خداجونم ممنون ازتــ . . .

 دیشب با خدا دعوام شد ... با هم قهر کردیم ... فک کردم دیگه منو دوست نداره ... رفتم گوشه ای نشستم ... چند قطره اشک ریختم... و خوابم برد ... صبح که بیدار شدم ... مامانم گفت ... نمیدونی از دیشب تا صبح چه " بارونی " می اومد ...

به چه قیمتی؟!   o_O

روزی پسر بچه ای در خیابان سكه ای یك سنتی پیدا كرد . او از پیدا كردن این پول ،آن هم بدون هیچ زحمتی ، خیلی ذوق زده شده . این تجربه باعث شد كه بقیه روزها هم با چشمهای باز ، سرش را به سمت پایین بگیرد ( به دنبال گنج ) !!! او در مدت زندگیش ، 296 سكه 1 سنتی ، 48 سكه 5 سنتی ، 19 سكه 10 سنتی ، 16 سكه 25 سنتی ، 2 سكه نیم دلاری و یك اسكناس مچاله شده 1 دلاری پیدا كرد . یعنی در مجموع 13 دلار و 26 سنت . در برابر به دست آوردن این 13 دلار و 26 سنت ، او زیبایی دل انگیز 31369 طلوع خورشید ، درخشش 157 رنگین كمان و منظره درختان افرا در سرمای پاییز را از دست داد . او هیچ گاه حركت ابرهای سفید را بر فراز آسمان ، در حالی كه از شكلی به شكل دیگر در می آمدند ، ندید . پرندگان در حال پرواز ، درخشش خورشید و لبخند هزاران رهگذر ، هرگز جزئی از خاطرات او نشد . . .

خیلی وقتها ما خودمان مسبب وقایع اطرافمان هستیم!!!

مردان قبیله سرخ پوست درايالات متحده آمريكا از رییس جدید می پرسن: آیا زمستان سختی در پیش است؟ رییس جوان قبیله که هیچ تجربه ای در این زمینه نداشت، جواب میده «براي احتياط برید هیزم تهیه کنید» بعد میره به سازمان هواشناسی کشور زنگ میزنه:«آقا امسال زمستون سردی در پیشه؟»پاسخ: «اینطور به نظر میاد»، پس رییس به مردان قبیله دستور میده که بیشتر هیزم جمع کنند و برای اینکه مطمئن بشه یه بار دیگه به سازمان هواشناسی زنگ میزنه: «شما نظرقبلی تون رو تایید می کنید؟»پاسخ: «صد در صد»،رییس به همه افراد قبیله دستور میده که تمام توانشون رو برای جمع آوری هیزم بیشتر جمع کنند. بعد دوباره به سازمان هواشناسی زنگ میزنه:«آقا شما مطمئنید که امسال زمستان سردی در پیشه؟»پاسخ: بگذار اینطوری بگم؛ سردترین زمستان در تاریخ معاصر!!! رییس: از کجا می دونید؟ پاسخ : چون سرخ پوست ها دیوانه وار دارن هیزم جمع می کنن!!! خیلی وقتها ما خودمان مسبب وقایع اطرافمان هستیم!!!!!

. . . از جهان پهلوان تختی

وقتـــی قهـــرمان جهــــان شدم ؛ آنـــگاه فهمیدم که بایـــد بیشـــتر خـــم شــوم ؛ تــا مدال قهــــرمانی را به گردنم بیـــاویزند! "جهان پهلو ان تختی بزرگـــ"

...

نامه ی بابالنگ دراز به جودی آبوت...

