شرمندگی
خسته ام خیلی خسته
پنلوپه
خسته ام خیلی خسته
پنلوپه
همه جا برفه این روزا ولی دستات مثل سقفه
گوشیم را توی ماشینش جا میگذارم...زنگ میزنم بر میگردد حتی به ترافیک میخورد...باشرمندگی تمام نگاهش میکنم، لبخند محبت آمیزی میزند و میگوید: اشکال نداره اتفاقه دیگه! باز دلم میخواهد مرد من باشد تا به خرابکاری هایم بایک لبخند جواب دهد و دلم را قرص کند...
دل است دیگر حرف آدمیزاد که سرش نمیشود...فراموش میکنم دلم را..ما دخترها هم عالمی داریم برای خودمان...دنیایی که برای خودمان پر از حس است...پر از رنگ پر از طعم...عادت کرده اییم (یا لااقال خودم این جوری ام) هر چیزی و هر طعمی که مزه اش زیر زبانم گیر کند را به یاد بسپرم...به یاد میسپرم تا برای "تو" یی که قرار است روزی بیایی تعریف کنم. با همان ذوق و شوق همیشگی ام و تو هی قربان صدقه ی شیطنت هایم بروی...انگار ما زنها همه چیز را به یاد میسپریم که روزی برای مردمان تعریف کنیم. من همان زنی ام که مردش را گم کرده و این همه حس های ناب روی دستش باد کرده اند...امروز هم از آن روزهاست. برفی آمده، منی هستم که پشت مبل قایم شده ام. نه که دلگرفته باشماصلا! دلم کُنج میخواهد...نسکافه ای که کنارم است...حق بده، دست من نیست همه چیز برای خیال بافیآماده است!
خودم را میبینم با گیسوهایی که از دوطرف بافته ام و آویزانشان کردم. کلاه قرمزی که بر سر گذاشته ام...روی برف های دراز کشیده ام. چشم هایم را به دور دست ها میدوزم. کلاغی که دارد قار قارکنان کاج توی حیاط رد میشود. چشم هایم را میبندم و شروع می کنم زیر لب "آن کلاغی که پرید از فراز سر ما..." ی فروغ را زیر لب میخوانم...یکهو چیزی روی تنم سنگینی میکند. "تو"ی لعنتی هستی که از سر کار آمده ای و داری لب هایم را میبوسی..بدجنسی میکنم، جوری که نفهمی گوله برفی را بر میدارم و توی یقه ات میاندازم...دنبالم میدوی،میخوایی تلافی اش را سرم در بیاوری...نگاهی بهت می اندازم .میگویی:"باز عین اون گربه ی شرک کردی خودت رو!!! نقطه ضعفم همین چشم های عسلی توست!" پیشانی ام را میبوسی. بغلم میکنی.
من در گوشت میگویم :"خره من عاشقتم"
نوشتک: چه خیالی...چه خیالی..میدانم پرده ام بی جان است...حوض نقاشی من بی ماهی است.پنلوپه (اولین بار است که پای "تو" هم به بُهت باز شد!)
دلم خیلی گرفته...
پنلوپه
پ .ن: پیر شدم پیر تو ای جوونی!
پنلوپه
آن دختر روشن فکر و پر شور همیشگی باشم. قفل میکنم.تا عشقی را طرف مقابل نشانم ندهد
نمیتوانم نخ کیسه احساسم را شل کنم. غرورم دیوار میشود. دیوار که نه سوزنی میشود و لبانم را میدوزند.
کاش مسئله همین بود. احساس های نگفته توی دلم دیوانه میشوند. درونم رژه میروند یکهو همگی شورش
میکنند بر علیه ام قیام کنند میخواهند مرا از تخت به زیر کشند؛ شهر دلم را به آتش میکشند و مرا بیچاره میکنند.
