
می خوام روزای بد و فراموش کنم و از سر بگذرونم.
روزای بده این طوفانای آخری
دارم با تو حرف می زنم.شاید هنوز زنده باشم
ازت یه کم حوصله می خوام که برا یه دقیقه برگردی و خودت بشی .
که بکشونیم به ساحل و یه طره از موهامو بگیری تا یادم بیاد چی شد....
دلم می خواد تموم وقت بات حرف بزنم.
کاری که پیشتر خیلی کم انجام می دادم.
کاری که حالا خیلی ناراحتم که چرا پیشتر کم انجام می دادم.
من زندگی عجیبی داشتم و بی خود انتظار داشتم تو خودت ببینی.
باید بت می گفتم.
باید برات می کشیدم تا باور پذیر بشه.
خیلی وقت پیشا همه چیز برام مثه یه نقاشی بود.
چیزای کوچیک شده بودن کل زندگیم.
(مثل نقاشیای ون گوگ که مثلا یه جفت کفش وسط تابلو حرفای زیادی برا زدن داشت) .
زندگیمو این شیطونای کوچولو که من بهشون می گم رویا درست کرده بودن.
خیلی وقت پیشا یه آدمی بودم که مدام سرم با تهم بازی میکرد.
تو هر گریزی،هر وقتی، هپروتی می شدم و هر کاری که می خواستم تو خیالم میکردم.
چقدر سرزنش شدم برا این کوچولو ها.
چقدر جریمه نوشتم.
چقدر پشت در موندم.
زندگیم درست مثه دفترنقاشیم پر ورقه های رنگی بود که صفحه های کار با آبرنگشو کنده بودم.
من از بچگی از هیچ چیز به اندازه تاریکی و نقاشی ابرنگ نمی ترسیدم .
نسبت به رویایی ترینشونم حسه بدی داشتم....
همیشه حس می کردم بعد تموم شدنه نقاشی،حتی بعداز اینکه کار کاملا خشک شد.همه چی خیلی عادی از هم می پاشه.
برا همین یه روز به سرم زدو همشونو پاره کردم وجعبه ابرنگمم از پنجره بیرون انداختم.
اولین باری که نقاشیمو با آبرنگ رنگ کردم .
چیزه خیلی غمگینی دیدم .
یه پریه غرق شده رو که پوستش پر از آب بود.
یه پریه غرق شده ی چروک که داشت از هم می پاشید.
حال بدی داشتم
انقدر که پاهامو بغل گرفتمو زدم زیر گریه.
فکر می کردم بعد از این گریه همه چی درست میشه.
قسم خوردم که دیگه با قلم موی توی دستم، جادوی شیطانو تکرار نکنم.
گریه می کردمو با خودم می گفتم دیگه هیچ وقت پریای دریایی رو نمی کشونم به ساحل.
دیگه نمی خوام که یکی شونو داشته باشم.
....
....
...
همه چی فراموشم شده بود.
دیگه آدمه خیال بافی نبودم.
داشتم مثه همه ادامه می دادم.
خسته می شدم.
می افتادمو دوباره ادامه می دادم.
من یه زندگی عادی داشتم با یه مغز خشک مثه همه.
تا اینکه اون، اتفاق افتادو تو دوباره منو یاد ترسام انداختی.
ندیدی، اما دوباره داشتم همونجور گریه می کردم.
همون روزی که قلم موی منو دادی دستشو ازش خواستی برات بکشه.
که به قلم موی تو دستاش نگاه می کردمو تو حیرتم میدیدم چه جور فرو میکنه تو آبو دریامو با سیاه می پوشونه.
که تو رو دیدم ایستادی و کاری نمی کنی.
که سکوت کردی و اون داشت جلو چشمات با قلم مو منو غرق می کرد و من.....
داشتم
توی آب تیره ای
فرو می رفتم .
فرو می رفتم
فرو می رفتم.
.
.
.
؟/؟/۸۷
قرار شد به سکوت بگذرد این روزها
اما این بار مجبور بودم گریه کنم.
دیشب خواب بالا آمدنم را دیدم.
دلتنگم
اینجا بسیار تاریک است و ماهی ها کمی دیگر به استخوانهام می رسند .......