جودی! کاملا با تو موافقم که عده ای از مردم هرگز زندگی نمی کنند و زندگی را یک مسابقه ی دو می دانند و می خواهند هرچه زودتر به هدفی که در افق دوردست است دست یابند و متوجه نمی شوند که آن قدر خسته شده اند که شاید نتوانند به مقصد برسند و اگر هم برسند ناگهان خود را در خط پایان می بینند. در حالی که نه به مسیر توجه داشته اند و نه لذتی از آن برده اند ! دیر یا زود آدم پیر و خسته می شود در حالی که از اطراف خود غافل بوده است ، آن وقت دیگر رسیدن به آرزوها و اهداف هم برایش بی تفاوت می شود و فقط او می ماند و یک خستگی بی لذت و فرصت و زمانی که از دست رفته و به دست نخواهد آمد! جودی عزیزم! درست است ما به اندازه ی خاطرات خوشی که از دیگران داریم آآنها را دوست داریم و به آنها وابسته می شویم ، هرچه خاطرات خوشمان از شخصی بیشتر باشد علاقه و وابستگی ما بیشتر می شود ؛ پس هرکس را بیشتر دوست داریم و می خواهیم که بیشتر دوستمان بدارد باید برایش خاطرات خوش زیادی بسازیم تا بتوانیم در دلش ثبت شویم! "دوستدار تو: بابا لنگ دراز"

آسایش گاه جذامیان!!

درسبز رنگ بزرگ قدیمی با صدای آزاردهنده ای باز میشود ، وارد محیط قرنطینه میشوید! هیکل زشت و غم گرفته ساختمان با سکوت رعب آوری که برآن محیط حکم فرماست ، آزارت میدهد ناگهان از این همه تیرگی ودلتنگی دلت می گیرد احساس میکنی وارد قبرستان متروکه ای شده ای و ارواح سرگردان حول و حوشت را گرفته اند! به ساختمان که نزدیکتر می شوی حتی صدای پچ پچ مشمئزکننده ای را هم میشنوی! یک لحظه دلت می خواهد پا به فرار بگذاری و از این همه رنگ خاکستری غم گرفته فرار کنی ولی حسی تو را وا می دارد که گام بعدی را هم برداری! در دیگری باز می شود و بلافاصله پشت سرت بسته می شود موجی از هوای گرم و ساکن داخل به صورتت برخورد می کند ، هیچ نوری نسیت تاریکی مطلق! شقیقه هایت تند تند می زند اینجا مثل قبر تاریک تاریک است از راه روهای طویل عبور می کنی تمام درهای کوچک بسته است  اما دری نیمه باز... آرام به آن در نزدیک می شوی سعی می کنی آرامش وسکوت و سکون آنجا را به هم نریزی! وارد اتاق می شوی یک پنجره گرد کوچک که تنها تامین کننده ی نور داخل است جلب توجه می کند و نور خورشید با کم رویی تمام اجازه یافته فقط بر قسمتی از اتاق بتابد! جسم تکیده و مچاله شده ای را توی نور ضعیف اتاق مشاهده می کنی!  درباره زن یا مرد بودن این موجود شک داری تمام بدن، دستها، پاها وصورت او به طور نفرت انگیزی خورده شده ، دیگر نمی توانی تحمل کنی ، ولی او چه می کند؟ بیشتر دقت میکنی یکی از چشم ها هنوز سالم است و حالت طبیعی اش را حفظ کرده ؛ تنها جائی از بدنش را که جزام به آن حمله ور نشده است و زن مشغول سرمه کشیدن به آن چشمش است...  وقتی بیرون می آیی تنها به یک جمله فکر می کنی : میان آن همه مرگ و نیستی، زشتی و تباهی ، باز انسانی هست که به آینده چشم دوخته و آن را زیبا می بیند و این یعنی امـــــیـــــــد!!!!!! ‏[‏بابت این مطلب از دوست خیلی خوب و بی نظیرم هانیه ممنون و سپاس گذارم!]

نگاهی متفاوت به رعد و برق ...