مثل پادشاهی میمانم که ملکه اش را به اسارت گرفته باشند. بلند میشوم چای بریزم تصویرش را میبینم که
لبخند میزند. میخوابم خوابش را میبینم. بیدار میشوم یادش توی ذهنم میآید. توی فیس بوک میروم، عکسهایش
مدام میروند و میآیند. یکی میگفت: "خاک بر سرت! معلومه چه غلطی میکنی؟ خوب تو که خوشگلی یه ذره
دلبری کن، با این کارات آخرش انتخاب میشی تا انتخاب کنی، حالا ببین کی بهت گفتم!"
میگویم:"ما شهرستانی ها مثل شماها نیستیم که!" "نگو شهرستانی ام بگو بی عرضه ام پنی جان!"
آه ه ه ه ه...زنانگی هایم در گل مانده....به جای دلبری سکوت میکنم.
بغضم میگیرد...سرم را توی بالشت فرو میبرم تا فراموش کنم باید انتخاب شوم!
پنلوپه
میگوید: خوب بالاخره که باید یک جا نشان داد!
: من غرورم را نمیشکنم
: قرار نیست بشکنی
زیر چشمی نگاهی میاندازم و میگویم آخه من جدیدا از یکی خوشم اومده و یه گوشۀ ذهنم درگیره اینه که به
کسایی که میان نزدیک این قدر میپرم!
نیشخندی میزند و میگوید: من میشناسم؟ شرم شهرستانی بودنم نمیگذارد بله بگویم فقط میگویم:اوهوم!
تو زیبایی، جذابی، حتما میتونی! یالا دختر. دست بجمبون.
پاهایم انگاری در گلند!
پنلوپه
پنج یا شش ساله بودم. خالۀ پدرم زن جوانی بود که بچه ای نداشت. میگفتند همیشه همینطور زیبا بوده. با
سیدی ازدواج کرده بود که 10،15 سالی از خودش بزرگتر بود. بچه شان نمیشد. من آن روزها نمیفهمیدم یعنی
چه؟ خانه قدیمی داشتند ته یک کوچه باریک. انتهای کوچه دالون مانند میشد. و این دالون برای من عجیب و
غریب ترین چیز توی دنیا بود. قند توی دلم آب میشد وقتی مادر میگفت میخواهیم به خاله خانم سر بزنیم! اتاق
کوچکی بود. سماوری تویش بود که سید برایت چای میریخت. اسمش آقای مهدوی بود. همیشه کنار سماور
مینشست. یک استکان کمر باریک. یک قندان آبنبات و یکی دیگر قند، جلویت میگذاشت. ریش و سبیل بلندی
داشت و من هیچ وقت نمیفهمیدم چه میگوید. اما میدانستم مرد مهربانی است. چشمانش طبق معمول با من
حرف میزدند.حوض توی حیاط پر از ماهی بود. همیشه حسرت میخوردم چرا حیاط ما حوض ندارد. و دلم به حال
بزرگترها میسوخت که این قدر بی ذوق اند که میگویند بهتر است حوض را برداریم تا حیاط بزرگ شود. طبقه ی
بالا هم اتاقی بود پر از گنجه و آشپزخانه ای. نمیفهمیدم چرا مادرم این همه دلش برای خاله خانم میسوخت که
باید این همه پله را بالا برود؟ برای من عملیات جذابی بود! از همان موقع ها خاله خانم کلی سفر میرفت با
دوستانش. میگفتند چون اشکال از شوهرش بوده به پاس قدردانی از اینکه با او مانده کاری به کارش ندارد. البته
من بازهم نمیفهمیدم چه اشکالی بوده؟ و چه ربطی دارد. حتما شما هم چیزی دارید از کودکی تان که آن همه
اسرار آمیز بوده باشد و حالا دوستش داشته باشید. در کودکی رنگ و بوها فرق دارد! انگار هر چیزی را برجسته
تر حس میکنی! آقا مهدوی خیلی سالست که مرده. خانه را خراب کردند و آپارتمان ساختند. این روزها رحم خاله
خانم که هیچ وقت از کودکی پذیرایی نکرده میزبان غده ی سرطانی شده خودش هم هیچ نمیداند فقط شش
ماه به سفرش مانده...
