سلام من اومدم
سلامممممـــ بهـــ همهــ یــ دوستــ جونــیــا.
خوبیـنـ؟؟
خوشینــ؟؟
سلامتینــ؟؟
دیدینــ
چهـ زود اومدمــ
دیگه قصد رفتن ندارم.
دلمــ
برایــ خونــهــ یـ قلبـمــ تنگــ شدهــ بود.
خونه ایــ کهــ تمامـ روزایــ خوبـ و بدمــ و توشـ
بودمــ
ایــ بابا
بیخیالــ باز زدمــ تو فاز احساساتیــ و غمــ
دلمــ برا همتونــ یهـ ذرهـ شدهـ بودددددددددددددد.
همهـ جا بهــ یادتونــ بودمــ
خیلیــ
گنجشک و اتش
گنجشکی با عجله و تمام توان به آتش نزدیک می شد و برمی گشت!
پرسیدند : چه می کنی ؟
پاسخ داد : در این نزدیکی چشمه آبی هست و من مرتب نوک خود را پر از آب می کنم و...
آن را روی آتش می ریزم !
گفتند : حجم آتش در مقایسه با آبی که تو می آوری بسیار زیاد است ! و این آب فایده ای ندارد!
گفت : شاید نتوانم آتش را خاموش کنم ، اما آن هنگام که خداوند می پرسد : زمانی که دوستت در آتش می سوخت تو چه کردی؟
پاسخ میدم : هر آنچه از من بر می آمد!
هی رفیق به اینجا که آمدی سکوت کن دربرابرتمام داشته هایم
دربرابرتیرگی تمام واژه هاسردی نفس ها وبودنم دراین سیاهی
اینجاهمه چیزازآن من است
ادای احترام کن.....
یک سال گذشت

انگار همین دیروز بود که اولین پست رو توی این وبلاگ دادم.
نه. اصلا انگار همین دیروز بود که تازه داشتم اسم انتخاب میکردم واسه آدرس وبلاگم. عنوان واسش انتخاب میکردم...
چقدر زود میگذره. به همین سرعت یک سال گذشت. به همین سرعت 365 روز از اذر سال 1391 گذشت و شداذر 1392.
زمانی که این وبلاگ رو ایجاد کردم گفتم میشه یه جایی واسه زدن حرف دل. حرف دل بزنم، حرف دل بشنوم.
موافق داشت، مخالفم داشت. قبلا بیشتر مینوشتم. فرصت بیشتری در اختیارم بود، اما چون ما همیشه محصلیم، قال و قیل علم نمیذاره اکثر مواقع به قول دوستان آپ باشیم و به قول خودم به روز!
اما تا اون جایی که تونستم سعی کردم این وبلاگ رو با مطالب خودم به روز نگه دارم. اوایل تمام متون رو خودم از توی کتاب ها با هزار زحمت استخراج میکردم ولی لذت می بردم.
خودم...

کسی بیاید پادرمیانی کند و
بگوید
جز خودم
پای کسی درمیان نیست …
عشق تو...

تمام دنیا
محله ی کوچکی ست
که تو در آن متولد می شوی
و من
میان بازیِ بچه های محله
به عشق تو
پیر می شوم…
لمس کن
لـمس کـن کـلمـاتـــی را . . . .
کـه بــرایتــ مـی نویسـم
تـا بخوانـی و بفهمـی چقــدر جـایتــ خـالیستــ
تـا بـدانـی نبـودنتــ آزارمـ می دهــد !
لـمس کـن نـوشتـه هـایــی را
کـه لـمس نـاشدنیـستــ و عـریــان
کـه از قلبــم بـر قـلم و کاغـذ مـی چــکد
لـمس کـن گـونــه هـایــم را
کـه خیــس اشـکـ استــ و پـر شیـــار
لـمس کـن لحــظه هـایــم را
تــویــی کـه مـی دانــی مـن چـگونــه عــاشقتــ هستــم
لـمس کـن ایـن بـا تـــو بــودن هـا را
لـمس کـن . . . !!
تا غروب عشق...
بی خیال تمام هیاهوی اطراف
بر ساحل زندگی قدم می زنم
بی خیال فکر تو
دنیای خود را نقاشی می کنم
بی خیال تمام آنچه باید باشد
نگین عشق را بر انگشت خود می آویزم
بی خیال همه رفت ها
به داشته های خود دل می بندم
اما
بگذار قدم بزنم...
قدم هایی سرشار از احساس بر ساحل زندگی
این روزها...
غروب عشق برای من
حیات دوباره خورشید
در آنسوی آسمان بودن ها؛ بر ساحل زندگیست!
نسیم دریا بر لبانم می نشیند
با خود می اندیشم
گویا
عشق در همین حوالی ست...
و باز می گویم
شاید
تا غروب عشق
نیمروزی باقی ست...
هر لحظه که فکر میکنم این همه از تو دور شدم
دوباره گریم میگیره
دلم میگیره از خودم
همهمه ی این روزگار منو به تنهایی سپرد
فکر زمین و آدماش از دل من یادت رو برد
دوستت دارم دوست داشتنم مهمتر از جون برام
این بدترین گناهه که از تو به جز تو رو بخوام
سخاوت دستای تو دنیام میسازه هنوز
با این همه گناه من آغوش تو بازه هنوز
« تــــــــــ♥ــــــو »

