بڈوک
بڈوک ہر چنکء دور بہ روت بلے آپء واستا پدا واترء بیت.
بڈوک ہر چنکء دور بہ روت بلے آپء واستا پدا واترء بیت.
پُر زوال أنت
هید رتکگ أنت
چه ای ملکءِ دیم
بکپ ایت تهتال.
دپءِ آپ
پدا نبیت واتر
نزرت 1996/2/6 مند
و کمی آنطرف تر
یکی در برف خشکید!
من زنم!
با دست هایی که دیگر دلخوش به النگوهایی نیست
که زرق و برق شخصیتم باشد!
من زنم!
و به همان اندازه از هوا سهم میبرم که ریه های تو
سهم میبرد
می دانی؟
درد آور است که من آزاد نباشم
که تو به گناه نیفتی
قوس ها ی بدنم، به چشمهایت
بیشتر ازتفکرم می آیند
دردم می آید که باید لباس هایم را
با میزان ایمان شما تنظیم کنم.
*جمشید، فریدون، کیخسر و وکاووس از تو می ترسیدند و محتاج زور و بازوی تو بودند.
*اقوام جهان هر کدام جهانگشایی کرده اند و زمان جهانگشایی قوم تو در زمان کوروش بود.
*شاهنشاهی دو هزار و پانصد ساله ی ایران را که آن قوم غیرتمند و دلیر پایه گذاری کرده است خود گواه راستینی است.
*از زمان کوروش قهرمان تا داریوش سوم قوم تو دویست و سی سال حکومت کرده است.
*اگر تو شگفت زده هستی، تقصیر نداری، زیرا که جهانی شگفت زده است. به سخنانم توجّه کن و شگفت زدگی را رها کن.
*در جهان موجودی به نام دیو سپید و دیو سیاه وجود نداشت تو برای دشمنان چون دیو بودی که جانشان را می گرفتی.
*در تمام جنگ ها دشمن از تو شکست خورده و فرار کرده است و تا به امروز نیز از تو ترسان و هراسان است.
* کوروش از آنِ من است، و از آنِ توست و از آنِ قوم توست به راستی و با اطمینان خاطر او رئیس قوم و برگزیده ی قوم توست.
* مردان دلاور "البا" (البرز) و سوار کارانِ مازندران و گیلان از یک قوم و قبیله اند.
*"هخامنش" و "اهمنش" و "نیک منش" همه دارای یک مفهوم هستند. قوم و قبیله ای بودند نامور خوش نام و نیکوکار.
*تا زمانی که "اهمنش" (هخامنشیان) در ایران بر سر اقتدار بودند. برای بلوچ ها ترس و قدرت نمایی وجود نداشت.
* از بابل گرفته و سند و کابل تا روسیه و سرزمین های مرتفع تو، همیشه از غلاف کشیده ای تو از بیم و ترس خبری داد.
*بعد از کوروش کبیر تا زمان داریوش کبیر مرزهای تو رو به گسترش بود.
*تا زمان داریوش سوم دویست و سی سال گذشته بود که اسکندر مقدونی فاتح دریا ها بود، روی کار آمد.
* او قُلّه های سر به فلک کشیده ی تو و روزگار درخشان تو را در شکم دریاهای سیاه به نیست و نابودی کشاند.
*داریوش درکام توفان های اسکندر قرار گرفت و خیانت افراد خائن نیست و نابود شد.
*قوم و قبیله ای ایرج برای هخامنشیان و کوچ و بلوچ ها از همان اوّل با خیانت و تزویر رفتار کردند.
*با نابودی داریوش که صاحب کتیبه ها و نقش هاست غربیان به قدرت و توان اسکندر پی برده بودند.
* بعد از شکست و نابودی هخامنشیان در ایران زمین هر پادشاهی که روی کار آمد با کینه و عداوت با بلوچ ها رفتار کرد.
*قومی بسیار آگاه، مقاوم، پایدار چون سنگ آسیا او را در مسیر توفان قرار دادند و ظلم و ناروایی بر او روا داشتند.
*روزگاران گذشته، دوران ظلم و ستم سپری شدند. دورانی تازه با دربار ها پدید آمد.
*دوران انوشیروان عادل بود ! که اسمش عادل بود. حامی چه کسی بود؟ و برای چه کسانی خونخوار بود.
*مصمّم شد که من در گیلان و مازندران قوم کوچ و بلوچ را نمی گذارم که خود مختار باشند و قدرت را به دست گیرند.
*برای افراد آگاه و ناآگاه، دوست و دشمن در شهرها، دژها و کوهستان ها جار زد.
*اگر کهتری خود را می پذیرند آن ها را می بخشم، اگر سخت سری و مقاومت کنند آن ها را به قید و بند خواهم کشید.
