...

مهاجرت کردم به وبلاگ جدید...

باشد که صادقانه تر و در آرامش بیشتر بنویسم.

برای دخترم

تمام قد وقتی روبرویم می ایستی...ضعف میروم برای بالایت

و وقتی آینه برویت لبخند میزند..دل من قنج میرود برای غرور چشمانت...

نازنینم تو کی بزرگ شدی...کی اینچنین بالغ و بالنده شدی...چقدر زود گذشت.........

پس چرا من هنوز دلم میخواهد سرت را میان دستهایم بگیرم و بر سینه ام بخوابانمت؟

...و چه اندازه دل آشوب میشوم وقتی به عاشقی هایت در آینده فکر میکنم...

کاش آنکه دل به او میسپاری...لیاقت این دل نازک و پاکت را داشته باشد...

کاش جور زمانه سنگدلت نکند...

اما میدانم ...خدایم نگهدارتوست... چون همیشه به خودش میسپارمت...

" من این دشت منقش را

به لبخند تو می بخشم

وتو

در رقص فانی عروسکها

جهان را کم کمک احساس خواهی کرد"

دمل!

      چقدر بی ملاحظه شده ام؛ کم میخندم، زیاد اخم میکنم ،از خود راضی و خود سر به نظر میرسم

تند و بی توجه میرانم، زود از کوره در میروم ، کم میخوابم ،زیاد میخورم، کم میخوانم ،زیاد اما بی توجه

تلوزیون نگاه میکنم، سرسری و بی دقت آشپزی میکنم ، لباس اتو نمیکنم ، روتختی و پرده ها را عوض

عوض نمیکنم ، بیشتر خرید میکنم،کمتر لذت میبرم ......

چقدر بی ملاحظه شده ام ؛با خداوندگارم حتی حرف نمی زنم...و تنهایی ام...هر روز بزرگتر میشود...

روشن رایی؟؟؟؟؟!!!!

     دل که آیینه ی صافیست غباری دارد...

هر سال همین موسم!

 


همیشه سر راهم بود. اوایل هیچ نمیدیدمش انگار کور و کر از جلویش رد میشدم.
 
گمانم بار نخستی که دیدمش همین روزها بود در سالی که گذشت ... صدای سرفه های
کشدار و ممتدش حواسم را جمع کرد... وقتی نگاهش کردم حس کردم مدتهاست که دارم
میبینم اش اما خودم را به ندیدن میزنم همانجا سر کوچه ی میوه فروشها با چادر سیاهی
که به قرمزی میزد قوز کرده و نشسته بود . سرش به کار خودش بود و آرام و بی صدا و بی
آنکه توجه کسی را جلب کند،از میان دور ریزهای مغازه ها داشت میوه و سبزی جدا میکرد.
بی اختیار وارد کوچه شدم و دوسه کیلو میوه خریدم و دوسه تومان هم پول روی آن گذاشتم
برگشتم و آنرا جلوی او روی زمین گذاشتم و به سرعت دور شدم...
بعد از آن، انگار خدا او را فرستاده باشد که من احساس آدم خوبی بودن بهم دست بدهد!!!
هر چند روز یکبار که میدیدمش برنامه همان بود و من حال کسی را پیدا میکردم که بشریت
را از بدبختی نجات داده ست و به خودم میبالیدم!
مدتی  متوجه نبودنش شدم . حس کردم بیشتر از دوماه است که خبری از او نیست...
حس کردم دلواپس کسی هستم که هرگز جز پیکری خمیده زیر چادری رنگ و رو رفته چیزی
از او ندیده ام و هیچ چیز بیشتری درباره ش نمیدانم...
تا اینکه یک روز باز سر راهم در حالی که عجله داشتم از دور متوجه شدم که او آنجاست
دلم میخواست جراتش را داشتم و با او به صحبت می نشستم اما همیشه حس ترس مرا
احاطه میکند در برخورد با این آدمها. حسی که به من یاد آور میشود که چقدر بدبختِ خوش
بختی هستم. یک حس ترس از رودر رو شدن با حقیقتهای تلخی که از بس تلخند چشاییِ
آدم را دچار بی حسی میکنند و به دنبالش بی تفاوتی از وجود آدم سر ریز میکند.
خود درگیریهایم برای جلو رفتن و صحبت کردن با او بی نتیجه ماند و تصمیم گرفتم مثل پیش
تر ها بروم سراغ میوه فروشها... میوه ها را گرفتم و برگشتم و همین که خم شدم پاکتها را
روی زمین بگذارم دستی از زیر چادر بیرون آمد و مچ دستم را محکم گرفت....
 