دلـــم یک شــب ِآروم میخــــواد … بــا آهنگــــی رومــــــانتیک…
چنــــد تا شمــــــع … و یک عالمــــــه تــــو…
که بــه دنیــــا بگـــــــم … خــــداحـــــافـــــــظ …
دنیــای مــن کســــی ست…
که در آغـــــوشش جــان میدهــــم…
یعنـــی « تــــــــــ♥ــــــو »
از بوسه تا عشق
بوسه
زلب های تو در خواب گرفتم گویی که گل از چشمه ی مهتاب گرفتم در برکه ی
اشکم همه دم نقش تو دیدم این هدیه ی خوبیست که از آب گرفتم هرگز نتوانی که
زمن دور بمانی چون در دل خود عکس تو را قاب گرفتم
کاش گناهی کنم که مجازاتش تبعید به قلب تو باشد
هرگاه دلت هوایم را کرد، به آسمان بنگر و ستارگان را ببین که همچون دل من در هوایت می تپند
عاشق عاشقی باش و دوست داشتن را دوست بدار ، از تنفر متنفر باش ، به مهربانی مهر بورز با آشتی آشتی کن و از جدایی جدا باش
عشق
یعنی خاطرات بی غبار دفتری از شعر و از عطر بهار عشق یعنی یک تمنا , یک
نیاز زمزمه از عاشقی با سوز و ساز عشق یعنی چشم خیس مست او زیر باران دست
تو در دست او
زندگی
دفتری از خاطرهاست … یک نفر در دل شب ، یک نفر در دل خاک … یک نفر همدم
خوشبختی هاست ، یک نفر همسفر سختی هاست ،چشم تا باز کنیم عمرمان می گذرد…
ما همه همسفریم
شبی از شب ها تو مرا گفتی شب باش من که شب بودم
شب هستم و شب خواهم بود
شب شب گشتم تا
تو فانوس شبم باشی
اگر
دیدی ۱۰۰نفر دوست دارن یکیش منم. اگر دیدی ۱۰ نفر دست دارن یکیش منم. اگر
دیدی یک نفر دوست داره اون یکی منم. اگر دیدی کسی دوست نداره بدون من مردم
خوشبخت ترین پسر کسی هست که اولین عشق یه دختر باشه و خوشبخترین دختر کسی
هست که آخرین عشق یه پسر باشه….!!!!
من خدا را دارم...
خدایا
گفتم: خدایا از همه دلگیرم گفت: حتی از من؟
گفتم: خدایا دلم را ربودند گفت: پیش از من؟
گفتم: خدایا چقدر دوری گفت: تو یا من؟
گفتم: خدایا تنها ترینم گفت: پس من؟
گفتم: خدایا کمک خواستم گفت: از غیر من؟
گفتم: خدایا دوستت دارم گفت: بیش از من؟
کوله بارم بر دوش، سفری باید رفت،
سفری بی همراه،
گم شدن تا ته تنهایی محض،
یار تنهایی من با من گفت:
هر کجا لرزیدی،
از سفرترسیدی،
تو بگو، از ته دل
من خدا را دارم...
نمی دانی
هيچکس نمـےدآند. . .
پشت اين چهره ي آرام در دلم چـہ مـےگذرد...
نمـےدآنـے !
کسي نمـےدآند. . .
اين آرامش ِ ظاهــر و اين دل ِ نـا آرام ،
چقدر خستـہ ام مـےکند . .

