دلتنگ مولیان نیستی ( این پست همیشگی ست)

 

 

میشه دوباره...

 آلبوما رو ...

بیرون بیاری ؟

میشه باز احساس کنی گرممه پنجره ها رو باز کنی

بعد بگم‌‌ ٫نه سردمه ٫ پنجره ها رو ببندی ؟

میشه سرو صدای ماشینای بیرون اونقد زیاد باشه که حرفامونو درِ گوشی بزنیم؟

میشه دمنوش گلای صحرایی رو بریزی توو لیوانای بلورو خیره شدن به نورای محبوسو دوس داشته باشیم؟

میشه وقتی همه ی دنیای تنهامونو بوی گل برداشت  عکسا رو دوباره از اول ببینمو بخندیم؟

میشه یه عالمه داستان بلد باشی که برام تعریف کنی حتا اونای رو که خودم بلدم حتا اونایی رو که خودتم بلد نیستی

همه رو برام تعریف کنیو من با هیجان هی تن تن بگم ئئئئئئئئئئئئئئئه؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ اووووووووووو؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

میشه همه ی این چیزای کوچیکو دوباره انجام بدی؟

میشه همه ی این چیزای کوچیک دوباره بشه؟

میشه؟

 

۲۰۱۴/۱/۲۶


 

امروز هر جای تهران ایستادم بوی مولیان منو مست کرد

یادم نمی ره که نیمه ای از اون رقص هماهنگ بودی 

یادت نره که نیمه ای از اون رقص هماهنگ بودم

۲۰۱۳/۱/۲۶

 

۲۰۱۴/۱/۲۶  مبارک

دوستت دارم های تو حالم را خوب نمی کند

 

 

بِگرد بر سَرم ای آسیای دور زمان           به هر جفا که توانی که سنگ زیرینم

 

حس تشنگی داشتم برای بودنتون

دنیامو

دنیای ذهنیمو

دنیایی که تنها جای امنه برای پنهان شدنم

دنیامو

دنیامو

برگردوندم به سال پیش

همه ی لباسای تابستونیمو جمع کردم

همه ی کاغذای نقاشی شده رو دور ریختم

همه ی کتابای تبعید کرده رو به قفسه ها برگردوندم

زمینو سابیدمو همه جا رو پاک کردم

انگشتامو از رو دیوارا

خاکو از رو تابلوها

شعرامو از رو پنجره ها

گور دسته جمعی بود وسط اتاقم

استخوناشونو بیرون کشیدم

شماره گذاری کردم

کنار هم چیدم

دستم دنبال یه تیله شیشه ای می گشت

می خواستم یاد چیزی بیفتم نیفتادم

می خواستم گریه کنم  نکردم

می خواستم از چیزی فرار کنم یا دور بشم

اما همونجا موندمو نگاه کردم

جسدا رو توی کیسه های سیاه ریختم

چیزی نخواستم

چیزی نگفتم

حتا هیچ آینه ای رو نشکستم

خیلی آروم دستامو شستمو موهامو مرتب کردم

زیر پام هزارتا مین خنثی نشده بود 

دلم می خواست پا بردارمو خودمو برا همیشه متلاشی کنم تو هوا

اما باز برگشتم به دنیاتون

 بعد نگاه کردم به دنیاتون

حس تشنگی داشتم برای بودنتون

حس تشنگی داشتم برای بودنتون 

 


بالاخره آزمون عملیمم تموم شد

یکسالی که با انگشتای سیاه روزای باقیمونده رو روی دیوار اتاقم خط می کشیدم 

یکساله انتظارا و انتظارا

 یکساله سرخوردگیا و تموم شدن تحملا و دوریا 

همه چی تموم شد

 

 

جواب اون سوِال میشیِ توی چشمات

 

 

چقد خوبه وقتیکه وارد سالنای بزرگ میشی

وقتی که یه درسنگینو تا نیمه باز می کنیو خودتو از لای در می کشونی تو

 انگار پا توی یه دنیای دیگه میذاری

وسط یه عالمه نورو موسیقی ورایحه ی نرم

گیج از نورایی که می درخشنو اصواتی که شکلاشونو مدام عوض می کنن برات

 چقد خوبه دنبال یه ردیفی میگردی که خالی از همه چیزه

 

