه ی خیالم فکر کنم بخاطر خوندن رمان های غمگین باشه.یک روز یکی از این تصورات مربوط میشد به یک بچه که فقیر بودن و از این حرفا که اگه بخوام تعریف کنم خودش یک رمان میشه!به هر حال من به یکی از دوستام گفتم میخوام حامی یک بچه بشم که خیلی خوشگل زد توی ذوقم و گفت الان دیگه بچه ی فقیر کمه و باباهاشون همه معتادن و بچه فقیر پیدا کردی سلام منم بهش برسون و از این حرفا!!!!!!!!!!!!!!!

تا اینکه من رفتم یکی از روستاهای شهرمون و دیدم توی شهر آره بچه ی فقیر کمه ولی توی روستاها دختربچه هایی که خانواده ی خیلی فقیری دارن و حتی بوده که توی خونشون فقط پنیر بوده پیدا میشه و تصمیم گرفتم که این کارو بکنم و با اون دوستمم حرف زدم و قبول کرد و اون هم میخواد کارهایی بکنه.

به هر حال گفتم اینو اینجا بگم شاید کسی خواست کمکی بکنه.شرایط خاصی هم نداره!! شما میرید از مراکز مهرورزان یک بچه انتخاب میکنید و مثلا میگید من سه سال یا چهار سال یا تا آخر عمرم ماهیانه این مقدار مبلغ را به حسابش میگذارم.

من دیگه دیس بشم.خداییش بود حال نداشتم اینقدر هم حرف زدم

راستی یک عکس جالب پیدا کردم.این عکس زشته پایین! ۲۰ ثانیه به اون ستاره ی قرمز رنگ نگاه کنید بعد نگاه دیوار کنید عکس یک دختر خوشگل میبینید.میگذارم توی ادامه مطلب

 

فردا نوشت: کلاس نرفتم.استاده هم هر فکری میخواد بکنه.اصلا حسش نبودا

 

  

ادامه نوشته

پست 20

موسیقی وبت را عوض کردم.میبینی چقد غمگینه؟دوباره منو یاد تو انداخت.یک ساعت و نیمی هست که اینو گذاشتم و دراز کشیدم و فکر کردم.فکر درمورده خیلی چیزا.خودم،خودت، لطفهای خدا بهم، بابام، مامانم.خیلی چیزا

مطلبی که درمورده توست را رمزدار میکنم.

امشب خیلی فکر کردم.میدونی چیه.من خیلی بابایی هستم.نه اینکه لوس باشم و خیلی با بابام شیش دونگ باشم.نه.توی دلم دوستش دارم.جمله ای که هیچ وقت روم نشد بهش بگم.گاهی که راه میره از پشت که نگاهش میکنم خیلی دلم میگیره.حس میکنم کمی خمیده شده.خیلی شکسته شده.(لعنت به همون عوضی که خودت میدونی کیه که اینقدر بابامو اذیت کرد و دلشو شکست)امشب براش یک وب باز کرذم.بعد گفتم اِ بابا فهمیدم چرا آدرس وبشو طرف این گذاشته.گفت چرا؟براش توضیح دادم که سه حرف اول میشه فلان سه حرف دوم هم میشه پسوند فامیلی طرف.بابا هم به نشونه ی تایید سرشو تکون داد.گفتم خوبه شما هم یک سایت بزنی.بعد آدرسشو مثل این آقاهه انتخاب کنی.بعد توی ذهنم درستش کردم.خیلی خنده دار شده بود اون اسم.وقتی به بابا گفتم خیلیییییییی خندید و مدام با خودش زمزمه میکرد و میخندید.آخه اون اسم اصلا به فامیلی ما نمیخورد.خوشحال شدم که خندید.گاهی میخنده ولی این خنده اش خیلی طولانی بود و من خوشحال شدم.

بابا واقعا برای من هیچی کم نگذاشت.روم خیلی حساسه.هر چیزی که خواستم برام خرید.امیدوارم سایه اش ۱۲۰ سال بالاسرم باشه.مامانم هم همین طور

