خداجونم ممنون ازتــ . . .
دیشب با خدا دعوام شد ...
با هم قهر کردیم ...
فک کردم دیگه منو دوست نداره ...
رفتم گوشه ای نشستم ...
چند قطره اشک ریختم...
و خوابم برد ...
صبح که بیدار شدم ...
مامانم گفت ...
نمیدونی از دیشب تا صبح چه " بارونی " می اومد ...
+ نوشته شده در ۱۳۹۲/۰۵/۰۶ ساعت 19:1 توسط bita
|
روزی پسر بچه ای در خیابان سكه ای یك سنتی پیدا كرد . او از پیدا كردن این پول ،آن هم بدون هیچ
زحمتی ، خیلی ذوق زده شده . این تجربه باعث شد كه بقیه روزها هم با چشمهای باز ، سرش را به سمت پایین بگیرد ( به دنبال گنج ) !!! او در مدت زندگیش ، 296 سكه 1 سنتی ، 48 سكه 5 سنتی ، 19 سكه 10 سنتی ، 16 سكه 25 سنتی ، 2 سكه نیم دلاری و یك اسكناس مچاله شده 1 دلاری پیدا كرد . یعنی در مجموع 13 دلار و 26 سنت . در برابر به دست آوردن این 13 دلار و 26 سنت ، او زیبایی دل انگیز 31369 طلوع خورشید ، درخشش 157 رنگین كمان و منظره درختان افرا در سرمای پاییز را از دست داد . او هیچ گاه حركت ابرهای سفید را بر فراز آسمان ، در حالی كه از شكلی به شكل دیگر در می آمدند ، ندید . پرندگان در حال پرواز ، درخشش خورشید و لبخند هزاران رهگذر ، هرگز جزئی از خاطرات او نشد . . .
مردان قبیله سرخ پوست درايالات متحده آمريكا از رییس جدید می پرسن:
آیا زمستان سختی در پیش است؟
رییس جوان قبیله که هیچ تجربه ای در این زمینه نداشت، جواب میده «براي احتياط برید هیزم تهیه کنید» بعد میره به سازمان هواشناسی کشور زنگ میزنه:«آقا امسال زمستون سردی در پیشه؟»پاسخ: «اینطور به نظر میاد»،
پس رییس به مردان قبیله دستور میده که بیشتر هیزم جمع کنند و برای اینکه مطمئن بشه یه بار دیگه به سازمان هواشناسی زنگ میزنه: «شما نظرقبلی تون رو تایید می کنید؟»پاسخ: «صد در صد»،رییس به همه افراد قبیله دستور میده که تمام توانشون رو برای جمع آوری هیزم بیشتر جمع کنند.
بعد دوباره به سازمان هواشناسی زنگ میزنه:«آقا شما مطمئنید که امسال زمستان سردی در پیشه؟»پاسخ: بگذار اینطوری بگم؛ سردترین زمستان در تاریخ معاصر!!!
رییس: از کجا می دونید؟
پاسخ : چون سرخ پوست ها دیوانه وار دارن هیزم جمع می کنن!!!
خیلی وقتها ما خودمان مسبب وقایع اطرافمان هستیم!!!!!
است ، آن وقت دیگر رسیدن به آرزوها و اهداف هم برایش بی تفاوت می شود و فقط او می ماند و یک خستگی بی لذت و فرصت و زمانی که از دست رفته و به دست نخواهد آمد!
جودی عزیزم!
درست است ما به اندازه ی خاطرات خوشی که از دیگران داریم آآنها را دوست داریم و به آنها وابسته می شویم ، هرچه خاطرات خوشمان از شخصی بیشتر باشد علاقه و وابستگی ما بیشتر می شود ؛ پس هرکس را بیشتر دوست داریم و می خواهیم که بیشتر دوستمان بدارد باید برایش خاطرات خوش زیادی بسازیم تا بتوانیم در دلش ثبت شویم!