آه...زندگی عوضی...
پنلوپه
یواشکی ﺩﻭﺳﺖ ﺩﺍﺭﻡ...
مخاطب خاص قدیمی الآن نیست!! دارد. صرفا محض اطلاع البته!
پنلوپه
میخواد "تو" را از دست این تو خلاص کنم!
نوشتک: آه از دلت آه...
پنلوپه
*نوشتک: منظور از حرف های ناگفتۀ پنی، درد و دل ها و غصه های روزگار است که بدون آنکه به کسی بگوید بر دلش سنگینی کرده نه اینکه از رفیق گلایه کند.
پنلوپه
که اگر به چشمانم بنگری کر می شوی!
نوشتک: دزدی است از در و دیوار مردم!
پنلوپه
رویی نمانده رفیق. هیچ رویی ندارم که بنویسم آن هم برای تو با آن قلم جادوییت! قلم من چگونه آخر
عرض اندام کند؟! تو از این روزهایت برایم بگو؟ میدانی این روزها سوالات پیش افتاده ای از تو در ذهنم
میدوند و هی به استخوان جمجمه ام میخورند و دردم میآید. میخواهم بدانم چاق تر شدهای یا لاغرتر؟
رنگ موهایت بلوند است یا تیره؟ از حال من میپرسی شاید، میپرسی؟ شاید تو هم مثل من یاد خاطر
هها کنی، این جملات را که مینویسم بغض بر درگاه گلویم میکوبد. نمیدانم باید در را باز کنم یا نه. حرف
ها بسیارند رفیق، بسیار. غمهای قدیمیام هنوز هستند. جدیدهایی هم البته اضافه شدهاند. حال این
روزهایم را حتی خدا هم نمیداند فقط خودم میدانم که چه میکشم! وقتی به تو فکر میکنم آهی در
سینهام بالا میآید و ایکاشها برایم از دور دست تکان میدهند. کاش نمیگذاشتم و نمیگذاشتی
حرفها و دلخوریها توی دلها انبار شوند و اینقدر زیاد شوند که رشتههای مهر بینمان بگسلد. کاش
سهم خودم را قبل از آنکه نتیجه بگیرم برایت اهمیتی ندارم و توجهی به حرفهایم نمیکنی انجام داده
بودم. کاش کاری برای خودم و تو کرده بودم...
حرفهای نگفته توی دلم دق میکنند رفیق...
تو شاد باش و همیشه بخند اما بدان جای خالی تو در دیوانگیهای غمگین من بدجور توی ذوق میزند...
دلت شاد رفیق
پنلوپه
نوشتک: نامت در تلفن همان است که بود هیچ تغییری در آن نکرده! باحال!
سختی های زندگی جای خالی بدم، کسی چه می داند؟ شاید هم خم شده بودم تا بغضم را قورت
بدهم. یعنی میگویید نمیتوان سر پا بغض را قورت داد؟ وقتی آمد انگار امواج عاطفه ایی را بغل کرده بود با
خودم گفتم باز اشتباهی به سمت من آمده اند، لابد میخواهد دست به دستش کنم و به صاحبش
برسانم خسته تر از آنی ام که به کسی دل دهم. از تو چه پنهان دلم میخواست آن امواج دوست
داشتنی را در دلم جای دهم. توی گوش خیالم میزنم و میگویم حرف مفت نزن! روزها و شب ها میگذرند
تا روزی باز سر راهم سبز میشود میخواهم از روی جویی بپرم دستش را دراز میکند و کمک میکند و چه
شیرین است دست هایش!
دستانم را روی بخاری میگذارم با انگشتانش انگشتم را لمس میکند. محل نمیدهم...
به سکوت و تنهایی پناه میبرم. کنارم میآید و میگوید:" عجب خلوتی و چه تنهایی بزرگی!" میگویم:" آره،
دوسش دارم"....عکسم را میگیرد...دلم التماس میکند بگذار عاشق بشوم...بلند میشوم و تا جایی که
میشود از او و دلم دور میشوم...
