بیوگرافی استاد ایرج جنتی عطایی

 

سلام

اول از همه ازتون عذر می خوام چون همه سایت های آپلود عکس بسته شده نتونستم عکسی از استاد بذارم


ایرج جنتی عطایی، ترانه سرا، نمایشنامه نویس و کارگردان بزرگ ایرانی در 19 دی ماه 1325 به دنیا آمده، در دانشکده هنرهای دراماتیک دانشگاه تهران و همچنین کالج چلسی دانشگاه لندن تئاتر و جامعه‌شناسی هنر خوانده و از بنیان‌گزاران (گروه تئاتر مزدک) است.

جایزه ادبی "فروغ فرخزاد" به خاطر "ارزشهای هنری و اجتماعی ترانه‌های ایرج جنتی عطایی و به خاطر کوشش‌های بی‌دریغ او در راه فزونی فکر و توسعه و فرهنگ از طریق موسیقی" در سال 1351 به او تعلق گرفت. او این جایزه را به عنوان اعتراض به شیوه حاکم بر گزینش نامزدهای دریافت جایزه، پس داد.
ترانه‌های ماندگاری همچون "گل سرخ"، "جنگل"، "خونه"، "بن بست"، "دریایی"، "یاور همیشه مومن"،"مرا به خانه‌ام ببر"، "گریه نکن"، "ستاره‌های سربی"، "طلوع کن"، "رازقی پرپر شد" و دهها ترانه‌ی شنیدنی دیگر از او چهره‌ای ماندگار در تاریخ ترانه‌ی معاصر ساخته است.
عمده‌ترین شاخصه‌های ترانه‌های او شاعرانگی زبان، تازگی تصاویر و محوریت مسائل اجتماعی است. اجتناب از شعارزدگی و همچنین داشتن خط فکری ثابت و آشکار، ترانه‌های اجتماعی او را به ماندگارترین آثار این عرصه بدل کرده است. بسیاری از عاشقانه‌ترین ترانه‌های تاریخ موسیقی ما هم امضای جنتی عطایی را با خود دارند، ترانه‌هایی همچون "پل" و "خوابم یا بیدارم". به نظر می‌رسد تسلط جنتی عطایی بر ادبیات معاصر و شعر شاعرانی چون "اخوان ثالث" و "شاملو" ترانه‌هایش را از حسی تازه و زبانی نوگرا آکنده کرده است. این نوگرایی و تلاش برای تجربه‌ی عرصه‌های تازه به خلق ترانه‌هایی دلنشین انجامیده است که در سال گذشته آنها را در آلبومهای "شب نیلوفری" با موسیقی "سیاوش قمیشی" و صدای "ابی" و "یک قطره دریا" با موسیقی و صدای "بیژن مرتضوی" شنیدیم.

ایرج جنتی عطایی در عرصه‌ی نمایش نیز از بزرگان معاصر است. نمایشنامه‌هایی همچون "پرومته در اوین"-"رستمی دیگر اسفندیاری دیگر"-"پروانه‌ای در مشت"- "رفت و برگشت" و ...از آثار ماندگار اوست. همچنین "در قفس کردن باد" – "ترانه ممنوع" – "دژخیم" و "پناه دادن به دشمن" نام فیلمنامه‌هایی است که ایرج جنتی عطایی برای "انستیتوی فیلم بریتانیا" "One eyed dog" و "بی بی سی" نوشته است.
مجموعه نمایشنامه‌ها، ترانه‌ها و شعرهایی که از ایرج جنتی عطایی تا کنون منتشر شده‌اند شامل آثار زیر می‌شوند:
" و آنگاه آه ای فرشته" مجموعه شعر – تهران انتشارات بامداد 1349
"سوگنامه برای تو" نمایشنامه – تهران انتشارات چاووش 1357
" شکستن و رستن" نمایشنامه – تهران انتشارات چاووش 1358
"زخمهای ما" نمایشنامه – (انگلیسی) لندن انتشارات همبستگیهای بین المللی 1983
"آواز در زنجیر" مجموعه شعر – لندن انتشارات شما 1985
"فاخته دهان دوخته" نمایشنامه – لندن انتشارات شما 1986
"پرومته در اوین" نمایشنامه – لندن انتشارات مزدک 1987 (چاپ نخست)
"پرومته در اوین" نمایشنامه – کلن کانون کردستان 1988 (چاپ دوم)
"خورشید شب" گزینه آثار – (انگلیسی) لندن انتشارات متوئن 1989
"رستمی دیگر اسفندیاری دیگر" نمایشنامه – پاریس انتشارات اتوال 1992
"پروانه‌ای در مشت" نمایشنامه – لوس آنجلس انتشارات نشر کتاب 1995 (چاپ نخست)
"پروانه‌ای در مشت" نمایشنامه – استهکلم انتشارات باران 1996 (چاپ دوم)
"زمزمه‌های یک شب سی ساله" گزینه ترانه – سانفرانسیسکو انتشارات نکیسا 1996
"پرومته در اوین" بازنوشته ی نمایشنامه – استهکلم انتشارات باران 1998
"رفت و برگشت" نمایشنامه- هامبورگ انتشارات سنبله 2000
سه جلد گزینه نمایشنامه – هامبورگ انتشارات سنبله 2000
"زمزمه‌های یک شب سی ساله" گزینه ترانه – تهران انتشارات کتاب مهر 1382
**
و چند نکته :
نمایش نامه ی سوگ نامه برای تو را به کارگردانی خودش و با بازی خسرو شکیبایی ، اسماعیل بختیاری ، مهدی محمّدی پور ، حسین عابد ، جلال اسماعیل زاده در خانه ی نمایش اجرا کرده است
نمایش نامه های زخم های ما ، منطقه ی ممنوع ، فاخته ی دهان دوخته ، پرومته در اوین ، جنگ من...آه...جنگ من ، رستمی دیگر اسفندیاری دیگر ، پروانه یی در مُشت ، و رفت و پرگشت از دیگر آثار او به شمار می آیند که به زبان های فارسی و انگلیسی اجرا شده اند
نمایش هایش در سالن های معتبر تئاتر اروپا مانند رویال کورت ، یانگ ویک ، اَلمیدا و لیریک اجرا شده اند
نمایش نامه ی پرومته در اوین در مِی ماه سال 1995 توسط رادیو بی بی سی 4 تهیه و پخش گردید
پروانه یی در مُشت و رستمی دیگر اسفندیاری دیگر به کارگردانی خود او در تئاترهای آمریکا ، استرالیا ، نیوزلند ، کانادا ، و انگلستان اجرا شدند
 باز نوشته ی پرومته در اوین در سال 1995 به کارگردانب ایرج جنتی عطایی در یک گشتِ گسترده ی اروپایی اجرا شد
گروه تئاتری یکی از معتبرترین نهادهای تئاتری اروپا ترجمه ی هلندی پرومته در اوین را از فوریه تا آوریل 1990 در چهارده تئاتر کشور هلند اجرا کرد
پرومته در اوین به زبالن آلمانی و به تهیه کنندگی گروه تئاتر شهر مونیخ در سال 1990 اجرا شد
ترجمه ی انگلیسی پرومته در اوین آن در سال 1999 به کارگردانی ماتیوجیمز در لندن به روی صحنه رفت
پرومته در اوین با کارگردانی ایرج جنتی عطایی در فستیوال تئاتر کلن اجرا شد و باز نوشته ی ان در سال 2002 به کارگردانی خود او در آمریکا و کانادا اجرا شد
فیلم سینمایی اجازه ی اقامت نوشته ی ایرج جنتی عطایی در سینماها و تلویزیون های کشور مختلف جهان نمایش داده شد
همچنین چند فیلم نامه با عناوین ترانه ی ممنوع ، دژخیم ، در قفس کردن باد و پناه دادن به دشمن را به سفارش بی بی سی ، انستیتو فیلم بریتانیا و شرکت فیلم سازی نوشته است
در این سال ها منتقدان مطبوعات بین المللی مطالب فراوانی در پیوند با نمایش نامه های او نوشته اند مثل : ایرج جنتی عطایی تئاتر لندن را فتح کرد ، با تصویرپردازی و تخیلی شگرف ، در صِف پیش آهنگ نمایش نامه نویسان امروز جهان
همچنین اجرای پرومته در اوین از سوی منتقدین نشریه ی تایم اَوت جزو چهار نمایش برگزیده ی سراسر بریتانیا انتخاب شد
*و در پایان ترانه‌ای تازه و منتشر نشده از ایرج جنتی عطایی:

بگو آره! بگو نه!

بگو نه! به خط کشیدن رو پر پرواز رویا
بگو نه! به سنگ پروندن به قناری
به شقایق
به قفس کردن مهتاب
به سیاه کردن آینه
بگو نه! به سنگسار دوتا پروانه‌ی عاشق
رد شو از ترس و به سایه بگو نه!
بگو نه! که کوچه گلبارون شه
به سکوت و شب بگو نه!
بگو نه که عاشقی آسون شه!
بگو آره!
به ستاره
بذار از صدات یخ شب واشه
به رهایی بگو آره!
بگو آره که جهان زیبا شه !
بگو آره به ترانه
بگو آره به شکفتن
بگو نه! به رمز و راز و
به اشاره ها بگو نه!
به من و
آزادی و نو شدن از نو
بگو آره
به دوباره دلسپردن به دوباره‌ها بگو نه!
رد شو از ترس و به سایه بگو نه!
بگو نه! که کوچه گلبارون شه
به سکوت و شب بگو نه!
بگو نه که عاشقی آسون شه!
بگو آره!
به ستاره
بذار از صدات یخ شب واشه
به رهایی بگو آره
بگو آره که جهان زیبا شه !
*این شعرهم سرودهٔ ایرج جنتی‌عطایی است که در فیلم «فریاد زیر آب» با صدای داریوش اقبالی خوانده شده‌است.

ضیافتهای عاشق را، خوشا بخشش ، خوشا ایثار  خوشا پیدا شدن در عشق ، برای گم شدن در یار
چه دریایی میان ماست، خوشا دیدار ما در خواب  چه امیدی به این ساحل ، خوشا فریاد زیر آب
خوشا عشق و خوشا خون جگر خوردن  خوشا مردن ، خوشا از عاشقی مردن
اگر خوابم اگر بیدار ، اگر مستم اگر هوشیار  مرا یارای بودن نیست ، تو یاری کن مرا ای یار
تو ای خاتون خواب من ، من تن خسته را دریاب  مرا هم خانه کن تا صبح ، نوازش کن مرا تا تاخواب
همیشه خواب تو دیدن ، دلیل بودن من بود  چراغ صبح بیداری ، اگر بود از تو روشن بود
نه از دور و نه از نزدیک ، تو از قاف آمدی ای عشق  خوشا خود سوزی عاشق ، مرا آتش زدی ای عشق
*
*چندترانه دیگر از استاد

خاتون
کدوم شاعر،کدوم عاشق،کدوم مرد
تو رو دید و به یاد من نیفتاد
به یاد هق هق بی وقفه من
توی آغوش معصومانه باد؟
تو اسمت معنی ایثار آبه
برای خاک داغ خستگی ها
تو معنای پناه آخرینی
واسه این زخمی دل بستگی ها
نحیب و با شگوه و حیرت آور
تو خاتون تمام قصه هامی
تو بانوی ترانه هامی،اما
مث شکستن من بی صدایی
تو باور میکنی اندوه ماه و
تو میفهمی سکوت بیشه هارو
هجوم تند رگبار تگرگی
که میشناسی غرور شیشه هارو
تو معصومی مث تنهایی من
شریک غصه های شبنم و نور
تو تنهایی مث معصومی من
رفیق قله های پاک و مغرور
ببین من آخرین برگ درختم
درخت زخمی از تیغ زمستون
من و راحت کن از تنهایی من
من و پاکیزه کن با غسل بارون
تو تنها حادثه،تنها امیدی
برای قلب من،این قلب مسموم
رادی روشن آمرزشی تو
برای این تن محکوم محکوم

***
گریه کنم یا نکنم؟
گریه کنم یا نکنم؟ آخر ماجرا رسید
گریه کنم یا نکنم؟ قصه به انتها رسید
تو می روی و آینه،پر می شود از بی کسی
از من سفر میکنی و به مرگ قصه می رسی
ببین که آب می شود،قطره به قطره قلب من
مرگ من و قصه ماست،فاجعه جدا شدن
تو جامه دان پر میکنی،من خالی از جان می شوم
یک لحظه در چشمم ببین،ببین که ویران می شوم

بعد از تو با من چه کنم؟با من بی پناه من؟
کجای شب پنهان شوم؟کجای این عاشق شکن؟
تو می روی و جان من،گور ترنم می شود
خورشیدکی که داشتم،درشب من گم می شود
چیزی نگو به آینه،با رازقی حرفی نزن
برای بار آخرین،تنها نگاهی کن به من
گریه کنم یا نکنم؟

بیوگرافی فاضل نظری

از باغ می برند چراغانیت کنند

تا کاج جشنهای زمستانیت کنند

پوشانده اند صبح تو را ابرهای تار

تنها به این بهانه که بارانی ات کنند

یوسف به این رها شدن از چاه دل مبند

این بار میبرند که زندانیت کنند

ای گل گمان مکن به شب جشن میروی

شاید به خاک مرده ای ارزانی ات کنند

یک نقطه بیش فرق رحیم و رجیم نیست

از نقطه ای بترس که شیطانی ات کنند

همیشه آب نطلبیده مراد نیست

گاهی بهانه ایست که قربانیت کنند

                                             فاضل نظری-گریه های امپراطور

 

 

زندگینامه:

 فاضل نظری متولد سال 58 است . تحصیلات اولیه خود را در شهر خوانسار گذرانده است. نظری دارای مدرک كارشناسی ارشد در رشته مدیریت صنعتی است و تا به حال علاوه بر چندین مجموعه شعری که منتشر کرده ، مسئولیت هایی هم در حوزه شعر فارسی داشته است. مشاور علمی جشنواره بین المللی شعر فجر شاید مهمترین این مسئولیت ها باشد.تا کنون از این شاعر جوان اما با تجربه کشورمان سه مجموعه شعر « اقلیت » ، « گریه های امپراطور » و « آن ها » توسط انتشارات سوره مهر به چاپ رسیده که هر کدام از این مجموعه ها به دلیل استقبال چندین بار تجدید چاپ شده اند. مجموعه های شعری او توسط سوره مهر در یک بسته بندی مجزا تحت عنوان « سه گانه شعری فاضل نظری » ارائه شده است. نظری علاوه بر ریاست حوزه هنری استان تهران ، عضو شورای عالی شعر مركز موسیقی و سرود نیز هست و در دانشگاه نیز تدریس می كند.

 

نوروز باستانی

 

دلت شادو لبت خندان بماند

برایت عمر جاویدان بماند

خدا را می دهم سوگند بر عشق

هر آن خواهی برایت آن بماند

به پایت ثروتی افزون بریزد

که چشم دشمنت حیران بماند

تنت سالم سرایت سبز باشد

برایت زندگی آسان بماند

تمام فصل سالت عید باشد

چراغ خانه ات تابان بماند

پیشاپیش عید 89برشما مبارک

ذات عرب

 

 

 

 

 


 

 

گروه موسیقی ژولیاگ

سلام

دیشب و امشب کنسرت گروه موسیقی ژولیاگ در هنر سرای خورشید اصفهان برگزار شد.

با آهنگسازی و سرپرستی سیاوش ولی پور و اشکان رهبر دو تن از بهترین نوازندگان اصفهان

البته باید بگم نوازندگی سازهای کوبه ای در این اجرا با عجوبه موسیقی اصفهان(یا شاید بهتر بشه گفت کشور)استاد جعفر قاضی عسگر بود که حتما با گرفتن اجازه از خودشون در پست های بعدی بیوگرافی کامل ایشون رو براتون میگذارم.


جعفر قاضی عسگر

 

جعفر قاضی عسگر 2

بیوگرافی عبدی بهروانفر

بیوگرافی عبدی بهروانفر از زبان وی

عبدی

 

در سال1354 در مشهد متولد شدم. با موسیقی از همان دوران کودکی نه با آموزش آکادمیک بلکه با گوش دادن به کاست‌های خوانندگان ایرانی و خارجی به گونه‌ای کاملا افراطی که از دید سایرین بیمار گونه می‌نمود ارتباط داشتم. در 12 سالگی با شنيدن آهنگ "Roll on" از گروه کانتری " آلاباما" عاشق گیتار زدن شدم. خواب اتاقی پر از گیتار را دیدم که سالها بعد در همان خانه به واقعیت پیوست زمانی که دیگر کسی در آن زندگی نمی کرد جز دو سگ.

در دوران تنهایی در آن خانه صداهایی مانده بود که گویی از بین نمی رفت و این بار از خانواده شش نفری گروه ماد،از میان سیمهای گیتار و باس، تبل بزرگ و دهان دو سگ بیرون می‌آمد. صدایی که اطراف را آزار میداد. فرشته زرد گویی به موقع آمده بود. پلیس، دوست قدیمی، مطلب بسیار ساده می‌نمود.7 ماه قبل از اجرای هلال احمر با مصطفی آشنا شدم، انسانی به زعم من تاریک که به رغم جوانی، ظاهراٌ و باطناٌ پیر می‌نمود. او در این مدت با نوشتن شعرهایش و بیان حس خالصی از راک، چیزی که جدا از زندگی واقعی مصطفی نبود، تاثیر عمیقی بر من و گروه گذاشت. او 2 ماه پس از کنسرت هلال احمردر شب تولدش مرد.
 منم این چراغ بی شعله سرد       منم این گوله درد      که نشسته رو تاقچه پشت شب    .............
سگ زرد هم 2 ماه بعد از آنجا رفت وسگ سیاه را با قلاده‌اش دزدیدند.

 سپس من هم از آن خانه رفتم و تنه پوکیده درخت به و سنگ قبر آقا غضنفر را به یادگار بردم. علف‌های باغچه هم در پاییز دود شدند. سکوت بزرگ، یکسال بر خانه حکمفرما بود و بعد، آن محل سوراخ شد.
بعد از آن به تهران رفتم و در یک کارگاه ساختمانی مشغول به کار شدم که قطعه "کارگر بدبخت" در آنجا شکل گرفت. همزمان در تاتر شهر، موسیقی تاتر "آنچه می‌شنوی ساز کج کوک سکوت است" را تجربه کردم و اندکی بعد موسیقی فیلم بلند  "کاغذ دیواری زرد" را ساختم.

دهه80 میلادی، جنگ، آهنگران، عضویت در انجمن اسلامی مدرسه، بریک دنس، تریلر، رقص مردگان، و ملغمه‌ای از فضای پر سر و صدای خانواده‌ای مملو از پریشانی و علاقه من به گیتار زدن که در گرفتن یک راکت تنیس در دست خلاصه می‌شد. با وضع موجود در خانه و جامعه موسیقی متال برای من آرام بخش بود و ناگهان لبه تاریکی و آوای گیتار"اریک کلپتون" که کل مدرسه را انگار با پلوتونیوم منهدم کرد.

در تهران در 22 سالگی بعد از مراوده یک ساله با دکتر فرهادی استاد دانشگاه پلی تکنیک نیویورک و آموزشهای پراکنده وی در زمینه‌های گوناگون، با پیشنهاد او گیتار خریدم. چوبی که وجودش از همه چیز و همه کس برای من لازم‌تر می‌نمود. زجه‌های راک، دین دیگری به نام بلوز، نعره‌های بی‌امان متال، سبزی کانتری و عمق موسیقی فولک.

 سال 1373، دانشجوی رشته صنایع  و در تهران ساکن بودم که با خرید یک گیتارآکوستیک شکسته فراگیری گیتار را نزد فلمینگ خوشقدمی در سبک کانتری و بلوز شروع کردم. اصول نوازندگی هارمونیکا را نیز پس از گیتار از وی آموختم. پس از مدتی، این آشنایی به برگزاری کنسرت فلمینگ با مدیریت من در تالار فارابی منتهی شد که اولین کنسرت کانتری پس از سالها درآن دوران محسوب میشد. بعد از آن، دوره کوتاهی نزد کامران یغمایی به فراگیری تکنیک‌های گیتار الکتریک بالاخص در سبک بلوز و راک پرداختم.

پس از برگشت به مشهد با فکر به وجود آوردن یک گروه موسیقی در سبک راک با نوازندگان مختلفی آشنا شدم که در اولین قدم منجر به یک اجرا با همراهی یک درامز (سعید معقول) و یک باریتون (سعید بیاتی،گروهبان 110) شد. این اجرا درسالن دانشگاه فردوسی مشهد برگزار وقطعاتی به صورت کاور آهنگ‌های بلوز و کانتری و راک اجرا شد.

بعد از این اجرا تمرکز بیشتری به تمرین گروهی گذاشته شد و در نهایت گروهی بوجود آمد و نام ماد را برای آن انتخاب کردیم. به واسطه تمرینات، من و اعضاء گروه به صورت تجربی و از طریق نوازندگی با سبکهای مختلف موسیقی آشنا شدیم که آموخته‌های تئوریک را عملی می‌کرد. بالطبع زندگی همراه با موسیقی در شکل و نوع ساخته شدن قطعات موسیقی توسط من در طول این مدت نقش بزرگی داشته  و دارد. تجربه‌های شخصی که در جاها‌یی با تجربه‌های دیگران در آمیخته و شکل موسیقایی یافته است.
در این مسسیر من از اساتید بزرگی در موسیقی راک (Jimi Hendrix, Janis Joplin, Jim Morrison)
بلوز  (Son House, Muddy Waters, Sunny Boy Williamson)، جز (Charlie Parker, John Coltrane, Jingo Reinhardt)
و کانتری و فولک (Neil Young, Ian Anderson) درس گرفته‌ام.
آشنایی من با این افسانه‌ها به واسطه مدت زمان نسبتا زیادی بود که از طریق فروش سی‌دی به ملت، امرار معاش میکردم.
در این میان یک مدتی هم  در کار فروش سنگ توالت  (دوست هميشگي دوران تنهايي‌ام و جایگاه آسمانی اولین اثرهنری انسان) مشغول بودم.
اینکه بوجود آوردن وخلق یک اثر، ازخود زندگی و نوع آن می‌آید و در تمام سبک‌های موسیقی، ابزار در خدمت بیان حس موسیقیدان نسبت به اطراف است نه در خلائی کامل از ندیدن و نشنیدن و بالطبع عکس العمل به آن و انتظار بی‌مورد در بیان حس، از ابزار و آموخته های تئوریک و نکات فنی صرف.
درسال 1385 به قصد آموختن گیتار جز به ارمنستان رفتم و نزد اساتیدی چون جورج مانگاساریان و یرزنگیان واساتید دیگر به تحصیل پرداختم. در طول مدت اقامت از تجربه‌های مختلفی همچون نوازندگی در کافه و بار و حتی نوازندگی کنار خیابان بهره‌مند شدم. در طول این مدت 3 کنسرت در"آوانگارد فولک موزیک کلاب" و یک شب اجرا در موسسه" ناراگاتسی"  برگزار شد.
پس از برگشت به ایران و در ضمن تولید و ضبط آلبوم "شلمرود" و"رقی و مصطفی" به یادگیری دوتارنزد استاد علی غلامرضایی آلماجوقی مشغول شدم و یادگیری دو تار با آشنایی با اوسنه‌ها و حکایت‌های کهن ایران همراه بود و موجب نزدیکی بیشتر من به موسیقی محلی و مقامی شد که نشانه‌های آن در آلبوم "مصطفی و رقی" نمود یافت. سپس به آموختن قشمه نزد استاد علی اکبر بهاری پرداختم. یادگیری این سازها برای من دروازه‌ای شده است برای ورود به موسیقی محلی و مقامی و آشنایی عینی با بخشی‌ها و عاشق‌ها. یادگیری سینه به سینه‌ای از اساتید و بزرگان موسیقی محلی خراسان که هم در نوازندگی خود ساز و هم در به کارگیری مقام‌ها و صدای سازهای محلی وانتقال آن به سازهای ارکستر راک و بلوز و هم تلفیق آن تاثیر به سزایی داشته است.
 نتیجه این دوران 7 کنسرت وهمچنین بوجود آمدن حدود 40 قطعه که بعضی از آنها ضبط و یا اجرا شده است وهمچنین تجربیاتی در ساخت موسیقی فیلم کوتاه، بلند و تئاتر کسب کردم.

کیوسک اولین گروه موسیقی انتقادی ایران

کیوسک نام یک گروه موسیقی در سبک راک است. آرش سبحانی آهنگساز، ترانه‌سرا، گیتاریست و خواننده گروه کیوسک می باشد. کیوسک می‌کوشد، ترانه‌های انتقادی و اجتماعی را در قالب موسیقی متفاوت ارائه دهد، موسیقی‌ای که در آن رگه‌های بلوز و جاز هم به گوش میرسد.

 

آرش سبحانی:

آرش سبحانی که در رشته معماری تحصیل کرده از سن شانزده سالگی به آموختن موسیقی مشغول شده. او به جز مدت کوتاهی که پیش استاد آموزش دیده، موسیقی را به صورت خودآموز فراگرفته است

وی از خوانندگان و نوازندگان گیتار الکتریک در ایران است. او رهبر،‌ خواننده،‌ سراینده اشعار و نوازنده گیتار الکتریک گروه کیوسک است.