بی اختیار و با تمام قدرت دستم را کشیدم و یک قدم عقب پریدم . همین که دستم را کشیدم
از جایش پرید و چادر تقریبا از سرش افتاد. این که میدیدم امکان نداشت او باشد . دخترکی ده
چهارده ساله با سر و وضع معمولی ، بنیه و جسه یی درشت و قوی ، با صورتی ملیح و دوست
داشتنی... اما خشم و التماس در هر حرکت و نگاهش موج میزد . گیج و وحشت زده به لبهایش
خیره شدم تا مگر حرفی بزند ...."خانوم شما خودتون هستین باید همون باشین ..شما باید به
مادرم کمک کنین .."
به قول اگزوپری " آدم وقتی تحت تاثیرِ شدیدِ رازی قرار گرفت جرات نافرمانی نمیکند"...به یاد ندارم
آنروز چه ها گفت و من چه شنیدم یا نشنیدم فقط میدانم به خانه برگشتم ماشین را برداشتم و
باهم راه افتادیم .میانه های راه باز شک و تردیدهای کشنده به جانم افتادند. هر چه راه طولانی
تر میشد و از مرکز شهر دورتر میشدیم بیشتر وحشت زده میشدم. فقط نگاه به چشمان دخترک
بود که خیالم را آسوده میکرد.
توی راه گفت که مادرش بوده ، او که مرا کمک میکرده حس " آدم خوبی بودن "بهم دست بدهد ...
و او حالا بیمارست. گفت که مادرش نشانی های من را به او داده ولی دخترک از ترس اینکه کسی
دیگر را اشتباه بگیرد این نقشه را کشیده تا مچ من را بگیرد.
به طرز واضحی این دختر باهوش و عاقل است . یکی از مواهب رنج کشیدن این است که آدم زود
پخته و عاقل میشود. زودتر از هم سن و سال هایش بزرگ میشود و سر از کار روزگار در میاورد...
برایم گفت که دوتا برادر دارد که از او کوچکتر هستند و وقتی درباره ی شغل پدرش پرسیدم ، خیلی
ساده گفت که او معتاد و قاچاق چی است و الان دو سالی میشود که زندانیست.
به خانه رسیدیم .تشریح نمیکنم چه خانه یی و کجا، چون میدانم همه مان همچین محله هایی را
اگر در شهر خودمان ندیده باشیم در فیلمها حتما دیده ایم . وارد خانه که شدیم تمام حس تردید و
ترسم پرید و جایش را عشق و احترام گرفت .
 
 این خانه خیلی ساده و فقیرانه اما به طرز باور نکردنی خانه بود .
 