نامجو در گوشم میگوید: عشق همواره در مراجعه است...
پنلوپه
شاید همین تیتری که نوشتم به نظر دست نوشته ی یه بیمار اسکیزوفرنیک باشه ولی این واقعا
اسمشه آخه! گاهی وقتا مثل همین الآن آهنگ داریوشی رو میگذارم که روزگاری سیلاب اشکی بر
چشم هام روانه کرده حتی خدام نمیدونه اون روزا با این آهنگ چه کشیدم و چقدر از درون فرو پاشیدم.
اما حالا میگذارمش و یک حس خاصی رو تجربه میکنم که نمیتونم براش واژه ای پیدا کنم. هرچی که
هست حس خوبیه.با خودم فکر میکنم چرا؟ مگه نباید این آهنگ کلی غم برام زنده کنه؟ چرا من حس
خوب رو تجربه میکنم؟ خوب لابد به روم میاره که چه صبوری کرده ام و الآن شیرزنی شده ام برای
خودم! اسم اون حس هم حتما غروره. آدم هایی که با داریوش حالشان خوب میشه و هیچ غمگین
نمیشوند را درک کنید لطفا!
نوشتک: اسم آهنگ شکنجه گر است.
پنلوپه
چیز را باید رها کنم در آن لحظه باید بنویسم...میدانم خوب میدانم شاعر و نویسنده نیستم! انگار کودکی به نام
نوشته در دلم لگد میزند دردم میگیرد میخواهد به دنیا بیاید! خوب حق هم دارد مثل همه ی ما اولش فکر میکند
این جا چه خبر است...باید خودم را آماده کنم برای زایمان. همین!
نوشتک1: امروز به دیدنش رفتم مثل همیشه خواب بود و هرچه منتظر ماندم بیدار نشد. بر خلاف روزهای اول
کلی دوست دور و برش را گرفته بودند. خدا کند فراموشم نکرده باشد! اشکی بر چشمم نشست و فهمیدم
مدیونم به همه ی روزهای خوبی که برایم گذاشته و رفته مدیونم. باید نوشت.
نوشتک 2: نامت را به دست گرفته، به سرعت باد میدوم، خاموش نمیشود، آتش نامت از درون است!*
پنلوپه
*شمس لنگرودی
که یکباره بر سرم خراب شده بود. حالا که آن بُهت رفته حس می کنم دیگر حرف تازه ای ندارم تا بنویسم. حس تکرار
و قدیمی بودن را دوست ندارم... این را می نویسم تا از همه ی شمایگانی که به این وبلاگ سر میزدید تشکر
کنم. نخواستم بگویید بی شعور بی خداحافظی رفت.
این وبلاگ دیگر به روز نخواهد شد...
پنلوپه
درختی از آرامش داشتم، هدیه به تو می دادم تا لختی تکیه به آن می دادی و این همه اندوه... این همه اندوهی که
در دلت جا خوش کرده اند ، بیرون می شدند. کاش می شد از این جا می بردمت تا چشمت دیگر به آدم هایی نیفتد
که این روزها محبت هایشان را برایت لیست کرده اند و می خواهند نقدا حسابشان را پس دهی. کاش من هم مثل
تو این همه بزرگ بودم...
نوشتک: درد ما را نیست درمان الغیاث...هجر ما را که اصلا از روز اول مشخص بود نیست پایان الغیاث. تا کی، آخر تا به کی باید این همه رنج بکشی و هی ایوب وار زندگی کنی؟ آخر کی غم و رنج دست از سر تو بر می دارد؟ آه..
