عنوان ندارد
بسمه الله الرحمن الرحیم
چند ماهه ،نه ببخشید دقیقا یک ساله میخوام بنویسم ولی خب نتونستم ، نخواستم ، نشد ...
مثل امروز سال پیش بدترین اتفاقی که میتونست از چندین اتفاق بد تو زندگیم بیفته افتاد ...
دو شب قبلش یعنی بیست و هشتم آذر نود و هفت مراسم داشتم ، فیلمبردار مراسم عروسی دختر مرتضی بودم ، مرتضی رو میشناسین خیلیهاتون ، همون که سه سال پیش درگذشت ، پسر عمه عزیزم ، رفیق بودیم ، فیلم کلاه قرمزی و پسر خاته رو با هم دیدیم من هفت سالم بود ، شاید هم شیش (حوصله حساب کردنش رو ندارم الآن) مرتضی که چهار سال از من بزرگتر بود من و شعله رو با اجازه و البته همراهی تا در گیشه و خرید بلیط بوسیله بابا ، برد سینما .
عروسی دخترش بود ، در حالی که دختر من حنا با مامانش شیراز بودن ، خونه پدر بیتا ، اوضاع حنا از پنج روز بعد تولد بهم ریخت ، اولش فکر کردیم مریض شده سرما خورده ولی ...
صبح روز پنجم تولدش یعنی 29 آبان 97 دیدیم حالش خوب نیست ، با سولماز خواهر بیتا بردیمش دکتر ، اول همون بیمارستانی که بیتا حنا رو بدنیا آورده بود ، بعد خیالم راحت نشده بود بردیمش یه دکتر دیگه دکتر علوی ، از قدیمی ها بود و متبحر ، بابا و مامان هم پشت سرمون اومده بودن ، بعد از تقریبا دوساعت نوبتمون شد ، دکتر همین که گوشی گذاشت که معاینه کنه متوجه شد ، حالت صورتش تغیر کرد ، گفت سریع بچه رو ببرین بیمارستان افضلی پور ، (فقط اونجا بود که تجهیزات کامل داشت) رفتیم ، من و مامان و سولماز و حنا ، از دم درب ورودی بچه رو از سولماز گرفتم و بدو رفتم بخش نوزادان( بخش قلب نوزادان ، دکتر علوی توضیح داده بود که بچه قلبش خوب کار نمیکنه ، صدای اضافه داره ) اونجا بچه رو ازم گرفتن و بستری کردن ، با توجه به نامه ای که دکتر علوی براشون نوشته بود ، مامان رو فرستادم خونه یعنی بابا رو گفتم بیاد دنبالش ، بیتا هم هی زنگ میزد و من بهش دروغ میگفتم که دکتر هنوز نیومده ، چند ساعتی گذشت تقریبا غروب بود ، منو صدا کردن ، ....
قرا نبود بیشتر از چند روز زنده بمونه
..........................................................................................................................................
رفتیم شیراز برای دوا درمون ولی خب مشکل حاد تر از این حرفا بود ، قلب حفره داشت و بطن راست تشکیل نشده بود ، کاری نمیشد کرد مگر معجزه ، (معجزه برای آدمهای خوب احتمالا اتفاق میفته)
قرار بود چند روز بیشتر حنا خانم زنده نباشه اما تقریبا بیست و چند روز بود که رو به بهبودی رفته بود ، (شاید من اینطور فکر میکنم ) بیست و هفتم من بیتا و حنا رو گذاشتم شیراز و برگشتم کرمان برای مراسم دختر مرتضی .
سی ام آذر برگشتم شیراز ، هر روز با بیتا و سارا و سولماز در تماس بودم و حنا روتصویری میدیدم ، لوله ای رو که از راه بینی بهش غذا میدادن رو هم برداشته بودن و بچه عزیزم از راه دهان شیر میخورد ، ظهر سی آذر تقریبا ساعتها سه رسیدم شیراز ، بیتا و حنا خونه سولماز بودن ، همین که حنا رودیدم دنیا رو سرم خراب شد ، اصلا مثل شب قبل که تصویری دیده بودمش نبود ، خوب نفس نمیکشید ، (بمیرم برای بیتا که چی کشید بدون من ) گرفتمش تو بغلم و اول یه دل سیر بوش کردم ، (بمیرم برات بابا چقدر منتظر موندی تا بیام ) چشاش رو نگاه کردم و بوسیدمش ، نهار خوردیم و یکمی استراحت کردم ، سولماز و مهدی میگفتن تا دیشب خوب بود ، از صبح بد نفس میکشه ...
شب خونه بابا بیتا اینا جمع بودیم ، همه که رفتن ، یکم با حنا بودم ، وقتی پوشکش رو عوض کردم دیدم یکم پاهاش قرمزه ، رد پوشک بود ، باید میزدم از خونه بیرون ، ساعت یک شب به بهونه پوشک جدید از خونه زدم بیرون ؛ زار زدم ، داد زدم ، التماس خدارو کردم که جون من رو بگیره ولی حنا خوب بشه ، آسمون قرمز بد رنگی بود ، باد میوومد ، آشغلهایی که مردم گذاشته بودن تا شهرداری جمع کنه وسط خیابونها بود ، درختها بعضی جاها شکسته بود ، بالاخرا یه داروخونه دیدکم بازه ، پوشک گرفتم برگشتم خونه ، سارا گفت حنا خوابیده تو هم بخواب خسته ای تو را بود از صبح ، گفتم سارا اگه گریه کرد بچه ام بیدارم کن که آرومش کنم گفت باشه ...
ساعت تقریبا هفت صبح با صدای زنگ در خونه از خواب پریدم و رفتم در رو باز کردم ، سولماز بود ، هوا سرد بود زودتر اومد تو خونه گفتم برم یعه سر به حنا بزنم ، ساعت هفت و چند دقیقه صبح شنبه یکم دی ماه هزار و سیصد و نود و هفت ، حنا خانم من آسمونی شده بود ...
نمیتونم ادامه بدم ....



خودمم