ادامه نوشته

کرم بهتر است یا گوسفند(این پست موقتی ست)

 

 در مجلس ختمی، مرد متین و موقری که در کنارم نشسته بود و قطره اشکی هم در چشم داشت، آهسته به من گفت: آیا آن مرحوم را از نزدیک می شناختید؟
گفتم: خیر قربان! خویشِ دور بنده بوده و به اصرار خانواده آمده ام، تا متقابلا، در روز ختم من، خویشان خویش، به اصرار خانواده بیایند.
حرفم را نشنید، چرا که می خواست حرفش را بزند. 

پس گفت: بله… خدا رحمتش کند! چه خوب آمد و چه خوب رفت. آزارش به یک مورچه هم نرسید. زخمی هم به هیچکس نزد. حرف تندی هم به هیچکس نگفت. اسباب رنجش خاطر هیچکس را فراهم نیاورد. هیچکس از او هیچ گله و شکایتی نداشت. دوست و دشمن از او راضی بودند و به او احترام می گذاشتند… حقیقتا چه خوب آمد و چه خوب رفت…

گفتم: این، به راستی که بیشرمانه زیستن است و بیشرمانه مردن.

با این صفات خالی از صفت که جنابعالی برای ایشان بر شمردید، نمی آمد و نمی رفت خیلی آسوده تر بود، چرا که هفتاد سال به ناحق و به حرام، نان کسانی را خورد که به خاطر حقیقت می جنگند و زخم می زنند و می سوزانند و می سوزند و می رنجانند و رنج می کشند… و این بیچاره ها که با دشمن، دشمنی می کنند و با دوستدوستی، دائما گرسنه اند و تشنه، چرا که آب و نان شان را همین کسانی خورده اند و می خورند که زندگی را "بیشرمانه مردن" تعریف می کنند.
آخر آدمی که در طول هفتاد سال عمر، آزارش به یک مدیر کلّ دزد منحرف، به آدم بدکار هرزه، به یک چاقو کش باج بگیر محله هم نرسیده، چه جور جانوری است؟ آدمی که در طول هفتاد سال، حتی یک شکنجه گر را از خود نرنجانده و توی گوش یک خبرچین خودفروش نزده است، با چنگ و دندان به جنگ یک رباخوار کلاه بردار نرفته،پسِ گردن یک گران فروش متقلب نزده، و تفی بزرگ به صورت یک سیاستمدار خودباخته ی وابسته به اجنبی نینداخته، با کدام تعریفِ آدمیت و انسانیت تطبیق می کندو به چه درد این دنیا می خورد؟
آقای محترم!ما نیامده ایم که بود و نبودمان هیچ تاثیری بر جامعه بر تاریخ، بر زندگی و بر آینده نداشته باشد. ما آمده ایم که با دشمنان آزادی دشمنی کنیم و برنجانیم شان، و همدوش مردان با ایمان تفنگ برداریم و سنگر بسازیم، و همپای آدمهای عاشق، به خاطر اصالت و صداقت عشق بجنگیم.

ما آمده ایم که با حضورمان، جهان را دگرگون کنیم، نیامده ایم تا پس از مرگمان بگویند: از کرم خاکی هم بی آزارتر بود و از گاو مظلومتر، ما باید وجودمان و نفس کشیدنمان، و راه رفتنمان، و نگاه کردنمان،و لبخند زدنمان هم مانند تیغ به چشم و گلوی بدکاران و ستمگران برود…
ما نیامده ایم فقط به خاطر آنکه همچون گوسفندی زندگی کرده باشیم که پس از مرگمان، گرگ و چوپان و سگ گله، هر سه ستایشمان کنند…….

گمان می کنم که آن آقا خیلی وقت بود که از کنارم رفته بود، و شاید من هم، فقط در دل خویش سخن می گفتم تا مبادا یکی از خویشاوندان خوب را چنان برنجانم که در مجلس ختمم حضور به هم نرساند.