آرش سبحانی در عمر هنری خود قبل از آنکه به عنوان آهنگساز، خواننده و نوازنده گروه کیوسک شناخته شود، با گروههای موسیقی متعددی همکاری داشته است. آرش در گروه "راز شب" که آلبوم "دار قالی" را به بازار عرضه کرد به عنوان آهنگساز و نوازنده گیتار حضور داشت، در گروه "آور" کنسرت زنده "آب و آتش" را در تالار حرکت اجرا کرد. گروه آور در حقیقت از جمع دو دسته ای تشکیل شده بود که نیمی از آنان بعدها گروه میرا و مابقی آنها راز شب را تشکیل دادند. بجز این، آرش سبحانی در آلبوم "زی با زی" اثر هومن جاوید و رامین بهنا به عنوان نوازنده گیتار حضور داشته است. همکاری آرش سبحانی با دیگر نوازندگان و آهنگسازهای موسیقی ایران به این ختم نمی شود و در کارنامه او اجرای گیتار در کنسرت محمد نوری و شهریار مسرور نیز دیده می شود.

 

اولین آلبوم گروه کیوسک به نام "آدم معمولی" که توسط شرکت بم آهنگ در کانادا تهیه شده بود، با استقبال زیاد ایرانیان داخل و خارج کشور روبرو شد. آن آلبوم که در سبک راک نواخته شده بود، شامل مجموعه ای از آهنگها با مضامین انتقادی بود که ترکیبی مناسب از متن و موسیقی را ارئه می کرد. گروه کیوسک دومین آلبوم خود را با نام "عشق سرعت" در بهار 2007 به بازار ارائه کرد. در مدت کوتاهی که از عرضه این آلبوم تا نگارش این متن می گذرد، آلبوم عشق سرعت موفق شده است که فروش قابل توجهی داشته باشد به گونه ای که در رده اول رنکینگ فروش سایت CD baby قرار گیرد. علاوه بر این، ویدیو کلیپ تهیه شده از آهنگهای این آلبوم رنکینگ های بسیار بالا را در سایت Youtube به خود اختصاص داده اند.

 

 

اعتراف

خیلی وقته که ننوشتم

شاید یکسال

شاید کمتر

نمیدونم

اما فقط میدونم یه چیز دوباره منو کشوند اینجا اونم مرگ لحظاتم بود

خیلی وقته که یه گوشه نشستم و دارم مردن ثانیه به ثانیه زندگیمو میبینم

خیلی وقته به دستام هم اعتماد ندارم که بخوام قلم دست بگیرم

خیلی وقته به خودم هم اعتماد ندارم که برم حقم رو پس بگیرم...

مصاحبه با محسن نامجو

مصاحبه با محسن نامجو

 

چه موسیقی نامجو را بپسندیم و چه آن را دوست نداشته باشیم، به هر حال موسیقی او جزء معدود آثار هنری بوده که در این سال ها برد اجتماعی بالایی داشته است.
او سال گذشته از فهرست آهنگسازان زیرزمینی و به عبارت بهتر بدون مجوز خارج شد و آلبوم «ترنج» او توسط حوزه هنری منتشر شد. هرچند انتشار این آلبوم نیز بدون حاشیه نبود و نقطه آغاز دعواهای دفتر شعر و موسیقی وزارت ارشاد و حوزه هنری قرار گرفت. گویا جنجال و حاشیه با نام محسن نامجو پیوند خورده است. به هرحال ما سعی کردیم چنین نکنیم و در این گفت وگو به موسیقی نامجو بپردازیم.
● یک هنرمند در هر دوره یی که زندگی کند، براساس نیازهایی که حس می کند به خلق یک اثر هنری دست می زند و براساس همان نیاز، شکل بیان خود را انتخاب می کند. این نیاز در مورد شما چه چیزی بوده و از کجا نشأت می گرفت؟
▪ البته امکان دارد شکل بیان توسط خود فرد انتخاب نشود. هم امکان دارد در موقعیتی قرار بگیرد که آگاهانه سراغ این شکل بیان برود و هم امکان دارد در مسیری قرار بگیرد که آن شکل بیانی هنرمند را انتخاب کند.
● شما انتخاب شدی یا انتخاب کردی؟
▪ توأمان بود. نمی توانم دقیق اظهارنظر کنم. تعاملی بین من و دنیای بیرون از من برقرار بود. اگر بخواهم راجع به نیازی که این مساله را شکل می دهد حرف بزنم، وارد بحث دیگری می شویم. نیاز به دو بخش تقسیم می شود. نیازهایی وجود دارد که من به آنها واقفم و در جواب سوال شما می توانم از آنها اسم ببرم. ولی نیاز شکل دیگری هم دارد؛ نیازی که در ناخودآگاه ما جریان دارد. این نیازها خیلی تاثیرگذار هستند. امکان دارد ما بعدها خودمان متوجه آن شویم یا کسانی ما را متوجه آن کنند. راجع به مفهوم زلف در کارهای من چیزی نوشته بودند که من خودم به آن آگاه نبودم. نوشته بودند دلیل اینکه در کارهای من، چند کار شاخص با محوریت زلف وجود دارد (مثل قطعه های زلف بر باد و گیس) بازمی گردد به شرایط خاص اجتماعی فرهنگی که در آن زندگی می کنیم. این نظر برایم جالب بود و به آن فکر نکرده بودم.
از تاثیرات ناخودآگاه به هیچ وجه نمی شود صرف نظر کرد. اما اینکه پرسیدی چه نیازهایی بوده، اگر بخواهم به آن نیازهای ناآگاهانه بپردازم باید بگویم من احساس کردم می شود بین جامعه روشنفکری و موسیقی سنتی مان به نوعی آشتی برقرار شود. دوست داشتم به وجهی از موسیقی سنتی پرداخته شود که توجه جامعه روشنفکری را هم جلب کند. از سال ها پیش مساله عدم مقبولیت موسیقی ایرانی برای روشنفکران وجود داشته است مثلاً در دهه ۱۳۵۰ نسبتی بین شاعران و موزیسین های موسیقی ایرانی برقرار نشد. کمتر دیده ایم از همکاری و روابط بین مثلاً شاملو، اخوان و... با پرویز یاحقی، جلیل شهناز و... آنها یک گروه بودند و اهالی موسیقی جمعی دیگر. طبیعی است گروه اول که قشر روشنفکر هستند با نگاهی عاقل اندر سفیه به موزیسین ها نگاه می کردند و این آدم ها را یک مشت مطرب می دانستند که مضرابی می زدند، پولی در می آوردند و زندگی خود را می چرخاندند. این مساله ادامه پیدا کرد تا بعد از انقلاب که اوج آن همان واکنش شاملو بود و چون الان از آن اتفاق فاصله گرفته ایم مساله توسط مردم حاد شده و در مورد آن بزرگنمایی صورت گرفته است. من آن ماجرا را به یاد دارم و آن مجله را هم دارم. روایت واقعی این است که شاملو یک جمله کوتاه گفته بود؛ موسیقی سنتی ایران پیشرفتی نکرده است. یک رنگی زده می شود و یکی می آید چهچهی می زند و می رود...
● البته من شنیده ام که شاملو گفته است ربع پرده باید از موسیقی سنتی ایران حذف شود. این ذهنیت غیرعلمی به موسیقی ایرانی است.
▪ شاملو که در زمینه موسیقی متخصص نبوده. خیلی ها حق دارند چنین نظراتی را که شخصی است داشته باشند و لزومی ندارد ما در حال حاضر به اظهارنظر شاملو بپردازیم. البته مقوله ربع پرده در موسیقی ایرانی جای بحث دارد. در مورد موسیقی اصیل ما ربع پرده اصل نیست و این مقوله جای بحث دارد که محمل اش اینجا نیست و به نقد علینقی وزیری برمی گردد. این بحث توسط شاملو در یک محفل خصوصی و خودمانی مطرح شده بود اما حرف او جدی گرفته شد و در نشریات بازتاب پیدا کرد. حول این مبحث از یک سری افتخارات تاریخی صحبت شده بود و نویسنده اش به خسروانی ها، باربد و نکیسا و اینگونه حرف های کلیشه یی تاریخی متوسل شده بود. این کار باعث شده بود بهانه به دست شاملو بیفتد که حسابی لطفی را قلع و قمع کند و طبیعی است که بین محمدرضا لطفی و شاملو قلم چه کسی برنده تر است. لطفی با این کار خود را زیر تیغ گیوتین شاملو گذاشت.
شاملو در جوابیه یی که منتشر شد اصل حقیقت را عنوان کرد؛ من یک حرف معمولی و غیرفنی را کاملاً بی غرض گفتم ولی حالا که شمشیر را از رو بسته یی بگرد تا بگردیم. شاملو گفته بود چیزهایی که شما می گویید مربوط به تاریخ است، به گذشته. شما برای موسیقی امروز ایران و آدم های این نسل چه کرده اید؟ معنی کدام غزل حافظی که می گویید لب تاقچه هست را درست می فهمید و... این بحث روی من تاثیر گذاشت و دقیقاً با همین طرح کودکانه که چه جور موسیقی بسازم که شاملو هم دوست داشته باشد مساله موسیقی برای من جدی شد. جالب است که چندماه پیش وقتی برای اولین بار خدمت آیدا رسیدم این جمله را به من گفتند؛ «بعد از شش سال که احمد فوت کرده است، وقتی موسیقی شما را شنیدم حسرت خوردم که چرا احمد نبود تا این موسیقی را بشنود.» این حرف خیلی خوشحالم کرد. احساس کردم آن ایده کودکانه به بار نشسته است.
● یعنی این ایده که تو به سمت تلفیق رفتی نشأت گرفته از بحثی بود که شاملو مطرح کرد؟
▪ بله، یکی از دلایلش همین مساله بود. البته وقتی می گویم می خواستم موسیقی بسازم که شاملو هم گوش کند، شاملو را به عنوان سمبلی از قشر روشنفکر مثال می زنم و اتفاقاً جواب این خواسته را هم گرفتم. نیاز دیگری که آگاهانه در من وجود داشت و این قطعات در زیر لوای این نیاز ساخته شدند، مربوط می شود به سه طرح عمده تحقیقاتی؛ یکی مقوله پیدا کردن راهکارهایی برای برون رفت موسیقی ایرانی از محدودیت ها و بن بست هایش. یعنی بررسی رابطه های نوین تلفیق شعر با موسیقی ایرانی که این مساله خودش چند زیرشاخه دارد. دوم بررسی گام های ایرانی به این صورت که این گام ها با گام های موسیقی غیرایرانی چه ارتباطی دارند.
سوم پرداختی به خود مقوله شعر به عنوان امری شنیداری و در کنارش حنجره به عنوان یک ابزار صدا دهنده. اگر بخواهم در مورد طرح سوم توضیح بیشتری بدهم باید بگویم که حنجره ابزاری است برای بیان شعر. حالا ما بیاییم و شعر را به عنوان یک مدیوم معنی دار نبینیم. شعر را مدیومی فرمال در نظر بگیریم، یک مدیوم برای صدا... حاصل این پژوهش ها تنظیم شده و آماده ارائه است. اگر این نکات را اینگونه مطرح می کنم، می خواهم کلیات این مباحث که شکل دهنده ماهیت این موسیقی بوده را طرح کرده باشم. بسیاری از دوستانی که بر کارهای من نقد دارند اگر آن طرح های پژوهشی را بخوانند خیلی از سوءتفاهم ها رفع خواهد شد.
● در مورد طرح اول از این سه گانه کمی بیشتر توضیح می دهید؟ منظورم طرح هایی برای برون رفت از بن بست موسیقی سنتی است.
▪ من به طور شخصی به این نتیجه رسیدم که شاید یکی از راه های برون رفت از این بن بست بررسی رابطه موسیقی سنتی با شعر باشد. موسیقی ایرانی به عنوان امری انتزاعی فقط نت است و شکل تجریدی دارد. اگر معنایی را انتقال می دهد توسط شعر این اتفاق می افتد، بالاخص شعر کلاسیک. با در نظر گرفتن این مسائل من به چند راه فکر کردم؛ یکی اینکه ما رابطه معنایی موسیقی ایرانی و شعر را از بین ببریم و این رابطه را فرمال کنیم. یعنی هر هجا و هر واج در مقابل یک نت، به این طریق سه کار انجام می دهیم؛ یکی اینکه در اشعار کلاسیک مان جست وجو می کنیم و از اشعاری که بیشتر وجوه فرمال دارند تا وجوه معنایی استفاده می کنیم. این پروسه مرا رساند به سبک خراسانی.
در این سبک و در واقع در اشعار رودکی، ناصرخسرو و... مشاهده می کنیم که فرم نمود بیشتری دارد تا معنا. یعنی در بعد مفهومی آنها خیلی پیچیدگی و تغزل های عاشقانه و عارفانه یی که ما در سبک عراقی می بینیم وجود ندارد. در مقابل، سعدی و حافظ در ریتم یکنواخت هستند و به اندازه آنها در فرم پیش نرفته اند. پس نکته اول، می شود پرداختن به آن شکلی که این رابطه ساختاری میان شعر و موسیقی را بهتر برقرار می کند. دوم اینکه همان اشعار کلاسیک که ریتم متعارف دارند را تغییر شکل بدهیم. همان غزل های سعدی و حافظ را بیاوریم و به شکلی به آنها ریتم بدهیم، رویکردی ساختاری به این اشعار داشته باشیم و آنها را از معنی تهی کنیم. اغلب تجربه های اینگونه یی که من انجام دادم منتشر نشده ولی مثلاً قطعه «زلف» یکی از آنها است. خیلی ها وقتی برای اولین بار «زلف برباد» را می شنوند، نمی فهمند که شعر حافظ است. من هدفم این بود که شنونده یکسری کلام بشنود که در کنار یک ملودی زیبا قرار گرفته است. این تجربه ها درون خود دچار تضاد هم هستند. ما در ظاهر می گوییم خواستیم شعر حافظ را از معنا تهی کنیم و فقط به فرمش فکر کنیم. با این اتفاق شعر حافظ معنای دیگری هم پیدا می کند.
● فکر کنم با یک مثال بحث را ادامه بدهیم.
▪ ببینید، یک شعر معمولی سعدی، مثل «عقلم بدزد لختی چند اختیار و دانش/ هوشم ببر زمانی تا کی غم زمانه» را در نظر بگیریم، اگر بیاییم و با ملودی خاصی آن را اینگونه بخوانیم؛ عق عق عقلم ب دزد چن چن چند اختیار دانش هو هو هوشم و... (نامجو این بیت را با اتکا به هجای کلمات با موسیقی خاصی خواند) به طور مثال عق عق عق می تواند بیان کننده یک عصیان باشد و حالت تهوع و انزجار از اینکه تا کی درگیر غم زمانه باشد و این غم را دارد عق می زند. آن هو هو هو هم می تواند ریتم سماع باشد، ذکر خانقاهی باشد و می تواند خود کلمه هوش هم باشد. این کار که عرض کردم شعر را از معنای آشنایش تهی می کند و از طرف دیگر آن را در معنا چند وجهی می کند و تفسیرپذیر. رویکرد سوم پرداختن به جدیدترین شکل از شعرهای فارسی است و زمانی که من این طرح را شروع کردم، فکر می کردم در دهه هفتاد و توسط براهنی به وجود آمده اما بعدها فهمیدم که این جریان ریشه در ادبیات دهه چهل دارد...
● منظورتان جریان شعر حجم، منتسب به یدالله رویایی است؟
▪ بله، برای من مهم بود که چنین سبک شعری وجود دارد و من هم یکی از کنسرت هایی که در آن سال ها اجرا کردم با رویکرد موسیقی ایرانی در شعر زبان شناختی بود. شعر تبیینی یا زبان شناختی گونه یی در مقابل شعر توضیحی است. یعنی اینکه شعر به جای اینکه مفهومی را توضیح بدهد خود مضمون می شود. فونتیک شعر یعنی آواها و تمام وجوه شنیداری زبان تبدیل می شوند به مدیوم انتقال معنا. این سه راهکاری بود که من پیرو آنها طرح تلفیقی موسیقی و شعر ایرانی را دنبال کردم و در آن زمان دو، سه کنسرت برگزار کردم.
● یعنی براساس این انگیزه ها بود که ایده کار کردن در فضای موسیقی تلفیقی شکل گرفت؟
▪ بله.
● زمانی که درگیر این ایده ها بودید، کارهای فیوژن و موسیقی های مشابه گوش می کردید؟
▪ بله، گوش می کردم. نمی دانم منظورت کدام کارهاست اما به طور کلی گوش کرده بودم. منظورت کدام کارهاست، بگو ببینم قرابتی با کار من دارد یا نه؟
● مثلاً «یان گاربارک». منظورم کارهایی است که کمپانی هایی مثل ECM منتشر می کنند؟
▪ بله گوش می کردم. همان طور که می دانی کارهای ECM بر کلام استوار نیست و پرداختن به مقوله تلفیق فارغ از جریان کلام، بعد از این دوران به ذهن من رسید. درگیری با آن طرح عمده یی که گفتم همزمان با دورانی بود که موسیقی فیوژن هم گوش می کردم.
● اغلب برخوردهایی که با کارهای شما می شود، برمی گردد به ترانه ها و اشعاری که اجرا کردید...
▪ متاسفانه... قبلاً هم گفته ام. چون کارهای من به طور رسمی منتشر نشد و به شکل زیرزمینی به دست مردم رسید. من تریبونی نداشتم تا درباره کارها توضیح بدهم. همان طور که وقتی ترنج منتشر شد توضیح دادم که این قطعه ها را براساس چه کارهایی اقتباس کردم. اگر کارهای دیگر هم مثل ترنج به شکل رسمی منتشر می شد، به همان شکل ارکسترالی که مدنظر بود و من امکان توضیح پیدا می کردم، یک سری از سوءتفاهم ها پیش نمی آمد. نکته دیگر اینکه ما منتقد موسیقی نداریم. ما منتقدی نداریم که قطعه تو را گوش کند و بعد بگوید مثلاً این مدلاسیون به فلان دلیل در این بخش از ملودی جواب نداده و غلط است.
از این بحث که بگذریم یکی از دلایل توجه و نقد این آثار روی محور شعر و ترانه، نداشتن وجه موسیقایی دو آلبوم «گیس» و «دماوند» است. دو عنوان «گیس» و «دماوند» که روی آن دو آلبوم گذاشته شده، عناوینی است که من از زبان مردم شنیدم. من این قطعه ها را با عنوان طرح های اولیه ضبط کرده بودم تا بعد به شکل ارکسترال اجرا شود. اگر این کارها به شکل ارکسترال ارائه شود و روی آن نقدی صورت گیرد آن موقع می شود نقدها را قبول داشت. قطعه «گیس» دو آکورد ساده است که توسط یک نوازنده غیرحرفه یی گیتار که من باشم، اجرا شده و چون وجه موسیقایی عمده یی ندارد، چیزی که جلب توجه کرده، شعر است. در حالی که در این دو آلبوم کمترین چیزی که مدنظر داشتم، شعر و ترانه بود.
● آدم وقتی به حرف ها و موسیقی شما گوش می دهد، یک جورهایی احساس می کند بیشتر درگیر ادبیات بوده اید تا موسیقی. شاید یک سوءتفاهم است...
▪ بعد از پشت سر گذاشتن یک دوران مطالعاتی سر من خلوت تر شد و من به فکر کار عملی افتادم. به فکر این بودم که از اشعار روشنفکرانه امروز در موسیقی استفاده کنم. احساس کردم روی شعر رویایی یا براهنی ترانه ساختن قطعه را فرهنگی و شیک می کند. البته در دوران سربازی به ذات مقوله پاپ گرایش پیدا کردم و به این فکر کردم کاری بسازم که جوان ها با آن خوش باشند. از یک مقطع زمانی آن طرح های تحقیقی را کنار گذاشتم، گفتم اینها باشد برای زمانی که منتشر شود و یک دوره کار دیگری را شروع کردم. درگیر پیدا کردن شعر امروزی بودم مثلاً همزمان به تجربه گروه اوهام رسیدم. گروه اوهام هم نهایتاً برای اینکه زبان امروزی پیدا کند، باز دارد دنبال شعر حافظ و سعدی می گردد. خود من هم از این پیشتر نرفته بودم. در نهایت باز بهترین شعری که می توانستم روی ریتم سوار کنم، همان مولوی بود. چه کار می توانستم بکنم؟ گفتم در اشعار شاعران جوان جست وجویی کنم. من یک پوشه دارم، چهارصد، پانصد شعر و ترانه از همه جمع کرده ام. با آن اشعار خیلی سروکله زدم، حقیقتاً هیچ کدام به کار نمی آید. در همان روزها بود که در یک شب نشستم و ترانه جبر جغرافیایی را گفتم.
● آدم وقتی به حرف ها و موسیقی شما گوش می دهد، احساس می کند بیشتر درگیر ادبیات بوده اید تا موسیقی. شاید یک سوءتفاهم است...
▪ بعد از پشت سر گذاشتن یک دوران مطالعاتی سر من خلوت تر شد و به فکر کار عملی افتادم. به فکر این بودم که از اشعار روشنفکرانه امروز در موسیقی استفاده کنم. احساس کردم روی شعر رویایی یا براهنی ترانه ساختن قطعه را فرهنگی و شیک می کند. البته در دوران سربازی به ذات مقوله پاپ گرایش پیدا کردم و فکر کردم کاری بسازم که جوان ها با آن خوش باشند. از یک مقطع زمانی آن طرح های تحقیقی را کنار گذاشتم، گفتم اینها باشد برای زمانی که منتشر شود و یک دوره کار دیگری را شروع کردم. درگیر پیدا کردن شعر امروزی بودم مثلاً همزمان به تجربه گروه اوهام رسیدم. گروه اوهام هم نهایتاً برای اینکه زبان امروزی پیدا کند، باز دارد دنبال شعر حافظ و سعدی می گردد. خود من هم از این پیشتر نرفته بودم. در نهایت باز بهترین شعری که می توانستم روی ریتم سوار کنم، همان مولوی بود. چه کار می توانستم بکنم؟ گفتم در اشعار شاعران جوان جست وجویی کنم. من یک پوشه دارم، چهارصد، پانصد شعر و ترانه از همه جمع کرده ام. با آن اشعار خیلی سروکله زدم، حقیقتاً هیچ کدام به کار نمی آید. در همان روزها بود که در یک شب نشستم و ترانه جبر جغرافیایی را گفتم.
● یعنی تا آن زمان ترانه نگفته بودید؟
▪ نه، نگفته بودم. ترانه منظورم کلام است که بخواهید روی آن ملودی بگذارید. ترانه جبر جغرافیایی را براساس یک ملودی آماده گفتم. بعدها فهمیدم آن ملودی متعلق به گروه «نیروانا» است. در سال ۱۳۸۲ ترانه جبر جغرافیایی را نوشتم و همین امسال قطعه را شنیدم. این ملودی را آن زمان از زبان دوستی شنیدم که ریتم را اینگونه زمزمه می کرد غملودی را سلفژ می کندف این ریتم مرا جلب کرد. آنقدر با خودم تکرارش کردم تا ترانه جبر جغرافیایی را نوشتم...
● و ملودی را چسباندید به موسیقی کوچه بازاری خودمان؟
▪ البته بیشتر شعرش کوچه بازاری است. در مورد ملودی اش نمی توان گفت. اگر لحن خواننده را کمی تغییر دهیم کوچه بازاری می شود. خیلی ها در مورد «جبر جغرافیایی» گفته اند که کلام فرهنگی در کنار کلام کوچه بازاری قرار گرفته است. این عامدانه بود. فکر کرده بودم به عبارت جبر جغرافیایی اشاره کنم و در عین حال به زیاد شدن قوز پشت هم اشاره شود و جفت این عبارت ها در یک شعر کنار هم باشد. حدود سال ۸۲ یا اوایل سال ۸۳ این تجربه صورت گرفت. ترانه « ای کاش داوری...» هم براساس شعری از شاملو سروده شد و بخش هایی از شعر خود شاملو و یکی از غزل های سعدی هم در آن گنجانده شد. این دو ترانه آغاز کار ترانه سرایی من بودند. نمی دانستم خوب بوده یا بد اما بعد که جواب گرفتم انگار کم کم رویم به این ماجرا باز شد. بعد که دیدم تجربه های ناموفقی نیستند، آن پوشه را کنار گذاشتم و ترانه گفتم. حالا شرایطی پیش آمده که مرا به عنوان ترانه سرا و آهنگساز می شناسند در صورتی که ترانه سرایی از بد حادثه پیش آمد.
● از بحث اصلی دور شدیم. اما در این حواشی که پیش آمده یک نکته برای من جالب بوده، این طوری می پرسم؛ نظرت راجع به عبارت «پا پ استار» چیست؟
▪ نظر خاصی ندارم. با پاپ استارها مشکلی ندارم.
● در مورد خودتان چطور؟ با اینکه بگویند نامجو یک پاپ استار است، مشکلی ندارید؟
▪ چرا مشکل دارم. موزیسین پاپ بودن همیشه این معنا را با خود می آورد که سطح نگرش فرهنگی- هنری طرف عوامانه است. خودم فکر می کنم به رغم اینکه کارهای من تا حدودی مورد اقبال مخاطبان قرار گرفته، اما من نازل نشده ام. بعد از مدت ها اتفاق خوبی افتاده و مخاطب ما سطح فهم شنیداری اش بالا آمده یعنی به تعداد مخاطبان خوب موسیقی افزوده شده. به نظرم این کار درستی نیست که اگر محسن نامجو یا هر کس دیگری مورد عنایت مخاطبان قرار گرفته، بگوییم موسیقی اش عوامانه است.
● این سوال را از این باب می پرسم که چند بار از «محسن چاوشی» حرف زدید و... حتی گفته می شد که محسن نامجو می خواهد محسن چاوشی باشد ولی در رودربایستی سبقه روشنفکری اش گیر کرده است.
▪ اینها که حرف است. در مورد محسن چاوشی هنوز هم می گویم که صدای خوبی دارد و ملودی هایی که ساخته در دنیای موسیقی خودش دوست داشتنی است. اگر ملودی های چاوشی را کس دیگری ساخته بود، من از آن شخص تعریف می کردم و از چاوشی فقط به عنوان کسی که صدای خوبی دارد، حرف می زدم. هیچ وقت دوست نداشتم یک موزیسین پاپ باشم. می خواستم آدمی باشم که به اندازه کوچکی خدمت فرهنگی کنم. به همین دلیل به طور جدی درگیر فعالیت های پژوهشی بودم. کارهایی هم که ساخته شد نتیجه تحقیقات شخصی ام بوده ولی این نتیجه پاپ شد.
● برگردیم به بحث موسیقی تلفیقی. به نظرت موسیقی تلفیقی گفت وگوی موسیقایی است یا گفت وگوی فرهنگی؟ گاهی گفته می شود وقتی فیلیپ گلس با راوی شانکار همکاری می کند، بیشتر به خاطر یک بده بستان فرهنگی است تا خلق یک اثر بدیع موسیقایی. خیلی ها هم به این نکته اشاره می کنند که کارهای انفرادی شانکار و فیلیپ گلس، در قیاس با کار مشترک شان کارهای بهتری هستند. شما به شخصه موسیقی تلفیقی را گفت وگوی فرهنگی می دانید، یا گفت وگوی موسیقایی؟
▪ به نظرم تفاوتی ندارد. جواب خاصی برای این سوال ندارم. وقتی داریم از گفت وگوی موسیقایی حرف می زنیم، داریم از موسیقی حرف می زنیم ولی گفت وگوی فرهنگی شامل تمام مدیوم های هنری می شود. این نگرش که من این ساز را کنار آن ساز غربی بگذارم تا گفت وگویی شکل بگیرد، به نظر من سطحی است. به همین دلیل است که می گویم تلفیق واقعی، تلفیق ابزار نیست، تلفیقی ریشه یی تر است. اینکه گاربارک شوشتری بزند و شانکار هم بلوز «تلفیق است» اما تلفیق کاملی نیست. به قول معروف آن گفت وگوی فرهنگی کامل صورت نگرفته. گفت وگوی فرهنگی کامل آن است که در کنار این مجاورت، گام ها هم تلفیق شوند و حتی کلمه ها هم همین طور. تمام پارامتر هایی که یک قطعه موسیقی دارد لحن خواننده، شکل ملودی، کلامی که خوانده می شود و... به طور ضربدری تلفیق می شود. والتر بنیامین در مقاله یی به مفهومی اشاره می کند که واژه ساده اش ارتباط ضربدری است. عین کلمه را در حال حاضر به خاطر نمی آورم. در آن مقاله طرح یک نمایشنامه گوته را بررسی می کند که یک زوج در یک طرف قرار دارند و زوجی دیگر در طرف دیگر و بحث در مورد پیوندهای انتخابی است. این بحث را می توان در مورد موسیقی مطرح کرد و پارامترهای موسیقایی شرق و غرب را در نظر گرفت و آنها را با هم قاطی کرد.
● در مورد کارهای خودت این اتفاق افتاده؟
▪ من کارهای خودم را بیشتر یک تجربه می دانم و نمی توانم در مورد آنها نظریه پردازی کنم و مانیفست ارائه دهم. این کارها را اتودهایی فرهنگی می دانم حتی اگر به طور کامل و به شکل ارکسترال اجرا شوند، هنوز برای من اتود فرهنگی هستند تا ببینم کدام یک از آنها ماندگار می شوند.
● فیلم گوست داگ داستان یک سیاهپوست امریکایی است که با منش سامورایی ها زندگی می کند. گوست داگ یک دوست فرانسوی سیاهپوست دارد که انگلیسی بلد نیست و اتفاقاً صمیمی ترین دوست گوست داگ است که فرانسوی بلد نیست. رابطه این دو شخصیت رابطه زیبایی است، در صورتی که زبان ارتباطی مشترکی ندارند. این گفت وگوی در عین تضاد در اثر جارموش قابل باور است و به شکل تک گویی های در کنار هم قرار گرفته درنمی آید. مهم ترین دلیل این نکته جهان ارتباطی است که جارموش تعریف می کند؛ بستری که امکان این نوع گفت وگو را ایجاد می کند. فکر می کنم این مدل ارتباطی «جارموش» قابل انطباق در موسیقی تلفیقی هم باشد. می خواهم به این نتیجه برسم که اگر ذات یک چیز درست باشد، چیزهای کوچک مزاحمت ایجاد نمی کند و قابل اصلاح هستند. بحث کنار هم گذاشتن سازها و ادغام کردن گام ها و... به نظرم در زیرمجموعه این مساله قابل بررسی است که در ابتدا یک زمینه ارتباطی درست می خواهد. آیا در مورد موسیقی شما این مساله وجود دارد؟
▪ حقیقتش را بخواهی در پس نگاه من آنقدر طمطراق و ادعا وجود ندارد. بحث من موسیقی است. ما وقتی می خواهیم به تلفیق بپردازیم، نباید به همان وجوه ساده و دم دستی فکر کنیم. فرکانس یک مقوله جهانی است. یک موج صوتی است که در همه جای جهان وجود دارد. وقتی صحبت از ساز می کنیم، می توانیم شرقی یا غربی اش کنیم. شعر، فیلم و... هم همین طور ولی فرکانس نه. هیچ وقت کسی نمی گوید انرژی مکانیکی یک مقوله شرقی است یا نور که با سرعت سیصد هزار کیلومتر در ساعت حرکت می کند، از غرب آمده است. می خواهم به این وجوه ازلی و ابتدایی بپردازم. از این زاویه شرق و غرب از بین می رود. اتفاقاً در مورد مقوله تلفیق من معتقد به این نیستم که ما این دو پارامتر را جدا کنیم و بعد به نزدیکی آنها فکر کنیم. من می گویم تلفیق را به نحوی به کار ببریم که شرق و غربی وجود نداشته باشد یعنی ما در موسیقی به چیزهایی اشاره کنیم که در اصل یکی هستند. درست است که زندگی فلان نوازنده روستایی ما با فلان نوازنده بلوز روستایی تفاوت دارد، اما یک اتفاق در خلق موسیقایی آنها می افتد. می خواهم مخاطب را سوق بدهم به این سمت که اینها در نهایت یکی هستند. این نت همان نت است. همان تغییر نت. اتفاقاً این عجیب است که ما بنشینیم و به این فکر کنیم که این موسیقی از آن طرف به اینجا آمده یا از اینجا به آنجا رفته است. این سوال ها ما را به جایی نمی رساند. در نهایت ختم می شود به اینکه بیرق هوا کنیم که باخ و بتهوون در نهایت از ریشه های موسیقی ما آمده اند یا آنها بگویند که ما هر چه داریم از آنهاست. این بحث ها بی فایده است. وقتی ما به ذات موسیقی فکر می کنیم فرکانس نت «لا» روی دیاپازن، ۴۴۰ هرتز است. در قوچان هم این نت همین فرکانس را دارد، در شیلی همین طور، در ژاپن و در... هم همین طور.
● می خواهی به این نتیجه برسی که در ذات موسیقی، شرق و غرب مطرح نیست؟
▪ دقیقاً.
● این بحث خیلی کلی است.
▪ هدف من این است؛ در پس این موسیقی تلفیقی، در پس این تعداد قطعه هایی که اتود می زنم، این و آن را با هم قاطی می کنم. می خواهم پرده دری کنم و آنها را تجربه کنم تا تبدیل شوند به اجزای سازنده شان. چیزی که بین یک نوازنده روستایی و مثلاً کینگ کریمسون فرق می گذارد، چند پارامتر ادبی و موسیقایی است. اصلاً مقوله عجیبی نیست. ما امروزه آنقدر فرهنگ ها را دور از هم می بینیم که تازه می خواهیم بیاییم و گفت وگو کنیم. نیازی به گفت وگو نیست. این فرهنگ ها همگی یکی هستند.
● وقتی می گویی عجیب نیست یا ساده است، در ذهن من چیزی شکل می گیرد که شاید سوءتفاهم است. منظورت این نیست که مثلاً روبرت فریپ (آهنگساز و نوازنده و سرپرست گروه کریمسون) کار ساده یی کرده است.
▪ نه، اصلاً آسان نیست. مثلاً «گاربارک» شدن حاصل ۲۰ ، ۳۰ سال نوازندگی و غور در موسیقی است. من هم به اندازه خودم تلاش کرده ام و بحث هایی که مطرح می شود حاصل چند سالی تحقیق، مشاهده و نگارش است. در ذهن من این ایده مطرح نیست که این آثار را بسازم تا تفاوت شرق و غرب را نشان بدهم. در ذهن من این گونه است که با چیزهایی که می سازم مدام نشان بدهم این فضاهای به ظاهر متفاوت، یکی هستند. تطوری که در موسیقی ما وجود دارد، آدم ها را گیج کرده. می خواستم از این سردرگمی برسیم به اینکه این یک چیز واحد است؛ یک نت واحد که تبدیل شده به زبان های مختلف، موسیقی ها و گام های مختلف.
● به عنوان سوال آخر می پرسم تا چه حد به کارهای مشابهی که پیش از تو در موسیقی ایران تجربه شده بود، توجه کردید؟ اصلاً این کارها را گوش کرده اید؟
▪ به نظرم آثار این گونه یی تا همین دو، سه سال پیش اصلاً تجربه نشده بود. از کارهای مربوط به قبل از کار خودم. دو، سه قطعه از شهریار مسرور شنیدم که به موسیقی متن فیلم «بهشت از آن تو» مربوط می شد. من ایده همنشین سازی را در کاست موسیقی متن این فیلم دیدم. شما یک ملودی بلوز می شنیدی شعری روی ملودی خوانده و با صدای تار تمام می شد. باعث افتخار من است که شهریار مسرور در آلبوم ترنج برای دو قطعه با من همکاری کرد. تا قبل از اینکه من کارهایم را انجام بدهم تجربه هایی که شنیدم یکی مربوط به شهریار مسرور بود دیگری تجربه های گروه «اوهام» بود. امروز چون این ایده خیلی حالت خودآگاه در موسیقی ایران گرفته و آن شکل خودجوش خود را از دست داده، کار در این فضا سخت تر است و کسانی که وارد می شوند، باید مواظب باشند، به تقلید از یکدیگر دچار نشوند، من شنیدم نوازنده های گیتار راک در خراسان و جاهای دیگر گرایش پیدا کرده اند که بروند از «قشمه» و «دوزله» یا سازهای اینچنینی در کارهایشان استفاده کنند. امیدوارم بیراهه نروند. من چند نمونه شنیده ام سازهایی که استفاده شده اصلاً کوک نیستند. دلشان را خوش کرده اند که از این سازها در فضایی متفاوت استفاده می کنند. ماجرا به این شکل سطحی نیست. دانش موسیقایی می خواهد.


