نمیدونم دیگه چیکار کنم
فکروخیال داره روانیم میکنه از یه طرف دوری فرشته از یه طرف بیکاری من همه مثل چکش دارن میخورن توسرم
بخدا دیگه مغزم جوابگونیست نمیدونم چیکار کنم
گاهی اوقات تو خلوتم به این حالو روزام میشینم گریه میکنم,گاهی هم میگم قسمتم همینه وبه خودم تلقیم میکنم و خودمو راضی میکنم
بعضی وقتا تو خیابون به 2تا زوج جوون که دست تو دست هم راه میرن حسودیم میشه وخودمو فرشته روتصور میکنم به جای اونا,به خودم که میام میبینم چقد ازش دورم وکنارم نیس بازم میگم خدابزرگه
بخدا بعضی وقتا از صبح تا آخرشب دم حیاط میشینم که شاید واس 1 ثانیه که شده ببینمش ولی آخر شب با کلی دلتنگی میام ومیخوابم
هرشب با یادو خاطرش میخوابیدم ولی امشب خواب به چشم نمیاد چون از عشقم دورم
همه موقع عید غصه و ناراحتی روفراموش میکنن ولی غصه من فراموش شدنی نیست حتی چندسالته لباس تنم فقط شده مشکی
بچه ها میگن چرا مشکی؟میگم بابا رنگ عشقه نمیدونن که من دلم سیاه پوشه نه تنم
گاهی اوقات به خنده های دوستام حسودیم میشه که چقد راحت از ته دل میخندن ولی دلم 5ساله خنده روفراموش کرده فقط وقتی میخنده که به عشقم برسم
دیگه نمیدونم چیکار کنم تموم روزام حتی این روزای عید هم واسم تکراری و بی معنی شده
فقط کارم شده دعا کردن
ای خدا یه نشونه بهم نشون بده تا منم زندگی کنم وبدونم که منم آدمم