(نادر ابراهیمی)


 

دلتنگی برای خاطره هایی که دیگه ندارمشون

سرمایی که این روزا به انگشتام برگشته منو یاد مرجان  می ندازه

می دونی مرجان کیه؟

روزای طلایی سردشت و ملخای بازیگوشش

بعضی روزا مرجانو می دیدم که دنبال ملخا می دوییدو بلند بلند می خندید

هر وقت پامو روی سنگفرشای قرمزت میذاشتم با خودم زمزمه می کردم 

دربه درتر از باد زیستم
در سرزمینی که گیاهی در آن نمیروید
"من محکوم شکنجه ای مضاعفم!
این چنین زیستن
واین چنین در میان شما زیستن
با شما زیستن
که دیری دوستارتان بوده ام...!"

اینجا پارک امیر کبیر کنار دانشگاه     ملقب بود به پارک عشاق

دانشگاه رفته ها معنای این القابو می دونن

روزای بارونی برای منو مرجان و میرزا کم نبود

 نترس مرجان   نترس    فقط یه رعدوبرق ساده ست     بعدش حتما بارون میاد

کلاسای دم غروب سردشت اونم اواخر پاییز واقعا ستم بود

دانشکده ی من

آه کلاسای کوچیک و مسخره

 هنوزم چراغاتون روشنه؟

من کلاسای بزرگو خسته کننده ی دانشکده مرکزی رو ترجیح می دادم

با اون سالنای درازو تاریک

و پنجره ی تنهای انتهای گروه


باید اینجا از کسی یا کسایی تشکر کنم

کسایی که اجازه دادن روزارو باهاشون شریک باشم

کسایی که اسمشون اینجا نیست

کسایی که دیگه نیستن

کسایی که اصلن نیستن

کسایی که یه رازن و می خوام که همیشه یه راز باقی بمون

شانه خالی کن  باز هم شانه خالی کن

بدان که دوستان ظاهر دشمنان باطن اند و یاران جَلْوَت عنودان خلوت
چون تو را ببینند چاپلوسی کنند و چون از تو دور شوند طعنه زنند
اهل نفاقند و اسباب کینه
هیچ گاه به اجتماعشان نزد خود مغرور نشو زیرا که خواست آنان علم و حال نیست
تو را نردبان نیازهای خود کنندو بارکش بار گناهان خویش
از تو توقع دارند شرف را در راه آنان بذل کنی....
و حتا اگر عالمی باشی برای آنان دیوانه شوی و اگر پیشوا بوده ای برایشان دنباله رویی پست...

از شکایات عالم بزرگ صدر المتالهین ملاصدرای شیرازی


تاریکی ! تاریکی عزیز!این خیلی خوبه که هنوز با من حرف می زنی. حداقل واسه من خیلی خوبه.  

(هیچ دارویی در جهان مرا فرصت نداد/نه خنده دریاها/نه بخور اولیا/نه ادیان جهان/آیا به راستی تو را فراموش کرده ام؟/قاطرها و تازیانه هایت را؟/ آن مسلخ بزرگ را از یاد برده ام آیا؟)

بم بگو حالا چی میبینی؟خواب بد؟ اوهام؟

همه ی ما گاهی اوقات می ترسیم

 

یه نامه ی کوچولو نوشته بودم برات

یه نامه ی کوچولو که توش از خیلی چیزا گفته بودم

(مرده شور همه ی پست چیای عالمو ببره

وقتی خودت مجبوری نامه تو برسونی و دفترتو جلو بیاریو بگی اینجا رو امضا کنید)

مثه همه ی زندگیای گذشته م

نامه مو پشت تابلوی اتاقت قایم می کنم وصبر می کنم تا خودت یه روز پیداش کنی

اینا همه یعنی بعد از رفتن من

گاهی می خندم  گاهی گریه می کنم

 

چند شعر از زنده یاد الهام اسلامی

 

 

نمی خواهم پارچه ی ابریشمی باشم

اشرافی و غمگین

می خواهم کتان باشم

بر اندام زنی تنومند

که لب هایش

وقت بوسیدن ضربه می زنند

و نگاهش

وقت دیدن احاطه می کند

تمامی این روزها دلگیرند

من جغد پیری هستم

که شیشه ای نیافته ام برای تاریکی

می ترسم رویایم به شاخه ها گیر کند

می ترسم بیدار شوم و ببینم

.