برگرفته از مجله موسيقي ايرانيان

 

مولانای پریشان...؟

  مثنوي معنوي آشفته و پراكنده نيست

اين پندار كه مثنوي معنوي آشفته است، اشتباه است زيرا كه اخيرا مولوي پژوهان ارتباط بين دفاتر اول تا آخر را كشف كرده‌اند.


به گزارش خبرگزاري كتاب ايران(ايبنا) به نقل از ستاد خبري كنگره بزرگداشت هشتصدمين سال تولد مولانا، توفيق سبحاني مولوي پژوه با اعلام اين مطلب گفت: مولانا زبانش، زباني مردمي است. در زمان مولانا در قونيه چهار زبان تركي، رومي، عربي و فارسي رايج بوده كه مولانا از همه آن‌ها استفاده كرده، اما آن كلماتي كه مردم عادي استفاده مي‌كردند هم وجود داشته، نه زباني كه مخصوص خواص بوده است در اشعار مولانا كلماتي وجود دارد كه شكسته است و كاري درباره همان كلمات هنوز اتفاق نيافتاده است. 

سبحاني اظهار داشت: از حافظ به دليل ظرافت در اشعارش به عنوان منبت كار ياد مي‌شود. ولي آثار مولانا به جهت عظمت به مانند آبشار «نياگارا» است. اشعار حافظ و مولانا زيبا و مبهوت كننده‌اند، ولي در دو شكل جداگانه دارد. 

گردآورنده «گزيده مثنوي معنوي» با اشاره به چاپ قريب الوقوع كتابي با عنوان «جامع النسخ» تصريح كرد: اين كتاب توسط عبدالطيف گجراتي تاليف شده كه در آن 41 هزار بيت شعر وجود دارد. در حالي كه نسخه اصلي مثنوي دقيقا داراي 25 هزار و 676 بيت شعر است و بقيه ابيات منصوب به مولاناست نه سروده او. 

وي گفت: در آثار حال حاضر مولوي اشعاري وجود دارد كه مردم مي‌پندارند از آن مولاناست. اين اتفاق در شعار حافظ و فردوسي نيز افتاده كه نمي‌توان نامش را تحريف گذاشت، بلكه بايد گفت اين تصرف نساخ است. 

توفيق سبحاني تاكيد كرد: مثنوي شش دفتر دارد، در حالي كه امروزه دفتر هفتمي نيز منتشر شده كه از آن مولانا نيست و جعلي است. 

سبحاني تاكيد كرد: بعضي كارها در مورد مولويه وجود دارد كه كارهاي نيمه خامي است بايد آن‌ها را به بهترين صورت با سپردن به اهلش، آماده كنند

روز حسرت

کاش انقدر سخت نبود

کاش مادرها کمتر به ما محبت می کردند تا دل کندن ازشون آسون تر میشد

کاش... کاش... و حسرت های زیاد...

دیروز خالم در عین ناباوری فوت شد

باورم نمیشه

یعنی حالا بچه هاش چیکار میکنن؟

یعنی زنده میمونن با رفتن مادرشون؟

خیلی سوال ها توی ذهنم بوجود اومده

فقط صدای صوت قرآن عبدالباسط توی گوشم میاد نی هیچ چیز دیگه

چه کار میشه کرد

 

خدا کمکشون کن

صوفی و صوفیگری چیست؟

صوفيگرى چگونه پيدا شد؟1...


صوفيگرى همچون بسيارى از چيزهاى ديگر، از فلسفه يونان برخاسته است و از بنيانگزار آن يعنى بلوتينوس که از فيلسوفان يونان يا روم است جملاتى در کتاب سير حکمت در اروپا آمده که جملات دراويش کنونى است. مثلا او مى‏گويد: ما همگى از خداييم، از او جدا گشته و نيز هر کسى بايد از اين جهان و از خوشى‏هايش گريزان باشد و ... آنگاه ديده خواهد شد که آنچه ما مى‏جوييم از ما دور نيست بلکه در خور ماست. که بايد پرسيد پس اين خوشيها بهر که هست؟ و نيز اين سخنش را اگر بشکافيم معنايش اين است که خدايى نيست و ما خود خداييم و ...


اين سخنان در صده‏هاى نخست اسلام که دانش‏هاى يونانيان و همچنان فلسفه يونانى به ميان مسلمانان آمد اين نيز همراه آنان رو به شرق آورد و اين به بسيارى خوش مى‏افتاد که مى‏شنيد آدمى با خدا يکى است، خوش مى‏افتاد که خود را خداشناس  و زبان بلاف أنا اللّه بگشايد.


در زمان کمى دسته‏ها پديد آمد و خانقاها برپا گرديد و پارسايى يا روگردانى از خوشيهاى جهان که پلوتينوس گفته بود در اينجا آنرا به بى‏کار زيستن و زن نگرفتن و به گوشه‏اى خزيده تن‏آسايى کردن و يا از شهرى به شهرى رفتن عوض گردانيدند و پير و مريدى را پديد آوردند که در هر گروهى يکى پير باشد، ديگران سرسپردگان او و هر پيرى بايد (خرقه) از دست پير ديگرى پوشد. و جامه‏هاى کبود و پشمين پوشيده به نام آنکه از جهان رو گردانيده‏اند سرهاى خود را مى‏تراشيدند. نيز پيروان صوفى بدعوى آنکه به خدا پيوسته‏اند به گزافگوييها پرداخته چنين وانموده‏اند که رشته کارهاى جهان در دست ايشانست و ...


بى‏کارى و بى‏زنى که هر دو از کارهاى بسيار بد است اينان نامش را چشم‏پوشى از جهان و خوشيهاى آن مى‏گذارند.


گرچه يک صوفى بايستى بى‏کار باشد و دست از خانه و زندگى برداشته در خانقاه به ديگران پيوندد و اگر کسى خواسته باشد به صوفيگرى گرايد بايستى سرمايه و دارايى خود را به درويشان خوراند و يا جملاتى مى‏گفتند که پذيرشش براى مسلمانان گران بود ليکن از آنجا که صوفيگرى برخى آسانى‏ها در زندگى در برداشت و با تنبلى و تن‏پرورى مى‏ساخت و از آنسوى انبوه کسان کناره‏شدن از مردم و يکدسته جداگانه بودن را دوست دارند رواج آن روزافزون شد. از آن سو صوفيان دست و پايى کرده براى خود ريشه اسلامى درست کرده بودند. بدينسان که برخى از آنان سلسله خود را به امام على بن ابى‏طالب(ع) و برخى ديگر به ابوبکر مى‏رسانيدند.


تا آغاز قرن هفتم که زمان چيرگى مغولست صوفيگرى، چه در ايران و چه در هند و خوارزم و بخارا، ترکستان و آسياى کوچک و عراق و سوريا و مصر و ديگر جاها، پيش رفته و در همه جا خانقاهها برپا گرديده بود و چنانچه خواهيم ديد يکى از دلايل چيرگى مغولان همين بوده است.


سپس در زمان مغول رواج آن هر چه بيشتر گرديد. زيرا با آن داستانى که مغولان ميليونها مردان را کشته و ميليونها زنان و دختران را به بردگى برده و سراسر کشور را تاراج و ويران کرده بودند ايرانيان يا بايستى دامن مردانگى به کمر زنند و غيرتمندان از جان‏گذشته برخيزند و به دشمنان پيروز آيند. کينه گذشته را بازجويند و يا از همه چيز چشم پوشيده و کشور را به دشمنان سپارده از زندگانى تنها به خوردن و خوابيدن و روزگزاردن بس کنند و براى آرامش دل، خود را به دامن صوفيگرى يا خراباتيگرى اندازند. و ايرانيان چون پيشروان کاردان و غيرتمندى نمى‏داشتند اين يکى را برگزيدند و اين بود که صوفيگرى و همچنين خراباتيگرى فزونى يافت. به ويژه که مغولان نيز آنرا مى‏خواستند و اين به سود ايشان بود]

 

http://gonabaderfan.parsiblog.com

مولانا از بلخ تا قونیه

جلال‌الدین محمد بلخی ـ مولوی ـ (1) هشتصد سال پیش(2) در شهر بلخ متولد شد. به سن نوجوانی نرسیده‌بود که پدرش ـ بهاءالدین‌ الولد سلطان ‌العلما ـ به دلیل رنجش از پادشاه وقت ـ سلطان محمد خوارزمشاه ـ دست زن و بچه‌اش را گرفت و از بلخ خارج شد.(3) بین راه، در گذر از نیشابور به ملاقات شیخ فریدالدین عطار رفتند. گفته‌شده که عطار با یک نگاه به مولوی پی به استعدادهای نهفته در وی برد: «زود باشد که پسر تو آتش در سوختگان عالم زند.» و حتی کتاب اسرارنامه‌ی خود را هم به وی هدیه دادپس از ترک نیشابور و زیارت مکه، بهاءالدین‌ و خانواده‌اش در قونیه ساکن شدند.(3) می‌گویند بهاء‌الدین تا آخر عمر در قونیه ماند و به ارشاد خلق پرداخت و سال‌ها بعد که از دنیا رفت، پسرش جلال‌الدین ـ که حالا جوان 24 ساله‌ای بود ـ کار پدر را ادامه داد و مدتی هم فقه و سایر علوم دین را درس می‌داد. بنا به روایاتی پیش از آن، جلال‌الدین در هجده سالگی ـ در همان سالی که مادرش را از دست داد ـ در شهر لارنده به فرمان پدرش با گوهر خاتون دختر خواجه لالای سمرقندی ازدواج کرده‌بود.

سال 642 هجری بود که تحول بزرگ زندگی مولوی رخ داد. جلال‌الدین هنوز چهل سال نداشت که شمس تبریزی(4) وارد قونیه شد. آمده‌است که شمس بر سر راه مولانا رفت و از وی پرسید: «محمد(ص) بزرگتر است یا بایزید بسطامی؟» مولانا سخت برآشفت و فریاد برآورد که محمد والاترین است و بایزید را با خاتم انبیا چه کار. شمس پرسید: «پس چرا محمد گفت "ما عرفناک حق معرفتک" و بایزید گفت "سبحانی ما اعظم شانی"؟» این سوال مولوی را چنان به خود مشغول کرد که باعث شد شش ماه با شمس در حجره‌ی شیخ صلاح‌الدین زرین‌کوب خلوت گزیند و به بحث بنشیند. در این مدت جز شیخ صلاح‌الدین هیچ‌کس اجازه‌ی ورود به خلوت آن‌دو را نداشت. مولوی که تا پیش از ملاقات شمس مردی زاهد و معتبد بود و کارش تفسیر و توضیح اصول و فروع دین بود، پس از پایان این شش ماه دین و وعظ و منبر را کنار گذاشت و صوفی شد و به مسلک عشق و شعر و شاعری روی آورد:

مرده بدم زنده شدم، گریه بدم خنده شدم
دولت عشق آمد و من دولت پاینده شدم

گفت که سرمست نیی، رو که از این دست نیی
رفتم و سرمست شدم وز طرب آکنده شدم

گفت که تو شمع شدی، قبله‌ی این جمع شدی
جمع نیم، شمع نیم، دود پراکنده شدم

گفت که شیخی و سری، پیشرو و راهبری
شیخ نیم، پیش نیم، امر تو را بنده شدم

گفته‌اند که افادات معنوی شمس بود که این‌گونه در مولوی اثر کرد و او را شیفته و مفتون کرد و باعث خلق شورانگیزترین اشعار مولوی شد. روح وی از مدت‌ها پیش خواستار حقیقتی دیگر بود و مولانا آن را تسلیم تعلیمات وعظ و مدرسه کرده‌بود. مناظره با شمس تنها آتش زیر خاکستر دل جلال‌الدین را برافروخت.

در هر حال، مولوی مردی شده‌بود بیگانه برای مردمان قونیه. شاگردان و مریدان وی که همه چیز را از چشم شمس می‌دیدند و او را به دیده‌ی ساحر و حتی مرد منحرفی می‌نگریستند که استاد فاضل‌اشان را از آنان گرفته‌است، به آزار و اذیت او پرداختند و حتی جان‌اش را تهدید کردند.

همین شد که شمس سه سال بیشتر در قونیه نماند و شبانه شهر را ترک کرد.(5) از کسانی که روز بعد مولوی را دیدند نقل شده‌است که وی حال خیلی بدی داشت و هرگز دیده‌نشده‌بود مولانا چنان پریشان باشد. در روایات دیگر نیز نقل شده که مردم کوته‌نظر قونیه شبانه شمس را به هلاکت رساندند.
مولوی مدتی را در فراق شمس در غم و بی‌تابی سپری کرد و حتی مدتی هم پای پیاده در کوی و برزن به دنبال او ره‌سپار شد؛
زاهـــد بودم تـرانه‌گویـــم کردی
سر دفتر بزم و باده‌جویم کردی

سجـــاده‌نشین با وقـــاری بـــودم
بــازیچه‌ی کودکـــان کویــم کـردی

بالاخره وقتی امید از بازگشت شمس برید، دل به مرد دیگری به نام حسام الدین چلبی ـ از مریدان‌اش ـ سپرد. پیش از چلبی مولانا اشعار بسیاری را نیز به نام همان صلاح‌الدین زرین‌کوب ـ که مردی عامی و ساده‌دل بود ـ سروده‌بود. هم‌ چلبی بود که مولوی را تشویق به سرودن اشعار «مثنوی معنوی» کرد. حتی آمده‌است که مولوی اشعاری را که به وی الهام می‌شده بلند می‌خوانده و حسام‌الدین تند و تند می‌نوشته و این‌گونه مثنوی مولوی را گرد آورده.
مولوی سر انجام در اوایل سال 672 هجری قمری(6) در شصت و هشت سالگی به دیار باقی شتافت. خرد و کلان مردم قونیه حتی مسیحیان و یهودیان نیز در سوگ وی زاری و شیون کردند.
او را در مقبره‌ی خانوادگی در کنار پدرش به خاک سپردند. ‌بر سر تربت او بارگاهی است که به «قبه‌خضراء» شهرت دارد.