"دوستدار تو: بابا لنگ دراز"
یه روز که رگبار شدید بارون میومده؛مادری دختر کوچکش که از مدرسه پیاده میومده میبینه دیر می کنه نگران میشه و سراسیمه از خونه به مسیر مدرسه حرکت می کنه...
می بینه دخترش خیلی شاده و آواز می خونه و کم کم داره میاد و هر رعد و برقی که می زنه دخترش می پره بالا و کلی خوشحال میشه و می خنده!
مادرش میگه:نگرانت شده بودم معلومه داری چی کار می کنی؟
دختره میگه:ببین مامان خدا داره ازم عکس می گیره،این فلش دوربین خداست!!!
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ.....
حواسمون باشه خدا داره تند تند ازمون عکس می گیره پس یه کارایی رو نباید بکنیم اون داره ما رو می بینه!!!!!!

مایکل شوماخر چندین سال متوالی در مسابقات رالی در دنیا اول شد.وقتی رمز موفقیتش را پرسیدند در جواب گفت :تنها رمز موفقیت من این است که زمانی که دیگران ترمز می گیرند ، من گاز می دهم...
----> STUDY while others are sleeping
(مطالعه کن وقتی که دیگران در خوابند)
----> DECIDE while others are delaying
(تصمیم بگیر وقتی که دیگران مرددند!)
----> PREPARE while others are daydreaming
(خود را آماده کن وقتی که دیگران در خیال پردازیند!)
----> BEGIN while others are procrastinating
(شروع کن وقتی که دیگران در حال تعللند!)
----> WORK while others are wishing
(کار کن وقتی که دیگران در حال آرزو کردند!)
----> SAVE while others are wasting
(صرفه جویی کن وقتی که دیگران در حال تلف کردند!)
----> LISTEN while others are talking
(گوش کن وقتی که دیگران در حال صحبت کردند!)
----> SMILE while others are frowning
(لبخند بزن وقتی که دیگران خشمگینند!)
----> PERSIST while others are quitting (پافشاری کن وقتی که دیگران در حال رها کردند!)
دخترک طبق معمول هرروز جلوی کفش فروشی ایستاد و به کفش های قرمز رنگ با حسرت نگاه کرد بعد به بسته های چسب زخمی که در دست داشت خیره شد و یاد حرف پدرش افتاد " اگر تا پایان ماه هرروز بتونی تمام چسب زخم هایت را بفروشی آخر ماه کفش های قرمز رو برات می خرم "
دخترک به کفش هایش نگاه کرد و با خود گفت : یعنی من باید دعا کنم که هرروز دست و پا یا صورت 100 نفر زخم بشه تا ...
و بعد شانه هایش را بالا انداخت و راه افتاد و گفت : نه ....خدا نکنه ....اصلا کفش نمی خوام!
روزی گاندی قصد داشت سوار قطار شود.کمی دیر به ایستگاه رسید.در آخرین لحظه ای که دستگیره را گرفت و در حالی که یک پا را روی سکوی قطار گذاشته بود قطار راه افتاد.
کفشی که اون پای گاندی بود که بین زمین و هوا بود از پایش افتاد.گاندی آدم مشهوری بود و در حالی که می تونست قطار را متوقف کند اما این کار را نکرد!
همون طوری که بین زمین و هوا مونده بود خم شد و اون یکی کفششو هم درآورد و نشانه گرفت و انداخت بغل دیگری...
دیگران گفتند چه کار کردی؟
گفت: حالا اون فقیری که کفش را پیدا میکند به دردش می خورد!
راجع به این عکس هیچی نمی گم،فقط اینکه مربوط به یه دختر سرطانی هست که داره تو آینه واسه خودش مو می کشه ....
روزها گذشت و گنجشک با خدا هیچ نگفت .
فرشتگان سراغش را از خدا گرفتند و خدا هربار به فرشتگان این گونه می گفت : می آید !
من تنها گوشی هستم که غصه هایش را می شنوم و یگانه قلبی که دردهایش را در خود نگه می دارد !
سرانجام گنجشک روی شاخه ای از درخت دنیا نشست .