.

ادامه نوشته

فقط همین یکبار

مرا به خانه باز گردان

در خلأیی سپید و

  رها شده

که می پوشاند اندام لرزانم را

مرا    که منفور اشراقم

واقیانوس ها دارند

می شکافند توی دلم

      دائم  در خودم می چرخم

می رقصم با دستی 

   در گیسوان گره خورده

و سایه ها که پیوسته مرا می خوانند

پریزاد و

      پریزاد و

             پریزاد.....

 

 باز گردان

این رویای آشفته را به خستگیت

 که دلتنگی مقرنس های کودکی اش را دارد

 که دارد ایستاده  درد می کشد

ومی ترسد این سیل

 برده باشد برای همیشه

 چشمهایش را

 

تو آنقدر دوری از من

 که صدای باد را نمی شنوی

            

بگیر در آغوشم 

روی پای خودم نیستم

من تمام راه زوزه کشیدم

جیغ زدم

گونه خراشیدم

مادر

مادر

پیشانی بلند

ارث اجدادی ام مگر نبود؟

 

 

تو خسته ایی و نشد عشق را کرانه پدید

عشق ایرانی تا پیش از نفوذ عشق عربی و افلاطونی و عرفانی ،اساسا عشقی است که آمیزش کامل و تمام روح و جسم است و به هیچ وجه افلاطونی نیست.

عشق به مرگ،عشق عقلانی و ذهنی و شکنجه زا از ایران نمی آید.بلکه ساخته و پرداخته و جز تعالیم اعراب یا دست کم بعضی از تازیان است .

پرستش شادی ،طبیعتا و منطقا پرورش درد و رنج و شکنجه ی عشق را طرد و انکار می نماید.درد عشق ،عشق نیست.در دیدگاه ایرانی از قدیم شادی جسم سد راه شادی روح و پیوند جسم ،مانع وحدت روحی نبوده است.بلکه اولی راه و وسیله نیل به دومی است.

دوست داشتن ،لذت بردن و تولید مثل کاری اهریمنی نیست،بلکه خودداری و روی گردانی از آن کاری اهریمنی ست.


این جواب سوالایی که  من و گیس طلایی عزیز هر روز با خودمون تکرار می کردیم .

ما بهشون رسیدیم 

 من تو کتابا  و گیس طلایی تو زندگیش

این وسط از ب متشکرم که بم اجازه داد بدون ترس دست ببرم به قفسه ها و کتابایی رو که دوست دارم بر دارم

همینطور از میم که  مجسمه ی وسط میدون بزرگه شهر رو پایین کشید.

همون مجسمه ای رو که من با طلا ازش ساخته بودم

ادامه نوشته

به رغم همه چیز ،هنوز زنده هستم

این روزها حاله عجیبی دارم.

مدام بر لبه ها راه می روم .

مدام پا بر تیغ می کشم

و خواب آن خنیاگر غمگین را ......  

هنوز کسی هست که  توی سرم نامه می نویسد

شعر می خواند

و پست می کند به ابرهای سیاهش در مسکو

کسی هست که سنگینی می کند دست هاش توی صورتم

و داد می کشد تا آرام بگیرم و بی صداتر گریه کنم

(آری

آری

سیاه چرده و غمگینم

و تاک های من دیریست همچون من

بی شبان و تنهایند)*


*: تکه ای  گمشده از خواب های کودکی ام که در ۲۰ سالگی با <ارمیای نبی> یافتمش

 

کی تنهایم می گذارد این سودا؟

دیوانگی ام

از آن همه بادی بود

که پیوسته می وزید    توی سرم

یادم داد

خودم را بکوبم به دیوارها

اشک بریزم

و با دهانی بسته

تکرار کنم هجاهای بلندش را

 

تیرگی ابرها تا شقیقه هایم پایین آمده بود

و پرندگان که  دور می شدند

 از دامنه ام

 

بگو

 چگونه نفس می کشیدی

وقتی می دوییدم

و آسمان مواج گندم زار

 بر اندامم بود

وقتی که تاریکی می تاخت بر رویام

من پنجره ای بودم 

سرگردان

و نور بیرون می ریخت از احشایم

 

نفس می کشیدی

و شب در انتهای دشت عمق می گرفت

نفس می کشیدی

و بی تابی باران بود زیر موهایم

 

چشمانم را بستم

و ستارگانی که بر سینه داشتم را

کور...