سال‌شمار مهم‌ترین وقایع زندگی "جلال الدین محمد بلخی رومی"

تولد: ۶ ربیع الاول ۶۰۴، بلخ
5 سالگی: ترک بلخ به قصد بغداد ـ احتمالا 610 ه.ق
8 سالگی: ترک بغداد به سوی مکه و از آنجا به دمشق و سر آخر به منطقه ای در جنوب رود فرات در ترکیه
18 یا 19 سالگی: ازدواج با گوهر خاتون
38 سالگی: ملاقات با شمس تبریزی ـ احتمالا در روز شنبه ۲۶ جمادی الآخر ۶۴۲ ه.ق
وفات: غروب روز ۵جمادی الاخر ۶۷۲ه.ق در سن ۶۸ سالگی، قونیه
معروفترین کتابهای مولانا: مثنوی معنوی، دیوان شمس، فیه ما فیه
آثار به‌جا مانده‌ی دیگر:مجالس سبعه، مکتوبات

______

پی‌نوشت:

(1) دوستان و یاران او را مولانا می‌خواندند. از وی با عناوین «رومی» و «مولای روم» هم یاد می‌شود. اما لقب «مولوی» در زمان خود وی شهرت نداشت و احتمالا این لقب از روی عنوان دیگر وی یعنی «مولانای روم» برگرفته شده‌است.
(2) تاریخ قمری‌اش می‌شود ششم ربیع‌الاول سال 604
(3) بعضی جاها علت مهاجرت بهاءالدین‌ ترس از حمله‌ی مغول ذکر شده‌است.
(4) شمس‌الدین محمد بن علی بن ملک
(5) قبل از این واقعه، شمس یک بار دیگر هم به قهر به دمشق رفته بود که مولوی آنقدر برایش پیغام و پسغام و غزل فرستاده و عده‌ای را هم برای بازگرداندن‌اش روانه کرده‌بود تا شمس را بازگردانده‌بود.
(6) روز یکشنبه پنجم جمادی آلاخر سال 672 هـ.ق

رقص سماع ومولانا

 

وجدی عظیم در تسلیم محض و چرخش درویشان به هنگام اجرای سماع نهفته است. سماع تاثیر گذار است زیرا جتی شخصی بدون کوچکترین آشنایی با رفتا و تعلیمات مولانا بلافاصاصله درک میکند که سماع دنیای کاملا متفاوتی را نشان میدهد.در حقیقت سماع و تفکرات مولانا در هایی به روی ماورای دنیا ی مادی میباشد .

بر اساس مکتب مولانا و صوفیگری اسلامی در قلب انسان چیزی به نام سر نهفته است رازی در قلب ما شکل میگیرد و هر آنچه خلق میشود با این راز در ارتباط است حتی طبقات مختلف آسمان هم به وسطه آن در گردشند. این راز در اختیار کسی قرار نمیگیرد و تنها با ریاضت طولانی و کردار نیک می توان به آن رسید.

این همان رازی است که عارف و شاعر ترک به نام یونس عمر آن را چنین توصیف میکند:

در درون من خودی وجود دارد

فلسفه و عرفان هند این سر را خود برتر یا آتما نامیده است. تمدن خود شناسی در تمدن کلاسیک یونان انسان را به شناخت خود پنهان در قلبشان فرا می خواند. در سراسر تاریخ مسیحیت و یهودیت و صوفیگری اسلامی همواره در تلاش بوده تا این خود ناشناخته درونی را آشکار سازد. آنچه سعی کردیم درک نموده و آشکار سازیم یک سر است .بعضیها به این راز دست یافته اند . زبان در قفا کشیده اند. چرا که نفس دانستن امری ندانستنی انکاشته اند. و همانطور که نمیدانند چه چیزی ندانستنی است توصیفی برایش ندارند شاید به همین دلیل مولانا شعر و رقص و موسیقی را برای توصیف آنچه غیر قابل وصف است انتخاب کرد او قبل از اینکه لقب مکرم مولانا به او بدهند جلال الدین رومی بود. در مدرسه تدریس و در مسجد موعظه میکرد .او صوفی ای مکرم و دانشمندی محبوب بود. مولانا پس از مرگ پدر به آلپو در دمشق رفت وبا بزرگترین دانشمندان و صوفیان زمانه خود همکلام شد. او مانند گل خامی در دست این اساتید بود اعتقادش قدم نهادن در راه این اساتید و پخته شدن در کوره آنها بود. او هنگام پخته شدن مانند دیگران تنها بود. و سر انجام وقتی سری که آن راعشق درونی نام نهاد زبانه کشید همه هویتی که با نام جلال الدین رومی میشناخت به خاکستر تبدیل کردآیا همه لاین تمهیدات برای این لحظه بود.

بر اساس اعتقادات مولانا عشق چنان آتش نیرومندی است که جز خدا موجودات دیگر را میسوزاند و نابود میکند این سوختن برای تکامل انسانهایی که از خاک و گل سرشته شده اند ضروری است به اعتقاد مولانا انسان هنوز پایان نیافته زیرا انسان ها آفریده شده اند تا کامل و بالغ و متعالی شوند انسان کامل شدن به این معنا نیست که شخص انسان که شخص انسان خب و پایبند به اخلاق نوع دوست و سر شار از عشق باشدتا زمانی که نفس وجود دارد حتی فکر کردن به چنین خصوصیاتی فریب خویشن است زیرا نفس نمیتواند فراتر از منافع خود خواهانه را ببیند . انسان کامل بودن یعنی دست کشیدن از تمام عادات و خصوصیات خوب و بد و اختیار کردن سرشتی نا شناخته و متفاوت با نفس .

این تغییر با شعله کشیدن نور الهی در قلب انسن آغاز میشود تغییری کامل در ذهن و سلولهای مغز و در ذره ذره بدن صورت میگیرد و انسان تبدیل به موجودی با جسمی سبک تر و شفاف تر میشود. پرده ها کنار میروند . دیدگاهها قاطع و معین میشوند . و همه چیز دیده و شناخته میشود.

بر اساس نظریه های عرفانی رایج این امکان برای آدمی وجود دارد که در یک بعد کاملا متفاوت از شعور و آگاهی همه چیز باشد . وقتی دانه یا نی شکافته میشود ظاهرا هیچ چیز درون آن نیست اما همان هیچ جوهره درخت است لذا درست به همین ترتیب میلیون ها سال قبل از انفجار بزرگ هیچ چیز جوهره همه چیز بود. این حالت که هیچ قانون یا تجربه مادی در آن صادق نیست در صوفی گری تقدیر شخصی نامیده میشود که قابل درک هیچ انسانی نیست ولی نمیتواند از محضر خدای تعالی مخفی باشد خداوند در تنهایی مطلق زمانی که گنجینه اسرار بود رو به خود کرد و این جوهر را دید خداوند عاشق این جوهر شد این جوهر را پراکند او خواست که این گنجینه کامل شناخته شود و نور خود را خلق کرد این شکل کاملی بود که شعور الهی را منعکس میکرد . دین اسلام این نور را مور محمد مینامد ولی مقصود آن نور تمام پیامبران قدیسین بو دایی و مسیحی صوفی و نور انسان کامل است این نور الهی که بر اساس قوانین الهی شکل میگیرد حتی قابل تصور هم نیست و جوهر همه موجودات و شعله همیشه جاوید زندگی است ما قادر به تشخیص این جوهر که شکل کامل و بی نقص خداست نیستیم این نور مانند دیگر منابع مادی قابل لمس نیست در این روح نور همچنین حیات روح انسان قرار میگیرد خداوند وقتی برای آفرینش چیزی اقدام میکند فرمان میدهد: باش. و فرمان او فورا اجرا میشود (کن فیکون). این فرمان باش در اختیار خدا روح الهی و مطلق تمام مجرّدات قرار میگیرد روح الهی فرمان را دریافت نمود فرود آمد و جهان شروع به شکل گیری کرد .

در نخستین ثانیه این انفجار اتم ها شکل گرفتند و با پیوند اتم ها خورشید ستارگان و جهان شکل گرفتند روح الهی از وجود متعالی به جهان مادی هبوط کرد و قدم به جهان ماده گذاشت اما فقط انسان در شکل و شمایل خداوند آفریده شد یعنی خداوند از روح خود فقط در وجود انسان دمید انسان فقط از یک ساختار روحانی برخوردار است که به این دنیای مادی تعلق ندارد . بر اساس نظریه تصوف این روح خود واقعی انسان را تشکیل میدهد و از دنیا های دیگر دنیای ارواح و فرشتگان درجه به درجه به این جهان هبوط کرده است و با پوشیدن لباس جسم در این جهان قالب عینی یافته برای روحی که به این جهان تعلق ندارد خیلی طبیعی است که آرزوی وطن خود را داشته باشد. انسان در دنیای مادی خود را با یک جسم یکسان میداند و در واقع در پس تمایل به اموال و مقام و شهرت و قدرت درد جدایی نهفته است. این درد جدایی چنان در شخص انباشته میشود و او را در بر میگیرد که اورا به مویه و زاری وا میدارد چگونه میتواند زاری نکند ؟ جایی که پشت سر گذاشته شده محضر یگانگی و عظمت خداوند است بدینگونه است که نی نشان و نماد روحی است که از وطن واقعی خود دور افتاده نی با صدای نافذ و غم انگیز و محزونش به خداوند شکایت میبرد و میخواهد از نیستانی که از آن جدا شده باز گردد : با نی گفتم که بر تو بیداد ز کیست بی هیچ زیان ناله و فریاد ز چیست نی گفت ز شکر لبی بریدند مرا بی ناله و فریاد نمیدانم زیست

مراحل طی تا ورود با قالب انسان پس از ترک محضر خدا شبیه مراحل طی از بریدن نی از نیستان تا تبدیل آن به ساز نی . نایی ببرید از نیستان استاد با هفت سوراخ و آدمش نام نهاد ای نی تو از این لب آمدی در فریاد آن لب را بین که لبت را دم داد

خداوند از تک سلولی ها پیچیده ترین موجودات را از وجود خود آفرید اما از روح خود فقط در وجود انسان دمیده شده در نی نیز بیانگر همین مطلب است درون نی خال است و صدا در اثر نفسی که در آن دمیده میشود به وجود می آید در حالی که یک دهانه نی باز است و دهانه دیگر در دست نوازنده است و اگر انسان کامل باشد صدایی که از درون نی به گوش میرسد صدای خدا خواهد بود . انسان نیز مانند همین نی است. وقتی که شخص . انسان کامل (یک شیخ واقعی) میشود . در این صورت به حقیقت یک انسان شده است و یا خلاصی از خویشتن خود در واقع از خود خالی میشود او صدای خدا میشود آیینه خدا میشود و به تعالی میرسد با خدای خود یکی شده و به کمال میرسد . مراسم سماع بیانگر داستان خلقت روح متعالی موسوم به نور محمد است. که با فرمان باش یعنی شروع هبوط آدمی آغاز میشود و بعد از عروج یک انسان کامل شده است.

پس از وفات مولانا سماع با پاره ای قوانین و اصول پیوند یافت

سماع با مدح محمد آغاز میشود مدح محمد مدح روح الهی است که از جهان مجرد به جهان مادی فرود آمده است تمام پیامبران انعکاسی از این روح الهی یعنی خداوند است و تمام آنها یک پیام را تبلیغ کنند بنابراین مدح پیامبر در حقیقت مدح خداست ضرباهنگ مضاعف دف بیانگر فرمان باش است که خداوند در زمان خلقت جهان صادر کرد و به دنباله آ« نوای نی نماد دم قدسی است که این فرمان بعد از هبوط نور خداوند به جهان به جسم های بی جان جان بخشید. پس از این نوای نی شیخ و درویشان به عنوان جسم هایی که با این دم قدسی جان گرفتند . با دستهایشان زمین را لمس میکنند این عمل نشانه اراده آنها به انسان کامل شدن و تکمیل فرمان باش به عنوان انسانهایی است قدم در راه کشف حقیقت گذاشته اند معلمان روحانی به نمایندگی از مولانا بزرگترین راهنمایان مردم در راه کشف حقیقت هستند این بخش را مراسم سماع ولد می نامند که به افتخار سلطان ولد پسر مولانا که برخی قوانین سماع را وضع نمود این نام بر آنها نهاده شد .

سلام که با نگاه کردن به صورت و چشمهای یکدیگر انجام میشود به معنی تجلی الهی وجود در هر انسان است مراسم سماع ولد در واقع نماد نیاز به هدایت و همراهی پیر و مرشد در طی طریق است بدین معنی که بهترین طریق قدم گذاشتن در جای پای شیخ کاملی است که قبلا آن راه را طی کرده است و در ادامه گذشتن از نقاطی است که در آن گام برداشته شده در این بخش شیخ و درویشان در جلوی جایگاه رسمی شیخ درست هنگامی که از مقابل آن عبور میکنند . به یکدیگر تعظیم مینمایند. جایگاه. نماد مولانا است و او نماد جوهر الهی است و نقطه مقابل نماد جوهر انسان است خط فرضی این دو انتها را استوا مینامند این خط کوتاهترین مسیر برای رسیدن به خداست سمت راست دایره نماد نزول از ذات الهی است و سمت چپ نماد عروج از ماهیت الهی است سمت راست مبیتن دنیای معلوم و مشهد و سمت چپ مبیتن عالم نا معلوم و نامرئی است تعظیمی که توسط شیخ و درویشان در دو انتها انجام میشود . در واقع به منزله تعظیم آنها هنگام عبور از یک دنیا به دنیای دیگر است . براساس تفکرات مولانا این جهان در مقایسه با دنیای دیگر به مانند حبابی در مقابل دریاست. مراسم سماع ولد دقیقا سه سفر را نشان میدهد. و این نشانگر سه وجه و روش دریافت معرفت است.

خداوند در قرآن میفرماید :و نحن اقرب الیه من حبل الورید  : ما از رگ گردن به شما نزدیکتریم. علم اولین قدم برای درک این نزدیکی است این بدان معناست که خدا را باید از طریق علم شناخت.

در جان تو جانی است بجو آن جان را در کوه تنت دری بجو آن کان را

صوفی رونده گر تو آن می جویی بیرون تو مجو ز خود بجو تو آنرا

بدین ترتیب درویشی که در درون خود میشنود که یک حیات دیگر یک خود دیگر وجود دارد. قبل از هر چیز با تمام وجود همه آنچه را که میتواند از این موضوع یاد بگیرد می آموزد. اما این معرفت با استدلال کسب نمیشود . بلکه از طریق شهود و تجربه شخصی به دست میآید و این معرفت چیزی است ناشناخته که قابل تشخیص نیست شخص در ظلمت محض است اما یک روزه گرمایی میآید احساس میکند آتشی در همین نزدیکی در حال سوختن است . حتی صدای جرقه های این آتش شنیده میشود. حتی اگر خود آتش دیده نشود اما سراسر بدن گرمایش را حس میکند و این یقین به معرفت است اولین گام تعلم .

در همان حال که پلیدی های ایجاد شده توسط احساساتی چون حرص حسد خشم و نفرت از قلب انسانها پاک میشوند پردهای که حقیقت را پنهان کرده به آهستگی بالا میرود و چشم دل باز میشود و شخص نور آتش الهی را در درون خود میبیند .و این یقین به ذات است دومین مرحله تعلم. و خاصیت این مرحله بقا در حالت وجد است

چون صبح ولای حق دمیدن گیرد جان در تن زندگان پریدن گیرد

جایی برسد مرد که در هر نفسی بی زحمت چشم دوست دیدن گیرد

ورود به مرحله ذات بدون همراهی یک ولی الهی بسیار خطر ناک است درویش به آسانی ممکن است در رویارویی با الهاماتی که میبیند یعنی آنچه که فکر میکند دیده است راه گم کند شناخت درویش از خدا باید با کمک یک پیر صورت گیرد. هیچگاه فرد سهل انگار را همچون خودتان فرض نکنید او کاملا با دیدن نگریستن و سکوت بیگانه است

بشنو اکرت تاب شنیدن باشد پیوستن او ز خود بریدن باشد

خاموش کن آنجا که جهان نظر است چون گفتن ایشان همه دیدن باشد

اما هنوز یک دوگانگی وجود دارد دوگانگی انسان و خدا . وقتی انسان تمام نشانه های خود خواهی تمایل به مالکیت و بقایای غرور و همچنین تمنای رسیدن به خدا را از خود دور میکند. و زمانیکه از تمام هوسهای نفسانی و تمنّاها پاک میشود و به هیچ تبدیل میشود. در آن زمان نفس به طور کامل ناپدید میشود . وقتی این خود ساختگی که گمان میکردیم به ما تعلق دارد از بین میرود . شیوه ای از حیات ظاهر میشود که برای انسان عادی ناشناخته است . ای بی خبر از مغز شده غره به پوست هش دار که در میان جان داری دوست

حس مغز تن است و مغز حست جان است چون همه از تن و حس و جان گذشتی همه اوست

این مرحله یقین به خداست . مرحله سوم همه چیزهایی که شخص حس میکند و میبیند جزیی از خودش شده اند .

عشق آمد و شد چو خونم اندر رگ و پوست نی کرد مرا ز خویش و پر کرد ز دوست

اجزای همه وجود من دوست گرفت نامی است زمن بر من و باقی همه اوست

شخص اکنون به مرحله قدسی رسیده کسی که به این مرحله میرسد سیر تکاملش را کامل کرده و قابلیت خود را درک کرده و انسان کاملی شده و انعکاس آگاهی از خدا را آغاز کرده او به نقطه آغاز بازگشته و هبوط به جایگاه خود قبل از تشکیل جهان را شروع کرده .

درویش در سماع سه دور به دنبال شیخ میچرخد. و تمام این مسیر ها را به امید رسیدن به مرحله یقین طی میکند . مراسم سماع ولد با عبور شیخ از جایگاه ش به پایان میرسد. انسانهایی که جسم شان از خاک و گل ساخته شده ابتدا باید پخته شوند تا بتوانند به مرحله یقین به خدا برسند. این پخته شدن ضروری است تا سیر دیگری به درون دل بتواند داشته باشد وقتی روز ملاقات با خدا فرا رسید سخت ترین مرحله این بلوغ مبارزه با نفس خود است این نبرد چنان سخت است که جهاد اکبر نامیده میشود. احساسات از قبیل نفس خشم حسد حرص نفرت و ترس عادات و اعمالی که جزیی از ذات ما شده و هویت ما را تشکیل میدهد دیوارهایی ان که مانع دیدن نور پنهان در درو نمان میشود تمام اینها لایه ای از غبار هستند که سطح آینه را کدر میکنند. برای نگاه در این آینه که خدا در آن تجلی میکند این لایه باید پاک شود. بلوغ حضرت مولانا و تهذیب آینه قلب او علاوه بر تلاشهای خود او توسط دو تن از اولین استادانش به وقوع پیوست. و به قول خودش بقیه آن به عهده خدا گذاشته شد. این لطف در قالب شمس به سراغ مولانا آمد. آیا تا به حال دیده شده که یک ماده شیمیایی بدون حرارت دادن یا ترکیب شدن با ماده ای دیگر از بین برود.شمس آتشی بود که وجود مولانا را گرم میکرد و می سوزاند. و وجود مولانا هیز می برای این آتش بود شمس آمد تا در این راه به مولانا کمک کند اعتقادات و منطق ها و ترس ها که مانعی برای رسیدن به هدف ایجاد میکردند باید در این آتش سوخته میشدند.

چند ازین الفاظ و اضمار و مجاز سوز خواهم سوز با آن سوز ساز

آتشی از عشق در جان برفروز سر به سر فکر و عبارت را بسوز

مولانا برای اینکه به ناشناخته ها دست یابد باید دنیای شناخته ها را دور می ریخت. بدین منظور شمس حتی ورق به ورق کتابهای مولانا را که با ارزش ترین دارایی او بودند پاره کرد و به آب انداخت. وقتی ذره ای از شرم و غرور باقی نماند و وقتی لایه تشکیل دهنده و جود شخص ذوب میشود تنها هیچ باقی میماند. تنها افراد اندکی بدون تشویش و ترس و اضطراب با این حقیقت که آنها هیچ اند رو به رو میشوند. این موضوع با سردی مرگ و سکوت قبر اشتباه گرفته میشود. اما برای شخص لازم است که با این هیچ عادت کند تا بتواند به درجه ادراک بعد آن برسند. در آن زمان است که ذهن به آرامش میرسد و حقیقت به دنبال این ادراک و سکوت خود را نشان میدهد.

وقتی نفس اماره یعنی پرده حائلی که دائم فغان میکند به کنار رفت در آن هنگام خدا خود را نشان میدهد. در واقع خدا همواره آنجا بوده او همه جا هست لازم است او را کشف کنید نه اینکه بدنبالش بگردید این لحظه یک لحظه شوق آور نیست.یک حالت ناشناخته هوشیاری کاملا متفاوت و یا به طور دقیقتر منظری دیگر است و این همان گشوده شدن چشم دل است .

در اعتقادات هندو ها این حالت گشایش چاکرای قلب است روحی الهی در این مکان که چیز دیگری جز سکوت در آن نیست وجود دارد. و خبری از احساس فکر و قالب در آن نمیباشد. در فرهنگ اسلامی آن را نور محمد مینامند. مولانا که وحدت وجود را درک کرده و همچون نی شد که در آن تنها دم خداوند جاری بود .

ما چو نای ایم و نوا در ما ز توست ما چو کوه ایم و صدا در ما ز توست

ما عدم هاییم و هستی های ما تو وجود مطلقی فانی نما


ما همه شیران ولی شیر علم حمله شان از باد باشد دم به دم

آنکه نا پیداست هرگز گم مباد حمله شان پیدا ست و نا پیداست باد

در ابتدا شمس جرقه ای در دل مولانا روشن کرد و بعد شعله ای برپا نمود. و سپس آن شعله به آتش سوزان تبدیل شد.اما یک مانع وجود داشت اتکای مولانا به شمس . وقتی زمانش فرا رسد حتی لازم است که این تکیه گاه نیز آتش زده شود و بسوزد. مولانا این حالت را اینگونه وصف میکند:

دو پرنده که به هم بسته شده اند حتی با داشتن چهار بال هم قادر به پرواز نیستند زیرا بین آنها دوگانگی وجود دارد.اما اگر یکی از آنها بمیرد دیگری میتواند پرواز کند زیرا دوگانگی از بین رفته.

هنگامیکه شمس ناپدید شد یا بر اساس یک شایعه کشته و به چاهی در قونیه انداخته شد درد جدایی چنان مولانا را سوزاند که چیزی از جلال الدین باقی نماند مولانا نیز همچون سیاره در آسمان شروع به چرخیدن دور خورشیدی کرد که در درون او درخشیدن آغاز کرده بود.

از فر تو من بلند قد میگردم وز عشق تو من یکی به صد میگردم

تا تو تو بدی به گرد خود میگشتم چون من تو شدم به گرد خود میگردم

مولانا در خلائی که از نابود شدن شمس بوجود آمده بود شروع ب چرخیدن کرد خورشید بیرون از وجود او هفتصد و چند سال پیش در بازار زر کوبان قونیه شاید ضربه زر کوبی همچون تلنگری به مولانا بود تا او را به سماع وا دارد و تمام آن اسرار را به اطراف بپراکند.

این طرفه که یا در دل من گنجد جان دو هزار تن در این تن گنجد

در یک گندم هزار خرمن گنجد صد عالم در چشمه سوزن گنجد

سماع پایان حیرت و سر گشتگی و آغاز ستایش است. زیرا برای انسان کامل سری وجود ندارد.او جسم خود را با موهبت الهی کشف میکند. و دنیای بزرگ که همان کل جهان هستی و دنیای کوچک که همان و جود خود است و از جمله زمین آسمانی که در خود او وجود دارد را میابد.انسان به تنهایی خود یک جهان است و هر چیز که در جهان وجد دارد در او نیز هست مولانا که چشم دلش باز و بینا گشته بود میدید همه چیز در حال گردش است گردش به دور خود و به دور خورشید .