*در البرز و مناطق مرتفع، قوم بلوچ مانند شیر و پلنگ در کوه ها کمین کرده بودند.
*بلوچ های گیلان برای کمک برادران خود چون دلاورانی قهرمان برای جنگ آماده بودند.
* از یک طرف شاهنشاه (انوشیروان) با فوج و سپاه اش و ازطرف دیگر قوم بلوچ با شمشیر و نیزه و خنجر آماده ی پیکار بودند.
*دلاوران جنگجو در کوه ها جنگیدند و سپاه انوشیروان را درمانده و مستأصل ساختند.
* باران های موسمی و شکست های پیاپی برای زورگویان ترسو چون رعد می خروشیدند.
*(انوشیروان) از مشاوران و بزرگان قوم عاجزانه خواست که من راه گم کرده ام بیایید و مرا راهنمایی کنید.
*بعد از مشورت با بداندیشان، وحشیانه و ددمنشانه از مرزهای انسانی و انسانیت گذشت.
*دریافت که تمام دلاوران بلوچ در میدان نبرد هستند و در خانه هایشان فقط زنان و کودکان تنها مانده اند.
* با لشکری بزرگ، پنهانی و شبانه به سوی خانه و زندگی بلوچ ها یورش بُرد.
*برای دلاوران بلوچ در کوه البرز پیغام فرستاد در خالی که از ترس زهره اش می ترکید.
*(گفت:) یا برای صلح آماده شوید و در برابر شاهنشاه انوشیروان مطیع باشید که یکباره دست از زن و فرزند بشویید.
*بلوچ های نترس و دلاور با شجاعت و تمام توان خود در دشتی سیاه به دشمن حمله بردند.
*با چشمان خود نابودی خویش را مشاهده کردند، زیرا که بداندیشان با بدکرداری به بدکاری پرداختند.
*دشمن به سوی بچّه ها و زنان بی دفاع حمله ور شد و شمشیرهای الماس گون- خود را با خون آنان رنگین ساخت.
*بلوچ های غیرتمند و نترس و چون مارچابک و فرز حاضر به مذاکره شدند.
*انوشیروان با رفتار چون گر از پلید- که برای مردم خود عادل و برای بلوچ ها ددمنش و ددصفت بود- پیروز گشت و بلوچ ها را آواره کرد.
*قبایل زیادی از روی ناتوانی موفق به مهاجرت نشدند، ولی افراد غیرتمند زیادی کوچ کردند و بار سفر بستند و جلای وطن شدند.
*برای بلوچ های آزادمنش و خودمختار، پذیرش قیادت و زیردستی (انوشیروان) پیغام مرگ بود.
*از حملات سبعانه ی (انوشیروان) شهرهای پر امن و مجالس شادی بخش و شور آفرین از رونق افتاد.
*قبایل خودمختار از مازندران به گیلان آمدند و این دلاور مردان خودمختار قیادت (انوشیروان) را نپذیرفتند.
*صبح زود، سران قبایل از گیلان سرسبز و سرزمین دلاور نشان برخاستند و بار سفر بستند.
* بزرگترین جایگاه بلوچ ها، کرمان بزرگ و سواحل نیلگون کارپیلا آن بندر بزرگ شد.
*" کارپیلا " خود همین کوه مبارک است که بعضی به اشتباه و باافتخار به آن کربلا می گویند.
*"کرپیلا" و کرمان مرزهای غربی تو هستند و تا شیراز بزرگ مرز تو ادامه دارد.
* کریم خان زند را ستایش می کنم که سی سال مردانه و بدون جنگ نبرد بر پارس و ایران حکمرانی کرد.
*روزگار گذشت و دوران جدید انسان های جانور صفت شروع شد، این ستمگران سرزمین بلوچستان را غارت و چپاول کردند.
* پهلوان عرب و قاجاریان کینه جو برای نابودی تو متحد و هم پیمان شدند.
*دوباره ابرهای ظلم و ستم بر سر بلوچ ها باریدن گرفت و بلوچ ها از "کرمان" و " کارپیلا " بار و بنه ی خود را بستند و عقب نشینی کردند.
*از "کرپیلا" تا سیستان که میان بمپور قرار دارد این آخرین و بزرگترین هجرت قوم بلوچ بود.
* بمپور که بدون بحث از آنِ خود بلوچ ها بود، سیستان و خوارزم را نیز بلوچ ها اقامتگاه خود قرار داد.
*می گویند : این آخرین هجرت بود که میر جلال خان به مکران چون گلستان به آسانی روی آورد.
*از نسل میر جلال خان و از سران و بزرگان قوم بلوچ بهترین و شایسته ترین فرد میر شیهک بود.
*بعد از شیهک نام و آوازه ی چاکر در سرزمین ها افتاد که صاحب اسب های رهوار و قلعه های سیبی و کلات بود.
