...
باشد که صادقانه تر و در آرامش بیشتر بنویسم.
باشد که صادقانه تر و در آرامش بیشتر بنویسم.
و وقتی آینه برویت لبخند میزند..دل من قنج میرود برای غرور چشمانت...
نازنینم تو کی بزرگ شدی...کی اینچنین بالغ و بالنده شدی...چقدر زود گذشت.........
پس چرا من هنوز دلم میخواهد سرت را میان دستهایم بگیرم و بر سینه ام بخوابانمت؟
...و چه اندازه دل آشوب میشوم وقتی به عاشقی هایت در آینده فکر میکنم...
کاش آنکه دل به او میسپاری...لیاقت این دل نازک و پاکت را داشته باشد...
کاش جور زمانه سنگدلت نکند...
اما میدانم ...خدایم نگهدارتوست... چون همیشه به خودش میسپارمت...
" من این دشت منقش را
به لبخند تو می بخشم
وتو
در رقص فانی عروسکها
جهان را کم کمک احساس خواهی کرد"
چقدر بی ملاحظه شده ام؛ کم میخندم، زیاد اخم میکنم ،از خود راضی و خود سر به نظر میرسم
تند و بی توجه میرانم، زود از کوره در میروم ، کم میخوابم ،زیاد میخورم، کم میخوانم ،زیاد اما بی توجه
تلوزیون نگاه میکنم، سرسری و بی دقت آشپزی میکنم ، لباس اتو نمیکنم ، روتختی و پرده ها را عوض
عوض نمیکنم ، بیشتر خرید میکنم،کمتر لذت میبرم ......
چقدر بی ملاحظه شده ام ؛با خداوندگارم حتی حرف نمی زنم...و تنهایی ام...هر روز بزرگتر میشود...
دل که آیینه ی صافیست غباری دارد...
باران را با تمام وجود می خواهم
بی واسطه می خواهمش
بی چتر و بالاپوش
اما همین که می بارد
هی خیس می شوم از بغض های پی در پی....
تنها نبودن توست
که بغضم را به اشک می رساند
تا با آسمان هم نوا شوم
فقط برای اینکه وقت داشته باشم آرام بگیرم...ابی و شادمهر در سرم غوغا کرده اند...تند و هروله میروم با
"صداش میگیره از بس غصه داره...نمیشه دیدش از بس شب سیاهه.."و آرام و سر بزیر میشوم با "همین
خوبه که با اینکه چشاتو روی من بستی...توو چن تا خاطره با من هنوزم مشترک هستی.."
قلبم تا گلو بالا آمده و من حیرانم که چرا اینطور بهم ریخته ام...چرا هر دقیقه خود را به صلابه میکشم...
هنوز بعد از چهل سالگی ....همه ام قلب و احساس است...ای همه ی منطقی های جهان!!!مرا هم به
جمعتان راه بدهید!
گلابی که هرچه پاشیدیم بوی مغموم مرگ را از قلبمان نشست،حلوایی که هرچه پختیم
کام تلخمان شیرین نشد و خرمایی که هرچه خیرات کردیم عطر بهشت به مشاممان نرسید.
چه زود پر کشیدی پدر...تنها شصت و سه پاییز را دیدی و پیش از پاییز شصت و چهارم ...
بی وداعی....ترکمان گفتی. تابستان رفتی اما پاییز بود که همراه سرمایش نبودنت در جانم
نشست و عبورت باورم شد...باور میکنی که پاییز برایم زیباتر شد؟...هر پاییز حالا درد نبودنت
غمناک وسرد به قلب و جانم نفوذ میکند و این حسرت همیشگی...که چرا...دستهایت را...
نبوسیدم..............
روغن میپاشد ساعد تا آرنجم هفت هشت نقطه به گز گز میافتد.گاز را خاموش میکنم،برمیگردم به اتاقم
یک آرایش فرتکی میکنم ، مانتو که پوشیدم آستینش را تا آرنج بالا میزنم......
