بعضي وقتا هست كه هيچ راهي نداري  ، انگار همه چي دست به دست هم ميده كه تو يه كاري رو بكني و بخواي نخواي اون انفاق ميافته.

مثلا پاييز كه باشه ، گرگ و ميش خيابون وليعصر ، باد هم كه بياد تو هيچ راهي نداري  غير اينكه عاشق بشي... ايا اخراي اسفند كه ميشه ، خيابونا كه پر ميشه از سبزه و ماهي قرمزا ، هيچ راهي نيس غير اين كه  بري تو بازار گل ، ارزوهاتو گل كني و بچيني اش سر سفره هفتسينت و اميدهاتو ببندي به يا محول الحول و الاحوال و .... با وقتي كه  ٣٠ يالت ميشه و خواستگارا پاشنه در رو از جا دراوردن  راهي نداري جز زيباتر شدن  جلوي اينه و راهي خونه بخت شدن. .يا وقتي كه زندگي اوار شده روت و امونت رو بريده و هيچ كس هم نيست كه اشكاتو پاك كنه راهي نيس جز اينكه به انواع راه هاي مردن فك كني...

خیال میکنم ...

چند ساعت دیگه سال تحویل میشه و من هنوز خیال میکنم...هنوز خیال میکنم توی راهم...دارم 140 تا میرم که برسم خونه پدری، هفتسین بزارم ، اسکناس نو بگیرم برا مادری که بزاره لای قرآنش...هنوز خیال میکنم کجا وایسم و یه نگاهی به دنیای رنگی دستفروشا بندازم...هنوز خیال میکنم سبزه ها و ماهی قرمزا رو ...هنوز خیال میکنم بوی لباس نو های عیدو...هنوز خیال میکنم کاشی های سبز و ابی رو چه جری بچینم رو رانر جدید خواهری... چند ساعت دیگه سال تحویل میشه و من هنوز خیال میکنم میرسم ...به خونه پدری ، به بغل مامان ، سفره مامان که هیچ وقت سبزی پلو نبود...

هنوز خیال میکنم میرسم...

پینوشت 1/ هفتسین تو خونه من نیست برا اولین بار

پینوشت 2/ جقد ساده دلت عیدی میخواد و ...

 

تو و باده ...من و عادت به مستي

خيال ميكنم...فرش هاي لاكي جهيزيه مادري را روي ديوارهاي بلند، خيال ميكنم پچ پچ هاي زنانه را در عمق كوچه هاي قديمي لاله زار موقع خريد پرده هاي نو، خيال ميكنم خستگي يك روز خانه تكاني را ، خيال ميكنم ماهي هاي دم سياه ريز را، خيال ميكنم هزار رنگ هفتسين هاي دلبر را گوشه كنار خيابان ، خيال ميكنم بساط هاي شبانه دم عيدرا ، حتي خيالش هم خوب است، رنگي، تازه، خيس...

دلم تنگ تر ميشود  اما ...پاي رفتن لنگ...

اونقد فرصت نداشتم كه دخترونه برات ناز كنم يا لج كنم و به خواسته هام برسم، هر چي فك ميكنم هيچ خاطره اي ندارم از اينكه به زور حرفمو به كرسي نشونده باشم، امشب ولي در كمال خودخواهي گفتم من فردا چي ميخوام. و كاري هم ندارم از كجا و چه جوري ولي من ميخوام مثل دختري كه ميشينه وسط راه و پاهاش رو ميكوبه رو زمين. 

باباي خوبم ميدونم خيلي جاها هوامو داشتي ولي اين فرق ميكنه ، از اعماق وجودم نميخوام اشكي ببينم و شرمنده باشم كه نميتونم . من بابايي دارم كه قراره پناه بيكسي هام باشه اينكه سهله.

امي دارم و دوست دارم بابايي

الهامم

ادامه نوشته

روزايي كت ميگذرن اما به سختي...

خيلي خواباي اشفته ميبينم كاش همه چي خوب باشه...

 

 

وقتي زندگي ات رو ميريزي تو ٢ تا چمدون 

ميري اون سردنيا

كه خونه ارزوهاتو بسازي 

كاش يكي بتونه بهت بفهمونه

شايد بسازيش ولي هيچي ،هيچي 

ارومت نميكنه وقتي دلت تنگ ميشه

نه بادي كه هميشه ميخواستي بزنه تو موهاتو...

و نه...

کاش یکی بتونه تو مغزت فرو کنه هیچ قهوه ای 

عطر و بوی خونه پدری رو تو خودش گم کنه...

 

 

چون است حال بوستان ای باد نو بهاری

این دلتنگی لعنتی کی میخواد تموم شه ...

خدا چه کار کنم رضایت میدی بشکافی و از اول سر بندازی؟

خوب نمیتونم ...چه کار کنم نمیتونم...

دلم اروم نمیشه...غروب که میشه انگار یکی نشسته رو سینه ام و راه نفس هامو بسته...

یه وقتایی فک میکنم الانه که بمیرم و تموم شه ...ولی تموم هم نمیشه لامذهب.

یادش به خیر روزاییکه اروم بودم و ...

 

 

خیلی از اون روزا گذشته وی دلم اروم نمیشه

اروم نمیشه این دل لعنتی امشب تولد بارانه به نوعی و من اون روزا یادمه...

همه دنیا بخواد و تو بگی نه، نخواد و توبگی اره تمومه...خدا میشه ارومم گنی ؟میشه؟

درد رو از هر طرف که بخونی درده...

9 ماه گذشنه از روزی که وارد این سرزمین شدم خوب بد گذشته... شبایی که با اشک به سر شده ئ روزایی که با فکر یه ساحل بی بازگشت تموم شدن...

این روزا خیلی دارم تلاش میکنم که بلند شم سر پا شم که گریه نکنم که بخندم از ته دل ولی نمیشه بخدا نمیشه...

ساعت 1:10 شبه و فک میکنم ...