از خدا هم خیلی ممنونم.بخاطر خیلی چیزا.اینکه همیشه بودنشو کنارم حس کردم.همیشه حکمت کارهاشو فهمیدم.همیشه بهم لطف داشته.با اینکه من بد بودم اون فقط خوبی کرد.بخاطر خیلی چیزا.چیزهایی که اینجا نمیتونم بگم.اینقدر حکمتتش را بهم نشون داد که هیچ وقت به بزرگیش و بینهایتیش شک نکردم.چه روزهایی که توی دلم میگفت ایکاش فلان چیزو داشتیم و همون روز میدیدم برام جور شده.یادم نمیره یک روز به مامان گفتم چقد دلم کشک میخواد چند وقته نخوردم.یک دفعه بابا اومد خونه و دیدم یک کیلو کشک اعلا خریده.یادم نمیره روزی را که هوس کیک خامه ای کردم و توی دلم گفتم وای چقد هوس کیک خامه ای کردم یک ساعت بعد دیدم بابا با یک جعبه کیک خامه ای اومد خونه.هیچ وقت یادم نمیره روزی را که دنبال یک بیت شعر حافظ بودم.معلم فارسی کلاس دبیرستانم گفته بود هر کی شعر کامل این بیت را پیدا کرد بهش یک نمره میدم.اومدم خونه.کتاب شعر حافظ را برداشتم.گذاشتم روی پام.تا نگاه زمین کردم موهام ریخت توی صورتم.کلیپسمو باز کردم و داشتم موهامو دوباره میبستم و توی این حین برگه های کتاب هم تکون میخورد.وقتی مومو بستم نگاه کتاب کردم دیدم خدای من.همون بیت اولین بیته صفحه ایه که باز شده.شاید برای بقیه اینا چیزای جزئی باشه ولی من اونقدر تعجب کردم که اشک شوق میریختم.خداجونم همیشه کنارم باش

 

 

ادامه نوشته

پست 19

چه حالی میده زنِ داداشت را خودت انتخاب کنی و داداش مشکل پسندت بره خواستگاری و دختر را بپسنده و داداشت که خداروشکر دوزاریش صافه بهت یک پورسانت حسابی بده و تو هم یک حال اساسی به  خودت از لحاظ پوشاک و خرید بدی.

و چه ضد حالیه که بابات بهت بگه خیلی خوشحال نباش چون مسئولیتت سخت تر شد و ممکنه آینده خدایی نکرده همو نخواستن همه کاسه کوزه ها سر تو بشکنه.خدایا بخاطر من هم که شده  این دو تا زندگیشون خوب باشه

 

پی نوشت:داداش من خیلی مشکل پسنده.دو ساله که بوده و تازه از شیر گرفته شده بوده دستش دو بار میشکنه و مامان مجبور میشه دوباره بهش شیر بده(از بس شیطون بوده.خب کی بهت گفت بری توی حیاط و بیفتی توی باغچه؟یک کم مظلومیت از خواهرت یاد میگیرفتی)جالبیش اینجا ست که زمانی که دستش توی گچ بوده دوباره فضول خان میره حیاط و با دوچرخه میفته توی باغچه و دوباررررررررررره دستش میشکنه.باغچه ی خونه ی ما یک متر عمق داره و دیگه خودتون تصور کنید.بخاطر همین به چنین افرادی میگن دو شیر شده(داداش من که سه شیره شده!) و خدا نکنه بخوان یک چیزی بخرن.همه میرن خواستگاری دختره جواب رد میده داداش ما میرفت خواستگاری ، دختر جوابش بله بود آقا میگفت من نمیخوام این که چاق بود یا قد کوتاه بود یا فلان بود و همه از من متشکرن که یکی را معرفی کردم که آقا پسندید....

پست 18

بعد از حدوده دو ماه امروز با مادرم رفتم خرید

قبلا فقط مسیر دانشگاه را رفته بودم اون هم همیشه یا با ماشین دوستم بودم یا آژانس و بین راه توقف نمیکردیم

همه چی عوض شده.از درخت هایی که بخاطر رشد بهترشون کوتاهشون کردن و چهره ی خیابون ها را عوض کرده تا  آدمهایی که خیلی بیشتر از خیابون ها عوض شدن......... 

چی بگم.فقط حالم بهم خورد.

توی داروخانه رفتم مسواک بخرم.مردی که سنی ازش گذشته گوشیش با صدای ترانه ای خارجی زنگ میخوره.من هم در حال انتظارم که نوبتم بشه.محو صدای مرد میشم.توی دلم میگم چقد مواد کشیده که صداش اینقدر داغونه و نمیتونه درست حرف بزنه.تلنگری به خودم میزنم و میگم شاید فقط سیگار میکشه.یک دفعه میشنونم که میگه برای خوردن میخوای یا کشیدن ایداد بیداد یعنی اینقدر وضع خرابه که علنی جلو این همه آدم معامله ی مواد میکنه؟

از امامزاده رد میشم.چقد خلوته.چهارتا دختر که میزنه دبیرستانی باشن روی سکوها نشسته ان و در حال مسخره کردن پسری هستن که زیر چشمی کنار قبر شهدا داره نگاهشون میکنه و گاهی لبخندی میزنه.نگاه زمین میکنم و توی دلم میگم حداقل حرمت شهدا را نگاه دارید.