باد

 می برد  خاطره ام را

شکنج گیسوانی که به هر سو می وزید

و ماه که نیمی بود از صورتم

۲۷/۴/۹۰

صرفا برای تشکر


خطر کردن

وقتي دخترش دست به خودکشي مي‌زند

و دودکش مثل مستي مي‌افتد

و ماده سگي که دمش را مي‌جود

و آشپزخانه که قوري براقش را مي‌ترکاند

و جاروبرقي که پاکتش را قورت مي‌دهد

و توالت که خود را با اشک‌هايش مي‌شويد

و ترازو که سنگيني روح مادربزرگ و پنجره را نشان مي دهد

آنگاه تکه‌هاي آسمان ، شبيه قايق‌ها براه مي‌افتند

و چمن به پياده‌رو مي‌غلتد

و مادر دراز مي‌کشد روي تخت عروسي‌اش

و دلش را مثل دو تخم مرغ مي‌خورد.

شب پر ستاره

اينها مرا از خواهش‌ها و نيازهاي مبرمي که دارم دور نمي‌کند

 ـ بگويم کلمه – دين .

 بعد مي‌روم بيرون و در شب به نقاشي ستاره‌ها مي‌پردازم.

از نامه‌هاي ون گوگ به برادرش

اثري از شهر نيست

تنها درختي سياه چرده  مثل زني غرق شده در آسماني داغ

                                                                                                               يکدفعه پيدا مي‌شود.
ساکت است شهر .

شب با يازده ستاره‌اش زخمي‌ست

آه شب پر ستاره ،                  پر ستاره !

من اينگونه مي‌خواهم بميرم.

تکان و حرکت ،     همه‌شان جان دارند.

حتي ماه با رنگ نارنجي‌اش

بچه‌ها را که هل مي‌هد، مثل خدا،

 از چشمانش، خميازه‌ مي‌کشد.

ماري پير و مرموز ستاره‌ها را مي‌بلعد

آه اي شب پر ستاره ، پر ستاره !

من اين گونه مي‌خواهم بميرم.

در آغوش غول شب،                         آن اژدهاي بزرگ  مرا ببلعد

ببُرم از،  

                             دل برکنم از،          

                                                             چشم ببندم از زندگي

 مي‌خواهم بمیرم
 

بي‌نشان و بي صدا،

بي رقص،

بي گريه.

    (آن)


این شعرو از لای کاغذایی که تو تاریکی گذاشتی پیدا کردم.

تونستم به رغم خط خطیای زیرش حرفات بخونم .

ممنونم از اینکه هنوز توی اون تابلو منو می بینی.  

      اما واقعا هر چی می گردم نمی دونم کجاش هستم؟!

خاکم به سر که سبز نگشتم در این بهار

                                                  گر هست تخم سوخته ای در زمین منم

پریایی که غرق کرده ای

 

می خوام روزای بد و فراموش کنم و از سر بگذرونم.

روزای بده این طوفانای آخری

دارم با تو حرف می زنم.شاید هنوز زنده باشم

ازت یه کم حوصله می خوام که برا یه دقیقه برگردی و خودت بشی .

که بکشونیم به ساحل و  یه طره از موهامو بگیری تا یادم بیاد چی شد....

دلم می خواد تموم وقت بات حرف بزنم.

کاری که پیشتر خیلی کم انجام می دادم.

کاری که حالا خیلی  ناراحتم که چرا پیشتر کم انجام می دادم.

من زندگی عجیبی داشتم  و بی خود انتظار داشتم تو خودت ببینی.

باید بت می گفتم.

باید برات می کشیدم تا باور پذیر بشه.

خیلی وقت پیشا همه چیز برام مثه یه نقاشی بود.

چیزای کوچیک شده بودن کل زندگیم.