ای آسمان که بر سر ما چرخ میزنی در عشق آفتاب تو هم خرقه منی

فقیر و غنی و هر ذره ای چنان در خورشید مستحیل گردیده ان که حتی قادر به ادای کلمه ای نیستند. به گفته مولانا عشق دلیل گردش ذرات به دور خورشید است. عشق یعنی درک مستقیم حقیقت.وقتی نور او نمایان و پرده را بر میافکند به جز ذات پروردگار نه خورشید باقی میماند نه زمین و نه آسمان و نه زمین و نه ماه. ذرات که با نور خدا روشن شده اند با وجد و سماع او همگام میشوند. مولانا علم عالمان از خود بیخود شد و به جای او انسان حدوداً پنجاه ساله قرار گرفت که با شور و اشتیاق شعر میگفت و در کوچه و برزن با کودکان همبازی بود. کسی که بین مسلمان و یهود فرقی نمی شناخت و در مقابل پیرزنی گدا چنان تعظیم مینمود که گویی در محضر شیخ است.مولانا عاشق مردم بود. نه به این دلیل که انسان هستند یا نقشی که در جامعه دارند بلکه عشق به آنها به خاطر کورسوی نور الهی که در قلب هر کس میدید.او مردم را به خاطر خالق شان دوست میداشت به هر حال برای او هیچ چیز دیگری غیر از خدا وجود نداشت. مولانا که در غرب به نام رومی مشهور است در طول عمرش نه طریقتی پایه ریزی نه قوانین امروز سماع را وضع نمود. او بدون هیچ قانونی فقط می چرخید و میرقصید همراه با احساسی که هنگام ورود به خلسه در قلب خود داشت سماع برایش مسیری بود به سوی بهشت دری که به بهشت باز میشد.پروازی از زندگی به مرگ از مرگ به جاودانگی

در بخشی از مراسم سماع بر طبق قواعدی که بر اساس نظریات مولانا تدوین شده اند. دراویش باید ردای خود را روی زمین بیاندازند. به معنی اینکه انسان دنیا را با پشت دست کنار میزند.و ذات و شخصیتش را از بیراهه ها میزداید ردای سیاه درویش نشان دنیا و تعلقات دنیوی است .

سماع با بوسیدن دست شیخ به نوبت توسط درویشان و بوسیدن نمدی درویشان توسط شیخ آغاز میشود کلاه نمدی نشان عضویت در گروه درویشان مولوی است آنچه شیخ میبوسد ذات و هویت درویش است دراویش در سماع تقریبا این فرموده پیامبر را به تصویر میکشند که قبل از مردن بمیرید.

او دست هایش را به شکل ضربدر بر روی قرار میدهد و این نماد الف و یا یک است و این به آن معنی است که من به یگانگی خدا نه فقط با زبان بلکه با تمام وجودم شهادت میدهم .

کلاه بلند نمدی نماد سنگ قبر و لباس سفید زیرین نماد کفن نفس است. بدین ترتیب درویش در سماع قبل از مردن جسم نفس خود را می میراند و سپس دستهایش باز و شروع به چرخیدن میکند .

دلهای سوخته با زبان خاموش رو به آسمان زاری میکنند :

من در اینجا در حال پای کوبید نم نفسم زیر پایم است و تو در همه جایی و شکوه تو در هر جهت هویداست .

در سماع دست راست بالاست چنانچه گویی در حال نیایش است دست چپ به پایین متمایل میشود گویی میگوید : ما از خدا میگیریم و میان مردم می گسترانیم چیزی برای خود نگاه نمی داریم ما چیزی جز قالبی به ظاهر موجود نیستیم که به عنوان واسطه عمل میکنیم .

در همان حل که سماع زن پای چپش روی زمین ثابت نگاه داشته پای راستش به دور آن میچرخد با هر چرخش در سکوت ذکر الله را تکرار میکند درویش در حال سماع با هر چرخش خدا را میخواند درویش در سماع در دل خود و از اعماق قلب مرتب ذکر خدا میگوید روز ما را شبی نیست زیرا خورشید روز ما عشق است . عاشقان فنا گشته و در دریای عشق می نالند و کمک میطلبند و میگویند : خدایا من شنیده نمی شوم؟حتی وقتی سماع به اوج وجد میرسد درویش نمیتواند قوانین سماع را زیر پا گذارد و باید بدو برخورد با دراویش دیگر و بر هم زدن هماهنگی کلی مراسم و همچون سیارات منظومه شمسی به دور خورشید به چرخیدن ادامه دهد .وظیفه سنگینی بر عهده سماع زن باشی یا سر گروه دراویش در هنگام سماع قرار دارد او با قدم زدن مکان هایی آنها باید در آن سماع کنند نشان میدهد و مانع نزدیکی بیش از آنها به هم و آنها را به جمع شدن در نقطه ای خاص دستور میدهد.

مراسم سماع از چهار سلام تشکیل میشود که بیانگر چهار مرحله ای که در راستای رسیدن به حقیقت از آن ها گذر میشود است.

اولین سلام شریعت است که نماد کسب دانش درباره خدا و یادگیری وظایف مذهبی است .

در پایان هر سلام دراویش به دسته های دو سه و چهار نفری تقسیم و با تکیه به یکدیگر به نقطه مرکزی که نماد مولانا ست تعظیم میکنند. این تقسیم شدن ها نماد اتحاد و یکپارچگی است .

دراویش سلام دوم را با اجازه شیخ آغاز میکنند این سلام نماد مرحله طریقت است که مبین مرحله معرفت الله و تجلی یگانگی خداست.

مرحله سوم مرحله حقیقت که نمایانگر عزم و اراده و فنا شدن در وجود خداست که همان مرحله فنا فی الله است .

سلام چهارم بیانگر مرحله معرفت قدسی است.

همانطور که مولانا میگوید :

آنی که وجود عدمت اوست همه سرمایه شادی و غمت اوست همه

تو دیده نداری که بدو در نگری ور نی ز سرت تا قدمت اوست همه

درویشی که از ذات بشری خود خارج شده و خود را در ذات الهی قار داده در مرحله معرفت قدسی جاوید میماند به اتحاد ابدی با خدا میرسد معرفت قدسی برای خدمت مجددا در غالب انسان باز میگردد هر چند او ولی ای است که به تمام اسرار دست یافته این بالاترین درجه در اسلام است که شخص با این معرفت جدید هدفش بازگشت به دنیایی باشد که از آنجا سفرش را آغاز کرده تا به بشر خدمت کند و آنچه از خدا دریافت کرده به مردم دهد و خطاها و کاستی های آنها را تحمل میکند . در طول سه سلام دراویش هم به دور خود میچرخند و هم دور مکانی که در آن میرقصند. در سلام چهارم دراویش همان جایی که هستند میمانند و به دور شیخ میچرخند و این حرکت یعنی با فشاری بر نقطه یگانگی و توحید است سماع زن باشی اکنون همه را در مدار بیرونی نگاه میدارد و به هیچکس اجازه نمیدهد وارد مدار داخلی شود .چون شیخ نیز به سلام چهارم میپیوندد.نام این سماع سماع مقام است.

شیخ در مرکز خطی که کوتاهترین مسیر برای رسیدن به خداست و به استوا موسوم است به سماع می پردازد.درویشی که منطق درجات الهی و خلقت را دریافت کرده باشد. نفس اماره خود را شکست داده و هم نشین پیامبران شده و قبل از مرگ مرده است و به این فرمان قرآن کریم گردن می نهد:

به خدای خود باز گردید و به گروه بهترین بندگان وارد شوید.

در طول رسیدن تدریجی شیخ به جایگا هش آخرین مرحله ارتقاء و اصلاح نمادین شخص آغاز میشود.که بیانگر آرامش کامل شخص همچون پرتو های نور میباشد .این مرحله با رسیدن شیخ به جایگاه پایان میپذیرد.و این آیه قرائت میگردد:

"و الله المشرق و المغرب فاینما تولوا فثم وجه الله ان الله واسع علیم "

مشرق و مغرب از آن خداست پس به هر طرف رو کنی رو به سوی خداوند است . بی گمان خداوند گشایش گر داناست.

پس از پایان قرائت قرآن سر گروه دراویش ( سماع باشی) شروع به دعا خواندن میکند.

بنا به اعتقاد مولانا وقتی پرده حائل میان انسان و خداوند برداشته شود انسان به خدا میرسد .

فرو شد چون بدیدی بر آمدی بنگر غروب شمس و قمر را چرا زیان باشد

تو را غروب نماید ولی شروق بود لحد چون حبس نماید خلاص جان باشد.

مرگ برای مولانا سبب نجات و رستگاری است و از این رو همانند شب عروسی برای او ست. و مراسمی که هر سال در 17 دسامبر در قونیه و نقاط مختلف به عنوان مراسم تهنیت بایرام برای دراویش مولویه برگزار میشود.شاگردان مولانا در قونیه همه چیزهایی را که او میگفت نوشتند. و دقت میکردند که حتی یک خط از کلمات و اشعار زیبای او از دست نرود. و بیش از هفتصد و چند سال است که لباس هایی که مولانا میپوشید و دیگر متعلقات او را در قونیه حفظ کرده اند. برسر در ورودی مقبره او جایی که تابوت و دیگر متعلقات مولانا و دراویش بزرگ مولویه قرار دارد نوشته شده:

کعبه عشاق باشد این مقام هر که ناقص آمد اینجا شد تمام

بعد از مراسم تهنیت بایرام دعای مختصری خوانده می شود و مراسم سماع به پایان میرسد. و تمام دراویش و نوازندگان به دنبال شیخ و پس تعظیم در مقابل جایگاه مکان سماع را ترک کنند.

مردمانی از هر طبقه موقعیت و نژاد و مذهب سلاطین امیران دانشمندان بی سوادان امامان کشیشان خاخام های یهود در مراسم تدفینش شرکت جستند آیا او نبود که میگفت بگذار هر موجودی بیاید خواه مسلمان خواه بت پرست آیا او نبود که میگفت هفتاد و دو ملت راز هایشان را از ما می شنوند بعضی از یهودیان و مسلمانان شرکت کننده در مراسم تدفین مولانا گفته اند : حقیقت مسیح و موسی و تمام پیامبران را از کلمات روشن او در یافتیم.مولانا پوچ بودن ارزش های دنیوی را در چند کلمه زیبا بیان کرد :

هندو و قفچاق و رومی و حبش جمله یک رنگند اندر گور خوش

اما از طرف دیگر از نظر مولانا انسان موجودی است که نور الهی در قلبش دارد.و میتواند خدا را در آینه قلبش منعکس کند

ای نسخه نامه الهی که تویی وی آینه جمال شاهی که تویی

بیرون ز تو نیست هر چه در عالم هست در خود بطلب هر آنچه خواهی که تویی

مولانا سراسر زندگی صرف شده ا ش در تلاش های فوق بشری خود را چنین خلاصه میکند:

حاصل عمرم سه سخن بیش نیست خام بدم پخته شدم سوختم

زندگینامه استاد سراج

سال 1337 در شهر اصفهان در خانواده ای صاحب ذوق دیده به جهان گشود. بزرگترین مشوق وی در تحصیل علم و هنر مرحوم پدرش بود . ایشان بر علوم قدیمه و ادبیات احاطه داشت و از صدای خوش آهنگی برخوردار بود و با اساتید ادب و هنر نظیر استاد جلال الدین همائی , استاد تاج اصفهانی , استاد حسن کسائی و ..... حشر و نشر داشت , به همین جهت فضائی مستعد برای تربیت فرزندانش فراهم آورده بود. در چنین محیطی جوانه های عشق و علاقه به شعر و موسیقی در جان و دل وی شکوفا شد . سراج موسیقی را با آموختن تنبک از سیزده سالگی آغاز کرده , سپس سنتور را در اصفهان نزد استاد ساغری آموخته و برای تکمیل آن از اساتیدی چون فرامرز پایور , رضا شفیعیان و پشنگ کامکار بهره جسته است . در زمینه آواز از محضر مرحوم استاد محمود کریمی و استاد محمدرضا شجریان استفاده کرده است . در حال حاضر هم به اغتنام فرصت از محضر ایشان اساتید موسیقی و تحقیق در شیوه قدما بهره می برد. شاگردی و تعلم را بالاترین توفیق زندگی خود می داند و به همین لحاظ به موازات آموزش موسیقی تحصلات خود را در رشته معماری و شهر سازی در دانشگاه شهید بهشتی ادامه داده و موفق به اخذ فوق لیسانس معماری شده است .

در برخی از آثار که باصدای او شنیده ایم مانند (باغ ارغوان , شرح فراق , بی نشان , آئینه رو , نرگس مست , ماه نو و ..... ) آهنگسازی را نیز به عهده داشته است .

تحقیقاتی در باب زیبائی شناسی هنر و معماری و تطبیقث وجوه اشتراک هنرها دارد که بصورت رساله نهائی دانشگاهی ارائه شده و بعضا" به صورت مقاله در مجلات فرهنگی , هنری به چاپ رسیده است .

آثار موسیقی که تاکنون از او منتشر شده است عبارتند از :
نینوا , باغ ارغوان , وصل مستان , شمس الضحی , یاد یار , آفاق عشق ( خسرو شیرین , لیلی مجنون ) , طریقت عشق , شرح فراق , آئینه رو , دل آرا , بی نشان , نگاه آسمانی , نرگس مست , بوی بهشت , شهر آشنائی , رویای وصل , وداع , عشق و مستی , نازنین یار , ماه نو و آئینه و آه و .......

تا کنون کنسرت های موسیقی موفقی در کشورهای فرانسه , انگلستان , سوئیس , هلند , آلمان , یونان , اسپانیا , چین , ترکیه , کره , کانادا , آمریکا , و روسیه داشته است .

در فرازی از یکی از مصاحبه های هنری چنین اظهار میدارد : من خود را شاگرد کوچک مدارج نخستین آستان هنر می دانم و امیدوارم تا آخر عمر خاک پای اساتید عارف و عاشق این دیار سرمه چشم من باشد.

تربت و مقبره  مولانا

تربت و مقبره  مولانا

تربيت مولانادرشهر قوانيه است .قوانيه كه اصلاكلمه يوناني است درآن زبان ايكونيومIconium آمده ودرآثار مورخان اثرجنگهاي صليبي به صور ايكونيوم Yconium و كونيوم Conium و استانكونا Stancona ذكر شده است وآن اسلام به شكل قونيه تعريب گرديده است .قونيه كه خودنام ايالتيدرمركز آناطولي است از طرف مشرق به نيغده واز جنوب به ايجل وآنتاليا واز مغرب به اسپرته وافيون‌واز جنوب‌غربي به‌اسكي شهرواز شمال‌به‌‌آنكارا محدوداست مقبره مولانا متشكل ازچندعمارت است كه بعضي ازآنها درعصرسلجوقي وبرخي‌درزمان سلاطين عثماني بناگرديده است .درآنجا تزييناتي از چوب و فلز و خطاطيهاي زيبا و قاليها و پارچه‌هاي قيمتي ديده مي‌شود .مقبره مولانا عبادتگاهي است كه درآن قبور بسياري ازكسان مولاناومريدان او قرار گرفته است.حجرات دراويش و مطبخ مولانا وكتابخانه نيز ملحق به اين بناست ومجموع آن به چندرواق تقسيم مي‌شود كه سبك همه رواقها گنبدي وشبيه يبگديگراست. صورت قبرها يي كه آن مشاهده مي‌شودهمه باكاشي فرش شده باپارچه‌هاي زربفت مفروش گرديده است. برروي صورت قبر پدر مولاناصندوقي‌ازآبنوس‌قرارداردكه‌خودازشاهكاري هنري‌است موزه مولانانسبتاغني است وپرازاشياوآثارعصر سلجوقي وعثماني مي‌باشد اين موزه مشتمل بر مقبره مولانا و مسجد كوچكي و حجرات درويشان و رواقهايي پراز پارچه‌هاي زربفت وقالي است. بعضي ازاين رواقها به نسخه‌هاي خطي قديم اختصاص داده شده است .

مدخل بزرگ تربت مولانا:

بارگاه مولانا رادر اصطلاح محل«درگاه» مي‌گويند اين بنادر1926 به صورت موزه اشياء عتيقه قونيه درآمدو در1954 موزه مولانا نام گرفت مساحت آن6500 مترمربع است. در طول قسمت غربي آن حجرات درويشان قرار دارد وديگر اطراف آنراديوارهااحاطه كرده است.مدخل موزه بزرگ ياباب درويشان‌ازطرف مغرب به‌سوي حياط موزه باز مي‌شود (شماره1 درنقشه ).درب ديگر به سوي حديقة‌الارواح گشاده مي‌شودكه سابقا گورستان بوده وامروزدروازه خاموشان نام دارد.دري نزديك حياط چلبيان به طرف شمال باز مي‌شود كه به باب چلبي معروف است. مدخل بارگاه مولانا از حياطي مي‌گذردكه بامرمرفرش شده وداراي حوض و فواره و متوضا (وضوگاهي) است كه دورآنرا نرده كشيده ودر وسط آن فواره‌اي اززمان پادشاهان سلاجقه روم مانده استكه ازاطراف آن آب مي‌ريزددرآن طرف صحن حياط مولانا درست مقابل بارگاه اوحجره‌هايي وجودداشته كه بابرداشتن ديوارهاي بين آن، آنها راتبديل به تالارهاي طولاني كرده وموزه‌اي زيبا ترتيب داده اند كه در آنها كتابهاي خطي بسياروآلات وافرار درويشان و جامه‌هاي ايشان موجود است. دراين موزه قاليچه‌اي به شكل يك صحفه روزنامه ديدم كه از روي يك شماره روزنامه كه در قونيه به بهاي پنج ليره ترك منتشرمي‌شدزردوزي كرده بودند.بربالاي اين قاليچه روزنامه عنوان‌روزنامه‌قونيه چنين‌آمده‌است.(نومرو1)، محل ادارسي آقشهر نسخه سي بش لير، (ده محرم1319) بر بالاي قسمت غربي درب درويشان اين سه بيت به تركي آمده كه مربوط به سلطان مرادخان بن سليم خان است:

                       شي سلطان مرادخان بن سليم‌خان          يا پوب بوخانقلهي اوردي بنياد

                       اولالر   مولويلر   بونده    ساكــــــــــن           اوقونيه هر سحر ورد اوله ارشاد

                        گورب  دل  بو  بناي  ديد  تاريــــــــــخ           بيوت   جنت   اسا   اولدي  آباد

رحلت مولانا

رحلت مولانا

درسال672وجودمولانا به ناتواني گرائيد ودر بستر بيماري افتاد و به تبي سوزان و لازم دچار گشت و هر چه طبيبان به مداواي او كوشيدند و اكمل‌الدين و عضنفري كه از پزشكان معروف آن روزگاربودند به معالجت او سعي كردند، سودي نبخشيدتادر روزسكشنبه پنچم ماه جمادي‌الاخر سال672 روان پاكش از قالب تن بدرآمد و جان‌به‌جان آفرين تسليم كرد.

اهل قونيه ازخردوبزرگ درتشييع جنازه ‌او حاضرشدند و حتي عيسويان و يهوديان در ماتم او شيون و افغان مي‌كردند. شيخ صدرالدين قونوي برمولانا نماز خواند و سپس جنازه او ا برگرفته و با تجليل بسيار در تربت مبارك بر سر گور پدرش بهاءالدين ولد به خاك سپردند.

پس از وفات مولانا،علم‌الدين قيصر كه از بزرگان قونيه بود با مبلعي بالغ بر سي‌هزار درهم بر آن شد كه بنائي عظيم بر سر تربت مولانا بسازد. معين‌الدوله سليمان پروانه كه از اميران زمان بود،او را به هشتاد هزار درهم نقد مساعدت كردوپنجاه هزارديگربه حوالت بدو بخشيد و بدين‌ترتيب تربت مبارك كه آنرا قبه خضراء گويند بنا شد و علي‌الرسم پيوسته چند مثنوي خوان و قاري بر سر قبر مولانا بودند.

مولانادرنزد پدرخود سلطان‌العلماء بهاءالدين ولدمدفون است واز خاندان و كسان وي بيش از پنجاه تن در آن بارگاه به خاك سپرده شده‌اند.

بنا به بعضي از روايات،ساحت اين مقبره پيش ازآمدن بهاءالدين ولد به قونيه به نام باغ سلطان معروف بود و سلطان علاءالدين كيقباد آن موضع را به وي بخشيد و سپس آنرا ارم‌باغچه مي‌گفتند.

افلاكي در مناقب‌العارفين مي‌نويسد كه:«افضل‌المتأخرين نجم‌الدين طشتي روزي در مجمع اكابر لزيفه مي‌فرمودند كه در جميع عالم سه چيز عام بوده چون به حضرت مولانا منسوب شد خاص گشت و خواص مردم مستحسن داشتند: اول‌كتاب مثنوي‌است كه هردومصراع رامثنوي مي‌گفتند،دراين زمان چون‌نام مثنوي گويند عقل به بديهه حكم مي‌كند كه مثنوي مولاناست.دوم:همة علمارا مولانا مي‌گفتند،درين خال چون نام مولانا مي‌گويند حضرت او مفهوم مي‌شود. هركورخانه‌راتربت مي‌گفتند،بعداليوم‌چون يادتربت مي‌كنندوتربت مي‌گويند،مرقد‌مولاناكه‌تربت است معلوم مي‌شود».

پس از رحلت مولاناحسام‌الدين چلبي جا نشين وي گشت. چلبي يا چالابي كلمه‌اي است تركي به معني آقا وخواجه ومولاي من، واصل آن چلب يا چالاب به معني معبود ومولاوخدااست درتركيه غالبأاين لغت عنوان بر پوست تخت نشينان وجانشينان مسندنشيني مولانا اطلاق مي‌شود حسام ا لدين در683 هجري در گذشت وسلطان ولد پسر مولانا با لقب چلبي جانشين وي گشت .سلطان ولدكه مردي دانشمد وعارفي متتبع بود تشكيلات درويشان مريد پدرش را نظم‌وترتيبي تازه دادوبارگاه مولانارامركزتعلييمات آن طايفه ساخت. پس ازمرگ ودر 710 هجري پسرش اولو عارف چلبي جانشين اوشد. پس ازوي درسال720هجري برادرش شمس‌الدين اميرعالم پيشواي‌دراويش مولويه گشت .وي درسال 734 هجري در گذشت. درزمان اوخانقاه‌هاي فراواني دراطراف واكناف آناطولي براي دراويش مولويه ساخته شد، وبارگاه مولانا به صورت مدرسه‌ومركزتعليمات صوفيان‌درآمدوزيارتگاه اهل معرفت ازترك‌وعرب وعجم گرديد .شمار چلبياني كه پس ازمولانا پياپي برتخت پوست درويشي اونشسته‌اند تا1927 به سي و دو تن ميرسد .دراين اين سال اين بارگاه تبديل به موزه شد وموزه مولانا نام گرفت.

از مقامات تبتل تا فنا

از مقامات تبتل تا فنا

زندگی مولانا برای یارانش که در آن هرگز به چشم عیبجویی نمی دیدند نمونه کمال و سرمشق کامل سلوک انسانی بود . با آنکه در سلوک با اعيان و اكابر ادب را با غرور و دلسوزي را با گستاخي مي آميخت ،در معامله با فقرا و ضعيفان هرگز تواضع و شفقت را از خاطر نمي برد .با ياران خويش هماره با دوستي ودلنوازي سلوك مي كرد و جز به ضرورت تنبيه و ارشاد ،از آنها رنجيدگي نشان نمي داد .هيچ كس به اندازه او قدر دوستي را نمي دانست و هيچ كس مثل او با دوستان خويش يكرنگ وعاري از ريب و ريا نمي زيست .دوستي براي او عين حيات و در واقع عين روح بود .بدون دوستي انسان در ظلمت خودي مي ماند .اين چيزي بود كه انسان را از خودي مي رهاند ،او را طاهر مي كرد .از خودنگري مي رهانيد و غير نگري را براي او وسيله  رهايي از خودي ـكه در اوج حيات حيواني بود تعليم مي نمود .خود او در سلوك با دوستان هرگز از لازمه ادب تجاوز نمي كرد.ادب براي او سنگ بناي تربيت روحاني بود .در نظام تربيتي او،كه بيشتر عملي بود تا نظري ،ادب در عين حال هم مصلحت محسوب مي شد و هم ضرورت .اخلاقي كه او آن را مبناي تربيت وسلوك ياران مي كرد از تواضع ادب شروعمي شد .تواضع خالي از مذلت  و ادب مبني بر شناخت حق .در واقع هر گونه سلوك روحاني از مجاهده با نفس آغاز مي شود و غلبه بر نفس بدون اجتناب از غريزه تجاوز جويي حيواني ممكن نيست ،لاجرم هر گونه سلوك در خط سير رهايي از خود تواضع انسان را مطالبه ميكند .تواضع نشانه جلوه عشق و محسوب است در واقع صورت تجلي او عبارت بود از عظمت كبريا-كبريا و عظمت سلطان العلمايي.

اين طرز تلقي از انسان و عالم جهان بيني مولانا را بر غايت انسان ـدر واقع غايت انديشه كه جوهر انساني است.و همچنين بر تقدم آنچه مجرد انديشه اوست بر جميع عالم مبتني نشان ميدهدودر عين حال اشارت به تحولي كه دايم غير مجرد را مجرد و واقعيت محدود را به واقعيت مطلق تبديل مي كند به جهان هستي مولانا صبغه معني گرايي شديد و پويايي ديالكتيك قابل ملاحظه مي بخشد.بعضي صاحبنظران حتي كوشيده اند اين تحول ديالكتيك گونه مولانا را تقريري مشابه از انديشه يي كه در تعليم هگل آلماني هست فرا نمايند.