پنلوپه
شب بود...سیاهِ سیاه...مثل همیشه بی هیچ ترسی از مردانی که شب توی خیابان پرسه می زنند صندلی جلو را برای نشستن انتخاب کرده بودم. عقب نشستن هیچ توی کَتم نمی رود! پول را در آوردم تا به راننده بدهم. نفهمیدم چه شد. توی شیشه رفتم. ابرو هایم درد میکرد. قلبم داشت تند تند میزد از اینکه نزدیک بود به همین پوچی کارم تمام شود و همهی آرزوها زیر خاک بروند...چند ساعت بعدی را دیدم که خبر را به مادرم میدادند. خوب لابد به فکر آدم میرسید که موبایلم را چک کنند و شماره ی آشنایی را پیدا کنند...خونی که روی صورتم جاری شده بود...و مردمانی که حسرت می خوردند...ترسیده بودم. به تو فکر کردم و به ترست و پیش خودم گفتم: شاید وقتی تو هم توی شیشه رفتی و ایر بک ماشین کبدت را تکه تکه کرد بیهوش بودی و نفهمیدی چه شد. این "شاید" اندکی آرامم کرد. چهرهی انسان دوستانهی "او" هم در ذهنم نقش بست...شانه بالا زدنت را همان طور بی قید و تکان دادن دستت را که عجیب عاقبت مرد!! افسوس! ولی رویاش را هیچ نخواستم ببینم.
چراغ فیس بوکم مثل تو خاموش می شد برای همیشه...آه..آه از آن چراغ خاموشت که قلبم را از جا در میآورد و آتشی به دلم میزند...آدم نمی تواند این حالش را برای کسی بگوید. نمیتواند از غوغای درونی دلش برای کسی حرف بزند.از حال من اگر می پرسید این روزها غریبم برای خودم...جانور پوست کلفتی شدهام. آنقدر قوی شدهام که دردهایم اصلا به صورتم راه پیدا نمی کنند و جز شمایگانی که این جا را می خوانند کسی دردم را نمی فهمد!!
نوشتک: گاهی فقط گوش کنیم حتی دلسوزی نکنیم بگذاریم آدم ها حرف بزنند. می ترکند. نمیتوانم حرف بزنم از این همه شماتت خستهام حتی از جانب عزیزترینهایم...دیگر برای هیچ کس از دردهایم نمی گویم.
پنلوپه
برداشتم. (پنلوپه)
در موبایل من عکس هایی هست که مثل خوره اعصاب را آهسته و در انزوا به گا می دهد و میتراشد. این عکسها
را نمیشود به کسی نشان داد، چون عموماً عادت دارند که این عکسهای دو نفره را جزو اتفاقات و پیشآمدهای
پیش پا افتاده و سخیف بشمارند و اگر کسی بگوید ، مردم بر سبیل عقاید اتلکچوال و عقاید خودشان سعی
میکنند آنرا با لبخند روشنفکرانه و تمسخر آمیزنگاه بکنند -زیرا بشر هنوز چاره و دوائی برای درد بی تو بودن پیدا
نکرده و تنها داروی آن فراموشی توسط ابسنت و لورازپام یا علف و حشیش است- ولی افسوس که تأثیر این گونه
داروها موقت است و بجا ی تسکین پس از مدتی بر شدت درد می افزاید.
خوب خوبم. این روزها هیچ دردی ندارم.. دردهایی که جِرم میدادند آنقدرها کهنه شدهاند که دیگر نمیشناسمشان... جایی از زخم ها روی تنم نمانده.... الآن تنهاییام آنقدر برایم خوشایند است که اصلا دلم نمی خواد آن را با کسی قسمت کنم..راستش می ترسم می ترسم یکی بیاد و آرامشم را بگیرد...تنهایی یک شمشیره دو لبه است یک طرفش ممکن است آنقدر تیز و برنده باشد که از تو داغانت کند و بر عکس طرف دیگر اش می تواند نرم و آرام و خواستنی باشد..من الآن روی همین لبه ایستادم. لطفا به سراغ من هیچ نیاید چه نرم و آهسته و چه با حجومی از ایل تاتار. بگذارید ما از این آرامشمان لذت ببریم شما هم به زندگی تان بچسبید.
- دوری و دلتنگم و ایکاش
فاصله که بزرگ می شود کم کم این چند کلام هم بساط بر می چینند و تنها جای کوچکی می ماند برای سه نقطه با دل سیاه
---- ...