*هیچ کس نمی داند که رند کیست؟ هر کس با قدرت نمایی به توضیح و تشریح درباره ی او می پردازد.
*مورخان و تاریخ نویسان ایرانی میر چاکر رند را از طایفه ی زند می دانند.
*به راستی که از قبیله ی کریم خان زند است. میر چاکر پسر شیهک حامی و پشتیبان اوست.
*در سرزمین مکران و درون آن از قبایل دیگر نیز سرداران بزرگی بودند.
*به عنوان مثال میر چاکر فاتح، با شمشیر نفس گیرش و گهرام پیشوای فاتحان نیز از لاشار بودند.
* در این زمان و بعد از این احوال و سرگذشت (قوم بلوچ) در کتب تواریخ چیزی دیگر و در زبان ها چیزی دیگر است.
*راست چیست؟ دروغ چیست؟ عقیده و باور چیست؟ برای مردم و محققان تلاش زیادی لازم است تا به راست و حقیقت برسند.
*در کتب اخیر تاریخ، تاریخ نگاران کتب خود را از سخنان واهی و بی ارزش انباشته اند.
*به هوش باش ! و توجّه کن، این سخنی بی پایه و بی وزن نیست.
*چه کسی از ما جلو تر است و از ما دلیرتر بوده است و چه کسی از پذیرش این حقیقت سر باز می زند، تو خود اوضاع و احوال را به سنج و قیاس کن.
*بهانه برای قدرتمند و ناتوانی فراوان است. ناتوانی و زورگویی چه کسی امان تو را بریده است.
*امروزه جایگاه قوم تو و سرآغاز تاریخ تو چون میراثی ناتمام است و کارداران نیز افرادی خود فروخته اند.
.................................................................
{ (١) - بلوچی زبان و ادب کی تاریخ، سیّد ظهور شاه هاشمی، سیّد آکادمی کراچی، چاپ اول ١٩٨٦ ، ص ١٦٦ تا ٢٣٩
بررسی حرف (وَ) و (ءُ)
حرف "و" در زبان بلوچی حرفی جدا از "ءُ" است که در جای خود کارایی خاصی دارد که بعضی از مبتدیان در کتابها،سایتها و وبلاگهایشان آنرا به اشتباه "ءُ" نوشته یا به کلی آنرا حذف کرده اند یا اینکه چون زبان فارسی و عربی از آن استفاده می کنند که اشتباه است.
"واو" فارسی در زبان بلوچی بصورت"ءُ" نوشته می شود و (و) در جایی دیگر استفاده می شود و معنایی خاص دارد .که در زیر می بینید.
مثال:(در زبان بلوچی)
مں و نیایاﮞ.
تو و شریں کار نه کرتگ.
تو و پهک په جنگءَ لانکِتگ.
در این صورت باید دانست که بجای "و" که در زبان بلوچی می آید،در زبان فارسی "که" به کار می رود.
مثال:
من که نمیام
تو که کار خوبی نکردی.
تو که میخای منو بزنی.
دیشب ساعتای بعد از 1نیمه شب که تازه پتو رو روی سرم کشیدم فکرم رفت به دوران بچگی ،زمانی که کلاس سوم دبستان بودم و در دبستان روستای سایگان درس می خوندم در آن موقع همکلاسای زیادی داشتم که در اینجا بحث فقط روی 2 نفرشان است یکی آقای خاتم(که اصالتاً از بلوچهای کرمان هستند اما از طفولیت در سایگان و ﭩوکر زندگی می کنند)و خانم مروت سایگانی که ضمن اینکه از اقوام خاتم هست از اقوام ما هم هست.
در ابتدای سال یک روز درسی که هنر داشتیم پدرم برای من تازه یک جوهر پلیکان خریده بودم از قضا آقای خاتم مرکب نداشت و به من گفت که بهش مرکب بدم یکی از بچه های کلاس چهارم که دقیقاً اسمشون یادم نیست گفت مرکب که مفتی نیست پول بده تا بهت بده، منم گفتم راست میگه، گفت اشکال نداره چقد میخای؟ گفتم 10 تومن با اینکه اون موقع جوهر پلیکان 1تومن بود...!! اونم از ترس معلم گفت باشه اشکال نداره میخرم و رفت یک شیشه شربت کوچک پیدا کرد و آورد گفت بیا ولی حداقل باید نصفه اش بکنی گفتم باشه رفتم کنار مشکِ آبِ خونه همسایه به اندازه در قوطی جوهر ریختم تو شیشه و مابقیشو آب ریختم تنها کسی که متوجه شد مروت سایگانی بود خندید و رفت. اولش معامله مونو به هم نزد اما بعد از اینکه جوهرآب! روبهش فروختم ، مروت شروع کرد به آواز خوندن و اون شعر فی البداهه که توسط یک کلاس سومی سروده شده هرگز یادم نمیره.