(مثل نقاشیای ون گوگ که مثلا یه جفت کفش  وسط تابلو حرفای زیادی برا زدن داشت) .

زندگیمو این شیطونای کوچولو   که من بهشون می گم رویا  درست کرده بودن.

 خیلی وقت پیشا یه آدمی بودم که مدام سرم با تهم بازی میکرد.

تو هر گریزی،هر وقتی، هپروتی می شدم و هر کاری که می خواستم تو خیالم میکردم.

چقدر سرزنش شدم برا این کوچولو ها.

چقدر جریمه نوشتم.

چقدر پشت در موندم.

زندگیم درست مثه دفترنقاشیم پر ورقه های رنگی بود که صفحه های کار با آبرنگشو کنده بودم.

من از بچگی از هیچ چیز به اندازه تاریکی و نقاشی ابرنگ نمی ترسیدم .

نسبت به رویایی ترینشونم حسه بدی داشتم....

همیشه حس می کردم بعد تموم شدنه نقاشی،حتی بعداز اینکه کار کاملا خشک شد.همه چی خیلی عادی از هم می پاشه.

برا همین یه روز به سرم زدو همشونو پاره کردم وجعبه ابرنگمم از پنجره بیرون انداختم.

اولین باری که نقاشیمو با آبرنگ رنگ کردم .

 چیزه خیلی غمگینی دیدم .

یه پریه غرق شده  رو که پوستش پر از آب بود. 

 یه پریه غرق شده ی چروک که داشت از هم می پاشید.

حال بدی داشتم       

انقدر که پاهامو بغل گرفتمو زدم زیر گریه.

فکر می کردم بعد از این گریه همه چی درست میشه.

 قسم خوردم که دیگه با  قلم موی توی دستم، جادوی شیطانو  تکرار نکنم.

گریه می کردمو با خودم می گفتم دیگه هیچ وقت پریای دریایی رو نمی کشونم به ساحل.

دیگه نمی خوام که یکی شونو داشته باشم.

....

....

...

همه چی فراموشم شده بود.

دیگه آدمه خیال بافی نبودم.

داشتم مثه همه ادامه می دادم.

خسته می شدم.

می افتادمو دوباره ادامه می دادم.

من یه زندگی عادی داشتم با یه مغز خشک مثه همه.

تا اینکه اون،      اتفاق افتادو  تو دوباره منو یاد  ترسام  انداختی.

ندیدی، اما دوباره داشتم همونجور گریه می کردم.

 همون روزی که قلم موی منو دادی دستشو ازش خواستی برات بکشه.

 که به قلم موی تو دستاش نگاه می کردمو تو حیرتم میدیدم چه جور فرو میکنه تو آبو دریامو با سیاه  می پوشونه.

که تو رو دیدم ایستادی و کاری نمی کنی.

که سکوت کردی و اون داشت جلو چشمات با قلم مو منو غرق می کرد و من.....

 داشتم

 توی آب تیره ای

فرو می رفتم .

فرو می رفتم

فرو می رفتم.

.

.

.

      ؟/؟/۸۷

قرار شد به سکوت بگذرد این روزها  

 اما این بار مجبور بودم گریه  کنم.

دیشب خواب بالا  آمدنم را دیدم.

دلتنگم

اینجا بسیار تاریک است و ماهی ها کمی دیگر  به استخوانهام می رسند .......

 

اخرین تصویر از من

 

چیزی از خودم نبود

طبق متن

آب می افتاد

 در موهایم

که با شکن های بیشتری مرده باشم

...

در اخرین پرده

سنگین می شدم

مثل سنگریزه ها که سرم را پر کرده بود

دستم را پس گرفتم

موسیقی زمینه را

                       بلند

رقصیدم       

             بی تو

لب زدم

به تمام زبان ها

می خواهم...

می ...

خوا...

هم...

مرا بگیر

       با همین لبخند

دارم   نشان می دهم

مثل ماه

آمده ام روی آب              

 تابستان ۸۶

این خشم هولناک که در هستی من جاریست

و آن نگاه

آن نگاه ملامت بار

هرگز

نمی گذارد از تو

از دوست داشتن غزلی بنویسم