یه روز که رگبار شدید بارون میومده؛مادری دختر کوچکش که از مدرسه پیاده میومده میبینه دیر می کنه نگران میشه و سراسیمه از خونه به مسیر مدرسه حرکت می کنه... می بینه دخترش خیلی شاده و آواز می خونه و کم کم داره میاد و هر رعد و برقی که می زنه دخترش می پره بالا و کلی خوشحال میشه و می خنده! مادرش میگه:نگرانت شده بودم معلومه داری چی کار می کنی؟ دختره میگه:ببین مامان خدا داره ازم عکس می گیره،این فلش دوربین خداست!!! ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ..... حواسمون باشه خدا داره تند تند ازمون عکس می گیره پس یه کارایی رو نباید بکنیم اون داره ما رو می بینه!!!!!!

موسیقی رسمی مسابقات المپیک 2012 لندن

  از اینجا دانلود کنید

race,life's is a race/ And I am gonna win/ yes,I am gonna win// And I'll light the fuse/ And I'l never lose/ And I choose to survive/ What ever it takes/ You won't pull ehead/ I'll keep up the pace/ And I'll reveal my strength/ Tho the whole human race/ yes I am prepared to stay alive/ I won't forgive,the vengance is mine/ and I won't give in/ beacause I choose to thrive// I'm gonna winrace,it's a race/ but I'm gonna win/ yes I'm gonna win/ and will light the fuse/ I'll never luse/ and I choose to survive/ what ever it takes/ you won't pull ehead/ I'll keep up the pace/ and I'll reveal my strength/ to the whole human race// yes I'm gonna win// fight!fight!fight!fight! Win!win!win!win! Yes,I'm gonna win.... ______________________________________________________________________________________________ جاودانگی----> رقابت،زندگی یک رقابت است/ و من می خواهم برنده باشم/ بله می خواهم برنده باشم.// و فتیله را روشن خواهم کرد/ و هرگز شکست نخواهم خورد/ و جاودانگی را انتخاب کرده ام/ هرچه که پیش آید/ به راهم ادامه خواهم داد/ و توانایی ام را نشان خواهم داد/ به تمامی ابناء بشر/ بله من آماده ام/ که زنده بمانم/ نخواهم بخشید،انتقام از آن من است/ و از دستش نخواهم داد/ زیرا من موفقیت را انتخاب کرده ام.// می خواهم برنده باشم./ رقابت،زندگی یک رقابت است/ و من می خواهم برنده باشم/ بله می خواهم برنده باشم.// و فیوز را روشن خواهم کرد/ و هرگز شکست نخواهم خورد/ و جاودانگی را انتخاب کرده ام/ هرچه که پیش آید/ کنار نخواهی کشید/ به راهم ادامه خواهم داد/ و توانایی ام را نشان خواهم داد/ به تمامی ابناء بشر/ بله من می خواهم برنده باشم.// مبارزه کن!مبارزه کن!مبارزه کن!مبارزه کن!/ برنده شو!برنده شو!برنده شو!برنده شو!/ من می خواهم برنده باشم! [بابت آپلود آهنگ این پست از دوست خوبم فاطیما خیلی خیلی ممنون و سپاس گزارم!]

مایکل شوماخر...

مایکل شوماخر چندین سال متوالی در مسابقات رالی در دنیا اول شد.وقتی رمز موفقیتش را پرسیدند در جواب گفت :تنها رمز موفقیت من این است که زمانی که دیگران ترمز می گیرند ، من گاز می دهم... ----> STUDY while others are sleeping (مطالعه کن وقتی که دیگران در خوابند) ----> DECIDE while others are delaying (تصمیم بگیر وقتی که دیگران مرددند!) ----> PREPARE while others are daydreaming (خود را آماده کن وقتی که دیگران در خیال پردازیند!) ----> BEGIN while others are procrastinating (شروع کن وقتی که دیگران در حال تعللند!) ----> WORK while others are wishing (کار کن وقتی که دیگران در حال آرزو کردند!) ----> SAVE while others are wasting (صرفه جویی کن وقتی که دیگران در حال تلف کردند!) ----> LISTEN while others are talking (گوش کن وقتی که دیگران در حال صحبت کردند!) ----> SMILE while others are frowning (لبخند بزن وقتی که دیگران خشمگینند!) ----> PERSIST while others are quitting (پافشاری کن وقتی که دیگران در حال رها کردند!)