اينكه هگل با چيزي از انديشه مولانا پاره هاي آشنايي داشته است نكته ايي ست كه لااقل دايرة المعارف فلسفي خود او در اين باب جاي ترديد باقي نمي گذارد ،اما قول مولانا در مقدمه و نتيجه بيش از آن با تعليم هگل فاصله دارد كه تصور ارتباطي بين آنها را قابل تأييد نشان دهد .

دنيايي كه مولانا سير روحاني خود را،وتمام عالم تكامل مستمر و تحول بي وقفه خود را در آن طي مي كنند دنياي تحول است ،دنياي تنازع بين اضداد و تضد بين آكل ومأكول است .پس هر جند سلوك روحاني از تبتل حاصل مي شود ،لازمه آن قطع پيوند با عالم نيست با تعلقات است .سالك طريق اگر ملك عالم را هم در تسخير خويش دارد با چنان بي تعلقي بدان مي نگرد كه ملك عالم را لاشي مي يابد و از دست دادنش ذره اي دغدغه ونگراني در وي به وجود نمي آورد.

مولانا عشقي را كه خود در آن غرق بود در تمام ذرات عالم ساري مي ديد از اين رو به همه ذرات عالم عشق مي ورزيد نگاه او گرم وگيرا بود ودر چشمهايش خورشيد پاره ها لمعان داشت.كمتر كسي مي توانست اين چشمهاي درخشان وان نگاه سوزان را تحمل كند .به كساني كه با اين حال،عاشقانه محو ديدار او ميشدند و چشم در چشم وي مي دوختند خاطر نشان مي كرد كه او همين جسم ظاهر نيست چيز ديگراست و لاجرم او آن  جسمي كه به چشم ياران در مي آيد نيست ذوقي است كه در سخنان او مواعظ وامثال او ودر غزلهاي عاشقانه اوست و اين همه در باطن يارانش پرتو مي اندازد.

خط سير و سلوك مولانا وخط سير حيات او تعبيري از تصوف بود اما اين تصوف با آنكه از بسياري جهات با آنچه در بين صوفيه عصر او هم رايج بود شباهت داشت از آنها جدا بود .در حوصله هيچ سلسله اي نمي گنجيد و با طريقه هيچيك از مشايخ عصر وآيين معمول در هيچ خانقاه زمانه انطباق پيدا نمي كرد .مولانا نه قلند بود،نه اهل طريقت اهل صحورا مي وزيد نه در طريق اهل سكر تا حد نفي ظاهر پيش مي رفت ،نه اهل چله نشيني و الزام رياضات شاق بر مريدان بود نه مثل مشايخ مكتب ابن عربي طامات را با نصوف دفتري به هم مي آميخت .وسعت نظر مولانا بيش از آن بود كه تصوف را به هيچ آداب و ترتيب خاص محدود كند.او دنيا را يك خانقاه بزرگ مي شمرد كه شيخ آن حق است و لو خود جز خادم اين خانقاه نيست . آستينهايش را چنانكه خودش يكبار به يك تن از يارانش گفته بود ،به همين جهت در مجالس سما بالا ميزد تا همه او را به چشم خادم بنگرند ،نه به چشم شيخ .اين طرز تلقي از خانقاه عالم از خادم وقت كه مولانا بود مي خواست به تمام واردان خانقاه وساكنان آن به چش مهمان عزيز نظر كند ،در عين حال از واردان وساكنان خانقاه كه همه طالب خدمت شايق صحبت يك شيخ واحد بودند طلب مي كرد كه هر جا ميرسند در هر مقام و مرتبه كه هستند ،به هر قوم و هر امت كه تلق دارند دردرون خانقاه به خاطر شيخ به خاطر شيخ  يكديگر را به چشم برادر بنگرند .تفاوت در زبان وتفاوت در كيش را دستاويز تفوق جويي يابهانه زيادت طلبي نسازندچون به هر حال همه طالبان يك مقصد وعاشقان يك مقصد بودندو اجازه ندهند اختلاف در نام ،اختلاف در نعبير در بين آنها مجوس را با مسلمان،يهود را با نصراني و نصراني را با مجوس به تنازع وادارد.نگذارند محبت كه لازمه برادري است در بين آنهابه نفرت كه جانمايه دشمني است تبديل شود،وبا وجود معبود واحد عباد و بلاد آنها به بهانه جنگهاي صليبي به نام ستيزه هاي قومي وكشمكشهاي مربوط به بازرگاني پامال تجاوزهاي جبران ناپذير گردد.

تصوف مولانا درس عشق بود ،درس تبتل و فنا بود ،تجربه از خود رهايي بود از اين رو به كتاب ومدرسه و درس نيازي نداشت.از طالب فقط سلوك روحاني مي خواست سلوك روحاني براي عروج به ماوراي دنياي نيازها وتعلقها.بدين گونه سلوك صوفيانه كه نزد مولانا ازقطع تلق آزاد ميشد تا وقتي به نقطه نهايي كه فناي از خودي است منتهي نمي گشت به هدف سلوك كه اتصال با كل كاينات ،اتصال با دنياي غيب ،و اتصال با مبدا هستي بود نمي رسيد .اما تبتل كه قطع پيوند با خودي بود نزد مولانا به معني تر ك دنيا در مفهوم عاميانه آن نبود .مولانا رهبانيت و فقر دريوزه گران را كه عوام صوفيه از كشيشان روم گرفته بودند تاييد نمي كرد.قطع تعلق به اين معني بود كه روح را از دغدغه وتشويش بيهوده ميرهانيد و بي تعلقي را شرط سلوك روحاني سالك نشان ميداد .مولانا ديانات الهي را در نور اوحدي ميديد كه از چراغهاي مختلف مي تافت و لبته بين نور آنها فرق واقعي نمي ديد .اين به معني هر چند قول به تساوي اديان را بالظروره متضمن نبود باري لزوم تسامح با اصحاب ديانات را قابل توجيه مي ساخت . 

با آنكه تصوف مولانا با آنچه در نزد مشايخ خانقاه و ارباب سلاسل تعليم ميشد تفاوت داشت جوهر فكر و تعبير او از خط سير تصوف معمول عصر جدا نبود.تصوف او مثل آنچه امثال بايزيد و ذوالفنون و شبلي در خط آن بدوند مجرد سلوك بود ،او طالب عمل و سلوك مجاهده آميز و بدون وقفه بود.

مولانا وقتي از اوج قله حكمت و همت كه موضع روحاني او بود به دنياي عصر مينگريست حرص و شوق فوق العاده خلق را در جمع مال ومنال با نظر حيرت وتاسف ميديد .در مشاهده احوال مردم دنيا مي ديد ايشان به هرچه تعلقي بيش از حد دارند با نظر عشق و تعظيم مي نگرند،بنده آن می شوند و در این عشق و بندگی همه چیز را از یاد می برند .اما او رهایی از این بند را برای هر کس در هر مرتبه ای که بود مایه آسایش می شناخت . سلوک اخلاقی در نزد او متضمن اعتدال و مرادف حکمت واقعی بود .به همین سبب توکل را تا حدی که در عمل به نفی کل اسباب منجر نشود توصیه میکرد .جبر را تا جایی که منافی درک وجدان در احساس مسئولیت نباشد مبنای عمل می شناخت .خیر وشر را نزد عامه با لذات و آلام حیات ملازم پنداشته می شد امور نسبی می خواند.عقل را که در احاطه بر اسرار الهی عاجزش می یافت در فهم نیک و بد حیات عادی قابل اعتماد تلقی میکرد .

خود او با آنکه شوق و عشق او را با الله انس می داد با نمازهای آکنده از خضوع و نیاز ،روزه های طولانی ومجاهدتهای جانکاه لوازم خوف و هیبت را هم در این انس و شوق روحانی بر خود الزام میکرد .خوف و وحشت گه گاه بیش از انس و محبت نقد حال او می شد .عشق الله بر قلمرو روح او غالب بود ،عشق بی  تابش می کرد و خوف جسم و جانش را می گداخت .در غلبات عشق وجد و شور او را به رقص سماع وا می داشت ،و در غلبات خوف شبزنده داری و ریاضت او را به خشوع وخشیت می کشاند.انس او با لله مثل انس شبان قصه موسی بود .با این حال در مقام تعظیم و تنزیه نیز مثل موسی هیچ دقیقه ای از اداب و ترتیب را در عبادت او نامرعی نمی گذاشت.

رهایی! رهایی از آنچه سالک را تسلیم به جاذبه اشتیاق ،به جاذبه بازگشت به مبدأ ،و به جاذبه اتصال با جناب حق مانع می آید تمام تعلیم مولانا در سلوک روحانی است.خط سیر این سلوک ، این حرکت از تبتل تا فنا که صوفی از آن به دو گام _خطوتان _هم تعبیر می کند ،قطع پیوند با خودی را بر سالک الزام می کند این امر آسان نیست و برای کسانی که در تعلقات خودی پیچیده اند عبث یا غیر ممکن هم به نظر می آید.اما نزد مولانا که این خط سیر تجربه حیات اونیز هست این کار نه نیاز به عزلت دارد ،نه محتاج التزام آن است .اما عشقی که از احساس این نیاز روحانی بر میخیزد در تعبیر مولانا صفت حق است  لاجرم نسبت به بنده مجاز است.چون در همه حال هم ناظر به کمال است،البته آنجا که متوجه به کمال مطلق است در حد نهایت کمال هم هست و از اینجاست که عشق الهی را عشق حقیقی خوانده اند .

نه فقط تعلیم مولانا در غزل و مثنوی این رهایی از تعلقات خودی را خط سیر تکامل روح عارف نشان می دهد بلکه حیات خود او نیز طی کردن این مقامات را مراحل خود او فرا می نماید. برای انقطاع از درس و وعظ آغاز مرحله تبتل بود که وی را از تعلقات خودی و از سوداهای جاه فقیهانه رهایی داد.عشق شمس انحلال خودی مظهر الهی بود –که منجر به آزمون فنایش گشت .فقر ترک اعتماد بر اسباب ،رقص تجربه رهایی از وقار و حشمت به خود بر بسته  و سماع و شعر نفوذ در دنیای ماورای حس –دنیای غیب –بود و این همه سیر از تبتل تا فنا را برای او به تجربه شخصی در سلوک الی الله مبدل کرد. زندگی او درسالهای آرامش تبتل او را به مقام فنا منجر ساخت –دو قدم که شصت و هشت سال مجاهده برای طی کردنش ضرورت داشت.   

نردبان روحاني

نردبان روحاني:

مولوي حيات را حركت بي وقفه به سوي تعالي مي داند .استكمال تمامي آفرينش از فروترين تظاهر تا برترين تجلي ‌،و سير تكاملي فرد ،هردو را مي توان در رتو اين نور لحاظ كرد.نردباني كه انسان را رو به آسمان مي برد پير راشد در مراحل منظم ،مرد سفر را به سوي حقايق عالي تر ارشاد مي كندتا آنكه درهاي حق گشوده مي شود و ديگر در عشق نياز به نردبان نيست ،سماع نيز نردباني به سوي آسمان است سلامت نفس و صفا وصميميت دميدن حيات و روحيه نشاط واميد در ارواح و نفوس از خواص بارز مولاناست.

روحيه مريدداري و جلب نفوس و تزريق عبوديت نسبت به او در مريدان در روح بلند آن رادمرد وجود نداشته است .مطالعه آثار مولانا و پژوهش در افكار او از موجبات عدم ابتلاء انسانها به الحاد و بد آموزي و سبب درك مباني و عقايد ديني و ارجاع نفوس به توحيد و ايجاد شوق در پي گيري مباحث اصول وعقايد است.او در نتزل دادن مباني صعب عرفاني و القاء آن به صاحبان ذوق بي اندازه ماهر و موفق بوده است و در كلمات او شطحيات ديده نمي شود.مولانا در جنب بيان حقايق با بياني جذاب به ادبيات فارسي خدمت وصف ناپذير كرده است .

تواضع و مردم آمیزی مولانا در میان بازاریان و بازرگانان و حتی رنود عیاران شهر هم علاقه مندان بسیار برای او فراهم آورده بود.وی که در موکب مریدان خاص و طالب علمان مشتاق با هیبت و جلال عالمانه به محل درس یا وعظ میرفت در کوی وبازار با شرم وفروتنی انسانی حرکت می کرد ،با طبقات گونه گون مردم از مسلمان ونصارا ،سلوک دوستانه داشت .عبوس رویی زهد فروشان وخودنگری عالم نمایان بین او وکسانی که مجذوب احوال و اقوالش می شدند فاصله به وجود نمی آورد .در برخورد با آنها تواضع  میکرد ،به دکان آنها می رفت ،دعوت آنها را می پذیرفت ،واز عیادت بیمارانشان غافل نمی ماند .حتی از صحبت رندان وعیاران هم عار نداشت و نسبت به نصارای شهر نیز با لطف و رفق برخورد می کرد و به کشیشان آنها تواضع می کرد و اگر گه گاه با طنز ومزاح سر بسرشان می گذاشت ناظر به تحقیر آنها نبود نظر به تنبیه و ارشاد آنها داشت.

از کثرت مریدان زیاده مغرور نمی شد و اگر از  تحسین و تملق  آنها لذت می برد ، از اینکه آن گونه سخنان را در حق خود باور کند پرهیز داشت و اگر گه گاه سخنانش از دعوی خالی به نظر نمی آمد ناظر به تقریر حال اولیا بود ،در مورد خود چنان دعویها را جدی نمی گرفت .با این مریدان ،هرگز از روی ترفع و استعلا  سخن نمی گفت ،نسبت به آنها  مهر و دوستی بی شائبه می ورزید و از تحقیر و ایذای آنها ، که رسم بعضی مشایخ عصر بود ،خودداری داشت.در خلوت و جلوت به سوالهاشان جوابهای ساده ،روشنگر وعاری از ابهام می داد .آنها را در مقابل تجاوز و تعدی ظالمان حمایت می کرد ، در مواردی که خطاهاشان خشم ارباب قدرت را بیش از د استحقاق بی می انگیخت از آنها شفاعت می نمود .درباره آنها هر جا ضرورت می دید نامه توصیه به ارباب می نوشت و هر جا میان آنها با عمال  سلطان مشکلی پیش می آمد در رفع آن اهتمام و عنایت خاص می ورزید. او هیچ اصراری در جلب عوام نداشت ،خواص شهر هم مثل عوام مجذوب او می شدند و در بین طبقات امرا و اعیان هم مثل طبقات محترقه و اصناف دوستداران بسیار داشت .در عبور از کوی وبازار حتی منسوبان درگاه سلطان وقار و استغنای محجوبانه او را با نظر توفیر می دیدند و در ادای احترام به وی از مریدان و طالب علمانی که در رکابش حرکت می کردند واپس نمی ماندند .در تمام مسیر او هر کس فتوایی شرعی می خواست ،هر کس مشکلی در شریعت یا طریقت برایش پیش می آمد ،وحتی هر کس مورد تعقیب یا آزار حاکمی یا ظالمی بود عنان او را می گرفت ،از او سوال می کرد ، با او می گفت و می شنید ،و از او یاری وراهنمائی می جست .

معهذا خار اندیشه ای مبهم و نامحسوس این غرو ر وناخرسندی او را منغض می کرد .بیحاصلی علم ،بیحاصلی جاه فقیهانه و بی حاصلی شهرت عام هر روز بیش از پیش در خاطرش روشن می شد .درس ،فتوا و تمام آنچه وی آن را به قول مریدان برای نیل به اکملیت جستجو کرده بود هر روز بیش از پیش نمود سراب ونقش بر آب به نظرش می رسید .کدامیک از اینها بودکه انسان را از حقیقت ،از انسانیت و از خدا دور نمی ساخت ؟

با این مایه شهرت و این اندازه حیثیت انسان می توانست قاضی و حاکم شود،مستوفی و کاتب شود ،والی  ووزیر شود ،در اموال یتیمان و املاک محرومان به هر بهانه ای تصرف نماید ،اوقاف و وصایا و حسبت و مظالم را قبضه کند ،امابا آنچه از این همه برایش حاصل میشد جز آنکه هر روز بیش از پیش در حیات بهیمی مستغرق گردد و هر روز بیش از پیش از حقیقت انسانی ،از کمال نفس و از راه خدا فاصله پیدا کند چه حاصل دیگر عایدش میشد. به اعتقاد وی تا آنجا که سلوک روحانی سیر الی الله بود ضرورت پیروی از شریعت را از سالک را از هر گونه بدعتگرایی و انحراف پذیری باز می داشت .مولانا که هر گونه تجاوز و عدول از احکام شریعت را در این سلوک از جانب سالک موجب ضلال و در خور تقبیح می دانست رعایت این احکام را نه فقط لازمه تسلیم به حکم حق بلکه در عین حال متضمن مصلحت خلق نیز تلقی می کرد .از جمله یک جا که برای علمای اهل دیانات به تقریر علل غایی اجکام شریعت می پرداخت خاطر نشان کرد که ایمان ناظر به تطهیراز شرک بود،نماز توجه به تنزیه از کبر ،زکات برای تسبیب رزق منظور شد،جنانکه هدف از منکر به جهت تقویت دین بود،امر به معروف به رعایت مصلحت عام بود و نهی از منکر به جهت بازداشت بی خردان از نارواییها ضرورت داشت.بدین گونه حکم شریعت را هم مشتمل بر ضرورت و هم متضمن مصلت نشان می داد ..

اخلاق وافکار مولانا

اخلاق وافکار مولانا:

در اينجا سخن از پارسای عاشق پيشه و پاكباز ؛ مجذووب و سرانداز و سوخته بلخ است كه سالها اسير بي دلان بود و به بركت عشق ترك اختيار كرد و سوزش جان را نه از طريق كلام بلكه بوسيله نغمه هاي ني بگوش جهانيان رسانيد؛ نواي بي نوايي سر داد و بلاجويان را به دنياي پرجاذبه و عطرانگيز عشق دعوت كرد و در گوش هوششان خواند كه در اين وادي مقدس ؛عقل ودانش را باعشق سوداي برابري نيست.جلال الدين محمد مولوي ،جان باخته دلبسته محتشمي است كه بي پروا جام جهان نما ي عشق را از محبوبي بنام شمسملك داد تبريز در دست گرفت و تا آخرين قطره آن را مشتاقانه نوشيد و سپس گرم شد ،روحش بپرواز در آمد بروي بالهاي گسترده آواهاي دل انگيز موسيقي نشست وصلا در داد :

 جان من كوره است و با آتش خوش است

كوره راه اين يبس كه خانه آتش است

خوش بسوز اين خانه را اي شير مست

خانه عاشق چنين اولي تر است

اوست كه در عرصه الهام و اشراق پرو بال گشود  مفهوم عشق را به شيوهاي نظري و عملي براي صاحبدلان توجيه كرد وخواننده كنجكاو اشعارش را از محدود به نامحدود سير داد او از خود واراسته و بروح ازلي پيوسته بود  موج گرم و خروشان عشق پسر بهاء ولد صاحب تعينات خاص را پريشان و آشفته كرد خرقه و تسبيح رابسويي گذاشت و گفت:

آن شد كه مي نشستم چون زاهدان به خلوت

عنقا چگونه گنجد در كنج آشيانه

منبعد با حريفان دور مدام دارم

در گوشه خرابات با زخمه چغانه

مولانا در لحظات و آنات شور و شيدايي كه با عتراف خودش «رندان همه جمعند در اين دير مغانه» چه زيبا آتش سوزان را برابر ديدگان وارستگان بكمك كلمات موزون الهامي مجسم مي كند بطوريكه خواننده صاحبدل لهيب اين اسطر لاب اسرار حقايق را در جان عاشق پيش خود احساس مي نمايد شمس تبريزي كه بود كه چنين آتشي در تار و پود فقيه بلخ افروخته بود كه وادارش كرد مانند چنگ . رباب مترنم شود و بگويد:

همچو پروانه شرر را نور ديد

احمقانه در فتاد از جان بريد

ليك شمع عشق آن شمع نيست

روشن اندر روشن اندر روشني است

او به عكس شمعهاي آتشي است

مي نمايد آتش و جمله خوشي است

جلال الدين محمد مديحه سراي صفا وفا وانسانيت توجيه تازه ظريف و دقيقي از عشق دارد كه تا كنون در فرهنگنامه هاي دارالعلم جهاني عشق درباره آن چنين سخني نيامده و توجيه نشده است مكالمه و مناظره عقل با عشق در ديوان كبير و ديوان معرفت «مثنوي» بحث انگيز و خواندني است مولاناي عاشق بلاكشان صبور آتش خواري را در وادي عشق مي طلبد و وارستگاني را دعوت مي كند كه در برابر ناملايمات ناشي از مهجوري و مشتاقي دامن تحمل و توكل از دست ندهد و سوز طلب را از بلا باز شناسد.

بيقراري نا آرامي جلال الدين محمد مولود حدت . شدت . غيرت و صداقت در عشق شمس اسيت كه همه كاينات را دروجود معشوق مي ديد و خود را ديوانه عشق مي دانست چه بسيار روزان و سرشباني سركشتگي و آشفتگيش را در سماع و پايكوبي مي گذرانيد واستمرار در چرخندگي بيانگر طبيعت نا آرامش بود ظاهر بيان قونيه مي گفتند مدرس بلامنازع روم شرقي را از درد عشق ديوانه شده است .

مولانا با اينكه در سي و پنجمين بهار زندگيش بود عشق شمس كهنسال طوفاني در روح و جانش  برانگيخت ولي جلاالدين محمد از اين طوفان كه چون نيزك يا شهاب تاقب در آسمان دلش جهيد و سراسر پيكرش يكباره گرم كرد شادمان بود و رندانه مي گفت :

من ذوق و نور شده ام اين پيكر مجسم نيستم

براي درك عظمت منشور عرفان ويژه جلال الدين محمد كه در آثارش پنهانست بايد شناگر باد تجربه اي بود از درياهاي مواج و سهمگين ديوان كبير شش دفتر مثنوي و رساله مافيه نهراسيد و شناوري كرد تا صدفهاي حامل درهاي يتيم را فراچنگ آورد. بمراتب درين سير و سلوك كه هفت وادي يا هفت منزل و بقولي هفت خوان نصوف است توجهي نداشته فقط مداح عظمت و مقام و مرتب انسان و حضورش در كاينات بوده و معرفت صوفيانه را از خويشتن شناسي آغاز كرده و معتقد است هر سالك مومني وقتيكه صفحات كتابي وجود تكويني خود را با خلوص نيت مطالعه و محتواي آنرا بخوبي درك نمود بي شك پروردگار خود را بهتر شناخته است پس مفاتح عرفان جلال الدين محمد خود شناسي است .

اخلاق ،افكار وعقايد مولوي دريايي بس عطيم و پهناور است كه در اين گفتار بيش از يك قطره آن ر ا نمي توان ارائه داد،بايد سالها در عرفان غور كرد تا توفيق درك مطالب اثر عظيم مولانا را به دست آورد و توانست پيرامون افكار او شرح و تعليق نوشت.مولانا جلال الدين رومي يا مولانا محمد بلخي خراساني در بيان اطوار عشق ‌‌، زبان خاص خود را دارد . مولانا داراي بياني گرم و نغماني خسته و در مقام بيان تحقيقات عرفاني مطالب را تنزل مي دهد تا به فهم نزديك شود و در عذوبت بيان و گرمي سخن آدمي را جذب مي كند و شور و  حالي خاص مي بخشد.مولانا نيك آگاه بود كه همه مظاهر جز اسطرلابهاي ضعيفي كه راه به سوي آفتاب الهي را نشان ميدهند ،نيستند .اما اگر غباري بر نمي خاست و يا برگهاي باغ به رقص در نمي آمد ند ،جنبش نسيم پنهان كه جهان را زنده ميدارد گچونه قابل رءيت مي شد ؟هيچ چيز بيرون از اين رقص نيست:

عالم همه مظهر تجلي حق است

مولوي مردي پخته و عارفي جامع و در عين شوريدگي داراي متانت و از لحاظ جامعيت و تبحر در علوم ادبي ‌،عربي و فارسي و احاطه به دواين شعرا و تسلط به حديث و قران و علم كلام و تحصيل عرفان و تصوف به نحو عميق ،و افزون بر همه فضائل داراي هوش و استعداد حيرت آور است مولانا عارف كاملي بود كه با شمس الدين تبريزي بر سبيل اتفاق مواجه شد و آنچنان استعداد ذاتي ومقام و حال او مستعد از براي جهش و جذبه آماده از براي جرقه اي بود كه خرمن وجود او را بسوزاند و تبديل به شعله تابناك كرد .و چه بسا نزد مولانا نيز حقايقي بود كه شمس بعد از انقلاب احوال دوست ومريد حود مي توانست از آن تاثير پذيرد .

زهي خورشيد بي پايان كه ذراتت سخن گويان

تو نور ذات الهي ،تو الهي ،نمي دانم

آنچه را مولوي مي ستايد ،تنها خورشيد درخشان وفيض بخش نيست ،بلكه آن نور مشفقي است كه ثمره به بار مي آورد و عالم را سرشار مي سازد.