از مغازه ها رد میشم.توی ویترین یک مغازه ی سیسمونی شلوار جین بچه گونه ای که همراه با پیش بندش هست نظرمو جلب میکنه.چقد نازه(بچه داشتم اونو با یک تیشرت آستین کوتاه سفید میخریدم.محشر میشد).با شیشه های رنگی ریز هنرمندانه تزئینش کردن.بمادرم میگم دوستم که داره خاله میشه ازم خواسته به مبلغ۱۵۰ هزارتومن براش کادو تولد بگیرم.میگم من میرم اینو قیمت کنم.توی مغازه میرم.چند نفری تو نوبتن.یکی از چهره ها چقد آشناست.آره این همون دختریه که دوسال ازم بزرگتره و کلاس اول دبیرستان که بودم یک روز مادرش ازم خواست دخترش به مدت دو ماه با سرویس من بیاد و من قبول کردم.

قبلا حجابش بهتر بود.دو دلم که برم سلام علیک کنم باهاش یا نه یک دفعه میبینم داره نگاه پسری میکنه.پسر قدبلند و لاغر هم نگاه دختر میکنه.در کمال تعجب دختر لبخندی نثار پسر میکنه.و پسر هم خیلی آروم میگه شماره ات چنده.دختر نگاهی به مادرش میکنه و وقتی میبینه مادرش در حال خریده دوباره نگاه پسر میکنه.پسر دوباره میپرسه شماره ات چنده؟بیخیال اون لباس میشم و میام بیرون.همون بهتر که باهاش سلام علیک نکنم.(از اینکه اون دختر خودش دنبال پسر افتاده بود حالم ازش بهم خورد.حالا اگه یک پسر دنبالش افتاده بود چیزی نبود.چه دنیایی شده بخدا.)

دوستم را توی راه با مادرش میبینم.مثل قبل شاد  نیست.به شوخی بهش میگم چته دپرسی؟میگه هیچی رفتیم یخچال بخریم چهارشنبه اون هفته قیمت کردیم گفت ۱میلیون و صد.حالا که یک شنبه هست رفتیم پول جور کردیم و اومدیم بخریم آقا میگه یک میلیون و ۶۰۰.مامانم هم گفت بیا بریم خونه.نگاهش را میندازه روی زمین.مادرش هم داره همین حرفها رو با ناراحتی و عصبیت به مادرم میگه.دستاشو میگیرم.چقدر سرده.میگم غصه نخور جور میشه انشالا.میگه عروسیم تو عیده دیگه وقتی نیست.آخه توی چهار روز پونصد گرون شده؟من هنوز نصف جهیزیه ام هم نخریدم.مادرش صداش میکنه و ازهم خداحافظی میکنیم.چی بگم که دلداری هم بلد نیستم!

سوار تاکسی میشیم.پیرزنی بین مسیر سوار میشه و کنار من میشینه.بعد از چند دقیقه گشتن توی کیفش دو تا پول آهنی میده به راننده.راننده هم تا نگاه پولا میکنه پولها رو پس میندازه عقب و میگه این ها رو بنداز توی خیابون.دو تا ده تومنی میدی به من؟پیاده شو ببینم

پیرزن که خیلی ناراحته میگه پسرم پیریه و هزار درد.من دستمو کشیدم روی پول دو تا صفر داشت.من سواد مدرسه ندارم تو ببخش

پیرزن .دو تا پول آهنی را میده به من و میگه دخترم اینا چندیه؟نگاه میکنم میگم بله متاسفانه ۱۰۰ ریالیه یعنی ده تومن.میگم من حساب میکنم مادرجون.راننده میگه زود پیاده شو.میگه عاقبت به خیر شی مادر دستت برسه به ضریح پیاده میشم.

خدایا انسانیت پس کجاست؟حیون هم همچین رفتاری نداره.این اصلا آدم بود؟اگه کسی با مادرش همچین رفتاری میکرد چیکار میکرد؟توی دلم میگم با کیفم اینقدر بزنم توی سر بی مغزش که بمیره

.ولی میگم  خدا خودش جوابشو میده.کلی توی دلم بهش بد و بیراه میگم.دعا میکنم زود برسیم و از ماشین لجنش بیام بیرون.فقط دلم میخواست بهش بگم اگه اون ۲۰ تومنی را برمیداشتی و به روی خودت نمی آوردی خدا چنان برکتی به زندگیت میداد که خودت هم تعجب میکردی.رسوندن یک پیرزن که با عصا راه میره فکر نکنم خیلی راه دوری بره.

چه روزگاری شده.یعنی بیست سال دیگه چجوری میشه؟

 

 

پست 17

ناززززززززززززززززززززززی   کاش پدر بزرگ من بودن کلی باهم میخندیدیم

پ.ن۱: یکی از دوستان توی نظرات کلی دلداری داده بود و ازم خواسته بود بخاطر شکست عشقی غصه نخورم و بهش فکر نکنم و توی دوران زندگی این چیزا خیلی پش میاد و......