سرمایه ی درونی هر فرد

عیسی (ع) روزی از کنار جماعتی می گذشت ، آنان نسبت به پیامبر خدا توهین کردند و سخنان زشت و ناروا گفتند . عیسی (ع) در جواب ایشان سخنان نیک و زیبا فرمود . یکی از حواریون سؤال کرد ای پیغمبر خدا چرا این حرف های زشت را با سخنان خوب پاسخ گفتی ؟ عیسی (ع) فرمود : هرکس آن سرمایه ای را که در وجود خود جمع کرده خرج می کند ، سرمایه ی ایشان بدی بود و بد گفتند و چون در ضمیر من جز نیکویی نبود از من جز نیکویی نباید خرج شود !

کفش های قرمز

دخترک طبق معمول هرروز جلوی کفش فروشی ایستاد و به کفش های قرمز رنگ با حسرت نگاه کرد بعد به بسته های چسب زخمی که در دست داشت خیره شد و یاد حرف پدرش افتاد " اگر تا پایان ماه هرروز بتونی تمام چسب زخم هایت را بفروشی آخر ماه کفش های قرمز رو برات می خرم " دخترک به کفش هایش نگاه کرد و با خود گفت : یعنی من باید دعا کنم که هرروز دست و پا یا صورت 100 نفر زخم بشه تا ... و بعد شانه هایش را بالا انداخت و راه افتاد و گفت : نه ....خدا نکنه ....اصلا کفش نمی خوام!

نــامه ی خداحــافظی گابریـــل گارسیـــا مارکــز....

اين نويسنده ی 73 ساله كه چهره ای تابناک در ادبيات آمريکا ی لاتين و جهان و نيز پديدآورنده ی رمانهايی مانند: صدسال تنهایی ، گزارش يک قتل ، از عشق و شياطين ديگر و پاييز پدر سالار است ؛ به علت ابتلا به سرطان غدد لنفاوی در حال وخيم تر شدن ، عملا از زندگی اجتماعی کناره گرفته است . او در 1989 برنده جايزه نوبل ادبیات شد... اگر خداوند برای لحظه ای فراموش می كرد كه من عروسكی كهنه ام و تكه ی كوچكی از زندگی به من ارزانی می داشت احتمالا همه ی آنچه را كه به فكرم می رسيد نمی گفتم بلكه به همه ی چيزهايی كه می گفتم فكر می كردم. كمتر می خوابيدم و بيشتر رويا می ديدم.چون می دانستم هر دقيقه ای كه چشممان را بر هم می گذاريم شصت ثانيه نور را از دست می دهيم. هنگامی كه ديگران می ايستادند راه می رفتيم و هنگامی كه ديگران می خوابيدند بيدار می مانديم.هنگامی كه ديگران صحبت می کردند گوش می داديم و از خوردن يک بستنی شكلاتی چه لذتی كه نمی برديم. اگر خداوند تكه ای زندگی به من ارزانی می داشت قبايی ساده می پوشيدم و طلوع آفتاب را انتظار می کشيدم . . . . با اشک هايم گل های سرخ را آبياری می کردم تا درد خارشان و بوسه ی گلبرگهایشان در جانم بخلد. خدايا اگر تكه ای زندگی می داشتم نمی گذاشتم حتی یک روز بگذرد بی آنكه به مردمی كه دوستشان دارم نگويم كه دوستشان دارم ، به همه ی مردان و زنان بقبولانم كه محبوب من اند و در كمند عشق زندگی می كردم. به انسان ها نشان می دادم كه چه در اشتباه اند كه گمان می برند وقتی پير شدند ديگر نمی توانند عاشق باشند. به هر كودكی دو بال می دادم اما رهايش می كردم تا خود پرواز را بياموزد و به سال خوردگان ياد می دادم كه مرگ نه با سال خوردگی كه با فراموشی سر می رسد. آه !! انسان ها ، از شما چه بسيار چيزها آموخته ام . . . . من دريافته ام كه همگان می خواهند در قله كوه زندگی كنند بی آن كه بدانند خوشبختی واقعی وابسته ی چيزی است كه در دست دارند. دريافته ام كه وقتی طفل نوزاد برای اولين بار با مشت كوچكش انگشت پدر را می فشارد او را برای هميشه به دام می اندازد. دريافته ام كه يک انسان فقط هنگامی حق دارد به انسان ديگر از بالا به پايين بنگرد كه ناگزير باشد او را ياری دهد تا روی پای خود بايستد. من از شما بسی چيزها آموخته ام اما در حقيقت فايده چندانی ندارد چون هنگامی كه آنها را در اين چمدان می گذارم بدبختانه در بستر مرگ خواهم بود . ‏[‏ از هانیه ، دوست خوب و دوست داشتنی ام بابت این مطلب خیلی خیلی ممنون و سپاس گزارم ]‏