............
جوهَرَکیں
یَک تومونیں
نُسرَتُکیں
آپَلَکیں
هاتمُکیں
10 تومونیں
اینو با یک آواز آهنگین می خوند که همه بچه حتی خودم شروع کردم به تکرارش و اون روز رو بچه ها مداوم تکرار می کردند و می خندیدند.
* نتیجه گیری: خوب و بد
-آب ریختن در مرکب که یک شیطنت کودکانه است ولی چند سال قبل از خاتم حلالیت طلبیدم ضمناً این کار رو در کلاس دوم دبستان از رئیس پاسگاه راسک یاد گرفتم.(در آنموقع پدرم آنجا خدمت میکرد) حالا بماند.
-موضوع اقتصادی مملکت و مقایسه قیمت جوهر پلیکان آنموقع با الان.!!
-ترس از معلم و یا احترام به او و خرید جوهر آبکی به قیمت 10 تومن .
-اصل موضوع. فرهنگ شعر و شاعری در قوم بلوچ که حتی بچه های کوچک (مروتها) ذوق شعری دارند که گاهاً با توجه به اینکه حمایت نمیشوند این ذوق درونشان می میرد.
که ترسیں ترانگےءَ واهگءِ امبار جتگ
یارُکءَ شال په بد زِردی یے جَوراں لَبّ اِت
شهریں پنجگورءُ کَےءَ تربتءِ بازار جتگ
نیادی اَنت لَجّ اگاں ، الّمءَ دلرنج نه بئِت
وتی باریگءَ شما گِس گِسءِ آوار جتگ
پُلّیں پردا ، پدءَ بے تانسریں زِندءِ بیگار،
ما وَ امروزءَ گِهیں واهگءِ بیگار جتگ
هارءُ هیروپ نه ملّ اَنت رگامی پَمّن
کَد گروکاں په گُلیں موسمءُ جوهار جتگ
اِے بدیں هار اِے بد جاوریں هیروپ گوزاِیت
انگریں ترونگلاں سد بر چشیں ٹاپار جَتگ
بے اُمیتیں سیدءِ اوست زبهریں روچءَ
لُنجءُ کتریں شپءِ انسرتگیں آوار جتگ
بمبئی – 17 آپریل 1969
منا نه لوﭧے ، چَنے دگنیا لڈ کناں
هچ نه براں، بس وتی گماں بڈ کناں
آ دگنیاءَ تئے زهیروار بیاں مں
داں تئے گندگ وتی دلءَ ڈڈ کناں
ایکیم ببے بدی تئے شموشاں
بانورے تئے یاتءَ په وت اڈ کناں
دوستیاں دزّانءُ کاراں تئے دامنءَ
مالءَ دیان ءُ چه اِشک وتا گڈ کناں
نازیں گل اے دوئیں دگنیاءَ نازگل
نزرت گوشی زِراں په تو وڈ کناں
23/3/91 نیکشهر
نه مرچیگیں روچ بلکیں چه پاریءَ
وهدی شتے تو،روچ منی نشت
منا پتاتگ دائم دردءُ زاری ءَ
هُدا بزاں پادیک تئے کجا ژلینگ انت
تپتانءِ کوهءِ ٹُل یاں دشتیاریءَ
بیا نازگل تئے وداراں راهءِ سرا
نزرت وت وت انتءُ دردءُ زاریءَ
23/3/91 گِه(نیکشهر)
ملگوراں نازگلءِ چنڈوکیں
شنگ انت مهپراَے
ءُ مسکیں بیکاں
منی چم میه انت
ءُ مں
چمدوچاں
آئیےءِ چمّاں
چم گٹ اَنت منی
بلے
مزانتگالے سمجیت نزرتءَ
نازگل.
----------
*مزانتگال= بے مانی ایں گپ (گجری=ناشناخته).(تازی=مُهمل)
و باز با پاهاي برهنه و گِلي مي پرد وسط كلام مردم و مي پراند حرفي از "سوك" دل.........
كم سواديش در نوشته هايش هويداست ، تعجب مي كنم چطور به استخدام آموزش و پرورش درآمده....
*سوك كلمه اي است بلوچي كه شايد خودش بداند يعني چه.
مه رُژناییءَ
هولاینت تولگ
گودر ڈنگ جننت
ناگوری
سٹ ایت چه وابءَ
سنگت
تهاردیمین.
انسانءِ ازل آسر
امروزءِ چراگءَ انت
هر شپ که سچ ایت ترمپے
ڈوبارایت شپءِ شانءَ
ناول ایت منی بستارءَ
غلام بهار
(برگرفته از وبلاگ رژن - استاد یادینی)