باور کنید قضیه اصلا عشق و عاشقی نیست.این وب درمورده یک بچه هست.همین.

پ.ن ۲: این مدته خیلی باحاله.یکی از اقوام هر روز آش میاره.نقطه ضعف منو از مامان بزرگم شنیده که خیلی آش رشته دوست دارم بخاطر همین هر روز یک نوع آش میارن(فکر نکنید من خوذم میرم دم درازش بگیرما  کلا نمیدونم منظورش چیه).البته واقعا مامانش توی پخت غذا مهارت داره و غذاهاشون خوشمزه هست.خوبه و امیدوارم این عادت نیکو را ترک نکنه    والا.بده ثواب کنه؟

 

پست 16

دیروز ظهر خواب بودم.یک موقعی دیدم بدجوری کف دستام درد میکنه.

جوری که از دردش بیدار شدم.بهت بگم چی شده بود که باور نمیکنی

نگاه کف دستام کردم دیدم کف هر کدوم از دستام چهار تا خطه قرمز نیم سانتی

 به فاصله ی یکسانت از همه.حالا تو بگو چی بود؟هیچی بابا.عینه یک نی نی

اون یک ساعتی که خواب بوده بودم دستمو مشت کرده بودم و اونا

جای ناخنای دستم بود!!!!اعصاب مصاب نداریم دیگه

فکر کنم بخاطر مشغله های ذهنیه!!!(حالا هر کی ندونه فکر میکنه من سر عمله ام و

هر روز دعوا و بحث سر ساختمون دارم!!)ولی خب مشغله هام هم بخاطر اون مراسمه

 که گفتم.هم بخاطر دانشگاه هم بخاطر اتفاقات دور و برم هم بخاطر دوستم (دختره ها )

این دوستم حسابی به من وابسته شده و من خیلی نگرانم.دیروز جواب اس هاشو ندادم میگه

 من بدون تو میمیرم توراخدا مسیج بده!!!! بخدا یک لحظه شک کردم زنگ زدم مطمئن بشم

دختره یا پسر!!!!!!!والا بخدا.بهش کم محلی کنم دلش میشکنه و گریه میکنه باهاش خوب باشم

 بهم بیشتر و بیشتر وابسته میشه جوری که میگه حتی ازدواج هم نکن!!! چون تو دیگه میری

 پیش شوهرت و منو یادت میره.یعنی یا افزاطه یا تفریط.میونه نداره حالا موندم چکنم.

میگن از محبت خارها گل میشود(درست گفتم؟یک چیزی توی این مایه ها بود) از همینا ما

 میگفتیم یعنی چه.حالا میفهمم.جالبه خودش هم منو درک میکنه.میگه خداییش روزی چند بار

میگی عجب غلطی کردم شماره موبایلمو دادم به این؟منم میگم نه اختیار داری من ناراحت نیستم

 ولی تو دلم میگم والا تعدادش از دستم در رفتهالبته دیروز خیلی حرص خوردیم از دانشگاه

سیستم خراب بود و انگار قشنگ نشسته بودن که من و دوستام بریم دانشگاه و دست از پا درازتر برگردیم و بعد درست بشه!!!!!حالا کاش هوا خوب بود ترسیدم از روی پل برم بیفتم بس که باد شدید میومد!!!!شانس نداریم که

آیکونهای زیباساز

پست 15

چقد امروز دلم گرفته.حس میکنم دارم بیخود میشم.

خودمم نمیدونم دارم چیکار میکنم.اصلا تصمیمم برای آینده چیه.

امروز کمی فکر کردم به گذشته ام.واقعا خودمم نمیدونم میخوام چیکار کنم.

چند روز دیگه هم یک مراسمیه که واقعا حوصله شو ندارم.

دقت کردی چقد من شکننده ام؟برعکس همه هم دلمو میشکنن.

بنظرت من چمه؟با کی درد دل کنم(همون وراجی منظورمه!)؟

بابا که اصلا حرفش هم نزن.

مامان هم نمیدونم چرا ولی دوست ندارم بگمش.

 

پست 14

قضیه ی بچه !!

 

ادامه نوشته

پست 13

الان یک خواب بد دیدم.بین دو گروه دعوا بود.

یک گروه بد بودن و یک گروه خوب.

حالا منم خیر سرم توی گروه خوبه بودم.

خلاصه گروه بد را مینداختیم توی آتیش و میسوختن.

از ترس بیدار شدم.تا چند دقیقه که منگ بودم و

 گریه ام گرفته بود الان بهترم.دلم گرفته.خیلی