روز ولنتاین...
ای خدایا از عشق امروزمان چیزی برای فردا بگذار
نگاهی ، یادی ، خاطره ای ،
برای آن روز که فراموش خواهیم کرد
که روزی چقدر عاشق بودیم . . .
روز ولنتاین روبه تمام عاشقای روی زمین تبریک میگم...![]()
ای خدایا از عشق امروزمان چیزی برای فردا بگذار
نگاهی ، یادی ، خاطره ای ،
برای آن روز که فراموش خواهیم کرد
که روزی چقدر عاشق بودیم . . .
روز ولنتاین روبه تمام عاشقای روی زمین تبریک میگم...![]()
دیروز که پرهامو از مدرسه آوردم داشتم تو آشپزخونه میز ناهارو آماده میکردم ..پرهام اومد آشپزخونه که همیشه صداش نکنم نمیاد سر میز ناهار ...
بی مقدمه گفت:مامان میدونی دوستم قاسم نژاد دوست دختر داره.. نیما به همه گفت اونم خجالت کشید....
من
...همینجوری کپ کردم ولی خودمو لو ندادم و باخونسردی گفتم:خوب داشته باشه مگه چی میشه مگه بده باهم بازی میکنن دیگه...![]()
اونم با بی خیالی شونه هاشو انداخت بالا و هیچی نگفت ...یه راست رفت سر میز و نشست...
بعد از یک سکوت کوتاه
از اونجایی که داشتم از کنجکاوی میمردم ...ازش پرسیدم:معنی دوست دختر و میدونی یعنی چی؟؟؟؟
میدونین بهم چی گفت؟باکلی خجالت برگشت گفت :اه میدونی دیگه ...یعنی یه خانم و یه آقا باهم دوست بشن باهم برن گردش ...
تنها جوابی که اصلا انتظارشو نداشتم !!!
اینم از حساسیت زیاد من و همسری تو تربیت پسر کوچولومون که یه مدرسه غیر انتفایی به اصطلاح نمونه بر باد میده...
والبته تاثیرات بد ماهواره....![]()
دیروز روز خوبی بود...
خانومای فامیل که شامل عمه ها و زن عموها و ... وهمینطور بچه های اونا که ماها باشیم یه رسم گذاشتیم که هرکدوم ماهی ۲۰۰هزار تا ۴۰۰هزار تومن میزاریم روهم و باحدود ۶میلیون تومن،یه وام فامیلی درست کردیم .
سر هرماه قرعه کشی میکنیم و هر ماه اسم یکیمون در میاد بعدشم مهمونی آخر ماه خونه اون یه نفر هستیم واسه قرعه کشی ماه بعد...
البته وام بهونست هدف دور هم بودن و تفریح هستش...
اوایل فقط خانوما بودن اما حالا پسرای فامیلم سهم گذاشتن...![]()
خیلی کیف داره بعد از مهمونی با دست پر برمیگردی خونه ...دیروز برای اولین بار پرهامو با خودم بردم مهمونی. عمه جون گفت پرهام کاغذ قرعه رو تو بردار ،اونم گفت: میدونم واسه ما در میاد.