فرشتگان چشم به لب هایش دوختند .
گنجشک هیچ نگفت و خدا لب به سخن گشود . با من بگو از آنچه در دل داری !
گنجشک گفت : لانه ی کوچکی داشتم ، آرامگاه خستگی هایم بود و سرپناه بی کسی هایم .
تو همان را هم از من گرفتی ! این طوفان بی موقع چه بود ؟؟
چه می خواستی از لانه ی محقرم ؟ کجای دنیا را گرفته بودم ؟
و سنگینی بغضش راه بر کلامش بست !
سکوتی در عرش طنین انداز شد . فرشتگان همه سر به زیر انداختند .
خدا گفت : ماری در راه خانه ات خواب بود . باد را گفتم تا لانه ات را واژگون کند .
آن گاه تو از کمین مار پر گرفتی !
گنجشک خیره در خدایی خدا مانده بود !
خدا گفت :
و چه بسیار بلاها که به واسطه ی محبتم از تو دور کردم و تو ندانسته به دشمنی ام برخاستی !
اشک در دیدگان گنجشک نشسته بود .
های های گریه هایش ملکوت خدا را پر کرد ....
در 4 ژوئیه 1952 زن 34 ساله ای به نام فلورانس چادویک تصمیم گرفت نخستین زنی باشد که شناکنان جزیره ی کاتالیناتا ساحل کالیفرنیا را می پیماید . او قبلا رکورد شنا را در مسیر مانش شکسته بود .
آن روز 15 ساعت و 55 دقیقه پس از حرکت او را به داخل قایقی کشیدند که مادرش در آنجا منتظر وی بود تا گرمش کند زیرا از سرما بی حس شده بود .
وقتی خبرنگاران از او پرسیدند چرا زمانی که آن قدر نزدیک به هدف بود از ادامه دادن منصرف شد ، پاسخ داد که وجود مه مانع می شد کالیفرنیا را ببیند و این امر موجب ناامیدی و دلسردی اش شده است . او 33 کیلومتر را طی کرده بود و فقط 1 کیلومتر دیگر باقی مانده بود ، ولی پس از مدتی او دوباره برای انجام این کار نا تمام آماده شد .
و این بار هم ، همچنان مه بود اما او می دانست که هدف و مقصدش پشت آن مه غلیظ قرار دارد . . . . و سرانجام به پیروزی رسید . نه تنها پیروز شد بلکه توانست رکورد تمام مردان شناگر قبلی را نیز بشکند .
چادویک می گوید "برنده" هیچ گاه تسلیم نمی شود و "تسلیم شونده" هیچ گاه برنده .
وقتی هدفی برای خود مشخص کردید ، حتی اگر مه بود پایداری کنید . وقتی که تسلیم می شوید ممکن است در چند قدمی موفقیت باشید . هدف خود را تصور کنید ، حتی اگر آن را نمی بینید . تجسم به شما شهامت می دهد تا استقامت داشته باشید و موفق شوید .
منبع : مجله ی موفقیت
خـــــدایا ! چه طور بخوانم تو را و من منم و چگونه قطع امید کنم از تو و تو تویی !
معبـــــودا ! اگر از تو نخواهم که به من عطا کنی پس از که و چه کسی خواهم که به من عطا کند !
خــــدایا ! اگر تو را نخوانم تا اجابتم کنی پس کیست که بخوانمش و اجابتم کند !
معبـــــودا ! اگر زاری نکنم به سوی تو تا به من رحم کنی به که زاری نمایم تا به من رحم کند !
خـــدایا ! دریا برای حضرت موسی (ع) شکافتی و نجاتش دادی ، از تو می خواهم اینکه رحمت فرستی بر محمد و آل محمد و اینکه نجات دهی مرا از آنچه گرفتارم در او و گشایش فوری به من عطا کن بدون مدت به فضل و رحمت خودت ای مهربان ترین مهربانان !
The dream isn't what you see in sleep;dream is the thing which doesn't let you sleep....