و گاه خط کش دار و تیره ی فاصله که می نشیند میان من و تو
(من --- تو )
کوچک باشد یا بزرگ
مجال جولان سکوت می شود وختم کلام .
-- واین تنها قاعده ی شعر عاشقانه ست --
خانم دوست
بلند میشوم یک استکان چای بریزم
ساده و بیهیچ آرایهی ادبی
در آشپزخانه
تمام شعرهای جهان را مرور میکنم
تمام معشوقکان جهان را مرور میکنم
تمام چایهای جهان را مرور میکنم
تیبگخوری
از مردانگی افتادن است
همه از اصل افتادهایم
و قوری در کابینت قولنج کرده است
آشپزخانه گاهی
اتاق انفرادی است
استکان و کاسهبشقابی که تو به آن دست زدهای
دست به دست هم دادهاند
که از من نَسَق بکشند
و مرا مُقُر بیاورند
اعتراف میکنم
تو نیستی
و قاضی محق است اقدامات تلافیجویانهی من را
به حذف دستان تو از دستان من
به حذف چشمانت از چشمانم
به حذف لبانت از لبانم
به حذف تو از ائتلاف ما ربط دهد
من مقر آمدم تو نیستی
اما به نبودنت در طول روایت تن نمیدهم
و این حذف، حذف به قرینهی لفظی نیست؛
بازی سادهی زبانی است
مثل پدری که همه کلاههایی را که سرش گذاشتهاند
سر دختری میگذارد که پسرش دوستش دارد
نه.
صندلیای که روبهروی من خالی است خالی است
آشپزخانه از وزن افتاده من از قیافه افتادهام و قافیه را باختهام
در استکان چای میریزم
بیهیچ حرف اضافه
هستم ... پاچه ی هیچ زنی آرامم نمی کند! ویران کننده است این حس سگی روزهای قبل از قاعدگی!
پنلوپه
دلم نیامد تنهایی کیفش را کنم. بخوانید و حظ برید. حسودی کردیم به این "تو" بسیار بسیار زیاد!! دارم امیدوار می
شوم به مردها. به اینکه بلدند فارغ از احساسات ج..نسی چیزی را ببینند. اشتباه می کنم شاید. نمی دانم!
پنلوپه
زند و «ودکالایم» می خورد، «بی کینی» می پوشد و حمام آفتاب می گیرد، اما وقتی پای صحبتش
بنشینید، از اُمُلی و سبک مغزی و حمق و پرمدعایی و شلختگی و وراجی او، آدم تا سرحد مرگ ملول می شود"*
این را که خوانده بودم به نظرم خیلی پخته و درست آمد و البته هنوز هم می آید. فکر می کنم به خاطر
خصوصیت ما ایرانی ها باشد که هر شهری زیر یک چیزی خودش را قایم کرده است. خوب من به خاطر
توفیق اجباری که دارم اصفهان زیاد می روم. این یعنی تا حدی می توانم ادعا کنم روحیات و ویژگی های
این شهر را می شناسم. شاید چیزهایی که می گویم به نظرتان عجیب باشد چون همیشه عادت کردیم
اصفهان را نصف جهان...مهد هنر و...بنامیم. اما اصفهان خسته است خیلی هم خسته. خودش را زیر آن
همه بنای تاریخی قایم کرده و چشم مسافران را بر روی کثافتی که در لابه لای ستون های پل خواجو و
درخت های چهار باغ لانه دارد، می بندد. من تهران را رو راست تر از اصفهان می دانم. نگاه های سنگین
و متلک های بدتر از آن گام های مرا همیشه در آن جا سست می کند. حتی شده با چادر هم توی این
شهر قدم زده ام. فرقی نداشته. خیلی بیشتر از تهران حس می کنی ابژه ی جنسی هستی که باید مردانی را
راضی نگه بداری. پیر و جوان هم سرش نمی شود. همین نوروز 92 بود که اگر دیر می جنبیدم وسط
خیابان نظر(!!!) بهم تجاوز میشد آن هم مردی 50 ساله و عصا به دست. من همیشه توی این شهر
احساس عدم امنیت می کنم. از چشم هایشان که مثل گرگی گرسنه تو را زیر نظر دارند می ترسم...
