همه عمر برندارم سر از این خمار مستی
که هنوز من نبودم که تو در دلم نشستی

تو نه مثل آفتابی که حضور و غیبت افتد
دگران روند و آیند و تو همچنان که هستی

چه حکایت از فراقت که نداشتم ولیکن
تو چو روی باز کردی در ماجرا ببستی

نظری به دوستان کن که هزار بار از آن به
که تحیتی نویسی و هدیتی فرستی

دل دردمند ما را که اسیر توست یارا
به وصال مرهمی نه چو به انتظار خستی

نه عجب که قلب دشمن شکنی به روز هیجا
تو که قلب دوستان را به مفارقت شکستی
 
برو ای فقیه دانا به خدای بخش ما را
تو و زهد و پارسایی من و عاشقی و مستی

دل هوشمند باید که به دلبری سپاری
که چو قبله ایت باشد به از آن که خود پرستی

چو زمام بخت و دولت نه به دست جهد باشد
چه کنند اگر زبونی نکنند و زیردستی

گله از فراق یاران و جفای روزگاران
نه طریق توست سعدی کم خویش گیر و رستی

فاطمه، فاطمه است.

...

علی، آشکارترین {حقیقت} و مترقی ترین {مکتب}ی است که در شکل یک موجود انسانی {تجسم یافته} است.

و همسرش، فاطمه، نمونه ایده آل زن که می تواند شُد و کسی نشده است و حسین و زینب، خواهر و برادری که چنان انقلاب عظیمی در تاریخ پدید آوردند که آزادی را آبرو داد و استعمار و استبداد و استحمار را رسوا کرد.

این {خانه}، کعبه ای است که فرزندان و وارثان ابراهیم، خود در آن نشیمن دارند. کعبه یک {اشارت} است و اینان {اصالت}. آن خانه از {سنگ} و این خانه از {انسان}. آن خانه مطاف تنها مسلمانان، و این خانه مطاف هر دلی که زیبایی را می فهمد و جلال انسانیت را می شناسد و آزادی، عدالت، عشق، اخلاص، تقوی و {جهاد برای نجات مردم} را می ستاید.

علی شریعتی

ناسزا

اجازتشان دهید آنچه دشنام و ناسزا توانند گویند.

ندانند جز این و نتوانند.

ملولی سرانجامشان.

خدایْ حیله کند با حیله گران، نیک.

مجاهدین خلق

دریافتم ز ایشان: بجنگ و قتال نما با خلق ز بهر خلق.

خدایا

نکند چیزی بگویم که چیزی گفته باشم.

سومالی!!!

- به سومالی بخل آسمان، صبر و قوت از خلایق بُرده، و کودکان بسیار مُرده، و خاطر مادران آزرده؛ مدد ایشان بر همه مسلمین واجب افتاده.
- یاری مسکینان بلاد خویش واجبتر.
- مسکین، مسکین است، چه تفاوت که از کجا و در کجاست؟ یاری جملگی بر همه واجب. و واجبتر آنکه مستمندتر، و این بدان که طعام از لباس و مسکن اولی تر و مستمند بلاد ما نه اینک به طعام محتاج است و لکن بدانجا احتیاج به آب و طعام ساده است.

سرباز

درویشی مرا دریافت و بگفت: چونی؟ گفتم: طی بشد دو ماه از سربازی. بگفت: سربازی چون است؟ گفتم: تا نروی ندانی.

هنوز هم دیر نشده (سال نو مبارک)

سلام دوستان عزیز

سال نو مبارک

عذرم را بابت دیر اومدن پذیرا باشید، اما اومدم.

سیاست

(مَجاز)

مطابق رأی دوستی به مقامی در آمدم که خطیبش زبر دست و هنردان در سخن بود، طایفه ای اهل ذوق و دل بر جانب منبرش بنشسته بودند و ورق تعلیم به قلم معلم سپرده. چون وعظش انجام گرفت به نزدیکش شدم و لختی با وی مصاحبت بکردم، به شکر و منت باری تعالی کلامم او را خوش آمد، بگفت در سَرم پرسشی عظیم است که اجازت خواهم بپرسم؛ بگفتم این نیک باشد بپرس؛ بگفت تو را اعتقاد سیاسی چه باشد؟ گفتم این ز گفتارم پیدا بود. بگفت نتوانستمی تمیز کنم که از کدامی، گر به اسم گویی بگمانم به فهم نزدیک تر. گفتم به اسم چگونه باشد؟ بگفت تو را اصول خوش آید یا اصلاح؟ بگفتم این نیک معلوم است، هر دو خوش است؛ بگفت این نشود زانکه "الضدان لا یجمعان"، بگفتم آری لیک اصول و اصلاح را ضدیّت نباشد، بگفت نزاع اصول خواهان و اصلاحگران زبانزد است، چون بُود که نشنیده ای؟ بگفتم آنکه در سر داری شنیده ام لیک نه اینان اصول خواهند و نه آنان اصلاح طلبند! باز بگفتم کنون برخی فساد و دزدی و ریا در بلاد کنند، گویند که ما بر اصولیم و بعضی قرآن به کنار انداخته گویند ما اصلاح کاریم، هیهات که جز قرآن و عترت اصلاح نباشد!!! بگفت چه فعل باید کرد؟ بگفتم کوشیدن اندر اصلاحات تا تقرب به اصول، یعنی با اصلاح باید به اصول رسید. این بود طریق نجات که مؤدی به حیات است و هم دنیی سازد و هم عُقبی.

پ.ن: نگاه به آیه 66 سوره مائده، آیه 96 سوره اعراف.

صحبت گل خوش بُدی گر نیستی تشویش خار

به سرایمان نشسته و به تقریر کتابی ز مرحوم دیْل کارنِگی سرگرم، که ناگه موبایل آوازی خوش در بداد، نزدیکش آمدم و پیامکی بدیدم و گشودم و خواندم و دریافتم که دوستی گفته بود که موبایل به دست داری، بنِهْ و برون آی که مصاحبتت کنون واجب افتاده است؛ گفتمش لیک کنون لختی به نیمه شب مانده، اجازه ام ده که فردا آیم، گفت: گر درنگ کنی من خواهم مرد و تو قاتلم باشی، گفتمش به محل ما آی، تا به بوستانمان شویم. بیامد چون بدیدمش به ناگه غرورش فرو ریخت و اشک هایش گونه هایش بشست، من متعجب از وی ساکت به گفته هایش گوش می دادمی و وی ناله کنان که یارم برفت، چون به خود باز آمد گفتمش کدام یار؟ بگفت آنکه از معاشرت با وی منع ام می نمودی، بگفتم ایشان که رفته بود. گفت تو را دروغ می گفتمی تا مرا ملامت نکنی. گفتمش: از من چه برآید؟ بگفت دو گردن آویز یادگار از وی دارم که چون چشمم بدان ها افتد طوفانی اندورن جانم وزیدن کند، اینان نگاه دار تا فراموشش کنم. چون این بگفت آهسته اشکش جاری بشد، یادگارش ستاندم و وداعش گفتم، به حالی که بر برگ های خزان زیر پایش می نگریست آرام برفت. ندانم چه بر وی خواهد آمد!؟!