از گابریل گارسیا مارکز....

+ آدمی حق دارد به دیگری از بالا نگاه کند آن هم تنها زمانی که قصد دارد دست او را بگیرد و بلند کند! + در سن 73 سالگی این گونه می گوید : اگر خدا تکه ای از زندگی را به من ارزانی می داشت کمتر می خوابیدم چون هر دقیقه ای که چشم بر هم می گذارم 60 ثانیه نور را از دست می دهم! [قدر تک تک لحظه های زندگی مونو بدونیم! ]

نگاه متفاوت گاندی!

روزی گاندی قصد داشت سوار قطار شود.کمی دیر به ایستگاه رسید.در آخرین لحظه ای که دستگیره را گرفت و در حالی که یک پا را روی سکوی قطار گذاشته بود قطار راه افتاد. کفشی که اون پای گاندی بود که بین زمین و هوا بود از پایش افتاد.گاندی آدم مشهوری بود و در حالی که می تونست قطار را متوقف کند اما این کار را نکرد! همون طوری که بین زمین و هوا مونده بود خم شد و اون یکی کفششو هم درآورد و نشانه گرفت و انداخت بغل دیگری... دیگران گفتند چه کار کردی؟ گفت: حالا اون فقیری که کفش را پیدا میکند به دردش می خورد!

یه کم تأمل ....

راجع به این عکس هیچی نمی گم،فقط اینکه مربوط به یه دختر سرطانی هست که داره تو آینه واسه خودش مو می کشه ....

گنجشک و خدا

روزها گذشت و گنجشک با خدا هیچ نگفت . فرشتگان سراغش را از خدا گرفتند و خدا هربار به فرشتگان این گونه می گفت : می آید ! من تنها گوشی هستم که غصه هایش را می شنوم و یگانه قلبی که دردهایش را در خود نگه می دارد ! سرانجام گنجشک روی شاخه ای از درخت دنیا نشست . فرشتگان چشم به لب هایش دوختند . گنجشک هیچ نگفت و خدا لب به سخن گشود . با من بگو از آنچه در دل داری ! گنجشک گفت : لانه ی کوچکی داشتم ، آرامگاه خستگی هایم بود و سرپناه بی کسی هایم . تو همان را هم از من گرفتی ! این طوفان بی موقع چه بود ؟؟ چه می خواستی از لانه ی محقرم ؟ کجای دنیا را گرفته بودم ؟ و سنگینی بغضش راه بر کلامش بست ! سکوتی در عرش طنین انداز شد . فرشتگان همه سر به زیر انداختند . خدا گفت : ماری در راه خانه ات خواب بود . باد را گفتم تا لانه ات را واژگون کند . آن گاه تو از کمین مار پر گرفتی ! گنجشک خیره در خدایی خدا مانده بود ! خدا گفت : و چه بسیار بلاها که به واسطه ی محبتم از تو دور کردم و تو ندانسته به دشمنی ام برخاستی ! اشک در دیدگان گنجشک نشسته بود . های های گریه هایش ملکوت خدا را پر کرد ....

