دلم خیلی گرفته
حال واحوالم اصلا خوب نیس
چند روزه که لب به چیزی نزدم کلا از اشتها افتادم
خوابم ندارم
دلم واسه قبلنا تنگولیده
واسه دوران راهنماییم
واسه دبستان
واسه مهدکودک
واسه خانوم نورایی واون سوتش که هردفه ک سوت میکشید 2مترپرت میشدم هواو باعصبانیت میگفت:گردن خورد موهاتو بزن تو.......
واسه خانوم ناوبر واون حرفای آرامش بخشش
واسه خانوم قاسمیان وسوتی هایی که سرکلاس علوم میداد
واسه خانوم عسگریان بااون برگه های امتحاتیش ونمره های قشنگ ریاضیمون
واسه اون شب وروزایی که کارمون فقط درس خوندن بود وفقط درس
واسه اون روزایی که حوصله درس خوندن نداشتم و واسه اینکه مامانم بهم گیرنده میرفتم تو اتاق ومینشستم پشت میز واس بازی میکردم..............
دلم خیلی گرفته
دوس دارم کل زندگیمو بدم که فقط یه ثانیه از اون روزا برگرده
دلم واسه روزای فروردین تنگ شده
که با خونواده داییم وخالم نصف ایرانو گشتیم
اون روزا که تو سفر کلی خوش میگذشت باوجوداینکه من استرس درسامو داشتم
واسه اون روزا که واسه اینکه از شر امتحانای عسگریان خلاص شیم خودمونو به مریضی میزدیم
یااون روزا که به بهانه تمرین سرود جیم میزدیم ودرآخر هم همه1نمره منفی گرفتیم ولی درکل امتحان معادله خط رو ندادیم:)دی
واسه اون روزا که باهمدستی امتحانارو کنسل میکردیم
واسه اون روزای تابستون که بعد از کلاس فیزیک با مریم تو نوبهار آیس پک میزدیم تورگ وبعدش میرفتیم کانون زبان ومن میرفتم کلاس زبان
واسه16تیرسال قبل که یه روز فراموش نشدنی واسه من ومریمو و....اس
واسه اون روزای تابستون که من وهانا وصدف پشت سرهم داستان آپ میکردیم
یادش بخیر
واسه اون روزایی که قبل از کلاس ادبیات تو نوبهار بابچه ها ول بودیم وهمیشه نیم ساعت دیر میرسیدیم به کلاس وآقای بیتا به شوخی وکنایه ازمون گلگی میکرد
واسه اون روزایی که آقای بییتا به من میگفت شایسته بجای ستایش
واسه اون روز که توکلاس ادبیات کلی باهم عکس گرفتیم که هنوزم اون عکسا به دستمون نرسیده چون توگوشی هاناس:)دی
واسه روز معلم که مدرسه رو گذاشتیم رو سرمون وهردفه بااومدن نورایی یه ضدحال جانانه میخوردیم وآخرسر نادیا وفلشش لو رفت اما من لو نرفتم(آخه اصولا من حرفه ایم وهمیشه ازاین چیزا همرامه اما هیچوقت گیرنیوفتادم:)دی
دلم واسه مهرزادم تنگولیده اصلا ازش خبرندارم:(:(:(
اهه اهه دلم خیلی پره بااین چیزا خالی نمیشم فقط وقتی اینجامینویسم یه خورده سبک میشم
دارم مذخرف ترین ومسخره ترین تابستون زندگیمو پشت سرمیذارم:(اه اه ایییییییییییییییییییش
2ماهه که به اتاقم دست نزدم درحدی شلوغه که اصلا پاتوش نمیذارم........
آخه حوصله ندارم.همه لباسام به غیراز لباسای مهمونیم پخش زمینن.......کتابامو که دیگه وللش!!همه ی مانتوهام و شال هام هم روتختم ولو هستن...شبامیرم اون یکی اتاق میخوابم مامانم میگه آخرش این اتاق رو هم مثه اتاق خودت میکنی:)دی
امروز12تابستنی خوردم فک کنم اضافه وزن پیداکردم:(
دی زیادی حرف زدم باس برم:)
شب خوش^ــــ^