جواني مولانا

جواني مولانا:

پس از مرگ بهاءالدين ولد، جلال‌الدين محمدكه درآن هنگام بيست و چهار سال داشت بنا به وصيت پدرش و يا به خواهش سلطان علاءالدين كيقباد بر جاي پدر بر مسند ارشاد بنشست و متصدي شغل فتوي و امور شريعت گرديد. يكسال بعدبرهان‌الدين محقق ترمذي كه از مريدان پدرش بود به وي پيوست. جلال‌الدين دست ارادت به وي داد و اسرار تصوف وعرفان را ازاوفرا گرفت. سپس اشارت اوبه جانب شام وحلب عزيمت كردتا در علوم ظاهر ممارست نمايد. گويند كه برهان‌الدين به حلب رفت وبه تعليم علوم ظاهر پرداخت و در مدرسه حلاويه مشغول تحصيل شد. در آن هنگام تدريس آن مدرسه بر عهده كمال‌الدين ابوالقاسم عمربن احمد معروف به ابن‌العديم قرار داشت و چون كمال‌الدين از فقهاي مذهبي حنفي بودناچاربايستي مولانا درنزد او به تحصيل فقه آن مذهب مشغول شده باشد. پس از مدتي تحصيل در حلب مولانا سفردمشق كردواز چهار تا هفت سال در آن ناحيه اقامت داشت و به اندوختن علم ودانش مشغول بودوهمه علوم‌اسلامي زمان خودرا فرا گرفت. مولانادرهمين شهربه‌خدمت شيخ محيي‌الدين محمدبن علي معروف به ابن‌العربي (560ـ638)كه ازبزرگان صوفيه اسلام وصاحب كتاب معروف فصوص‌الحكم است رسيد. ظاهرا توقف مولانا در دمشق بيش از چار سال به طول نيانجاميده است، زيرا وي در هنگام مرگ برهان‌الدين محقق ترمذي كه در سال 638 روي داده در حلب حضور داشته است.

مولانا پس از گذراندن مدتي درحلب وشام كه گويامجموع آن به هفت سال نمي‌رسد به اقامتگاه خود، قونيه رهسپار شد. چون به‌شهرقيصريه رسيدصاحب شمس‌الدين اصفهاني‌مي‌خواست كه مولانارابه خانه خودبرداماسيد برهان‌الدين ترمذي كه همراه او بود نپذيرفت و گفت سنت مولاي بزرگ آن بوده كه در سفرهاي خود، در مدرسه منزل مي‌كرده است.

سيدبرهان‌الدين‌درقيصريه درگذشت وصاحب شمس‌الدين اصفهاني مولاناراازاين حادثه آگاه ساخت ووي به قيصريه رفت و كتب و مرده ريگ او را بر گرفت و بعضي را به يادگار به صاحب اصفهاني داد و به قونيه باز آمد.

پس ازمرگ سيدبرهان‌الدين مولانا بالاستقلال برمسندارشادو تدريس بنشست و از 638 تا 642 هجري كه قريب پنج سال مي‌شود به سنت پدر و نياكان خود به تدريس علم فقه و علوم دين مي‌پرداخت.

پدر مولانا

پدر مولانا:

پدرش محمدبن حسين خطيبي معروف به بهاءالدين ولدبلخي وملقب به سلطان‌العلماءاست كه ازبزرگان صوفيه بود و به روايت افلاكي احمد دده در مناقب‌العارفين، سلسله او در تصوف به امام احمدغزالي مي‌پيوست و مردم بلخ به وي اعتقادي بسيار داشتند و بر اثر همين اقبال مردم به او بود كه محسود و مبغوض سلطان محمد خوارزمشاه شد.

گويند سبب عمده وحشت خوارزمشاه ازاوآن بودكه بهاءالدين ولدهمواره برمنبربه حكيمان وفيلسوفان دشنام مي‌داد و آنان را بدعت‌گذار مي‌خواند.

گفته‌هاي اوبر سر منبر بر امام فخرالدين رازي كه سرآمد حكيمان آن روزگار و استاد خوارزمشاه نيز بود گران آمد و پادشاه را به دشمني با وي برانگيخت.

بهاء‌الدين ولد از خصومت پادشاه خود را در خطر ديدو براي رهانيدن خويش از آن مهلكه به جلاء وطن تن در داد و سوگندخوردكه تا آن پادشاه برتخت سلطنت نشسته است بدان شهر باز نگردد. گويندهنگاميكه اوزادگاه خود شهر بلخ را ترك مي‌كرد از عمر پسر كوچكش جلال‌الدين بيش از پنج سال نگذشته بود.

افلاكي در كتاب مناقب‌العارفين در حكايتي اشاره مي‌كند كه كدورت فخر رازي با بهاءالدين ولداز سال 605 هجري آغاز شدومدت يك سال اين رنجيدگي ادامه يافت و چون امام فخر رازي در سال 606 هجري از شهر بلخ مهاجرت كرده است، بنابراين‌نمي‌توان خبردخالت فخررازي رادردشمني خوارزمشاه با بهاءالدين درست دانست. ظاهرا رنجش بهاءالدين ازخوارزمشاه تا بدان حدكه موجب مهاجرت وي از بلاد خوارزم و شهر بلخ شود مبتني بر حقايق تاريخي نيست.

تنها چيزي كه موجب مهاجرت بهاءالدين ولدوبزرگاني مانند شيخ نجم‌الدين رازي به بيرون از بلاد خوارزمشاه شده است، اخباروحشت آثارقتل‌عامها و نهب و غارت و تركتازي لشكريان مغول و تاتار در بلاد شرق و ماوراءالنهر بوده است، كه مردم دورانديشي را چون بهاءالدين به ترك شهر و ديار خود واداشته است.

اين نظريه را اشعار سلطان ولد پسر جلال‌الدين در مثنوي ولدنامه تأييد مي‌كند. چنانكه گفته است:

        كرد از بلخ عزم سوي حجاز     زانكه شد كارگر در او آن راز

        بود در رفتن و رسيد و خبر     كه  از  آن  راز  شد  پديد  اثر

        كرد  تاتار  قصد  آن  اقلام                  منهزم   گشت   لشكر   اسلام

        بلخ را بستد و به رازي راز     كشت از آن قوم بيحد و بسيار

        شهرهاي بزرگ كرد خراب      هست حق را هزار گونه عقاب

اين تنها دليلي متقن است كه رفتن بهاءالدين از بلخ در پيش از 617 هجري كه سال هجوم لشكريان مغول و چنگيز به بلخ است بوقوع پيوست و عزيمت او از آن شهر در حوالي همان سال بوده است.

موقعیت خانواده  و اجتماع در زمان رشد مولانا

موقعیت خانواده  و اجتماع در زمان رشد مولانا

-پدر مولانا بهاء ولد پسر حسين خطيبي در سال (546) يا (542)هجري قمري در بلخ  خراسان آنزمان متولد شد.خانواده  اي مورد توجه خاص و عام و نه بي بهره از مال و منال و همه شرايط مهياي ساختن انساني متعالي .كودكي را پشت سر مي گذارد و در هنگامه بلوغ انواع علوم و حكم را فرا مي گيرد .محمد بن حسين بهاء الدين ولد ملقب به سلطان العلما (متولد حدود 542ق/1148ميا كمي دير تر )از متكلمان الهي به نام بود . بنا به روايت نوه اش ؛شخص پيامبر (ص)اين اقب را در خوابي كه همه عالمان بلخ در يك شب ديده بودند ؛به وي اعطا كرده است .بهاء الدين عارف بود و بنا بر برخي روايات ؛او از نظر روحاني به مكتب احمد غزالي (ف.520ق/1126م)وابسته است .با اين حال نمي توان قضاوت كرد كه عشق لطيف عرفاني ؛ آن گونه كه احمد غزالي در سوانح خود شرح مي دهد ؛چه اندازه بر بهاءالدين و از طريق او بر شكل گيري روحاني فرزندش جلال الدين تاثير داشتهاست .اگر عقيده افلاكي در باره فتوايي بهاء الدين ولد كه: زناءالعيون النظر صحت داشته باشد ؛ مشكل است كه انتساب او به مكتب عشق عارفانه غزالي را باور كرد حال آنكه وابستگي نزديك او به مكتب نجم الدين كبري ؛موسس طريقه كبرويه به حقيقت نزديكتر است .بعضي مدعي شده اند كه خانواده پدري بهاءالدين از احفاد ابو بكر ؛خليفه اول اسلام هستند .اين ادعا چه حقيقت داشته باشد و چه نداشته باشد درباره پيشينه قومي اين خانواده هيچ اطلاع مسلمي در دست نيست .نيز گفته شده كه زوجه بهاءالدين ؛از خاندان خوارزمشاهيان بوده است كه در ولايات خاوري حدود سال 3-472ق/1080م حكومت خود را پايه گذاري كردند ولي اين داستان را هم مي توان جعلي دانست و رد كرد .او  با فردوس خاتون ازدواج مي كند ،كه برخي به علت اشكال زماني در اين ازدواج شك  نموده اند .

او براي دومين بار به گفته اي ازدواج مي كند .همسر او بي بي علوي يا مومنه خاتون است كه او را از خاندان فقيهان و سادات سرخسي مي دانند .

از اين بانو ،علاو الدين محمد در سال 602 و جلال الدين محمد در سال 604 روز ششم ريبع الاول هجري قمري متولد شدند.بهاء الدين از جهت معيشت در زحمت نبود خالنه اجدادي و ملك ومكنت داشت .در خانه خود در صحبت دوزن كه به هر دو عشق مي ورزيد ودر صحبت مادرش((مامي))و فرزندان از آسايش نسبي بر خورداربود ذكر نام الله دايم بر زبانش بود وياد الله به ندرت از خاطرش محو مي شد با طلوع مولانا برادرش حسين و خواهرانش كه به زاد از وي بزرگتر بودند در خانواده تدريجاً در سايه افتادندوبعدها در بيرون از خانواده هم نام وياد آنها فراموش شد .جلال كه بر وفق آنچه بعدها از افواه مريدان پدرش نقل ميشد ؛ از جانب پدر نژادش به ابوبكر صديق خليفه رسول خدا مي رسيد و از جانب مادر به اهل بيت پيامبر نسب ميرسانيد .

مولانا و خانواده او

مولانا و خانواده او

مولانا جلال الدين محمد مولوي  در سال 604 روز ششم ريبع الاول هجري قمري متولد شد.هر چند او در اثر خود فيه مافيه اشاره به زمان پيش تري مي كند ؛ يعني در مقام شاهدي عيني از محاصره و فتح سمرقند به دست خوارزمشاه سخن مي گويد .در شهر  بلخ زادگاه او بود و خانه آنها مثل يك معبد كهنه آكنده از روح ،انباشته از فرشته سر شار از تقدس بود .كودك خاندان خطيبان محمد نام داشت اما در خانه با محبت و علاقه اي آميخته به تكريم و اعتقاد او را جلال الدين مي خواندند جلال الدين محمد .پدرش بهاء ولد كه يك خطيب بزرگ بلخ ويك واعظ و مدرس پر آوازه بود از روي دوستي و بزرگي او را ((خداوندگار)) مي خواند خداوندگار براي او همه اميدها و تمام آرزوهايش را تجسم مي داد .با آنكه از يك زن ديگر ـدختر قاضي شرف پسري بزرگتر به نام حسين داشت ،به اين كودك نو رسيده كه مادرش مومنه خاتون از خاندان فقيهان  وسادات سرخس بود ـ ودر خانه بي بي علوي نام داشت- به چشم ديگري مي ديد.خداوندگار خردسال براي بهاءولد كه در اين سالها از تمام دردهاي كلانسالي رنج مي برد عبارت از تجسم جميع شاديها و آرزوها بود .ساير اهل خانه هم مثل خطيب سالخورده بلخ ،به اين كودك هشيار ،انديشه ور و نرم و نزار با ديده علاقه مي نگريستند .حتي خاتون مهيمنه مادربهاء ولد كه در خانه ((مامي)) خوانده مي شد و زني تند خوي،بد زبان وناسازگار بود ،در مورد اين نواده خردسال نازك اندام و خوش زبان نفرت وكينه اي كه نسبت به مادر او داشت از ياد مي برد. شوق پرواز در ماوراي ابرها از نخستين سالهاي كودكي در خاطر اين كودك خاندان خطيبان شكفته بود .عروج روحاني او از همان سالهاي كودكي آغاز شد از پرواز در دنياي فرشته ها ،دنياي ارواح ،و دنياي ستاره ها كه سالهاي كودكي او را گرم وشاداب و پر جاذبه مي كرد . در آن سالها رؤياهايي كه جان كودك را تا آستانه عرش خدا عروج مي داد ،چشمهاي كنجكاوش را در نوري وصف ناپذير كه اندام اثيري فرشتگان را در هاله خيره كننده اي غرق مي كرد مي گشود .بر روي درختهاي در شكوفه نشسته خانه فرشته ها را به صورت گلهاي خندان مي ديد . در پرواز پروانه هاي بي آرام كه بر فراز سبزه هاي مواج باغچه يكديگر را دنبال مي كردند آنچه را بزرگترها در خانه به نام روح مي خواندند به صورت ستاره هاي از آسمان چكيده مي يافت .فرشته ها ،كه از ستاره ها پائين مي مدند با روحها كه در اطراف خانه بودند از بام خانه به آسمان بالا مي رفتند  طي روزها وشبها با نجوايي كه در گوش او   مي كردند او را براي سرنوشت عالي خويش ،پرواز به آسمانها ،آماده مي كردند پرواز به سوي خدا

زادگاه مولانا:

جلال‌الدين محمد درششم ربيع‌الاول سال604 هجري درشهربلخ تولد يافت. سبب شهرت او به رومي ومولاناي روم، طول اقامتش‌ و وفاتش درشهرقونيه ازبلاد روم بوده است. بنابه نوشته تذكره‌نويسان وي درهنگامي كه پدرش بهاءالدين از بلخ هجرت مي‌كرد پنجساله بود. اگر تاريخ عزيمت بهاءالدين رااز بلخ  در سال 617 هجري بدانيم، سن جلال‌الدين محمد درآن هنگام قريب سيزده سال بوده است. جلال‌الدين در بين راه در نيشابور به خدمت شيخ عطار رسيد و مدت كوتاهي درك محضر آن عارف بزرگ را كرد.

چون بهاءالدين به بغدادرسيدبيش ازسه روزدرآن شهراقامت نكرد و روز چهارم بار سفر به عزم زيارت بيت‌الله‌الحرام بر بست. پس از بازگشت ازخانه خدا به سوي شام روان شد و مدت نامعلومي درآن نواحي بسر برد و سپس به    ارزنجان  رفت. ملك ارزنجان آن زمان اميري ازخاندان منكوجك بودوفخرالدين بهرامشاه‌نام داشت، واو همان پادشاهي است حكيم نظامي گنجوي كتاب مخزن‌الاسرار را به نام وي به نظم آورده است. مدت توقف مولانا در ارزنجان قريب يكسال بود.

بازبه قول افلاكي، جلال‌الدين محمددرهفده سالگي ‌درشهرلارنده به‌امرپدر، گوهرخاتون دخترخواجه لالاي سمرقندي را كه مردي محترم و معتبر بود به زني گرفت و اين واقعه بايستي در سال 622 هجري اتفاق افتاده باشد و بهاءالدين محمد به سلطان ولد و علاءالدين محمد دو پسر مولانا از اين زن تولد يافته‌اند.

با‌سلام‌ حالا تحليلي‌ بر سبك راك

Rock & Roll : راک اند رول که يکی از سبکهای تاثير گذار و متداول در موسيقی راک است، روندی غير قابل پيش بينی را طی کرده در ابتدا زمانی که راک باز ها موسيقی "کانتری" و "بلوز" را با هم تلفيق کردند، راک دارای مشخصه های بارزی مثل آنارشيسم بود ولی بعدها با گذشت زمان، اين مشخصه ناديده گرفته شد و اين نوع موسيقی به سمت کسب مهارت و ايجاد تحول رفت. از موسيقی پر انرژی Chuck Berry گرفته تا هارمونيهای زيبای بيتلز و موسيقی روح نواز Otis Redding همه و همه در گروه راک اند رول قرار گرفت. اما راک اند رول جذابيت موسيقيايی خودشو فقط برای چند سال حفظ کرد.با گوناگونی بسياری که در سبکهای مختلف راک به وجود اومد، به قول بعضی از متخصصين هسته اصلی راک از هم پاشيد.

Pop-Rock : پاپ-راک يکی از عمده ترين شاخه های موسيقی محسوب می شود که به طور کلی به هر نوع موسيقی پاپ ساخته شده پس از دوران جذب راک اند رول به پاپ، Pop rock می گويند . از ويژگيهای اين سبک ملوديک و گيرا بودن موسيقی اونه و تکيه اون بر موسيقی لاينقطاع که با چيره دستی نواخته میشه. از گروههای مشهور فعال در اين سبک که تعداد اونا کم هم نيست می تونم به Everly Brothers، Madonna و Rowded House اشاره کنم.


Soft Rock : گرچه سبک سافت راک در اوائل دهه هفتاد پايه گذاری شد اما زمزمه های آن از اواخر دهه شصت آغاز شده بود. سافت راک موسيقی ملايمیه که بيشتر تکيه بر خواننده و ترانه سرا داره تا نوازنده؛ تجاری نگاه کردن به موسيقی يکی از ويژگيهای اين سبکه. سافت راک تا حدی متمايل به پاپ-راک است اما با فضايی ملايمتر و نرمتر. گروههايی مثل "کارپنترز" و "شيکاگو" تکيه بر موسيقی ساده و ملوديک داشتند و در طول حيات خود با تهيه کنندگان مختلفی هم کار کردند. در طول دههء هفتاد، سافت راک بازار موسيقی را تحت تاثير خود قرار داد و به طور جدی موسيقی تلفيقی هم عصر خودشو دچار دگرگونی کرد .

Grunge : سبکی که اوج درخشش اون در دهه ۹۰ اتفاق افتاد و تبديل به محبوب ترين سبك هارد راك اين دهه شد و اين درخشش نتيجه خلاقيت Kurt Cobain و بقيه اعضاي Nirvana بود. سبكي كه از دل the Stooges و Black Sabbath برخاست و حاصل تركيب موسيقی punk و Heavy metal بود و البته گرايشش بيشتر به سمت پانك بود تا Heavy metal؛ بخصوص در انتخاب اشعار و نوع اعتراض موسيقياييش. اما در نحوه نواختن ريف ها به Heavy metal شباهت بيشتري داشت. اين سبك داراي دو نسل و دوره ي مشخص است: نسل اول شامل گروه های Green River، Mudhoney وSoundgarden ميشه كه اين موج هنوز هم ادامه داره و ريف هاي آن سنگين تر و خشن تر از ريف هاي دوره ي دومه. مشهور ترين گروه از موج دوم Nirvana است كه موسيقي آن ملوديك تر از ساير گروه هاي Grunge است و مهمترين ويژگي اون stop-start زياد اونه. متاسفانه در كشور ما Nirvana رو فقط متعلق به سبك Alternative Metal مي دونن و به تبع اون هر گروهي رو كه در موسيقيش stop-start به كار مي بره به اين سبك مربوط مي دونن؛ البته سبك هاي موسيقي هارد راك و متال آنقدر متنوع اند كه به سختی ميشه مرزي مشخص بين اونا كشيد.


Alternative Rock : آلترنيتيو راک یکی از شاخه های راک است که تمام گروهای پست پانک (Post Punk) رو از اواسط دهه هشتاد تا اواسط دهه 90 تحت تاثیر خودش قرار داده . Alternative Rock شامل سبکهای گوناگونی میشه : از ملودیهای زیبای Jangle Pop گرفته تا ملودیهای خشن و یک نواختIndustrial Metal .

Hard Rock : از نظرِ اکثريت دست اندر کاران موسيقی، دو سبک هارد راک و هوی متال مشابه هستند. چرا که شباهتهای بسيار زيادی بهم دارند. در هر دو مورد صدای خشن گيتار کاملا قابل تشخيص است و بطورِ معمول نقش اساسی را در گروه، خواننده اجرا مي کند که معمولا وظيفه نواختن سازی را هم به عهده دارد. اگر چه تفاوتهای اساسی نيز ديده ميشود از جمله لزوم وجود ريتم در پس زمينه موسيقی هارد راک. در صورتی که اين ويژگی در موسيقی هوی متال ديده نمی شود بلکه اين نوع موسيقی بر صدای خشن گيتار و ريتمهای کوبه ای تکيه دارد.
هارد راک در اواخر دههء ۶۰ رشد خودشو رو آغاز کرد و بعنوان يک موسيقی روان گردان باب شد و تحولی در زمينه موسيقی راک ايجاد کرد. در هارد راک کمتر از Blues از بداهه نوازی استفاده میشه و در عين حال به خشونت سبک هوی متال نيست.
: اعضاي پانك عقايد آزاديخاهانه شون رو از طريق هنرهاي مختلف ابراز مي كنن، كه مهمترين اونها موزيك ه. همچنين نقاشي، شعر، و داستان كوتاه. پانك ها از اين طريق از خلاقيتشون براي به نمايش گذاشتن نارضايتيشون از ظلمها و استبداد حاكم بر جامعه، استفاده مي كنن. موسيقي پانك داراي Lyric هاي خشمگين و تند و سريعیه ، در مورد مدرسه(( AcademY ، ناخشنودي از شرايط اجتماعي، ارتباطها ((relationships، و مسائل خانوادگي. يكي ديگه از مشخصات اين سبك اينه كه بعضي از آهنگهاش به كوتاهي 2 دقيقه است. ولي حتي تو اين زمان كم، آهنگهاش مي تونن حس خواننده رو منتقل كنن- كه اين آهنگها معمولا خشم و عصبانيت رو نشون مي دن. هدف اين موزيك شوك آوردن، اهانت كردن، و حمله كردن به ديدگاههاي عام است!
طرز لباس پوشيدن punk ها هم بيانگر ديدگاه اين سبك ه. پانك ها خودشون رو به شكلي در مي آرن كه خارج از عرف باشه؛ به اين ترتيب حسي كه نسبت به جامعه دارن، و همچنين ظلم ها و فقر در جامعه رو منعكس مي كنن. اونها از وسايل معمولي اي مثل دكمه، تيغ، سوزن، و تكه هاي پارچه به عنوان سمبل حس هايي كه مي خوان بيان كنن، استفاده مي كنن. پانک بودن كمك مي كنه كه هر كس بتونه فرديت (شخصيت) خاص خودش رو پيدا كنه، بدون اينكه از طرد شدن يا مورد قبول واقع نشدن بترسه.
براي مثال، روي كلاه sweatshirt پانكي، تكه ای پارچه دوخته شده كه كلمهء Unity روش نوشته شده است... اين معاني مختلفي مي تونه داشته باشه، و در راس- خواستن وحدت در جامعه. و ژاكت جين پاره پوره اي كه روي اون كلمه هاي مختلفي نوشته شده كه نشون دهندهء سختيها، دردها، و ظلمهاييه كه جامعه ايجاد مي كند، مي باشد. پارگي لباس پانكها منعكس كنندهء فقر در جامعه و همچنين خشم است! در بين دختر و پسرهای punk شلوار جين هايی كه رنگ و روشون رفته هم زياد ديده مي شه. بعضي از دخترها در پانك دامن هاي كوتاه يا شلوار چرم هم مي پوشن؛ همچنين گاهي آرايش غليظ، ولي خلاف عرف. موهاشون رو به رنگ هاي عجيب غريب مي كنن، و به صورت نا مرتب يا به حالات غير معمول در مي آرن- درست خلاف اون چيزي كه تو جامعه مورد قبوله! گروه هايی مثل The Velvet Underground و The Silver Apples با تركيب كردن هنر، ايده آل هاي ضدارزش، و تقابل فرهنگي، با موزيك Rock & Roll، تاثير شگفتي در بوجود اومدن Punk Rock در دهه ي 70 داشتند. در اواخر دهه 60 و دهه 70، رويدادهاي اجتماعي، مانند جنگ ويتنام، تورم، و بيكاري، در موسيقي اون دوران خودش رو منعكس مي كرد. در حالي كه موسيقي جدي تر مي شد، اما ارتطباتش با مسايل روزمره زندگي كم مي شد و در بيشتر حالت فرار از واقعيات مي گرفت. در همين زمان بود كه گروههاي پانك در انگليس با تاثير گرفتن از اين جو، و همچنين با كمك از موسيقي بعضي ازگروه های آمريكايی، رو به گسترش رفتند. از اولين و مشهورترين اين گروهها ، The Sex Pistols بود.
اشعار پانك بيشتر به محكوم كردن طبقه ی اشراف انگليس و بي صداقتيشون، و همينطور به اعتراض های نااميدانه و خشونت بار بر مسايل و مشكلات اجتماعی، مي پرداخت.
در سال 1976، مدیر گروه The Sex Pistols، مصاحبه ای با BBC ترتيب داد، كه در آن اعضای The Sex Pistols عقايدشون رو رك و راست، و در خيلي از مواقع توهين آميز به عموم ابراز كردند. در پي اين مصاحبه وزير آموزش و پرورش انگليس و هيات مديره ي هنر لندن، مخالفتشون رو با پانك ها نشون دادند و به مردم ”قول دادند“ از پانك ها جلوگيري كنند!!
و بعد از همين مصاحبه بود كه پانك ها با مخالفت بيشتر عموم در انگلیس و به تدریج در اروپا مواجه شدند. اما اين مخالفت نتيجه ی عكس داشت و تعداد بيشتری رو نيز به سوی خود جلب كرد. پانك باعث مي شد مردم نگاهي به برخی حقايق بياندازند، و عموم مردم از چيزی كه مي ديدن خوششون نمي اومد. (مثل اون جمله ی سينوهه كه می گه: ”ممكن است لباس و زبان و رسوم و آداب و معتقدات مردم تغيير كنه، اما حماقت آنها عوض نخواهد شد؛ و در تمام اعصار مي توان به وسيله ی گفته ها و نوشته های دروغ مردم را فريفت. زيرا همانطور كه مگس عسل را دوست دارد، مردم هم دروغ و ريا و وعده های پوچ را كه هرگز عملی نخواهد شد دوست می دارند.).... در كل پيام اصلي پانك اين بود كه هر كس، خودش باشه

موسیقی راک

موسیقی راک (گرایش متال) به زبان ساده:

موسیقی متال زاده اعتراض است !
اعتراض به مسائلی که شاید در تاریکی سایه ها محو شده اند وبعضی از آنها دیگر آنقدر عادی شده اند که شاید خود ما نیز کوچکترین توجهی نسبت به اون نداریم!موسیقی متال موسیقی فریاد است! و در عین حال آرامش خاص پس از فریاد را در ذهن شنونده ایجاد میکند .