عاشقی
دختره از پسره پرسید من خوشگلم؟؟؟؟؟؟؟ گفت نه
گفت دوستم داری؟؟/گفت نوچ
گفت اگه بمیرم برام گریه میکنی؟؟؟؟؟؟؟گفت اصلا
دختره چشماش پر از اشک شد
هیچی نگفت:پسره بغلش کرد گفت :تو خوشگل نیستی
زیبا ترین هستی........
تورو دوست ندارم چون عاشقتم
اگه تو بمیری برات گریه نمیکنم چون من هم میمیرم......
عاشقی ینی این ن ن ن ن ن ن ن
بی حس شده ام
گنجشک و اتش
گنجشکی با عجله و تمام توان به آتش نزدیک می شد و برمی گشت!
پرسیدند : چه می کنی ؟
پاسخ داد : در این نزدیکی چشمه آبی هست و من مرتب نوک خود را پر از آب می کنم و...
آن را روی آتش می ریزم !
گفتند : حجم آتش در مقایسه با آبی که تو می آوری بسیار زیاد است ! و این آب فایده ای ندارد!
گفت : شاید نتوانم آتش را خاموش کنم ، اما آن هنگام که خداوند می پرسد : زمانی که دوستت در آتش می سوخت تو چه کردی؟
پاسخ میدم : هر آنچه از من بر می آمد!
زمین خوردن
شهر بی یار
رفتنت
رفته ای اینک، امّا، آیا بــــــاز می
گردی؟!
چه تمنای محالی دارم
....
خنده ام می
گیرد!
++ زیر چشم آرزوهایم کبود شده ... سیلی محکمی بود باور بی وفایی اش.
++ راه میروم و شهر زیر پاهایم تمام میشود! تو هیچ کجا نیستی...
++ ای کاش، نبودنت را هم با خودت برده بودی!
چشم
اگر قرار باشد چشم هایت
اینگونه جادویم کنند
از ھمین آلان تآ ھمآن ھمیشه ات
قافیه رآ باخته ام
!
++ به چشم هایت بگو انصاف هم خوب است دیگر طاقت ندارم !
++ من حرمسرایی دارم از درد "تـــــــــــــــــــــو" سوگلی آن هستی!
++ هر روز بی "تـــــــــــــــــــــو"
خط عمر کف دستم کوتاه تر میشود!
اگر امدی
++ مگر تو باران را دوست نداشتی ..؟برگرد و ببین آسمان چشمانم را برایت بارانی کردم...
++ کجایی ... ؟ هی پشت این گوشی جای شماره ، گریه ام را میگیرم ...
++ برگرد و نگاه کن از من چه ساخته ای! ویرانه ای از پوست و استخوان...
بعضی وقت ها
بــعضـ ـی وقــتـا یــه چـ ـیـزایــــی رو نـبـ ایـــد کــــ ــامـل نـوشــتـ ــــ !
بـــایــ د ، ادامـــ ـه اش رو ســـــــــیـر گـــریـه کــرد ...

اگر
در دهان ما نطفه می بست
وبی رنگی کمیاب ترین چیزها بود
اگر عشق ارتفاع داشت
من زمین را در زیر پای خود داشتم
وتو هیچگاه عزم صعود نمی کردی
انگاه شاید پرچم کهربایی مرا
در قله ها به تمسخر می گرفتی
اگر گناه وزن داشت
هیچکس را توان ان نبود که گامی بردارد
تو از کوله بار سنگین خویش ناله میکردی
وشاید من کمر شکسته ترین بودم
اگر غرور نبود
چشمهایمان به جای لب ها سخن نمی گفتند
وما کلام دوستت دارم را
در میان نگاه های گهگاه مان جستجو نمیکردیم
اگر دیوار نبود نزدیکتر بودیم
همه ی وسعت دنیا یک خانه می شد
وتمام محتوای یک سفره سهم همه بود
وهیچکس در پشت هیچ ناکجایی پنهان نمی شد
اگرهمه ثروت داشتند
دلها سکه را بیش از خدا نمی پرستیدند
ویکنفر در کنار خیابان خواب گندم نمی دید
تا دیگری از سرجوانمردی
بی ارزش ترین سکه اش را نثار او کند
اما بی گمان صفا و سادگی می مرد
اگر مرگ نبود همه کافر بودند
وزندگی بی ارزش ترین کالا بود
ترس نبود، زیبایی نبود
و خوبی هم شاید
اگر کینه نبود
قلب ها تمام حجم خود را
در اختیار عشق می گذاشتند
اگر عشق نبود
به کدامین بهانه می گریستیم و می خندیدیم؟
کدام لحظه ی نایاب را اندیشه می کردیم
وچگونه عبور روزهای تلخ راتاب می اوردیم؟
اری! بی گمان پیش از این ها مرده بودیم
اگر عشق نبود...