بغض داشت خفه ام میکرد ، دلم گریه میخواست ، نه به حال او ، به حال خودم ... تمام کارهای
احمقانه ام آنی از جلوی چشمم گذشتند و خودم را به باد ناسزا گرفتم که چطور خیال کرده بودم
اوگداست... چطور اینقدر احمق بودم که بدون پرس و جویی گمان کرده بودم همین چندکیلو میوه
و اندکی پول مشکلات او را حل میکند در حالی که او دستی به تکدی گری دراز نکرده بودو همیشه
آرام و بیصدا سرش به کارخودش بود.
معصومه گوشه ی اتاق در بستر تب و بیماری میسوخت . کنارش نشستم و سلام کردم و دستش
را که به سویم پیش آمده بود با هر دو دست گرفتم،بی حرفی اشکهایم سرازیر شدند.
او اما ساکت بودانگارمیدانست برای چه میگریم و دلش میخواست دلداریم بدهد و بگویدطوری نیست
من حماقت امثال تو رادرک میکنم ... انگار میخواست بگوید :
میدانی که ...میوه و سبزیجات برای رشد بچه ها لازمست.و خبر هم داری حتما که چقدر اینها گران
هستند و تورم چه بیدادی میکند.
اما هیچ نگفت و لبخند گرم و مهربان ش خیلی زود آرامم کرد.
نمیخواهم بگویم در ادامه چه شد.چون زندگینامه ی معصومه است و تلخی اش دل آدم را میخراشد.
برمن ببخشایید .
 
*این موسم سال که میشود...یادم به معصومه نازنینم و بقیه ی معصومه ها میفتد...
 
آخر سرمای هوا...بدبختی را دوچندان میکند!
 

همنوا

باران را با تمام وجود می خواهم

بی واسطه می خواهمش

                  بی چتر و بالاپوش

اما همین که می بارد

هی خیس می شوم از بغض های پی در پی....

تنها نبودن توست

           که بغضم را به اشک می رساند

                                 تا با آسمان هم نوا شوم

ای آرامش....

       من نفس زنان از سیگارو سرماخوردگی،قلب در گلو ...پیاده گز میکنم مسیر نسبتا دور تا محل کارم را

فقط برای اینکه وقت داشته باشم  آرام بگیرم...ابی و شادمهر در سرم غوغا کرده اند...تند و هروله میروم با

"صداش میگیره از بس غصه داره...نمیشه دیدش از بس شب سیاهه.."و آرام و سر بزیر میشوم با "همین

خوبه که با اینکه چشاتو روی من بستی...توو چن تا خاطره با من هنوزم مشترک هستی.."

قلبم تا گلو بالا آمده و من حیرانم که چرا اینطور بهم ریخته ام...چرا هر دقیقه خود را به صلابه میکشم...

هنوز بعد از چهل سالگی ....همه ام قلب و احساس است...ای همه ی منطقی های جهان!!!مرا هم به

جمعتان راه بدهید!

پائیز شد دلم...

باز هم باد...باد بی قرار پاییز ،بوی خرمای خیرات میدهد...بوی حلوای زعفرانی و گلاب...

گلابی که هرچه پاشیدیم بوی مغموم مرگ را از قلبمان نشست،حلوایی که هرچه پختیم

کام تلخمان شیرین نشد و خرمایی که هرچه خیرات کردیم عطر بهشت به مشاممان نرسید.

چه زود پر کشیدی پدر...تنها شصت و سه پاییز را دیدی و پیش از پاییز شصت و چهارم ...

بی وداعی....ترکمان گفتی. تابستان رفتی اما پاییز بود که همراه سرمایش نبودنت در جانم

نشست و عبورت باورم شد...باور میکنی که پاییز برایم زیباتر شد؟...هر پاییز حالا درد نبودنت

غمناک وسرد به قلب و جانم نفوذ میکند و این حسرت همیشگی...که چرا...دستهایت را...

نبوسیدم..............

خانوم آستینتو بکش پایین!

      روغن  میپاشد ساعد تا آرنجم هفت هشت نقطه به گز گز میافتد.گاز را خاموش میکنم،برمیگردم به اتاقم

یک آرایش فرتکی میکنم ، مانتو که پوشیدم آستینش را تا آرنج بالا میزنم......