زنی که رکورد تمام رقیبان خود را شکست !!!

در 4 ژوئیه 1952 زن 34 ساله ای به نام فلورانس چادویک تصمیم گرفت نخستین زنی باشد که شناکنان جزیره ی کاتالیناتا ساحل کالیفرنیا را می پیماید . او قبلا رکورد شنا را در مسیر مانش شکسته بود . آن روز 15 ساعت و 55 دقیقه پس از حرکت او را به داخل قایقی کشیدند که مادرش در آنجا منتظر وی بود تا گرمش کند زیرا از سرما بی حس شده بود . وقتی خبرنگاران از او پرسیدند چرا زمانی که آن قدر نزدیک به هدف بود از ادامه دادن منصرف شد ، پاسخ داد که وجود مه مانع می شد کالیفرنیا را ببیند و این امر موجب ناامیدی و دلسردی اش شده است . او 33 کیلومتر را طی کرده بود و فقط 1 کیلومتر دیگر باقی مانده بود ، ولی پس از مدتی او دوباره برای انجام این کار نا تمام آماده شد . و این بار هم ، همچنان مه بود اما او می دانست که هدف و مقصدش پشت آن مه غلیظ قرار دارد . . . . و سرانجام به پیروزی رسید . نه تنها پیروز شد بلکه توانست رکورد تمام مردان شناگر قبلی را نیز بشکند . چادویک می گوید "برنده" هیچ گاه تسلیم نمی شود و "تسلیم شونده" هیچ گاه برنده . وقتی هدفی برای خود مشخص کردید ، حتی اگر مه بود پایداری کنید . وقتی که تسلیم می شوید ممکن است در چند قدمی موفقیت باشید . هدف خود را تصور کنید ، حتی اگر آن را نمی بینید . تجسم به شما شهامت می دهد تا استقامت داشته باشید و موفق شوید . منبع : مجله ی موفقیت

دعای مقاتل بن سلیمان

خـــــدایا ! چه طور بخوانم تو را و من منم و چگونه قطع امید کنم از تو و تو تویی ! معبـــــودا ! اگر از تو نخواهم که به من عطا کنی پس از که و چه کسی خواهم که به من عطا کند ! خــــدایا ! اگر تو را نخوانم تا اجابتم کنی پس کیست که بخوانمش و اجابتم کند ! معبـــــودا ! اگر زاری نکنم به سوی تو تا به من رحم کنی به که زاری نمایم تا به من رحم کند ! خـــدایا ! دریا برای حضرت موسی (ع) شکافتی و نجاتش دادی ، از تو می خواهم اینکه رحمت فرستی بر محمد و آل محمد و اینکه نجات دهی مرا از آنچه گرفتارم در او و گشایش فوری به من عطا کن بدون مدت به فضل و رحمت خودت ای مهربان ترین مهربانان !

ده فرمان حضرت موسی به قومش برای زندگی

1. منتظر باش ، متوقف نباش ! 2. تأمل کن ، معطل نکن ! 3. صبور باش ، بی خیال نباش ! 4. جسور باش ، گستاخ نباش ! 5. سرسخت باش ، لجباز نباش ! 6. شتاب کن ، شتاب زده عمل نکن ! 7. ساده باش ، ساده لوح نباش ! 8. بگو آره ، نگو حتما ! 9. بگو نه ، نگو هرگز ! 10. بگو برات می مونم ، نگو برات می میرم !