سعی میکنم که در حد توان و درک خودم در مورد موسیقی متال و و ارتباط بین موسیقی متن آهنگها و تئوری ساخت آهنگها و تکنیکهایی که تو آهنگسازی ازشون استفاده میکنند بحث کنم . در این مقاله میخوام مقدمه ای رو بر موسیقی متال و انواع سازهایی که در این نوع موسیقی استفاده میشه و ساختار آهنگهای این نوع سبک موسیقی شروع کنم تا بتونیم این نوع موسیقی تکنیکال و مملو از حس و زیبایی رو با هم بهتر درک کنیم .

موسیقی متال

بحث در مورد پیدایش این نوع سبک رو در کتابهای بسیاری خوندیم و تکرار دوباره اون رو در این مطلب جالب نمیدونم . موسیقی متال زاده اعتراض است . اعتراض به مسائلی که شاید در تاریکی سایه ها محو شده اند وبعضی از آنها دیگر آنقدر عادی شده اند که شاید خود ما نیز کوچکترین توجهی نسبت به اون نداریم!موسیقی متال موسیقی فریاد است! و در عین حال آرامش خاص پس از فریاد را در ذهن شنونده ایجاد میکند . تمام ماها وقتی از موضوعی عصبانی میشیم و این خشم و عصبانیت ما به حد بالایی میرسه عصبانیت خودمون رو با قریاد نشون میدیم خیلی ها میگن که این داد و بیدادهای بی موردی که در این نوع موسیقی وجود داره همه برای یه سری تخلیه های روانی هستش و داد و فریادهایی بی مورد هستند! ولی واقعا وقتی مادری معتاد بچه ناقصی رو به دنیا میاره که حق زندگی رو از اون میگیره! و یا در برابر مسئله ای مثل جنگ! و کشتار دسته جمعی انسانها و یا در برابر صنعتی شدن بی حد و مرز جوامع و از بین بردن طبیعت و درختانی که در صورت نبودشان نابودیمان حتمی خواهد بود ! آیا میتوان وقتی این مسائل رو مطرح میکنیم لبخند بزنیم و فریادمان را در درون حبس کنیم و با ملایمت بر خورد کنیم! در واقع این نوع سبک اعتراض سازهایی هم میطلبه که این اعتراض رو تکمیل کنند . صدای گیتار برقی با افکتهای خاصی که استفاده میکنند در واقع بهترین گزینه برای این نوع سبک هستش همراه با صدای کوبنده و محکم درامز ! که بیس اونو تکمیل میکنه و هماهنگی خاصی که بین بیس و درامز در بعضی از آهنگها وجود داره واقعا حس جالبی رو در شنونده ایجاد میکنه و کلا صدای بیس نوعی حالت رمزآلود رو در این سبک ایجاد میکنه .

سازهای مورد استفاده در سبک متال

در متال اصیل و پایه از 3 ساز گیتار الکتریک و بیس و درامز استفاده میشه که باز در گروههای اصیل 2 نفر هستند که گیتار الکتریک میزنن که یکی زدن ریتم و دیگری لید رو بر عهده داره . (ریتم مجموعه ای از چند ریف (Riff) هستش که در زیر گیتار لید نواخته میشه و اکثرا 2-3 ریف هست که تکرار میشه ریف هم خودش میتونه مجموعه ای از Palm Mute هایی باشه ( پالم میوت تکنیک خاصی هستش که در سبک متال کاربرد بسیاری داره که دست راست که پیک یا مضراب رو میگیره روی قسمتی از انتهای بدنه گیتار جایی که سیمها وارد بدنه گیتار میشن ( Bridge ) قرار میگیره و بعد پیک روی سیمها زده میشه که صدای سیمها خفه شده و صدای جالبی رو ایجاد میکنه ) و یا ریف میتونه مجموعه ای از کوردهایی باشه که به صورت متناوب اجرا میشن که بسته به گرایش خاص موسیقی متال متفاوت هستند . ولی در کل وجود پالم میوت در بخش ریتم بسیار حائز اهمیت هستش . ) ( لید مجموعه ای از ملودیها و لیکهایی (Lick) هستش که روی گیتار ریتم نواخته میشه و گیتار لید کار تکنوازی و نواختن سولو رو بر عهده داره . لیک هم مجموعه ای از تنهایی هست که طبق قانون خاصی اجرا میشن و در اکثر سولو ها وجود دارند و شنیده میشن هر گیتاریستی از لیکهای خاصی استفاده میکنه که حالتی سلیقه ای داره و میشه گفت از روی ملودی ها و لیکهایی که گیتاریست از اونها استفاده میکنه میشه لهجه یک گیتاریست رو مشخص کرد ) گیتار بیس که حالت متداولش در سبک متال سازی هستش که از 4 سیم تشکیل شده ولی خوب بیس 5 سیم 6 سیم 8 سیم و ... هم وجود دارند . در حالت استفاده درست از بیس فضاهای خالی در موسیقی متال رو با بداهه نوازی خوب و قوی که از نوازنده بیس شنیده میشه پر میکنه ولی در اکثر گروهها هم هست که بیس همون نتهای گیتار ریتم رو میزنه با تفاوتی جزئی که میشه ایجاد این تفاوت رو هم به درامز مربوط کرد که در بسیاری جاها بیس با درامز هماهنگ میشه . درامز هم که از تیکه های متفاوتی تشکیل شده در حالت متداول سبک متال 3-4 Tom یک Snare و 2 تا بیس درام به همراه چندین سنج Cymbal که انواع سنجها که هر چی بیشتر باشند مشخصا تنوع برای ساخت لاین درامز بیشتر میشه و دست درامر بازتر میشه انواع سنجهایی که متداول هستند و صدای اونها رو در آهنگهای متال میشنویم ( Hi-hat , Crash , Ride , Splash , Chinese) هستند که مثلا صدای "های هت" اگه باز باشه و یا بسته باشه متفاوته و صدای راید هم اگه روی قسمت Bell زده بشه و یا رو بدنه سنج باز متفاوته ! پس ترکیبی از این چند ساز موسیقی متال رو با این همه تنوع ایجاد کرده .
در موسیقی متال برای تغییر صدای گیتار از افکت های زیادی استفاده میکنند . انواع صداهای Distortion (نوعی افکت که شاخص سبک متال هست) که با انواع افکتهایی از قبیل Flanger و Chorus و ... ترکیب میشن و یا صداهای Clean هستند که باز میتونن به صورت تنظیمات مختلفی مورد استفاده قرار بگیرند . گیتار لید باز از انواع پدالهای Wah استفاده میکنه که در صدا تغییرات خاص و جالبی ایجاد میکنند .

گرایشهای مختلف سبک متال

سبک متال دارای گرایشهای مختلفی هستش که به نحوی در اون گرایش خاص یا صدای خواننده ( وکالز ) فرق میکنه و یا نوع نواختن همون 3 ساز اصلی و یا سازهای دیگه ای به این 3 ساز اضافه میشن . این عوامل و بعضی از عوامل دیگه که میتونن محتوای متنهای گروهها هم باشه باعث میشه که گرایشهای مختلفی از سبک متال زاده بشن! انواع مختلفی از قبیل Doom Metal , Death Metal , Progressive Metal , Black Metal,Thrash metal و ..... رو میتونیم گرایشهای مختلف سبک متال دونست که باز خود این گرایشها نیز تقسیم بندی میشن .

ساختار آهنگهای متال

اصولا آهنگهای این سبک از قسمتهای مختلفی تشکیل شدند که این ساختار میتونه تغییر پذیر باشه ولی در حال کلی یک آهنگ در سبک متال باید از قسمتهای زیر تشکیل شده باشه :
Intro - Verse - Chorus - Solo - Outro که باز این قسمتها اضافه و یا کم میشن . قسمت Verse که معمولا قبل Chorus قرار میگیره و قسمتی هستش که وکالز همراه گیتار ریتم اجرا میشه و متن نسبتا طولانی تری نسبت به Chorus رو به همراه داره . قسمت Chorus قسمتی هستش که اکثرا بعد از شنیدن اهنگ در ذهن میمونه و این تو ذهن بودن از معیارهای Chorus هستش شاید دلیلش این باشه که ملودی خاصی داره و چندین بار هم تا آخر آهنگ تکرار میشه اکثرا اسامی آهنگ در Chorus آهنگ ها هم تکرار میشن . قسمت سولو رو که قبلا هم بحث کردیم قسمتی از آهنگ هستش که گیتار لید هنرنمایی میکنه و میشه گفت از جذابیت موسیقی متال سولوهای خوبی هست که در این سبک وجود داره

بیوگرافی گروه system of a down


      توضيحات در مورد گروه:(سيستم اف ا دان صداي وجدان بيدار  نسلهاي مبارز)
      اعضاي گروه:جان دولمايان(درامر)سرج تانکيان(وکال،کيبوردوگیتار)شاوو
      اودادجيان(وکال،باس گيتاروکارگردان کلیپ و دی جی)دارون ملکيان(وکال،گيتار)
      اين گروه در سال 1995 در کاليفرنياي جنوبي تشکيل شد.اين گروه نيز مانندهمه ي
      گروه هاي اواخر دهه ي 90 توازني شيرين وشنيدني بين ترش متال زيرزميني دهه ي80
      وراکهاي الترناتيو دهه ي 90 بود.نام گروه الهام گرفته از نام شعري است که
      بوسيله يکي از اعضاي گروه يعني دارون ملکيان  در سال 1995گفته شده بود با
      نامVictims of a down
      اما سرج تانکيان احساس کرد که نام سيستم اف ا دان بار  معنايي قوي تري
      دارد.قبل از اون در سال 1993 با هم با نام Soil کار مي کردن .در همين سال با
      اضافه شدن John به گروه,اونا نيرويي تازه گرفتند و با سفري دوره اي در جنوب
      California و اجراهاي زنده اي که بسيار با استقبال مواجه شد به سرعت محبوب
      شدن.گروه در سال 97 به صورت رسمي به کار خود ادامه داد و خيلي زود در سال 98
      اولين آلبوم گروه تهيه شد.کارهاي System با نام هايي همچون P.L.U.C.K که مخفف
      ("Politically, Lying, Unholy, Cowardly Killers") به معناي
      سياسي,دروغگوئي,کفر آميز و قاتل هاي نامرد بود و همچنين اجراي زنده ي محبوب
      "?War" جهت گيري سياسي پيدا کرد.آلبوم بعدي گروه Toxicity نام گرفت که کاملا
      متفاوت با کار قبلي اونا بود و حال و هواي گروه رو تغيير داد.اين آلبوم  بين
      200 آلبوم برتر در صدر قرار گرفت. تنها در ايالات متحده بيش از سه ميليون و
      سيصد هزار نسخه به فروش رفت و در مجموع پنج ميليون نسخه فروش داشت. System در
      مدت کوتاهي که به عضويت خانواده بزرگ متال در اومده اثرات زيادي رو از خودش
      در اين سبک به جا گذاشته و تونسته به يکي از ده گروه محبوب متال تبديل بشه.
      سيستم اف داون  را با گروههاي NU مثل Korn يا The Deftones مقايسه مي کنن.نقل
      قولي از مجله ي Towe Pulse در مورد System : آهنگ هاي گروه سرشار هستند از
      طغيان,سرکشي,شورش و اعتراض. و موسيقي متفاوت اونا که ترکيبي است ازMetal, Rap
      Hardcore-Rock, Jazz  وملودي هاي خاور ميانه اي  که گوياي نياز به حرکت و
      متحد شدن در برابرتبعيض, تعصب و بي عدالتي است.
      Malakian گيتاريست گروه در اظهار نظري گفته:" ما يک آهنگ رو به طور کامل مي
      نوازيم و ضبط مي کنيم , به اون گوش مي ديم و بعد تصميم مي گيريم که چه چيزي
      مي تونه اونو بهتر کنه.با تغييراتي جزئي در تنظيم آهنگ و همفکري آهنگ رو
      تکرار مي کنيم. همه ي ما يکديگر رو تکميل ميکنيم .بعضي از ترانه هاي جديد
      حقيقتا لحظاتي بزرگ و با شکوه دارند. ما مي خواهيم  تا تمام ترانه ها را به
      لحظاتي با شکوه تبديل کنيم."
      گروه در هفتم جولاي 2004 کار ضبط آلبوم جديد و اخر خود را که در سال
      2005روانه بازارشد رو درHome استوديويي در کاليفرنيا درHollywood Hills شروع
      کرد. اکثر اشعار آلبوم جديد را Malakian سروده.به گفته ي او اين آلبوم بر
      گرفته از کارهاي Kraftwerk , Darkthrone , Zombie و Bezch Boys و در حقيقت
      تلفيقي از اوناست. Serj Tankian وکال گروه در اين خصوص گفت:" ما آماده ي يک
      تغيير بوديم.ما کاري جديد رو مي خواستيم و نياز به پيشرفت داشتيم. ما پيش از
      اين همواره در استوديو هاي رسمي (Traditional) کار هامون رو ضبط کرديم ، اما
      اين يک حرکت خوب بود. اين جا مکان بزرگيه،جائي سر سبز با زمين هائي زيبا که
      ميشه هر کاري در اون جا انجام داد. ما از با هم بودن و موزيکي که مي سازيم
      لذت مي بريم." آلبوم جديد System شامل تأثيرات زياد شگفت انگيزي خواهد بود.به
      گفته ي Tankian آهنگ هاي جديد سرشار از تفسير هاي اجتماعي ، عشق ، ياد آوري
      گذشته ، ارتباط خويشاوندي ، سياست ، تجربيات عجيب و مسائل عاطفي است.در
      تاریخچه البوم های این گروه باید گفت که البوم اول انها با نام خود گروه در
      سال 1998 منتشر شد.در سال 2001 البوم بعدي خود به نام تاکسيسيتي را منتشر
      کردند که از موفقيت بسياري برخوردار شد.در سال 2002 نيز البومي به نام استيل
      ديس البوم يا(اين البوم رو بدزد) را منتشر کردند که کنايه اي بود به کساني که
      اهنگها را دزديده و بر روي اينترنت منتشر ميکردند اين البوم سرشار از مسائل
      اجتماعي بود.البوم بعدي انها در سال 2005 و در دو قسمت منتشر شد که نام اين
      البوم مزمرايز/هيپنوتايز بود.اين البوم هم مانند البومهاي ديگر به موفقيت دست
      يافت و نشان داد که انها هنوز در خلق اثار خود از خلاقيت خويش استفاده
      ميکنند.ترانه هاي موفق و شناخته شده انها شامل
      (chop suey) (toxicity)
      (Aerials) (b.y.o.b or bring your own bomb)
      (question) (lonely day)
      (sugar) and (hypnotize)
      هستند. ترانه چاپ سو نامزد دريافت جايزه گرمي شده است .همچنين انها در
      ژانربهترين ترانه هارد راک در سال 2006 جايزه اي را براي ترانه بمب خودت را
      بيار دريافت کردند.
      انها در سال 2006 در اخرين اجراي زنده خود اعلام کردند که ميخواهند وقفه اي
      را در کارهاي خود داشته باشند .دارون ملکيان گفت که ما 10 سال از عمر خود رو
      روي اين گروه گذاشتيم و حالا بد نيست مقداري هم به کاراي خودمون برسيم و از
      گروه کمي فاصله بگيريم او گفت که يک گروه لازم نيست مثل يک ساعت کار کنه و
      البوم بيرون بده همچنين او گفت که هميشه عضوي در اين گروه باقي خواهد ماند و
      روزي همه انها به گروه برخواهند گشت اما زمان ان مشخص نيست.
      در اين وقفه ملکيان که بيشتر شعرهاي گروه را نيز خود نوشته است در گروهي به
      نام
      Scares on broadway
      خواهد بود و اولين البوم خود را در اين گروه منتشر خواهد کرد.تانکيان نيز به
      عنوان سولو ارتيست در گروه سرجيکال استرايک خواهد بود و دولميان نيز اذعان
      کرده که قصد راه اندازي يک کتابخانه انلاين را دارد که در نوامبر 2007 شروع
      به کار خواهد کرد.
      و به عنوان اخرين توضيح کارهاي اين گروه تاثير گرفته از گروههاي الترناتيو
      راک ،هوي متال،پونک راک،جاز،اهنگهاي ترکيبي،موسيقي محلي امريکايي و سبک
      کلاسيک راک و تا حدي موسيقي شرقي لبنان ميباشد(دولميان و تانکيان متولد لبنان
      هستند).همچنين انها از سازهاي مختلفي مانند گيتار الکتريک،بارتيولا،ماندولين
      الکتريک،سه تار،و عودهاي شرقي استفاده کرده اند.ملکيان گفته که براي شعر گفتن
      از گروه بيتلز و شاوو نيز در کارهايش از گروه کيس الهام گرفته است

«موسيقي افغان برلبه‌ي پرتگاه»

ممنوعيت موسيقي از سوي حكومت طالبان و برخورد خشونت آميز با نوازندگان و خوانندگان افغان، خود يك فاجعه بزرگ براي موسيقي اصيل افغانستان بود. گرچه برخي صاحب‌نظران موسيقي افغان معتقدند اخيرا “براي احياي موسيقي افغانستان كارهاي زيادي انجام شده است” ولي آنچه مشهود است هنوز موسيقي افغانستان بر لبه‌ي پرتگاه قرار دارد و توان لازم را براي رشد به دست نياورده است. بايد توجه كرد كه موسيقي اصيل افغانستان به صورت عملي به شاگردان آموزش داده مي‌شود و نبود مراكزي براي علمي كردن اين نوع موسيقي كه بر روي نت‌نويسي كار كند مي‌تواند در آينده يك تراژدي بزرگ را براي موسيقي افعانستان رقم بزند.


عبدالطيف ماشيني - نوازنده‌ي افغان - معتقد است : جنگ و خفقاني كه طالبان به وجود آورده بودند، باعث شد كه خيل عظيمي از خوانندگان و نوازندگان اين سرزمين راهي ديار غربت شوند. من را به جرم نوازندگي، ‌?? روز زنداني كرده و تمام آلات موسيقي‌ام را گرفته و نابود كردند. در آخر از من تعهد گرفتند كه اگر بار ديگر ساز بزنم، آن‌ها مجازند كه دست‌هايم را قطع كرده و خودم را در استاديوم غازي زير ديوار دفن كنند
.
وي در عين حال افزود: در زمان پيروزي مجاهدين و قبل از آن نيز، صدمات جدي از طرف آن‌ها به موسيقي فولكوريك افغانستان وارد شده بود
.

عبدالوهاب مددي - خواننده و نوازنده‌ي افغانستان - نيز در اين باره مي‌گويد: شور و هيجاني كه «بنديچه خلمي» وقتي كه با اركستر خود مي‌نواخت و «بابا قرآن» با دنبوره خود او را هم‌راهي مي‌كرد و «حميدالله كرچك» با آواز خود مي‌خواند، ديگر در موسيقي فولكوريك وجود ندارد؛ بنديچه خلمي را زنده پوست كندند و فرق ديگران را با تبر شكافتند
.

اين نوازنده‌ي افغان گفت: پس از سقوط طالبان، موسيقي آزاد شده و از راديو و تلويزيون پخش مي‌شود. بازار موسيقي دوباره در كابل گرم شده است. رباب سازان اكنون مي‌توانند رباب‌هاي ساخت خود را در دكان كهنه و فرسوده‌شان در ”كوچه‌ي خرابات” به نمايش ‌گذارند. آن‌ها آزادانه از مردم سفارش رباب قبول مي‌كنند و عنوان مي‌كنند كه “فرمايش رباب بسيار زياد است” چون در زمان طالبان، آلات موسيقي نابود شده بود و اكنون مردم رباب زياد سفارش مي‌دهند
.

وي افزود: با اين حال كوچه‌ي خرابات كه به عنوان خواستگاه موسيقي اصيل افغانستان ياد‌مي‌شود، ديگر شوق و شور قديمي‌اش را ندارد
.

موسي كاظمي - رباب‌نواز - كه نواختن رباب را از پدرش، «محمد شريف»، كه خود استاد مكتب پيسكور در كابل بوده، آموخته است، مي‌گويد: “خرابات به يك ويرانه تبديل شده است
".

وي نه تنها براي خرابات نگراني دارد كه نگران سرنوشت موسيقي افغانستان نيز هست
.

"
در راديو و تلويزيون يك عده شوقي را جمع كرده‌اند و اهل خرابات را به آن‌جا راه نداده‌اند
".

با اين حال تمام ناملايماتي كه در راه موسيقي افغانستان وجود داشته، نتوانسته است محمد قاسمي را از ادامه راه باز دارد؛ او چهار سال است كه به موسيقي روي آورده ، در حاليكه معتقد است: “موسيقي افغانستان نابود شده است
".

عزيز غزنوي - مسوول موسيقي راديو و تلويزيون - در اين باره اظهار مي‌دارد: ‌?? نفر نوازنده و حدود ‌?? نفر خواننده فعلا براي راديو و تلويزيون كار مي‌كند اين‌ها كساني هستند كه به افغانستان باز گشته‌اند ولي اين تعداد را براي رونق بخشيدن به موسيقي افغانستان كافي نمي‌داند و از تمامي هنرمنداني كه در خارج هستند دعوت مي‌كند كه به خاطر خدمت به وطن و موسيقي افغانستان به كشور باز گردند
.

محمد رفيق خشنود - رييس موسيقي وزارت اطلاعات و فرهنگ - ،شرايط كنوني موسيقي افغانستان را چنين ارزيابي مي‌كند: “بعد سقوط طالبان همه چيز از سرگرفته شد و موسيقي از حالت افتاده، نيم‌خيز شده است ،اكنون ما چهار اركستر فعال داريم كه يكي موسيقي جاز و سه تاي ديگر موسيقي اصيل افغاني را آموزش مي‌دهند كه شامل اركستر محلي، اركستر مختلط از جاز و شرقي و اركستر عرفاني است
".

خشنود در اين باره مي‌گويد: “كارهاي زيادي براي احياي موسيقي افغان انجام شده است ولي ما حتي امكانات حداقلي يك موسيقي مدرن در افغانستان را نداريم

                        **همه با هم برای موسیقی افغانستان دعا می کنیم**

chester

سلام......

دوست داشتین جای این چستر مادر مرده بودینننننننننن؟

ببینین بدبخت چطوری نشسته غصه میخوره(بمیرم الهی)

Runaway lyrics


Graffiti decorations
Under a sky of dust
A constant wave of tension
On top of broken trust
The lessons that you taught me
I learn were never true
Now I find myself in question
(They point the finger at me again)
Guilty by association
(You point the finger at me again)

I wanna run away
Never say goodbye
I wanna know the truth
Instead of wondering why
I wanna know the answers
No more lies
I wanna shut the door
And open up my mind

Paper bags and angry voices
Under a sky of dust
Another wave of tension
Has more than filled me up
All my talk of taking action
These words were never true
Now I find myself in question
(They point the finger at me again)
Guilty by association
(You point the finger at me again)

I wanna run away
Never say goodbye
I wanna know the truth
Instead of wondering why
I wanna know the answers
No more lies
I wanna shut the door
And open up my mind

i'm gonna run away and never say goodbye
(gonna run away gonna run away gonna run away gonna run away)
i'm gonna run away and never wonder why
(gonna run away gonna run away gonna run away gonna run away)
i'm gonna run away and open up my mind
(gonna run away gonna run away gonna run away gonna run away gonna run away gonna run away gonna run away gonna run away)

I wanna run away
Never say goodbye
I wanna know the truth
Instead of wondering why
I wanna know the answers
No more lies
I wanna shut the door
And open up my mind

i wanna run away
and open up my mind
i wanna run away
and open up my mind
i wanna run away
and open up my mind
i wanna run away
and open up my mind

اینم متن قطعه ران اوای از ال پی