توی اتوبوس ایستاده ام دست سوخته ام به میله آویزان...خانم محجبه ای خودش را میرساند دم گوش من:

" عزیزم آستینت خیلی بالاست درستش کن"

سوزش دستم میزند به قلبم ..عصبی ام میکند:"من به شما میگم چادرو وردار ؟" نصیحت را شروع میکند:"

اگر مردی از صحنه ای که شما درست کردی به گناه بیفتد...."حرفش را قطع میکنم:" مردی که با دیدن دست

چپر چلاق من به گناه میافتد همان بهتر که بیفتد!اصلا بمیرد به من چه!"بعد مرثیه خوانی را آغاز میکند........

برای اینکه ختم جلسه اعلام بشود صدایم کمی بالا میرود:"خانوم جان دستم سوخته! "

خانمی که روی صندلی نشسته و دست مرا از زیر میبیند و اتفاقا خودش هم چادریست ، شهادت میدهد:

"راست میگه بنده خدا، اوه اوه اوه ابنهمه تاول از کجا اومده" بعد از کمی مکث رو به خانم سخنران ادامه میدهد:

"ما جوونیامون همه کاری کردیم حالا شدیم ترمز جوونا ، من خودم عزیزه بابا بودم جوراب جینی برام میخرید ،

مشکی و سفیدش رو میبخشیدم بقیه اش رو با دامن کوتاه میپوشیدم ، هر روز یه رنگ، حالا چادر زدیم هی

گیر میدیم به اینا"

دو ایستگاه جلوتر از مقصدم  در حالیکه بحث تمام اتوبوس را گرفته پیاده میشوم ،این داروخانه را دوست دارم

به خاطر خانم دکتر نازنینی که صاحبش است..

دستم را نشان میدهم تا برایش پماد تجویز کند، میگوید :" اول صبح، آشپزی؟"

از نگاه مهربانش سوختگی قلبم بر میگردد و محدود میشود به همان نک تاولها :"ظهر که از کارم برمیگردم

نه وقت دارم نه جونه آشپزی" با لبخندی تایید میکند.

مینشینم روی نیمکت داروخانه ، پماد را به قطر نیم سانت به مساحت ده دوازده سانت میمالم ،گاز استریل

را رویش میگذارم ،دور تا دورش چسب ضد حساسیت میزنم .......در تمام مدت مردی که کمی آن طرف تر

نشسته به شدت دارد وراندازم میکند و من مواظبم که سر و چشمم به آن طرف ندود! 

 به سرعت بساطم را جمع میکنم و میزنم بیرون ، حوصله ی پیاده رفتن و وقتش نیست ..تاکسی سوار

میشوم . کمی جلوتر خانمی از تاکسی پیاده میشود و به محض اینکه در را میبندد راننده صدای سی دی

را زیاد میکند و بنا میکند به فحش و بد و بیراه :"آخه تو که تحمل صدای هایده رو نداری چطوری این نکره هارو

توی عزا داری گوش میدی،زنیکه هنوز سوار نشده میگه آقا اونو خاموش کن به گناه میافتیم ..بدبختیه مارو باش

انگار اینا صاحابه مملکتن ما اجاره نشینیم خو لامصب آژانس بگیر ..........."

میترسم با این یکی بحث کنم از صدای من به گناه بیفتد.  برای اینکه یک سخنران بفهمد گوش شنوا ندارد و

ساکت شود..گاهی سکوت شنونده هم افاقه میکند! 

!

..........

*درددونیمون دیگه داره از دردیدگی بی حس میشه!

*از پوست کلفتی هم که یه سور به اسب آبی زدیم!

*ایول دوستانی که یادمون میکنن...انگشت شمارید اما هر کدوم یه دنیا خوبید:)

...

 

   نذر کرده ام یک ثانیه عطر اقاقی را از دست ندهم

                                           بهار اگر دوباره بیاید...

بی حوصله...

 

آینه هم دیگر

حوصله ندارد بشنود

حتی...

 زنانه ترین رازهایم را