کاغذ که باز کردیم همه زدیم زیر خنده ... وام به اسم من در اومد ...عصری میلیونر شدم
![]()
من:![]()
![]()
پرهام:![]()
پدر و مادر در جوابش گفتند: حتما ، خیلی دوست داریم ببینیمش
پسر ادامه داد:چیزی هست که شما باید بدونید. دوستم در جنگ شدیدا آسیب دیده. روی مین افتاده و یک پا و یک دستش رو از دست داده. جایی رو هم نداره که بره و می خوام بیاد و با ما زندگی کنه
پدر :متاسفم که اینو می شنوم. می تونیم کمکش کنیم جایی برای زندگی کردن پیدا کنه
پسر گفت:نه، می خوام که با ما زندگی کنه
پدر گفت: پسرم، تو نمی دونی چی داری می گی. فردی با این نوع معلولیت درد سر بزرگی برای ما می شه. ما داریم زندگی خودمون رو می کنیم و نمی تونیم اجازه بدیم چنین چیزی زندگیمون رو به هم بزنه. به نظر من تو بایستی بیای خونه و اون رو فراموش کنی. خودش یه راهی پیدا می کنه
در آن لحظه، پسر گوشی را گذاشت
پدر و مادرش خبری از او نداشتند تا اینکه چند روز بعد پلیس سان فرانسیسکو با آنها تماس گرفت
پسرشان به خاطر سقوط از ساختمانی مرده بود
به نظر پلیس علت مرگ خودکشی بوده
پدر و مادر اندوهگین، با هواپیما به سان فرانسیسکو رفتند و برای شناسایی جسد پسرشان به سردخانه شهر برده شدند. شناسایی اش کردند. اما شوکه شدند به این خاطر که از موضوعی مطلع شدند که چیزی در موردش نمی دانستند
پسرشان فقط یک دست و یک پا داشت…!!ا
یه مدت نتونستم آپ کنم خیلی سرم شلوغ بود .شنبه شب یلدا مهمونی بودیم خونه عمو بزرگه یکشنبه هم که واسه شام اقوام همسری خونه ما بودن از صبح مشغول پخت و پز و نظافت بودم
دوشنبه هم تعطیل بود همسری و پرهام جونم خونه بودن شب هم خونه بابام بودیم .خلاصه وقت نکردم .
از صبح امروز هم درگیر یک مساله مسخره هستم که تا حالا نتونستم حلش کنم و باورم بر اینه که هرگز هم نخواهم تونست
نمیدونم چی کار کنم فقط تنها چیزی که به ذهنم میرسه اینه که همین جوری ولش کنم تا خدا خودش یکاریش کنه من دیگه تسلیم شدم...
همسری هم ناراحته به خاطر من.. اونم عاجز شده.. بهم میگه: دیگه نمیدونم چی بگم بخدا...
خداااااااااااااااا
آخه چرا من ؟یعنی منو اینقدر قوی فرض کردی که اینجوری با این آدماامتحانم میکنی؟گاهی وقتی به این مساله فکر میکنم به بمبست میرسم تمام صورتم گر میگیره از عصبانیت ..بعدش به خودم آرامش میدم که صبور باش ساناز تو میتونی مدارا کنی باید بتونی ...حس میکنم بعضیا از مهربونی بیش از حد من و کوتاه اومدن در برابر بی ادبی ها و کارهای غیر منطقیشون سوء استفاده میکنن
باید بیش از این قاطع باشم ...
آخه چرا من باید تاوان عقده های دیگرانو پس بدم چرا؟؟؟؟؟من چه گناهی کردم ؟![]()
از دست خودمم عصبانیم من نباید باتحمل کردن بعضی شرایط باعث میشدم اینقدر جسور بشن ...
کاش یکم بیرحم بودم اونوقت خیلی خوب میشد...هر چی میکشم از دل نازک و ساده منه...
بازم خوبه میشه اینجا درد دل کرد .....نوشت و نوشت ونوشت....![]()
بلندترین شب سال هم خورشید را ملاقات خواهد کرد و این یعنی
بوسه گرم خداوند بر صورت زندگی وقتی همه چیز یخ می زند.
یلداتون مبارک...
گاهی اوقات باید خیانت کرد تا ارزش صداقت
برای کسی ک تفاوت میان این دو را درک نمی کند ، مشخص شود !
گاهی باید نبخشید کسی را ک بارها او را بخشیدی و نفهمید ،
تا این بار در آرزوی بخشش تو باشد!
گاهی نباید صبر کرد باید رها و کرد و رفت تا بدانند ک اگر ماندی ...
رفتن را بلد بوده ای !
گاهی بر سر کارهایی ک برای دیگران انجام می دهی باید منت گذاشت
تا آنرا کم اهمیت ندانند !
گاهی باید بد بود برای کسی ک فرقِ خوب بودنت را نمی داند !
و گاهی باید ب آدمها از دست دادن را متذکر شد !
آدمها همیشه نمی مانند یکجا در را باز می کنند و برای همیشه می روند !