می ترسم...می ترسم.... کافی است مثل من زیبایی های این شهر برایتان عادی شده باشد تا این
لایه های مخفی زیر هنرش راببینید...نه، نه این جا هیچ نصف جهان من نمی تواند باشد.
نوشتک: خوب قطعا این ها نظر شخصی من است و چیزی است که من در اصفهان تجربه کردم. لطفا اگر
اصفهانی این جا را می خواند در صدد جواب دادن و مقابله برنیاید. من فقط از حس های بدی که آنجا هر
بار تجربه می کنم نوشتم. همین.
پنلوپه
* کارنامه چهل ساله: محمد علی ندوشن
لیز خوردم. ته دره را می دیدم . کیف می کردم که سُر می خورم.می خواستم تا انتهابروم
اما خوب ترسیدم. از تاریکی و تنهایی ته دره ترسیدم. شاخه ی خشکی که آن نزدیکی بود را چسبیدم.
شاخه هه داشت می شکست. ته دره را نگاهی کردم آهی کشیدم گفتم بی خیال لابد قسمت نیست
هیجان سُر خوردن را بچشم. با هر جان کندنی که بود خودم را بالا کشیدم. خاک های تنم را تکاندم.
فکر می کردم چقدر زخم برداشته ام!!توی این فکر ها بودم که آن یکی بالا آمد. سر و صورت اش پُر از
خون بود. گفتم چه خونی! لابد تا ته دره رفتی؟ گفت: با قلبم که شکسته چه کنم؟ هُلت نمیدهند که
سُر بخوری و کیف کنی! هُلت می دهند تا آن پایین حساب قلبت را برسند. به تن خودم که نگاه کردم
دیگر زخمی نمیدیدم. فقط بغض کرد و گفت خوش به حالت!
حالا که از کنار دره برگشته ام دارم به خودم میلرزم. مثل سگ. یا حالا مودبانه اش: مثل بید! از همه ی
آنهایی که هُل ات می دهند می ترسم.درست مثل سگ! زخمی نیست اما می لرزم زیاد!!
پنلوپه
نوشتک:دارم نامجو گوش می کنم: "گذشتم از او به خیره سری، گرفته ره مه دگری،.... کنون چه کنم با
خطای دلم... گرم برود آشنای دلم به جز ره او نه راه دگر، دگر نکنم خطای دگر به جز ره او" شاهکاری
است برای خودش ها!
خواهد پیاده شود، ولی نشد و چهار تا ایستگاه کنارم ماند. نکند ندای درونی من را شنید؟
مهم نبود. رفتم توی فکرهای خودم. باید سوار مترو میشدم. کتاری ایستادم. خانمی که با دختر کوچولوش
نشسته بود نگاهی بهم می اندازد: راحتی؟ بیا این جا بشین
نه ممنون.
...چرا این پسرها امروز این قدر لال مانی گرفته اند؟ خوب حتما خدا توی سرشان زده و متحول شده اند!! ...
توی این فکرها بودم که آن یکی گفت: اذیت نمیشی سرپا ایستادی؟ . خدایا!! چرا مردم این شهر امروز
این قدر مهربان شده اند ؟! سرم را پایین انداختم. نگاهم روی سارافون چین داری که پوشیده بودم قفل شد...ای
وای اینا فکر کردن که من...خوشبختانه باید پیاده میشدم و فرصت نکردند بپرسند چند ماهه ام و یا به چیزی هم
ویارم دارم؟...خنده ام گرفته بود!!یک سارافون جنینی را توی دامنم گذاشته بود! فکر کردم واکنش پدرها
احتمالا این جور وقت ها چیست؟ لابد به خانه که می رسند پیشانی زن شان را می بوسند، سرشان را حتما
روی شکمش می گذارند و با جنین حرف می زدند. خوشم آمد. آن قدر توی حس رفتم که حتی گاه گداری حس
کردم لگد هم می زند!! به سینما فلسطین که رسیدم بچه ها همه رسیده بودند. دیگر باید خودم میشدم.