توی اتوبوس ایستاده ام دست سوخته ام به میله آویزان...خانم محجبه ای خودش را میرساند دم گوش من:
" عزیزم آستینت خیلی بالاست درستش کن"
سوزش دستم میزند به قلبم ..عصبی ام میکند:"من به شما میگم چادرو وردار ؟" نصیحت را شروع میکند:"
اگر مردی از صحنه ای که شما درست کردی به گناه بیفتد...."حرفش را قطع میکنم:" مردی که با دیدن دست
چپر چلاق من به گناه میافتد همان بهتر که بیفتد!اصلا بمیرد به من چه!"بعد مرثیه خوانی را آغاز میکند........
برای اینکه ختم جلسه اعلام بشود صدایم کمی بالا میرود:"خانوم جان دستم سوخته! "
خانمی که روی صندلی نشسته و دست مرا از زیر میبیند و اتفاقا خودش هم چادریست ، شهادت میدهد:
"راست میگه بنده خدا، اوه اوه اوه ابنهمه تاول از کجا اومده" بعد از کمی مکث رو به خانم سخنران ادامه میدهد:
"ما جوونیامون همه کاری کردیم حالا شدیم ترمز جوونا ، من خودم عزیزه بابا بودم جوراب جینی برام میخرید ،
مشکی و سفیدش رو میبخشیدم بقیه اش رو با دامن کوتاه میپوشیدم ، هر روز یه رنگ، حالا چادر زدیم هی
گیر میدیم به اینا"
دو ایستگاه جلوتر از مقصدم در حالیکه بحث تمام اتوبوس را گرفته پیاده میشوم ،این داروخانه را دوست دارم
به خاطر خانم دکتر نازنینی که صاحبش است..
دستم را نشان میدهم تا برایش پماد تجویز کند، میگوید :" اول صبح، آشپزی؟"
از نگاه مهربانش سوختگی قلبم بر میگردد و محدود میشود به همان نک تاولها :"ظهر که از کارم برمیگردم
نه وقت دارم نه جونه آشپزی" با لبخندی تایید میکند.
مینشینم روی نیمکت داروخانه ، پماد را به قطر نیم سانت به مساحت ده دوازده سانت میمالم ،گاز استریل
را رویش میگذارم ،دور تا دورش چسب ضد حساسیت میزنم .......در تمام مدت مردی که کمی آن طرف تر
نشسته به شدت دارد وراندازم میکند و من مواظبم که سر و چشمم به آن طرف ندود!
به سرعت بساطم را جمع میکنم و میزنم بیرون ، حوصله ی پیاده رفتن و وقتش نیست ..تاکسی سوار
میشوم . کمی جلوتر خانمی از تاکسی پیاده میشود و به محض اینکه در را میبندد راننده صدای سی دی
را زیاد میکند و بنا میکند به فحش و بد و بیراه :"آخه تو که تحمل صدای هایده رو نداری چطوری این نکره هارو
توی عزا داری گوش میدی،زنیکه هنوز سوار نشده میگه آقا اونو خاموش کن به گناه میافتیم ..بدبختیه مارو باش
انگار اینا صاحابه مملکتن ما اجاره نشینیم خو لامصب آژانس بگیر ..........."
میترسم با این یکی بحث کنم از صدای من به گناه بیفتد. برای اینکه یک سخنران بفهمد گوش شنوا ندارد و
ساکت شود..گاهی سکوت شنونده هم افاقه میکند!
*درددونیمون دیگه داره از دردیدگی بی حس میشه!
*از پوست کلفتی هم که یه سور به اسب آبی زدیم!
*ایول دوستانی که یادمون میکنن...انگشت شمارید اما هر کدوم یه دنیا خوبید:)
نذر کرده ام یک ثانیه عطر اقاقی را از دست ندهم
بهار اگر دوباره بیاید...
آینه هم دیگر
حوصله ندارد بشنود
حتی...
زنانه ترین رازهایم را