
بوته اقاقیا بودم، با عشق تو بزرگ شدم، حالا که درختی
پر شاخ و برگ شده ام، بیا و مرا از ریشه بیفکن، دلم
میخواهد هیزم شکن این درخت تو باشی.
شاخه زنبق بودم، با عشق تو گل دادم. حالا که شاخه ای
پر گل شده ام، بیا و مرا بچین. آخر اگر تو مرا نچینی، برایم
خار و گل چه فرق خواهد داشت؟
آب چشمه بودم، با عشق تو از دل سنگ بیرون آمدم. حالا
که سر از سنگ خارا بدر آورده ام، بیا و مرا بنوش، مرا که
بلور شفاف نیز به درخشندگیم رشک می برد بنوش.
پروانه بودم. با عشق تو بال وپر یافتم، حالا که پر وبال
گشوده ام، بیا و مرادر دام انداز. بگذار آتش عشق تو بال و
پرم را بسوزاند.
بخاطر تو رنج خواهم برد، زیرا غمی که از عشق تو بر دلم
نشیند برایم فرح بخش است. نمی دانی چطور روز وشب
در آرزوی هیزم شکنی تو، در آرزوی گل چینی تو، در آرزوی
عطش تو، در آرزوی آتش تو هستم.
بگذار زغم عشق تو بر دلم نشیند تا خونی را که از آن بیرون
خواهد جهید، چون گوهری لعلگون ارمغان تو کنم.
بخاطر تو، در جای زیورهای عادی، گیسوانم را با هفت خار
بلند خواهم آراست، و به جای یاقوتهای گرانبها، دو شراره
خون فام آتش از دو گوشم خواهم آویخت.
آنوقت، ای محبوب من، به دیدار تو خواهم آمدتا مرا در عین
رنج بردن خندان بینی و گریان در آغوشم گیری.
در آغوشم گیری تا بیش از همیشه مال تو باشم.