سقط شد بی هیچ درد و خونریزی.
پنلوپه
هر سال سعی می کنم یک شعری را توی ذهنم برجسته کنم. معمولا هم به طور اتفاقی و یکهویی شعر ها را
انتخاب می کنم. آنچه که مهم است میخکوب شدن است. باید آن شعر در یک لحظه مرا مبهوت خودش کند. تا
شعر سال ام شود. شعر پارسالم این بود:
"فزیاد از آن نرگس مستی که تو داری.....آه از دل بیگانه پرستی که تو داری
ترسم که یک از اهل وفا زنده نماند........در کشتن این طایفه دستی که تو داری"
شعر امسال ام البته غزل نیست. شعر نوست. آن هم از فروغ نازنین. این را این جا می نویسم تا آنهایی که
اعتقاد دارند شعرهایش غم و اندوه است و رو به جلو نیست، تناقضی برایشان ایجاد شود:
چرا توقف کنم؟
چه می تواند باشد مرداب؟
چه می تواند باشد جز جای تخم ریزی حشرات فساد
افکار سردخانه را جنازه های باد کرده رقم می زنند
نامرد در سیاهی
فقدان مردی اش را پنهان کرده است
و سوسک...آه
وقتی که سوسک سخن می گوید
چرا توقف کنم؟
همکاری حروف سربی
اندیشه حقیر را نجات نخواهد داد
من از سلاله درختانم
تنفس هوای مانده ملولم می کند.
باید یکی از همین پنج شنبه ها سری به ظهیرالدوله بزنم...
پنلوپه
باید تعجب کنم. یک سال ونیمی که هر روز جر خوردم و صدام جز توی بُهت هیچ جا بالا نیامد ولی امروز
خوشحالم که رنج هایی که کشیده ام باعث پُخته تر شدن نگاهم به زندگی شده است. من روز اول بهار به دنیا
آمده ام و امسال بیشتر از قبل توجه ام را به خود مشغول کرده. برای اولین بار از اجداد آریای ام (!!!)
خوشم آمده که روز اول بهار را برای جشن گرفتن انتخاب کرده اند. رویش جوانه ها، تکاپو داشتن مردم همه و
همه تکاپویی در دلت ایجاد می کنند تا بدانی اتفاقی عظیم در دامان طبیعت در حال رخ دادن است و تو هم باید
به این چرخه بپیوندی و دلت را به روزگار بسپاری تا سبزش کند البته که خوب به وقتش هم زرد خواهی شد.
مهم این است که خودت را پشت غم های کهنه به موش مردگی نزنی و جرات کنی و دنبال شادی و غم
جدیدی که انتطارت را می کشند بدوی. باید بتوانی از پتانسیلی که آن غم های قدیمی به تو داده اند استفاده
کنی و با غم های جدیدت سازگارانه تر رفتار کنی. برای منی که در اواخر سال 90 داغی بزرگ دیدم و ابتدای
91 هم عاشق شدم -عاشق شدنی که نباید نزدیک میشدم، باید می توانستم قوی باشم و چقدر سخت
بود- یک سال فرصت کافی بوده تا خودم را ترمیم کنم...و حالا در ابتدای بهار که مصادف با زاد روزم است از ته
دلم با بهار هم نوا می شوم . انگار توی دلم شکوفه های جدیدی رویش کرده اند و این یعنی من تکامل یافته ام.
خانمی شده ام برای خودم!! این را حافظ هم توی گوشم زمزمه می کند:" دوش دیدم که ملائک در میخانه زدند
و مابقی قضایا". به قول فروغ:" و اجاقی که در آن اشیای بیهده می سوزند و زمینی که ز کشتی دگر بارور
است و تولد و تکامل و غرور..." من الآن همین ام!!
پنلوپه